آرتور شوپنهاور : جهان به مثابه اراده و بازنمود
فیلسوف آلمانی در شهر دانتزیک از پدری تاجر و ثروتمند و مادری نویسنده متولد گشت، در ۱۸۰۵ پدرش خودکشی کرد و مادرش به وایمار رفت. شوپنهاور با ازدواج مجدد مادرش مخالف بود و همین امر باعث شد فلسفهٔ او حاوی عقایدی نیمه حقیقی در مورد زنان باشد. رابطهٔ مادر و فرزند مدتی رسمی و بدور از نزاع بود اما مادرش که از گوته شنیده بود او مردی بزرگ خواهد شد با انداختن او از پلهها با رابطه مادر و فرزند پایان داد.شو پنهاور با گوته نویسنده آلمانی و هگل فلیسوف مشهور رابطه داشت و چندی بعد به وسیله یک هندو از عقاید بودائیان آگاهی یافت و پس از تجسس و تفکر زیاد به آئین بودایی اعتقاد کامل یافت.
نیچه در مورد او میگوید:«مطلقا تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصلهٔ میان یک و هیچ لایتناهی است.» مدتی نیز به تدریس پرداخت. لیکن چون کارش نگرفت آن را رها کرده و به تدوین و تحریر کتابی موسوم به «جهان همچون اراده و تصویر» پرداخت و چون کتابش نیز مورد توجه مردم واقع نشد به سختی از مردم رنجیدهخاطر و نسبت به اجتماع بدبین گشت. شانزده سال پس از انتشار کتاب به شوپنهاور اطلاع دادند قسمت اعظم نسخ چاپی کتاب به جای کاغذ باطاله فروختهاند.
گزیده ای از فلسفه شوپنهاور :
کتاب اصلی او با این عنوان فصل آغاز می شود: جهان بازنمود من است ! در واقع او اندیشه های کانت را در مقوله معرفت اشیاء می پذیرد.کانت برخی اشیا و پدیده ها را شی -فی نفسه معرفی می کرد(فنومنا) که ذهن شناسنده(سوژه) تنها قادر به ادراک بازنمودی از آن می باشد و هیچ گاه قادر به درک کامل آن نیست مثل خدا. و برخی دیگر را نوما می نامید که سوژه قادر به معرفت نسبت به آنهاست.بازنمود مفهومی شبیه به رویا دارد: تصویری از پدیده در ذهن که هرگر خود واقعی آن نیست.
در فصل بعدی او جوهر جهان را « اراده..will »می نامد.جوهری که تمام جهان را در بر گرفته و جهان صرفا پاسخ مادی و تجسم یافتگی آن است.حتی بدن را نیز تجسم اراده می نامد.مثلا دهان و مری و..تجسم پاسخ به میل گرسنگی ! او انسان را مانند منشوری می داند که بزرگترین تجسم اراده در صورت های گوناگون در او شکل یافته است. فلسفه شوپنهاور را مى توان تعاملات زيباشناسى دانست. در ديدگاه شوپنهاور جهان تشكيل شده از يك «اراده» و تنها تعاملات زيباشناسى مى تواند نقطه عطف اين اراده باشد، به عبارت ديگر جهان چون يك اراده در «شدن» دائم به سر مى برد و فرد نيز چون پيچ و مهره اى در درون اين اراده قرار دارد.
خصلت عمده اين اراده همان «خواهش» دائم است كه نمى تواند سيراب شود. از هر خواهش كهنه اى، نوعى خواهش جديد به وجود مى آيد و اين وضعيت به ماشينى شبيه است كه بى وقفه مشغول تغييرات و تبديلات است. اما زيباشناسى خود چيست؟ هنر در اينجا همان تعاملات زيباشناسى است كه جهان خواهش را متوقف مى كند: به عبارت ديگر تعاملات زيباشناس، باعث آن مى شود كه جهان خواهش براى مدتى (هر قدر كوتاه) متوقف شود. دنياى خواهش، همان جهان نگرى دنياى نفس (Ego) است. در اينجا آنچه كه حائز توجه است، تبديل پيوسته نفس است كه پيوسته خود و جهان را در مجموعه اى جديد تغيير مى دهد.
