خورشید خاموش
آرام نفس میکشید مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد قدم هایش را با بقیه تنظیم کند مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد مثل همیشه رفتار کند مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد به حرفهای بقیه توجه کند، جواب حرفها را معقولانه بدهد، بیش از حد سکوت نکند، در حال باشد، نه آینده یا گذشته، سعی میکرد به جایی خیره نشود، ... تمام تلاشش را میکرد مبادا کسی متوجه شود.
در تخت خواب افتاده و به سقف خیره شده بود. قطرات اشک روی گونههایش با آرایشش ترکیب و خشک شده بود. نور آبی چراغ خواب فضای اتاق را مانند آکواریوم کرده بود. صدای موسیقی گنگی از طبقه بالا به گوش میرسید . انگار کسی پیانو میزد. ولی بیشتر مثل این بود که گربهای روی کلاویهها جست و خیز میکرد. بدن خویش را میدید که روی تخت افتاده و مانند مردهها بیحرکت است. ساعت رومیزی ناگهان به فریاد درآمد و همزمان در اتاق گشوده شد.
- عزیزم نمیخواهی شامت را بخوری؟
روی نیمکتی کنار ساحل نشسته بود. هوا ابری بود و باد خنکی از سمت دریا میوزید. امواج را به صخرهها میکوباند. به سیگارش خیره مانده بود که با بغض میسوخت و خاکستر میشد. سگی در دوردست پارس میکرد. نور اندک ماه از لابهلای ابرها خود را به امواج میرسانید و در آنها میشکست. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود اما نمیتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. در افکار خویش غوطهور بود که ناگهان قطرات باران، موسیقی محیط را به اوج رساند. این لحظه را میشناخت. بارها آن را در خواب دیده بود و میدانست که مردی ناگهان از او خواهد پرسید: «آتیش داری؟» صدای پارس کردن سگ دیگر به گوش نمیرسید. ماه به زیر پوشش ضخیمی مدفون شده بود.
با لباس سپید عروسیاش در پیاده رو قدم میزد. خیابان خلوت بود. هر از چندگاهی صدای ترمز و چند بوق آرامشش را به هم میریخت. کفشهایش 916 قدم عقب تر در آرزوی رسیدن خفته بودند. قطرات اشک روی گونههایش میغلتید و به زیر پایش میافتاد. صدای ترمز بلندی در خیابان پیچید. چند نفر دور ماشین جمع شده بودند. باران دیگر بند آمده بود.
در جاده مشغول رانندگی بود. ساعت از نیمه شب گذشته بود و تنها چیزی که رخوت محیط را بر هم میزد عبور اتومبیلی از روبرو بود که چند لحظه چشمانش را کاملا باز نگه میداشت. صدای موسیقی از ماشینش بیرون میرفت. صدای خواننده محبوبش. از موسیقی مدرن متنفر بود و به آهنگهای سنتی عشق میورزید. در امواج تحریر صدای خواننده غرق شده بود که نوری مستقیم به سمتش آمد.
جمعیت خاموش با هم راه میرفتند. دلهره ماریجوانا جایش را به قطرات اشک داده بود اما سرگیجه عجیبی ذهنش را به بازی گرفته بود. در افکار خویش غرق بود که ناگهان پایش به سنگی گیر کرد. با چشمان بسته سعی میکرد از جایش بلند شود. دور تا دورش دیوار بود. نیروی قدرتمندی او را به پایین میکشید و صدای شیون در گوشش میپیچید. دست از تقلا برداشت و خود را به زمین سپرد ...
روی دیوار بلندی نشسته بود و به منظره بیابان شنی خیره مانده بود. لباس سپیدی به تن داشت که چند قطره خون روی آن خشک شده بود. صدای پارس کردن سگی از دوردست در باد شنیده میشد. بوی عطر تندی فضا را پر کرده بود. سیگاری از جیبش بیرون کشید و روشن کرد. خودش آن را پیچیده بود. پک عمیقی به سیگار زد و خود را از پشت رها کرد. خورشید در آسمان تیره میدرخشید.
http://haloking.messageboard.nl/posting.php?mode=reply&t=1550 http://www.edducate.co.uk/forum/posting.php?mode=reply&f=3&t=29204
http://bestsoftwarehere.com/stats/index.php