آخرین مطالب



مکتب فرانکفورت

برچسب ها : , , , , , , , , ,

مکتب فرانکفورت

مکتب فرانکفورت از مهمترین مکتب های چپ گرای نئو مارکسیستی قرن اخیر است که نقش مهمی را در اصلاح و تکمیل برخی اندیشه های مارکس به عهده داشت.
تئودور آدورنو و ماكس هوركهايمر، دو فيلسوف-جامعه شناس نئوماركسيست آلمانى، در سال ۱۹۳۰ مكتب فرانكفورت و نظريه انتقادى ديالكتيكى را كه فلسفه اجتماعى انتقادى نيز نام گرفته است، با فعاليت هاى خود در مؤسسه تحقيقات اجتماعى شهر فرانكفورت و انجام پژوهش ها و نگارش آثار انتقادى خويش بنيان گذاشتند.
 در طول سلطه نازى ها بر آلمان اين مؤسسه عملاً به شهرهاى ژنو و سپس به نيويورك و لس آنجلس نقل مكان كرد. اما كار بر روى بنيان هاى فلسفى اين مكتب، از جمله نظريه انتقادى همچنان ادامه داشت. در واقع عنوان نظريه انتقادى به نگارش برنامه ريزى شده مقاله اى با عنوان «نظريه سنتى و نظريه انتقادى» از ماكس هوركهايمر باز مى گردد كه بعد ها در قالب كتابى با همين عنوان به چاپ رسيد و اين اثر به نوعى در كنار مهم ترين اثر فلسفى اين مكتب، يعنى ديالكتيك روشنگرى، در اصل مانيفست آغازين مكتب فرانكفورت محسوب مى شود. نظريه پردازان مكتب فرانكفورت، پيرو سنت فلسفى هگل و در برخى گرايش هاى فرعى، پيرو كانت هستند. در عين حال وجه مشترك تمامى گرايش هاى موجود در اين مكتب، ناسازگارى با شرايط حاكم و نقد مناسبات موجود اجتماع است كه نظريه پردازان اين مكتب را وامى دارد در شاخه هاى گوناگون و هر يك در حوزه هاى علمى و فلسفى موضوع تخصص خويش وضعيت موجود را به نقد كشند. در اين ميان هوركهايمر قصد داشت، با يارى جستن از علوم اجتماعى تجربى و فلسفه اجتماعى بر بحران پيش روى ماركسيسم در آلمانِ دهه هاى ۲۰ و ۳۰ چيره شود. در واقع يكى از اولويت هاى چنين رويكردى آن بود كه ناهنجارى ها، نابسامانى ها و كمبودهاى اجتماعى اى كه زمانى در پس پرده شبه اسطوره ها و گفتمان مذهبى پنهان مى ماند، آشكار و از آنها پرده برداشته شود تا بتوان به يارى علوم ياد شده و وضع قوانين اجتماعى جديد و ارائه راه حل هاى علمى بر آنها چيره شد.
رئوس تفكر مكتب فرانكفورت را مى توان در چند مورد خلاصه كرد: عقلانيتى كه زمانى نقش روشنگرى داشت، در جهان مدرن به نوعى عقلانيت ابزارى مسخ مى شود و به دنبال از دست رفتن روزافزون فرديت در جريان صنعتى شدن جامعه، انسان ها در دنيايى با فرايندهاى فزاينده سازمانى- ادارى، تبديل به ابزارهايى براى سيطره علمى-تكنيكى بر طبيعت مى شوند.
