سبک های سینمایی در دوره فیلم صامت
تعاریف و مفاهیم سبک در هنر سبک
در هنر،سبک به روشی گفته میشود که هنرمند برای بیان اندیشه یا موضوع خود انتخاب میکند.پس سبک یعنی شیوهء بیان یا بازنمایی یک موضوع و یا یک اندیشه در قالب اثر هنری.به طور خلاصه، سبک همان چگونگی بیان در هنر است.
اما واژهء سبک اصلا عربی است و به معنی گداختن و ذوب فلزاتی چون طلا و نقره و اسلوب قالبگیری فلز مذاب است. در تاریخ ادبیات فارسی و نقد ادبی ایران، ایرانیان از دیرباز به مقولهء سبک توجه خاصی داشتند. اما واژهء سبک را به کار نمیبرده اند،بلکه به جای آن از واژه هایی چون طرز، طریقه، شیوه و سیاق استفاده می کرده اند.(کلمهء سبک برای نخستین بار در نقد ادبی در ایران در مقدمهء کتاب مجمع الفصحای 2رضا قلی خان هدایت به کار رفته است).
در نقد هنری جدید سبک را شیوهء بیان شخصی هر هنرمند با توجه به ویژگیهایی که در بیان او را متفاوت و متمایز از دیگر هنرمندان میکند، میدانند. به این معنی که سبک هر اثر یا هر هنرمند در سنجش و مقایسه با اثر دیگر هنرمندان مشخص میشود. پس در نقد هنری امروزی، سبک یعنی انحراف از نرم (Norm) یا هنجار بیانی دیگران. براساس این دیدگاه، هیچ اثر هنری، چه نوشته و چه فیلم، چه نقاشی و چه شعر بدون سبک نیست.
در بررسی ویژگیهای سبک هر فیلمساز، به خصوصیات بیانی او در استفاده از عناصری چون نورپردازی، تدوین، صدا، میزانسن، شیوهء روایت و نظایر آن توجه میشود. به همین ترتیب در تجزیه و تحلیل ویژگیهای سبکی یک نویسنده و یا یک شاعر، عناصری چون واژگان، ساختار و تنوع جملات، شیوهء ارتباط مطالب و ترتیب و تنظیم فکر همچنین آرایشهای کلامی او توجه میشود.
در حقیقت فرض بر این است که همهء این عناصر در اثر یک فیلمساز و یا یک نویسنده، خاص خود اوست.
از لحاظ تاریخی، مقولهء سبک و بحث در سبکشناسی هنری را یونانیان از فن خطابه و هنر شاعری در دورهء باستان آغاز کرده اند.
براساس نظریهء افلاطون، سبک کیفیتی است که در برخی از آثار وجود دارد و در برخی دیگر موجود نیست.به عقیدهء افلاطون سبک به معنی هماهنگی کامل بین هدف و وسایل بیان اندیشه و الفاظی است که گوینده برای بازگو کردن مقصود خود به کار میبرد.یعنی منطبق بودن زبان گوینده یا نویسنده با آنچه که قصد گفتن آن را دارد.از نظر افلاطون هنرمندی صاحب سبک است که بتواند برای بیان اندیشهء خود تصاویر، واژه ها و صداهای مناسب را بیابد.پس هر نوشته و یا هر فیلمی که توانسته باشد شکل مناسب بیان خود را بیابد دارای سبک است.
اما براساس نظریهء ارسطو، سبک آن جوهری نیست که در یک اثر هنری وجود دارد یا ندارد بلکه محصولی است از عوامل متعددی که در یک اثر هنری جمع میشود و آن را از سایر آثار متمایز میکند. بنابراین از نظر ارسطو به تعداد آثارهنری میتواند سبک وجود داشته باشد و سبک هر هنرمند یا هر نویسندهای به همان اندازه خاص خود اوست که مثلا ویژگیهای جسمانی او مثل ترکیب صورت، رنگ پوست، طرز راه رفتن، خندیدن و سخن گفتن. پس همانطور که هیچ شخصیتی دقیقا شبیه شخصیت دیگر نیست، هیچ سبکی هم عینا شبیه سبک دیگر نخواهد بود و این نکته حتی در مورد شاعران، نقاشان و فیلمسازانی که به گروه سبکی(مکتب) خاصی تعلق دارند نیز صادق است، با این تفاوت که یافتن موارد عدم شباهت بین آثاری که در یک گروه سبکی قرار میگیرند به دقت بیشتری نیاز دارد.
