نوشته شده توسط: سینا صفایی
در تاریخ دوشنبه , 31 , خرداد , 1389
شلیک کردند !
دوست داشتم در این لحظه بخوابم اما فکر زنم من را ازخواب رفتن در یخ نجات می داد .او هم مانند من بود. دربند و ترسیده ، لال و نابینا. چشم و دهانمان را بسته بودند. می شنیدیم ، اما نمی دانستیم در کنار هم دیگریم یا نه.
تنها جنبنده صدای چکیدن آب بود و بس. قطرهای که از سرما، انگاری نرسیده به زمین مثل پوست بدنم تبدیل به بلوری میشد که میتوانستم صدای خرد شدنش را روی زمین بشنوم.
آنقدر درونم درگیر بودم که حتی نمی دانستم کداممان مردهایم. او هم نمی دانست.
شلیک کردن
0 نظر برای این مطلب