برخلاف جريان هايى مانند پوزيتيويسم، فلسفه تحليلى و رويكرد پوپرى، آن چه در روش فلسفى اين مكتب اهميت بسيار دارد، همان مفهوم ديالكتيك است كه از نقاط اساسى پيوند اين مكتب با پدر ديالكتيك مدرن، يعنى هگل محسوب مى شود. در واقع ما در آثار متفكران فرانكفورت نظير آدورنو، ماركوزه، هوركهايمر، فروم و حتى هابرماس بسط، تحليل و پيونديابى نظريه هاى ماركس و روانكاوى فرويد را شاهد هستيم و همين امر نقطه اختلاف اين مكتب با ماركسيسم لنين در روسيه است. در اينجا نيز بررسى انتقادى جامعه با اين استنباط كه فلسفه بايد معنايى عملى براى اجتماع داشته باشد، پيوند مى يابد، البته با اين اميد كه با نقدهاى ممكن، در آينده مناسبات اجتماعى بهترى حاكم شود. درهمين جا اختلاف ديگر مكتب فرانكفورت با جريان هايى مانند منطق گرايى و فلسفه زبان و همچنين اختلاف رويكرد با كسانى كه معتقدند بهبود جامعه امرى غيرممكن يا خارج از اولويت فلسفى آنان است، (نيچه و شوپنهاور) آشكار مى شود. البته هوركهايمر و آدورنو نيز در دوران متأخر نگارش آثار خود تغيير مثبت جامعه را غيرممكن مى دانستند. اصل موضوع وجود انتظار تحول مثبت در جامعه نزد آدورنو امرى ترديد آميز بوده است و حتى نويسندگان ديالكتيك روشنگرى بار ها مخالفت خود را با عامه پسند شدن استنباط هاى فلسفى و علمى خويش نشان داده بودند.
متفكران مكتب فرانكفورت از اواسط دهه ،۳۰ سيستم سياسى استالين را محكوم كردند و در آن هيچ پيشرفتى در قبال شهروندان مشاهده نكردند. همين تفاوت آنها را به شكلى مثبت از كسانى چون ارنست بلوخ و گئورگ لوكاچ كه توهم اتحاد جماهير شوروى را جدى گرفته بودند، متمايز مى كرد. نظريه انتقادى كه بدون شك دستاورد ويژه مكتب فرانكفورت بوده است، حوزه هايى مانند بنيان هاى ِ اقتصادى ِ اجتماع، رشد فرديت و حوزه هاى فرهنگى را بررسى مى كند. البته در اين ميان عرصه هاى مهمى مانند طبيعت انسانى كه منشأ بسيارى از ارزيابى هاى نادرست است، مستثنى مى ماند.
جنبش هاى دانشجويى اواخر دهه ۶۰ در آلمان تا حدى به مكتب فرانكفورت تكيه داشتند. البته آدورنو و هوركهايمر با دانشجويان چپ گرايى كه پيرو شيوه «عمل انقلابى» بودند و اعتقاد داشتند كه اين مقوله را از «نظريه انتقادى» آن دو استنباط كرده اند، موافق نبودند و آدورنو در يكى از مصاحبه هاى خود ارتباط مستقيم اين دو را انكار مى كند. در حوادث دانشجويى دهه ۶۰ آدورنو با نوعى برج عاج نشينى و هوركهايمر با نوعى بدبينى فرهنگى واكنش نشان دادند و اين هابرماس بود كه به دليل روحيه ارتباط طلب خود با جريان دانشجويى وارد مناظره شد.
در كنار شيوه هاى فكرى متفاوت هوركهايمر و آدورنو بنيانگذاران اين مكتب، هميشه تفاوت طبيعى، ضرورى و البته قابل توجهى ميان عقايد ساير اعضاى مهم مكتب فرانكفورت وجود داشته است. به عنوان مثال: والتر بنيامين (۱۹۴۰-۱۸۹۲) فيلسوف و ادبيات شناس يهودى الاصل نيز يك فرانكفورتى بود كه حين گريز از چنگ نازى ها دست به خودكشى زد. او نماينده نوعى فلسفه تاريخ ديالكتيكى- ماترياليستى بود كه آن را با مفهومى مسيحى باور از تاريخ پيوند داده بود.