مهمترین تقسیماتی که برای انواع سبک براساس نظریهء ارسطویی در سبکشناسی هنری همچنان متداول است عبارتند از:
1)سبک برحسب هنرمند: گاه قدرت تأثیر آثار یک نویسنده، یک شاعر و یا یک فیلمساز چنان است که نام او گویای سبکی است که قرنها مورد توجه و تقلید دیگران قرار گرفته است. مثلا سبک فردوسی در شعر حماسی در تاریخ ادبیات ایران، سبک شکسپیری در ادبیات انگلیس، سبک سعدی در نثر مسجع فارسی، سبک مونتاژ ایزنشتین در سینما، سبک نورپردازی پرتره های نقاشی را مبراند، سبک نیمایی در شعر معاصر ایران، سبک استانیسلاوسکی در بازیگری تئاتر و خلق شخصیت های نمایشنامه، سبک تصویرپردازی اورسن ولز در خلق نما با وضوح عمیق و یا سبک رابرت فلاهرتی در مستندسازی.
2)سبکی که نامش را از تاریخ یا دورهای خاص گرفته است. مثلا دورهء موج نو در سینمای فرانسه دههء 1950 و 1960، یا دورهء سینمای آزاد انگلستان در دههء 1960 و 1970 یا دورهء شعری مربوط به دوران مشروطیت (1324 تا 1327 قمری) که به شعر دورهء مشروطیت در تاریخ ادبیات فارسی معروف است، یا دورهء آوانگارد در سینمای صامت فرانسه در دههء 1920، یا سینمای نوین دههء 1960 و1970 در آلمان.
3)سبکی که نامش را از محیط یا از محل رشد خود گرفته است. مثلا سبک نئورئالیسم ایتالیا، سبک اکسپرسیونیسم آلمان، سبک مونتاژ روسی، سبک هندی و سبک خراسانی در شعر پارسی. در این گروهبندی سبکی، عقیده بر این است که هر منطقه یا هر محیطی از نظر تعبیرات، اندیشه ها و عقاید و آداب و رسوم، بر هنرمند و ویژگیهای سبکی او اثر میگذارد.
4)سبکهای متأثر از هنر مدرن:سبکهایی که برپایهء یک جنبش عمومی در هنر، فلسفه و تکنولوژی پدید آمدند. مثلا در تاریخ سینما سبکهایی چون امپرسیونیسم،دادائیسم، سوررئالیسم و اکسپرسیونیسم ظهور کرده اند که خصوصیات آنها بیشتر تحت تأثیر جریان عمومی هنر مدرن در قرن بیستم است.این مکاتب از نظر خصوصیات فرمال یا ساختارهای بصری تحت تأثیر هنرهای پیشین مثل نقاشی، ادبیات و تئاتر و از لحاظ محتوایی تابع یا متأثر از گرایشهای جدید در فلسفه و روانشناسی بوده اند، نظیر فیلم های امپرسیونیستی که تحت تأثیر نقاشی مکتب امپرسیونیسم بوده و یا فیلمهای اکسپرسیونیستی صامت که تحت تأثیر نقاشی، ادبیات، تئاتر و موسیقی اکسپرسیونیستی اروپا به ویژه آلمان به این مکتب پیوسته است. مکتب سورئالیسم نیز از نظر محتوایی متأثر از نظریه های روانشناسی فروید و یونگ بوده است.
جدا از این تقسیم بندی، سبک را میتوان به دوگونهء سبک شخصی و سبک گروهی نیز تقسیم بندی کرد.
