آخرین مطالب
- سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02 - درباره فرهنگ و هویت نمادین
نویسنده:م.ملک
2011/08/26 - سبک های سینمایی در دوره فیلم صامت
نویسنده:احمد ضابطی جهرمی
2011/07/26 - کشور نابینایان
نویسنده:اچ.جی.ولز(H.G.WELLs) مترجم: محمدعلی خداپناه
2011/07/03 - این ترانه بوی نان نمی دهد : سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت دوم
نویسنده:مهدی ملک
2011/06/24 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت اول
نویسنده:م . ملک
2011/05/30 - ظهور چنگيزخان
نویسنده:علی غفوری
2011/05/28 - مدرنیسم و ضرورت های تاریخی
نویسنده:م . ملک
2011/05/22 - ایدئولوژی سیاسی و هویت اجتماعی در ایران
نویسنده:حسین بشیریه
2011/05/15
بيژن جلالی : رفته است بارانها را تماشا کند

خیلی عجیب نیست در سرزمینی که مزد گورکن به قول بامداد از بهای آزادی آدمی افزون باشد چهرههای ادبی آن طور که باید معرفی نشده باشند و کتابهای چاپشده و ممنوع آنها گوشه کتابخانهها یا کتابفروشیها خاک بخورد. انگار روزی شاعری نبود که در همین خیابان شاهرضا (انقلاب) قدم میزد و شعر میخواند و بغضهایش را با خاک و خاکیان سرزمینش تقسیم میکرد. کافه نادری آن روزها مثل حالا آنقدر خالی و خاکخورده نبود و از هر طرف آن شعری / داستانی /گفتگویی به گوش میرسید. هدایت بود و آلاحمد و نصرت رحمانی و چوبک و خانلری و بعدها سپانلو و آتشی و دیگران...جوان باریکاندامی هم بود که بعد از شب ابری 19 فروردین 1330 که صادق هدایت در خیابان شامپیونه پاریس کلک خودش را کند٬ همیشه یادگار او به حساب میآمد... بیژن جلالی 24 ساله بود که داییاش هدایت را از دست داد. بعدها سراغش را کمتر گرفتند. چرا که همیشه زیر سایه دایی بزرگش باقی ماند. حتی اگر چندین کتاب شعر داشته باشد.
اول بار حدود 15 سال پیش بود که با خواندن دفتر شعر « روزها » با نام بیژن جلالی و شعرهایش آشنا شدم. چهره شاعری بسیار تودار و عمیق که احساسش را از دهلیزهای استعاره و مجازهای عجیب و غریب توصیف نمیکرد. شعرش مثل خودش زلال بود و با تصویرهای درخشان و ساده.
بیژن جلالی 1306 در تهران زاده شد. 24 سال زندگی در جوار هدایت از او شخصیت تودار و گوشهگیری ساخت که تا آخرین لحظه از عمر نیز همیشه در سایه بود. در روزهایی که هنوز برای تحصیل به اروپا نرفته بود مدام در کافه نادری دیده میشد و پای گپ و گفتگوهای بزرگانی بود که شعر و سیگار و مشروب را به بغضهاشان پیوند میزدند.
پدرش ابراهيم جلالی اهل تفرش بود و مادرش اشرفالملوک خواهر صادق هدايت. يازده ساله بود كه پدر و مادرش از هم جدا شدند و او به ناچار با پدرش راهی تبريز شد و تا پیش از شهريور 20 به تهران بازگشت و تا سال پنجم در دبيرستان فيروز بهرام بود و سال ششم را در دبيرستان البرز به پايان رساند.
بيژن جلالي مدتي در رشته فيزيک دانشگاه تهران درس خواند و در سال 1326 براي تحصيل در رشته علوم طبيعي، راهي شهر تولوز فرانسه شد. اما به محض آشنايی با زبان فرانسه دانشکده علوم را رها کرد و در بازگشت به ايران در رشته زبان و ادبيات فرانسوی موفق به اخذ درجه ليسانس شد (1344).
وي مدتی در وزارت فرهنگ، دبير زبان انگليسی و در اداره هنرهای زيبا، مدرس زبان فرانسه بود. مدتی نيز در موزه مردمشناسي وزارت فرهنگ مشغول به کار شد.
جلالي در سفر ديگری به فرانسه، شش ماه اقتصاد و نفت خواند و پس از بازگشت به استخدام شرکت ملی صنايع پتروشيمی درآمد و در سال 1359 بازنشسته شد.
بيژن جلالی شايد تحت تأثير دايیاش، صادق هدايت به شعر و ادبيات و فلسفه علاقهمند شد و از آغاز دهه چهل، سرودههايش را به دست چاپ سپرد.
" روزها " عنوان اولين مجموعه شعر جلالي در سال 41 منتشر شد.
" دل ما و جهان " را در سال 44 و " رنگ آبها " را در سال 50 به بازار کتاب روانه کرد.