شوپنهاور صداي بدبيني را اولين بار وارد فلسفه،تا آنزمان،خوشبين آلمان نمود. اودرميان فيلسوفان بزرگترين فيلسوف بدبين غرب است. شوپنهاور كوششهاي عقل و خرد انسان براي رهايي را همه جا با ديوار و مزاحمتهاي اراده كور وغيرقابل ارضاي انسان ، دليل بدبختي بشريت ميداند. اوغريزه هاي خردگريزانه وكور را ،خواسته و اراده انسان ناميد. شوپنهاور مينويسد تمام هستي چون يك جهنم است. بيماري ، بي عدالتي، سرگرداني، ديكتاتوري، تنهايي، فقر، درد، نااميدي، بيگانگي، آواره گي، شكنجه، زندان و غيره موجب غيرممكن بودن سعادت و خوشبختي انسان ميشوند. اوزنده گي انسان را مانند ساير تحولات طبيعي و اجتمايي پوچ و بي معني و محكوم به درد و رنج ابدي ميداند. شوپنهاور مينويسد جهان با اينهمه بي عدالتي هايش نميتواند آفريده يك خداي رحمان و رحيم باشد، بلكه مخلوق شيطان است. مورخين اين جمله او را اولين نشانه آته ايستي در فلسفه غرب ذكر ميكنند. اوتوليد مثل انسان در اين جهان خشن و فناپذير را خيانت به نسل هاي آينده ميداند و در دشمني بازنان مينويسد :“ حماقت مسيحي-آريايي و ديوصفتي تمدن غربي را ميتوان در جنس زنان مشاهده كرد “، درحاليكه او حيوانات و جانوران را برادران انسان مي ناميد. روانشناسان علت تنفر اواز زنان را، بي محبتي مادر، ترك پدر از طريق مادر جوان او، و سرانجام خودكشي پدرش ميدانند. آرتور شوپنهاور اولين متفكري است كه نوشت، نه عقل بلكه اراده ،مسير زندگي انسان را تعيين ميكند.منظور او يك اراده عيني و منطقي نيست بلكه اراده اي كور وغيرآگاهانه ميباشد. او ميگويد تقاضاهاي اراده باعث نارضايي ميشود، چون زماني انسان چيزي را ميخواهد كه راضي نباشد. به نظر او اراده را نمي توان خردمندانه توضيح داد و آن تحت تاثير هيچ قانون طبيعي نيست. شوپنهاور دو امكان براي رهايي از فشار اراده را پيشنهاد ميكند؛ سرگرمي و يا خلق هنر يا پناه به زهد و رياضت، چون با نفي خواسته هاي اراده، انسان به اقيانوس آرام رواني ميرسد. به نظر او هدف فلسفه بايد سركوب يا انكار اراده با كمك يك جهانبيني هنردوستانه يا عارفانه باشد. به عقيده شوپنهاور در راه هدفي خردمندانه كوشيدن يا در عشق به همنوع، ميتوان فشار اراده را انكار كند. او با بيان اين نظريه، اخلاقي بودن فلسفه خود را نشان داد. هدف فلسفه شوپنهاور، انكار و سركوب اراده با كمك زيباشناسي هنر يا يك جهانبيني غيرمادي عرفاني است.به نظر او هنر موجب ميشود كه از جهنم واقعيات بتوان فرار كرد. او عاليترين نوع هنر را موسيقي ميداند چون انسان ميتواند در عالم خلسه فرو رود و مزاحمت اراده را دفع كند. با كمك خلسه و عرفان است كه ميتوان به وضعيت نيستي رسيد و اراده را نفي كرد. او مينويسد، همدردي با ديگران باعث ميشود كه انسان بر فردگرايي و يا منفعت طلبي خود نيز غالب شود. گرچه شوپنهاور به انتقاد از ايده آليسم فيخته- هگل- و شلينگ پرداخت، ولي او خود نيز يكي از ايده آليستها بشمار ميرود.شوپنهاور مينويسد انسان قادر به شناخت و ماهيت اشيا و پديده ها نيست چون او خود تحت تاثير زمان، مكان، و قوانين عليت، قضاوت ميكند. شوپنهاور قبل از ماركس به ازخودبيگانگي وترس انسان در رابطه با طبيعت و انسانهاي ديگر اشاره كرده بود،ولي ماركس بعدها ثابت كرد كه سير سرمايه داري به ازخودبيگانگي وترسهاي انسان منجر خواهد شد.