1)سبک شخصی: نه تنها ممکن است هر اثر هنری و از جمله هر فیلمی، سبک ویژهء خود را داشته باشد بلکه میتوان از سبک خاص آن هنرمند و یا آن فیلمساز نیز سخن گفت. اگر سبک در سینما عبارت از روابط بین مجموعهء تکنیک های ویژهای باشد که معمولا آن فیلمساز خاص به کار میگیرد، بنابراین [فرضا] از سبک ویژه ایزنشتین در استفاده از مونتاژ غیرتداومی، سبک روبر برسون در استفاده از صدا، سبک یوزف فون اشترنبرگ و فریتس لانگ در نورپردازی، سبک ولز در خلق کمپوزیسیون عمیق، سبک میکلوش یانچو در استفاده از نمای بلند، نیز میتوان سخن گفت.
2)سبک گروهی: با وجود شخصی بودن سبک، اغلب، شرایط فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی یکسان در دوره یا منطقهء جغرافیایی خاص، ویژگیهای مشترکی به شیوهء بیان فیلمسازان، شاعران و یا نویسندگان میدهد. در این صورت، هر هنرمند یا فیلمسازی در عین این که سبک شخصی و مشخص خود را دارد، در بسیاری از ویژگیهای بیان هنری، با شاعران، نقاشان و فیلمسازان دیگر اشتراک پیدا میکند.
سبک گروهی در سینما همان استفادهء یکسان از تکنیک هایی است که در آثار تعدادی از فیلمسازان میتوان دید. مثلا سبک گروهی مونتاژ در سینمای شوروی، سبک گروهی در سینمای اکسپرسیونیسم آلمان، نئورئالیسم ایتالیا و یا سینمای آوانگارد فرانسه دههء 1920 سبک گروهی را مترادف«مکتب» (School) میدانیم.
توضیح برخی از اصطلاحات و مفاهیم:
1)فرم (Form) فیلم: به مفهوم عام سیستم فراگیر حاکم بر روابط بین عناصری که میتوان در یک فیلم درک کرد و یا تشخیص داد.تماشاگر از طریق واکنش نسبت به فرم با فیلم رابطه برقرار میکند. فرم فیلم را میتوان همچون یک سیستم در نظر گرفت. اجزای گوناگون فیلم در داخل یک سیستم پویا که آن را فرم مینامیم به یکدیگر مرتبط اند.
2)سیستم (system) : گروهی از عناصر که به هم وابسته اند و بر هم تأثیر دارند. مثلا بدن انسان یک سیستم است. اگر فرضا قلب از کار بیفتد تمامی اجزاء دیگر بدن در معرض خطر قرار میگیرند. ماشین نیز یک سیستم است. کار کل سیستم وابسته است به کار تک تک اجزاء. قوانین حاکم بر اکو سیستم در یک دریاچه برای موجوداتی که زندگیشان وابسته به آن و وابسته به یکدیگر است نیز به همین نحو است. بنابراین سیستم مجموعه ای تصادفی از عناصر نیست بلکه مجموعه ای از عناصری است که در یک سازمان معین با روابط خاصی گرد آمده اند.
در نتیجه فرم آن سیستم کلی است که بیننده به فیلم منسوب میکند. فرم در ما این احساس را به وجود می آورد که «هر چیزی در زنجیرهء سیستم در اثر، در جای خودش قرار دارد (مثلا اگر در قاب یک تصویر تعادل یا تقارنی را ببینیم،ارضاء میشویم). حال اگر بین کلیهء عناصر یک فیلم روابطی سازمان یافته با نظامدار وجود داشته باشد در این صورت نوع روابط و یا کیفیت و نحوهء روابط بین آن اجزاء،نشان میدهند که آن فیلم قواعد و قوانین خاص خود یعنی سیستم خاص خود را دارد.