پس از آن دوازده سال در سکوت و انزوا هيچ اثری منتشر نکرد تا اين که در سال 1362 مجموعه " آب و آفتاب " و در سال 1373 مجموعه " روزانهها " را توسط نشر فرزان روز انتشار داد.
در سال 69 نيز گزيدهای از اشعارش به انتخاب شاپور بنياد منتشر شد و گزيدهای نيز به انتخاب خود شاعر با عنوان " درباره شعر " در سال 77 منتشر گرديد.
شعرهای ساده و کوتاه جلالی تفسير موجز زندگی مدرن و شهر نشينی است و جلالی در اين اشعار جهان و اشيای پيرامون آن را در غياب انسان آن گونه مینگرد که کودکی به کشف پديدههای تازه و از زبانی سود میجويد ساده، اما نه مألوف.
برهمين اساس شعر هايش يکه است و شباهت به شعر هيچ شاعری نمیبرد. جلالی در اين شعرها به دنبال موضوع و مضمون نمیرود ، بلکه اين تلاقی واژگان است که به خلق شعر میانجامد و به تعبيری " شعر در او " رستاخيز واژههاست .
جلالی هرگز ازدواج نکرد و سرانجام او نيز مثل باران همانگونه که خود میگويد در دیماه 1378 بخار شد و به آسمان پيوست.
" حالا میفهمم
مثل باران
که همه ما از آسمان آمدهايم
و دوباره بخار خواهيم شد."
آثار جلالی که تازه منتشر شدهاند :
• «ديدارها» : گزيده شعرهای بيژن جلالی در فاصله سالهای 75 تا 78، به اهتمام مهرداد جلالی ، نشر مرواريد . 1380
دراين کتاب ديدگاههای بهاءالدين خرمشاهی، منوچهر آتشی، سعيد وزيری، عنايت سميعی، کاميار عابدی، اسماعيل جنتی و رزا جمالی دربارهی اشعار بيژن جلالی آمده است. در ضمن ديدگاههای وی پيرامون شکل شعر، مضمون شعرها و شعر چيست ضميمه اين مجموعه است.
•«نقش پنهان» : شعرهای منتشر نشده بيژن از 72 تا 75، ناشر : نشر مرواريد . 1381 به همراه مقالهای از احمدرضا احمدی باعنوان " اين وهم بی پايان "همچنين بخشهايی از يک گفتگوی جمعی که بين احمدرضا احمدی، مفتون امينی، فيروز ميزانی، احمد محيط، عمران صلاحی و شمس لنگرودی و ... با بيژن جلالی در سال 71 انجام شد در اين کتاب آمده است.

روزها ............... مجموعه شعر .... 1341
دل ما و جهان .... مجموعه شعر .... 1344
رنگ آبها ......... مجموعه شعر .... 1350
آب و آفتاب ....... مجموعه شعر .... 1362
روزانه ها ......... مجموعه شعر .... 1373
بازی نور ......... گزيده شعر به انتخاب شاپور بنياد ..... 1369
درباره شعر ..... گزيده شعر به انتخاب خود شاعر ...... 1377
ديدارها .......... گزيده شعر سال های 75 تا 78 به اهتمام مهرداد جلالی ....... 1380
نقش پنهان ..... گزيده شعر سال های 72 تا 75 ...... 1381
چقدر خوب با شعر زندگی میکرد:
«از جهان عقب نشينی کردهام
به روی تخت خوابم
در کنار راديو
ولی هنوز نمیدانم
که من روبه جهان دارم
يا پشت به جهان کردهام»
مرگ شاعر را باور ندارم که وقتی هر جا قطعه شعری / نقلی / سخنی از او میشنوی باور نمیکنی که سالهاست پر کشیده است. این هنگام است که مرگ هم فروتن میشود. جلالی زنده است تنها به تماشای باران پاییزی روی سکوی پارک خلوتی نشسته است و بغضهایش را با کاغذ و سیگار پیوند میزند :
«اگر كسی مرا خواست ،
بگوييد رفته بارانها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگوييد برای ديدن توفانها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگوييد رفته است تا ديگر
باز نگردد.»
تنهایی / عشقی که بر تمامی وجود شاعر رسوب کرده است و اندوهی ژرف که از جلالی و شعر او چهره ویژهای در شعر معاصر میسازد.
«تو صدای پایت را
به یاد نمیآوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
و صدای پایت بر دلم
نشسته است»
بیژن جلالی هرگز شناخته نشد و هیچگاه تا لحظهای که زنده بود قدرش را ندانستند. میدانست که کافی ست مثل دیگران بمیرد تا جایزه کتاب سال برایش برپا کنند و از سنگ گور او تجلیل کنند. این هم گلایهای از شاعر در روزگاری که غریب است نازنین !
«اسم من
بعد از من خواهد ماند
ولی اسم من
چه ربطی به من
و به شعر من دارد
نمیدانم»