بافرارسيدن ورشد سرمايه داري و صنعتي شدن جامعه، ماركس و انگلس كوشيدند تا با يك آگاهي جديد، جهاني را بسازند تا درآن ازبيگانگي انسان بطرق مختلف جلوگيري گردد.برخلاف ماركس و انگلس، شوپنهاور و شاگردانش چون ؛كيركگارد و نيچه ،تسليم جهانبيني فردگرايانه ذهني و پوچي ناشي از آن شدند و كوشيدند با اغراق در نااميدي ،باقيماندههاي اصول معتبر را بدنام كنند و ارزشهايي فرا تجربيات نيكي و بدي را تبليغ نمايند.از نظر تاريخي شايد شوپنهاور نمي توانست پرچم دار يك تئوري نجات و يا آزادي بخش باشد. فلسفه شوپنهاور را ميتوان مخلوطي از فلسفه كانت، افلاتون و فلسفه شرقي هند دانست. او مخالف فلسفه هگل بود. شوپنهاور برخلاف كانت و هگل از قلمي ادبي برخوردار بود.تاثير شوپنهاور روي تئوري هنر واگنر و نظريات روانشناسانه نيچه غيرقابل انكار است. شوپنهاور را ميتوان يكي از پيشگامان مكتب اگزيستنسياليسم :ياسپر، هايدگر، كامو و سارتر نيز بشمار آورد. در ميان فيلسوفان؛ نيچه و برگسن را مستقيما شوپنهاوري ميدانند. نيچه اورا مربي خود ميدانست. از طريق نيچه بود كه غرب به اهميت ؛رمانتيك ياس و نااميدي شوپنهاور براي روانشناسي و فلسفه پي برد. فرويد همچون شوپنهاور ميگفت، عقل و خرد برده و عامل اراده كور و غريزه ها هستند. او تئوري اراده و ضمير ناشناخته را نيز از شوپنهاور گرفت. توماس مان، برنده جايزه نوبل، زير تاثير شوپنهاور، در رمانهايش ،اروتيك مرگ در بستر بيماري را توصيف ميكند. تولستوي او را بانبوغ ترين متفكر ميدانست. به نقل از مورخين چپ ، اگر شرايط تاريخي فلسفه شوپنهاور رادرنظر بگيريم، ميتوان گفت كه نظريات او بيان شكست ايدئولوژي بعد از انقلاب در اروپا است. از يك طرف ميتوان گفت آنهايي كه فلسفه قرن 19 را بپايان رساندند،نظريات مثبت و خوشبيني نداشتند.فلسفه افرادي مانند شوپنهاور، كيركگارد و نيچه نشاندهنده بحران بورژوازي در نيمه دوم قرن 19نيز است. فلسفه آنها، پرسشهاي انسانهايي است كه نميدانند در جامعه چه نقشي را بايد بازي كنند و بدين دليل احساس از خودبيگانگي ميكنند. انسانهاي معمولي قرن 19 بدليل اعتقاد به پيشرفتهاي اجتماعي و اعتقاد خوشبينانه به خرد؛يعني آنزمان حلال همه مشكلات، با فلسفه و فرهنگ روشنفكران اريستوكراتي يا فئودالي مرفه سازش نداشت. شوپنهاور خلاف هگل پيشرفت اجتماعي را سبب خوشبختي و سعادت نمي دانست. از جمله آثار مهم او : جهان بعنوان اراده و تصور- درباره آزادي اراده انساني- اصول شناخت- جملات قصار- اشاره اي به نيستي و پوچي در هستي – هستند. كتاب ،جهان بعنوان تصور و اراده-اثر مهم و اصلي شوپنهاور ، يك سيستم اراده گرايي را مطرح ميكند. كتاب، اصول شناخت-پايان نامه دكتراي شوپنهاور در سال 1813 بود. در اين كتاب او اشاره به ايده آليست شدن و شاگرد كانت بودن خود ميكند. جملات قصار، كتابي است در باره درسهاي زندگي كه موجب معروفيت و توجه خوانندگان بيشماري به فلسفه او شد.
او را در سال ۱۸۲۲ به عنوان استادیار به دانشگاه برلین دعوت کردند. او همان ساعات هگل را برای تدریس انتخاب کرد و این کار باعث شرکت نکردن دانشجویان در کلاس او شد؛ به همین دلیل استعفا داد و هجونامهای بر ضد هگل نوشت. با شیوع بیماری وبا؛ برلین را به مقصد فرانکفورت ترک کرد و تا آخر عمر در همانجا ماند.