![]() |
| سام پکینپا |
3)ژانر (Genre) : فیلمهایی که از دستهء خاصی از اصول فرمال تبعیت میکنند، به عنوان ژانر میشناسیم (مثلا ژانر وسترن،ژانر گانگستری،ژانر موزیکال،...).
مفهوم سبک در هنر سینما
در هر فیلمی تکنیک های ویژهء به کار رفته توسط فیلمساز سیستم فرمال مخصوص به آن فیلم را به وجود می آورد. یعنی هر فیلمسازی تکنیک های خاص خود را درون یک سیستم یا یک الگوی تصویری و صوتی اثرش به کار میگیرد و گسترش میدهد. استفاده هم شکل، گسترش یافته و معنی دار از امکانات تکنیکی معین را«سبک» مینامیم.
از آنجا که هر فیلمسازی برای بیان اندیشه یا موضوع اثر خود از تکنیک های خاصی استفاده می کند، نحوهء استفاده از این تکنیک ها، «سیستم سبکی» او را به وجود می آورد. بنابراین در یک فیلم، دو سیستم فعال و مؤثر بر یکدیگر وجود دارند:
1)سیستم فرمال: که عبارت است از انتخاب بستر یا زمینه برای بیان موضوع. مثلا در بستر یک داستان یا استفاده از یک فرم داستانی (Fiction) و یا غیرداستانی (non fiction) یا روایتی و غیرروایتی.
2)سیستم سبکی: که شامل سیستم هایی هستند که فرم روایتی یا غیرروایتی را متجلی یا حمایت می کنند و عبارتند از تکنیک هایی چون: میزانسن و فیلمبرداری (یعنی تکنیک های مربوط به بیان دروننما)، تدوین (یعنی تکنیکی که یک نما را به نمای دیگر متصل میکند) و رابطهء انواع صدا با تصاویر فیلم. بنابراین، سبک و فرم به عنوان دو سیستم در داخل کلیت فیلم با هم کنش و واکنش متقابل دارند.
عوامل مؤثر بر سبک:
تاکنون فیلمی ساخته نشده که کلیهء امکانات تکنیکی مذکور را بهطور یکی و در یک سطح از تأثیر،همزمان به کار گرفته باشد.زیرا عواملی به شرح زیر بر سبک مؤثر میافتند که مانع از تحقق دقیق همهء این تکنیکها میشوند.این عوامل عبارتند از:
الف - شرایط تاریخی: که دامنهء انتخاب فیلمساز را محدود می کند. این شرایط عمدتا عبارت است از محدودیت های تکنولوژیک در هر دوره، مثلا فقدان امولسیونهای حساسیت بالا، فقر امکانات نورپردازی و نبود عدسیهای فاصله کانونی کوتاه در دورهء صامت نمی توانست زمینهء پیدایش وضوح عمیق یا وضوح تصویری بالا را برای تکنیک فیلمهایی چون «همشهری کین» (1941)، اثر اورسن ولز به وجود آورد و یا فقدان صدا در دورهء سینمای صامت نمی توانست به دکوپاژ و مونتاژ صحنه های گفت وگو به صورت «نماهای متقابل روی شانه» Shoulder) (over معنی دهد همچنین است فقدان تکنولوژی و شیمی رنگ در عصر سینمای سیاه و سفید.
ب - محدودیتهای بودجه: امکانات مالی در شرایط مشخص تولید یک فیلم، فیلمساز را ناگزیر به استفاده از تکنیک های سازگار با بودجه میکند.
ج - نگرش زیباییشناسی یا هنری: که شامل جنبه های مرتبطی چون دیدگاه فلسفی و تمایلات ایدئولوژیک فیلمساز می باشد. بنابراین در هر فیلمی، فیلمساز محدود به بکارگیری چند تکنیک ثابت به عنوان پایه و اساس اثر خود میشود.
پس سبک فیلم نتیجهء تجمع جبرهای تاریخی با انتخابهای هدفمندانه است. یعنی هر فیلمسازی در آفرینش سبک خود به انتخابهای معینی متکی است و در این انتخابها از یک سو جبر تاریخی آن دوره و از طرف دیگر تمایل فیلمساز نقش دارد.
