آخرین مطالب




چهره



دیگه یادم نمیاد کجاش واقعیته و کجاش خیال. خیلی از اون و‌قت‌ها می‌گذره. تو این سال‌ها هم اگه مرور لحظه به لحظه‌ی همه‌ی اون اتفاق‌ها نبود باید یادم می‌رفت. هنوز بعضی چیزاش برام معلوم نیست. بعد از سه سال فهمیدم فایده نداره. دیگه نمی‌شد ادامه داد. بهم گفته بودن دیدنش. باور نمی‌کردم. اما حقیقت داشت. بالاخره مجبور شدم قبول کنم. چطور تونست؟ بعد از اون همه ماجرا. بعضی وقت‌ها باید قبول کنی که نمیتونی آدم‌ها رو کامل بشناسی. خدایا بهم قدرت بده صدام نلرزه. چی باید بگم؟
  3 دقیقه قبل از ساعت 7 رسید. مثل همیشه. ولی سیاه پوشیده بود. بهش میومد. دیگه سلام کردن هم به نظرم تظاهر بود. کی باورش میشه؟ نشست. عطرش داشت دیوونم می‌کرد. مثل بوی گذشته بود. بوی آینده ای که از بین رفت. چشماش برقشونو از دست داده بودن. انکار نکرد. گفتم: «چرا؟» هیچی نگفت. شاید باورش نمی‌شد من دارم اینجوری باهاش حرف می‌زنم. خودمم باورم نمی‌شد. بغضمو به زور نگه داشته بودم. اشک تو چشمام حلقه زده بود. تنها دلیله نیومدنش نفرت بود. احساس می‌کردم تمومه وجودم داره میگه: چرا؟ چرا؟ ...
عصبی شدم. زدم رو میز. «دارم می‌گم به من نگاه کن» دیگه فایده نداشت. بهم نگاه هم نمی‌کرد. انگار خواب بود. چشماشو نمی‌دیدم. چرا نمی‌گذاشت چشماشو ببینم؟
  «چی میل دارید؟»
  «هیچی آقا برو»
 گفت یه لیوان آب می‌خواد. یه لحظه بیرونو دیدم. یادِ گذشته‌ها افتادم. کاشکی الان اینجا نبودم. اصلا چرا اومدم اینجا؟ چرا؟ تنها دلیلش همینه. چرا؟
لیوان آب تو دستاش می‌لرزید. زیر چشمی نگاش می‌کردم. سرمو گذاشتم رو مشتم و به میز نگاه کردم. یه لحظه احساس کردم میز و نمی‌بینم. اشک جلو چشمامو گرفته بود. بالاخره گفت: «اومدم بگم همه چی تموم شده.» عصبی شدم. پاشدم. داشتم می‌رفتم بیرون. اونم با من بلند شد. گارسون گفت: «دویست تومان.»
«چی؟»
«دویست تومان.پوله آب»
یه هزاری از تو جیبم پیدا کردم دادم بهش. گفتم بقیش ماله خودت. همیشه از این کار خوشم میومد. از کنارم گذشت.
سه تا پله عقب ترش بودم. نمی‌دونم به چی فکر می‌کردم. پاشو که گذاشت روی آسفالت خیابون نمی‌دونم چی شد. نمی‌دونستم چه حسی باید داشته باشم. «خوبت شد. حالا برو بیمارستان تا آدم شی.» «اما نکنه فلج شه؟» به خودم اومدم دویدم سمتش. هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینجوری ببینمش. تو چشماش اشک حلقه زده بود. خیلی بدتر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم. اولین کسی بودم که رسیدم بهش. «نمی‌خوام بمیرم» بغضم ترکید. «تو هیچیت نمی‌شه»
«چهرتو دیدم»
«چی میگی؟»
«چهرتو دیدم» ...
رفت. تنها خاطرش سه تا خط رو مچمه. این از یادم نمیره.

 

نویسنده : محمد نیکجو

2 نظر برای این مطلب
م.ز(نسیم) May 6th, 2010 5:35 am

salam aghaye nikjoo khundam dastano, inke mokhtasar neveshti khub bud vali fk konam to hamchin sabki va chenin mozuati bara neveshtan niaz be fazasazi bishtari vojud dare zemnan fk konam niaz be shakhsiyat pardazi dasht chun ye ja in karo karde budi pas nbenazaram byejur bayad ta tahesh mirafti kar kol bad nabud, mofagh bashid.

محمد نیک جو May 6th, 2010 5:35 am

هه سلام خوبی؟؟ تو گوگل اسم خودمو سرچ میکردم تورو دیدیم :دی بیا سایتم بهم سر بزن خوشحال میشم بازم :دی

captcha
Web Analytics