|
1
ع.ر.سراب
آرام نفس میکشید مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد قدم هایش را با بقیه تنظیم کند مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد مثل همیشه...
|
|
2
محمد نیکجو
دیگه یادم نمیاد کجاش واقعیته و کجاش خیال. خیلی از اون وقتها میگذره. تو این سالها هم اگه مرور لحظه به لحظهی...
|
|
3
سعید آقایی
عاشق کارتون پینوکیو بود. از چوب هایی که جمع می کرد، عروسک هایی شبیه آن کاراکتر کارتونی می ساخت. چوب ها را به واسطه ی...
|
|
4
ف.غفاری
سوار بر قایق کاغذی
روی این دریای خالی
کودکیام را صدا میزنم
|
|
5
م.رها
هوا سنگینه. دیگه انگار نفس کشیدنم قسطی شده! از شمال شهرم کوه دیده نمی شه... انگار کن شهر ارواح! هیچ جا خبر خوشی نیست خیلی...
|
|
6
ع.ر.سراب
تگرگ مرگ ميباريد
پريشان حال صحرا بود
ز بس جان كند بیهوده
فلک، در...
|
|
7
سعید آقایی
هر چند به من ربطی نداشت ولی گوشی رو برداشتم و براش (فینگیلیشی درست مثل رفتارای مثلا عاشقانش) نوشتم: "?lanati ruzi chan vade ashegh...
|
|
8
ف.غفاری
یک بادکنک میترکد
ازخواب میپرم
هیچ نشانی نیست
|
آرام نفس میکشید مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد قدم هایش را با بقیه تنظیم کند مبادا کسی متوجه شود. سعی میکرد مثل همیشه...