عوامل مؤثر بر سبک را به دو گروه عوامل مربوط به شرایط ذهنی و شرایط عینی هنرمند نیز میتوان تقسیم کرد:
الف - شرایط عینی: همان شرایط تاریخی و شرایط اجتماعی زندگی هنرمند است. یعنی شرایط مادی و آنچه که در محیط، دوره زندگی و دنیای پیرامون هنرمند موجود است. (شامل شرایط اقتصادی، سیاسی،جغرافیایی و تکنولوژیک عصر او).
ب - شرایط ذهنی: شامل دانش یا دانسته های هنرمند و نیازها و آرمانهای او، یا به طور کلی آن گروه از تجربه های فردی و توانایی هایی است که به شخص او مرتبط میشود.(شامل عواطف و استعداد هنری و تجاربی که او در زندگی و عالم هنر طی سالها کسب کرده است).
پیش از این که سبکهای هنری و از جمله سبکهای سینمایی را به دو گروه سبکهای شخصی و سبکهای گروهی تقسیم بندی کردیم. حال به تقسیم بندی متفاوت دیگری از سبک میپردازیم:
الف) سبک هایی که در سینما براساس نوع تکنیکی که فیلمساز به عنوان تکنیک عمده یا تکنیک مرکزی در یک یا مجموعه ای از آثارش به کار میگیرد. این نوع سبک که در آن اغلب، یک نوع تکنیک خاص محور خلاقیت سینمایی فیلمساز قرار میگیرد، فرم فیلم را نیز تعیین یا مشخص میکند. بر این اساس سبک های زیر را معرفی میکنیم:
1)سبک مونتاژ.
2)سبک میزانسن، که خود به دو شاخه تقسیم میشود:
الف: کمپوزیسیون عمیق (deep composition-deep Focuse)
ب : نمای بلند (long take) متکی به دوربین متحرک
ب) سبک هایی که نتیجهء نزدیکی و تجمع گرایشهای زیبایی شناسی یک گروه از فیلمسازان در یک دورهء تاریخی در یک کشور هستند و در چندین جنبهء خاص، نه فقط در یک تکنیک خاص (فرضا در نمای بلند یا میزانسن و یا مونتاژ) بلکه در انتخاب مضمون و یا موضوع و شخصیت های فیلمنامه، فضای فیلمبرداری، شیوهء نورپردازی کم وبیش تشابه و نزدیکی هایی (به تصویر صفحه مراجعه شود) لوئیس بونوئل با یکدیگر دارند.این سبکها را معمولا به عنوان سبکهای گروهی یا جمعی(مکتب (School میشناسیم. مثلا :
--- اکسپرسیونیسم(در سینمای صامت آلمان).
--- سوررئالیسم،دادائیسم،امپرسیونیسم و کوبیسم(در سینمای آوانگارد صامت فرانسه)
--- نئورئالیسم(در سینمای ایتالیا)(1944 1954)
--- جنبش موج نو(در سینمای فرانسه)(دهه 1950 و 1960).
مکتب اکسپرسیونیسم در سینمای صامت آلمان
الف:اکسپرسیونیسم در هنرهای تجسمی،ادبیات و موسیقی
به طور کلی اکسپرسیونیسم را به عنوان مکتب یا جنبش مدرن در هنرهای گرافیک، تجسمی، ادبیات، تئاتر و سینما باید تلقی نمود که بین سالهای 1903 تا 1933 در اروپای غربی و به ویژه در آلمان شکوفا شد و هدف اصلی آن بازنمایی برونی دنیای درونی انسان به ویژه غرایز ابتدایی آدمی همچون ترس، نفرت، عشق نامطمئن، اضطراب و میل به ویرانگری بود.