اريش فروم (۱۹۸۰-۱۹۰۰) روانكاو آمريكايى در دو دهه آغازين زندگى حرفه اى خود به مكتب فرانكفورت تعلق خاطر داشت.
لئو لوونتال (۱۹۹۳-۱۹۰۰) جامعه شناس آمريكايى- آلمانى نيز از همين دسته بود و در فرانكفورت متولد شد. او نيز پس از قدرت گرفتن نازى ها به آمريكا گريخت و در دانشگاه بركلى و كاليفرنيا مشغول به تدريس شد.
فريدريش پولاك (۱۸۹۴- ۱۹۷۰) اقتصاددان و جامعه شناس آلمانى نيز از ديگر نمايندگان مكتب فرانكفورت محسوب مى شود. او نيز در رشته هاى ياد شده در دانشگاه فرانكفورت مشغول به تدريس بود.
هربرت ماركوزه (۱۸۹۸-۱۹۷۹) ديگر نماينده اين مكتب بود كه در نوشته هاى خود ديالكتيك هگل را با فلسفه ماركس و نظريه ديالكتيكى تاريخ و همچنين آموزه هاى فرويد در مورد ميل جنسى پيوند داد. وى با فراخوان به رويارويى اساسى با نظم موجود توانست به يكى از رهبران مهم جنبش هاى چپگراى دانشجويى دهه ۶۰ تبديل شود.
يورگن هابرماس(۱۹۲۹) نيز از متفكران برجسته و آخرين و مهم ترين نماينده زنده اين مكتب است كه البته به اعتقاد برخى از كارشناسان فلسفه، او تنها از نظر تاريخى به اين مكتب تعلق دارد و در اين فاصله از آموزه هاى اصلى آن بسيار فاصله گرفته و استقلال يافته است. به عقيده اين عده مقايسه هابرماس و آدورنو درست مانند آن است كه بگوييم ارسطو، شاگرد سال هاى متمادى افلاطون نيز، يك افلاطونى است!
با اين كه اوج شكوفايى مكتب فرانكفورت به دهه هاى ۶۰ ، ۷۰ و ۸۰ قرن اخير باز مى گردد و از اواخر دهه ۹۰ اين مكتب دوران افول خود را مى گذراند، به هر حال بايد دستاوردهاى آن را جدى گرفت. نتايج بسيارى از تحليل هاى اين مكتب در مورد سرمايه دارى مدرن، جامعه مدرن و انسان امروزى نه تنها نزد چپگرايان، بلكه براى ليبرال ها و محافظه كاران نيز عام و فراگير شد و در بسيارى از جزئيات جامعه شناسى و روان شناسى نمى توان از كنار نتايج علمى اين مكتب به آسانى گذشت. قابليت همدردى اى كه حاصل طغيان احترام برانگيز عليه فاشيسم و سپس شرايط زندگى اجتماعى فاجعه بار دهه ۴۰ و ۵۰ در آلمان بود، از ديگر نقاط قابل توجه مكتبى است كه متفكران آن اغلب متعلق به قشر مرفه جامعه بودند!
از طرف ديگر دستاوردهاى روان شناختى و جامعه شناختى اين مكتب كه نوعى پرده بردارى از فريبكارى هاى نقابدار جامعه محسوب مى شود، ما را در رويارويى با فريبكارى هاى پشت صحنه اجتماع يارى مى كند، هر چند كه امروز گرايش غالب روان شناسى حتى در بعضى كشورهاى اروپايى، به مكاتبى است كه روان شناسان آمريكايى در حال بررسى و بسط آنها هستند.

مهمترین آثار مکتب فرانکفورت که به فارسی ترجمه شده اند عبارتند از :
دیالکتیک روشنگری
اخلاق صغیر
کسوف عقل
سپیده دمان فلسفه بورژوایی
انقلاب یا اصلاح(مناظره مارکوزه و پوپر)
اصالت زبان
جامعه شناسی انتقادی
عروسک و کوتوله
تکثیر فرهنگ و...

مکتب فرانکفورت

نویسنده : م.ملک

Web Analytics