تگرگ مرگ ميباريد
پريشان حال صحرا بود
ز بس جان كند بیهوده
فلک، در چشم باران بود
زمين خسته ز رسوايي
شب و روزش به يك سان بود
زمان تنهاترين ياد لبالب جام رخشان بود
بهار جانمان بگذشت
بهاري كش گل افشان بود
تمام خندههامان رفت
خزان زار و پريشان بود
زمستان آمد و بشكفت
زحسرت خوشه اندوه
كه فرجام زماني خوش
زماني تلخ و بيجان بود
نفس يخ بسته و عريان
به پيش چشم نامردان
ز عمق سينه ياران
به خون آغشته لرزان بود
به ياد رفتگان پار
شب قدر زمستاني
كنار رهگذار صبح
سياه رخت مردان بود
خيال خام رفتنها
خيال بودن و مردن
خيال بانگ آزادي
همه باد و گريزان بود
زمان رفت و زمين پوسيد
لب اندوه را بوسيد
يكايك پيكها نوشيد
كه سوغات زمستان بود
نبود و هر چه بر در بود
رسيد و شاد ميرقصيد
فرشته از پس ابري
كه مهماني ياران بود