آخرین مطالب


25
شلیک کردند !
سینا صفایی
شلیک کردند ! دوست داشتم در این لحظه بخوابم اما فکر زنم من را ازخواب رفتن در یخ نجات می داد .او هم مانند من بود. دربند و ترسیده ، لال و نابینا....
بازدیدها: 530 نظرات: 0 داستانک
26
مجاب
معصومه فرحمند
مجاب مجاب آقا برای کشتن این زن شتاب کن با یک اشاره کار جهان را خراب...
بازدیدها: 454 نظرات: 0 شعر
27
اتوبوس آزادی
آرمین موسوی
اتوبوس آزادی بین جمعیت فضاهای خالی را یکی یکی پیدا کردم پاهایم را آرام بر آن ها می گذاشتم و خودم را با فشار به جلو می کشیدم مثل پریدن از روی...
بازدیدها: 490 نظرات: 0 داستان‌کوتاه
28
نیمکت آخری
سعید آقایی
نیمکت آخری روز اول دانشجوییم رفتم ته کلاس روی اون نیمکت آخری نشستم. استاد شروع کرد به درس دادن ، بعد از چند دقیقه متوجه شدم چیزی سر در...
بازدیدها: 2265 نظرات: 1947 داستانک
29
16 آذر
سعید آقایی
16 آذر روی تخته نوشتم:«دیوارهای دانشگاه را بلندتر از دیوارهای زندان می سازند، حق دارند؛ نگهبانی از فکرها سخت تر از نگهبانی از جرم...
بازدیدها: 581 نظرات: 0 داستانک
30
پیپ
سعید آقایی
پیپ پیپ را به گوشه ی دو لبش گذاشت و با مهارتی خاص پی درپی پک می زد. کودک در کنارش چمباتمه زد، زانو های کوچکش را با دو دست درآغوش کشید...
بازدیدها: 299 نظرات: 0 داستانک
31
مستقیم
سعید آقایی
مستقیم زن: آقا مستقیم راننده که خیلی وقت بود مستقیم را گم کرده بود، با خود گفت:" این بار می روم." پایش را روی ترمز گذاشت.زن...
بازدیدها: 8347 نظرات: 14828 داستانک
صفحه قبل1234
صفحه بعد
Web Analytics