|
1
م.رها
هوا سنگینه. دیگه انگار نفس کشیدنم قسطی شده! از شمال شهرم کوه دیده نمی شه... انگار کن شهر ارواح! هیچ جا خبر خوشی نیست خیلی...
|
|
2
م.رها
وقتی به بهانه انجام پروژه ای کاری وارد محوطه دانشگاه شدم هیچ گاه گمان نمی بردم زمانی فرا رسد که گام های من نه از جنس همگن...
|
|
3
م.رها
گذشت زمانی که هرهفته انقلاب و کریم خان را گز می کردم و از جلوه کتاب های گوناگون در ویترین و قفسه کتاب فروشی ها به وجد می...
|
|
4
م.رها
پاییز
پاییزی دیگرآمد و برگ ریزانی دوباره ... تا باز هم ما را از رخوت و پلشتی گرما برهاند و چند صباحی مشغول تا دل به...
|
هوا سنگینه. دیگه انگار نفس کشیدنم قسطی شده! از شمال شهرم کوه دیده نمی شه... انگار کن شهر ارواح! هیچ جا خبر خوشی نیست خیلی...