اتوبوس آزادی
بین جمعیت فضاهای خالی را یکی یکی پیدا کردم پاهایم را آرام بر آن ها می گذاشتم و خودم را با فشار به جلو می کشیدم مثل پریدن از روی سنگ های یک رودخانه بود، مسیری تکه تکه،ولی برای پریدن باید خودم را با فشار بیشتر می کشیدم.رسیدم به پنجره ، احساس کردم حالا می تونم یک نفس راحت بکشم،با خودم فکر کردم آدمی که از این جا سوار شده باید خیلی خوش شانس باشه تا بتونه یک جایی با خیال راحت برای ایستادن پیدا کنه.
اتوبوس حرکت کرد.
دوست نداشتم هیچ دلهره ای داشته باشم، بی جهت آشفته بودم، به خیابان رنگ و رو رفته نگاه می کردم و سعی داشتم که آروم باشم، باد گرمی به صورتم خورد، نگاهم را دزدیدم،کف اتوبوس خاکستری بود.دست راستم را به میله گرفتم و با دست چپ لبه ی پنجره را چسبیدم.آفتاب گرم و داغ ِ تابستان سرم را می سوزاند، دردِ داغی تمام سرم را دور می زد.
اتوبوس چهار پنجره بیشتر نداشت،بوی سوختگی و دود و گرمای هوا سخت نفسم را بریده بود و داشت خفه ام می کرد، آماده بودم تا تمام روزم را ، همان جا بالا بیارم.می خواستم زودتر برسم ،توی ذهنم مدام ایستگاه ها را یکی یکی می شمردم.
یک چیز تیزی کنار پای چپم احساس کردم،اول فکر کردم شاید یکی مثل خودم با کیف کوله اش ایستاده و این تیزی آزار دهنده برای اون کیف لکنتیه.خسته بودم،تمام وزنم را روی پای چپم انداختم تا پای راستم کمی آروم بگیره، در همان لحظه یک چیز نرم وگرد از کنارم چسبید روی خط کمرم،وخیلی نرم تا زیر قفسه ی سینه ام بالا آمد،یک لحظه تمام بدنم لرزید انتظار چنین چیزی را نداشتم. توی این فضای پر جمعیت تنها کاری که از من ساخته بود این بود که تمام وزنم را بندازم روی پای راستم تا با قوسی که کمرم پیدا می کرد از این شرایط خلاص بشم.
شهر کثیف بود و آفتاب چنان نزدیک بود که به نظر می رسید خورشید روی تمام شهر رنگ زردِ چرکی پاشیده .
یک ایستگاهِ دیگر نزدیک تر شدیم، تیزی کمربند اون مرد روی نِروَم بود و سخت اذیتم می کرد، همینطور که نگاهم به بیرون و رو به جلو بود احساس کردم دارم به جلو هل داده می شم.کیفم تکان خورد و دوباره اون نرمی شکم مرد را روی بدنم حس کردم .وقتی اتوبوس روی ناهمواری های خیابان تکان می خورد سعی کردم با حالتی دیوانه، خودم را محکم به اطراف پرت کنم تا با این ضربات مرد را از خودم دور کنم.به شکمش ضربه زدم کمی دور شد وباز برگشت، هرچی بیشتر سعی می کردم انگار بیشتر گیر می افتادم . دوباره کیفم تکان خورد، تیز زیر چشمی به پشت سرم نگاه کردم، ترس عجیبی توی تنم افتاد، دستش را دیدم که محکم میله ی کنار مرا گرفته بود بطوری که دستش به بالای باسن، روی خط کمرم چسبیده بود،اتوبوس سرعتش را تندتر کرد. باد محکم به صورتم کوبیده شد،چشمانم را بستم، ناگهان دستی بروی دستم نشست و آن را کنار زد، چشمانم را تند باز کردم داشت پنجره را می بست،دستم را سریع جمع کردم، اما اون هنوز دستش لبه ی پنجره بود، اتوبوس در یک پیچ، تکانی خورد و مرا به کناره ی دیوار چسباند، دست های مرد جمع تر شد،اتوبوس تکان دیگری خورد و حالا دیگر کاملاً مرد مرا بغل کرده بود،سرشار از ترس و نفرت شدم، بغضی توی نفسم بود، خودم را جمع تر کردم. همه ی بدنم در هم پیچیده بود، دستانم را دور بدنم گره زدم، دیگر تحملم تمام شد.تک تک اعضای بدنش را با بدنم حس می کردم.آماده بودم تا برگردم محکم بزنم توی صورتش و با فریاد او را از خودم دور کنم،برای پس زدنش تمام نیروی خودم را جمع کردم.صدایی در تمام اتوبوس پیچید: "ایستگاه آخر پارک سوار آزادی"