میان سالهای 1905 تا 1913 مکتب اکسپرسیونیسم با درک الهام از هنر خاص وان گوگ و با پیشوایی نقاشانی چون « کوکوشکا، نولده و کرشن در شهر درسدن با عنوان «پل» (THe Bridge) برپا شد. در میان اکسپرسیونیست هایی که شهرت جهانی یافته اند از نامهای زیر یاد میکنیم: انسور بلژیکی و مونک نروژی که تابلو معروفش «جیغ»(1895) به تنهایی مفهوم کامل شیوهء اکسپرسیونیسم را در نظر هر بیننده روشن میسازد...
در سال 1912 شیوهای منشعب از اکسپرسیونیسم، با عنوان«سوار کار آبی رنگ» (Blue Rider) به پیشوایی کاندینسکی، پل کله و فرانتس مارک در مونیخ پا گرفت و زمینه را برای ظهور تحول عمدهای به نام اکسپرسیونیسم انتزاعی آماده ساخت.
اما در پیکرهسازی به شیوه اکسپرسیونیستی، هنرمند بزرگی به نام زارکین فعالیت دارد که هنرش فرانسوی و اصلش روسی است و تنها با یک پیکره به نام«انسان صاعقه زده» ویژگیهای اصلی شیوه اکسپرسیونیسم را به نمایش میگذارد.
بدبینی، یأس و تردید مالیخولیایی، عدم اطمینان و فقدان ثبات روانی، قسمتی از نتایج جنگ جهانی اول در روحیه و روان مردم اروپا بود. نمایشنامه های آلمانی و کشورهای اروپای شمالی همچون آثار: ایبسن، استریندبرگ، هاپمن و ویدکیند، دیدگاههای نمادگرایانه (سمبولیک) و حتی اکسپرسیونیستی را چه از لحاظ صحنه پردازی و چه از جنبه محتوا، پیش از جنگ اول جهانی، ارائه داده بودند که شک و تردید آدمی را نسبت به عظمت تمدن اروپایی و دستاوردهایی که به آن میبالید منعکس مینمود.
این گروه از نمایشنامه نویسان، چه از لحاظ روابط شخصیت های نمایشنامه و چه به لحاظ تحول روحی و روانی آنها، انسان را موجودی غیرقابل اعتماد و حتی خائن به خود مجسم می نمایند نمایشنامه اکسپرسیونیستی «میمون پشمالو» اثر اگوست استریندبرگ نمونه بارزی از این نوع طرز فکر و حتی بهترین نمونه در پرورش شخصیت ها و تجسم فضای نمایش و صحنه پردازی اکسپرسیونیستی است.او معتقد است که : زن و مرد دشمن یکدیگرند دائما در حال نبردند. زنان نبردهای کوچک را میبازند اما در نبردهای بزرگ علیه مرد،پیروز میشوند و نهایتا این خصومت است که باقی میماند این یعنی طرح مضمون بدبینی ابدی و ازلی در مورد انسان.همچنین استریندبرگ در نمایشنامه «به سوی دمشق» این اندیشه را منعکس نموده که: طبیعت انسان، غیر عقلانی است و او نمیداند که چه میخواهد، چه میکند و به دنبال چه چیزی است.عشق و عقل از هم جدا هستند. و عشق یک نیروی غیرعقلانی است.
اکسپرسیونیسم که از نقاشی، تئاتر و ادبیات به موسیقی راه یافته است، شامل بیان حالت ذهنی هنرمند به وسیله نمادهای خارجی نه لزوما مرتبط به یکدیگر است.در سالهای آخر قرن 19،عده ای از منتقدین هنری و موسیقیدان های وین شبها در کافه لاندمان دور هم گرد می آمدند و در خصوص مسائل هنری و شیوههای متفاوت موسیقی بحث میکردند. در بین آنها جوانی بود به نام شوئنبرگ که به عنوان شاگرد زملینسکی در ارکستر او ویولنسل مینواخت. مباحث این گروه درباره هنر نو بود و اغلب از موسیقی واگنر که آن را نشانه عالیترین وجه هنری در موسیقی میدانستند صحبت میشد. شوئنبرگ نیز که شیوه واگنر را به عنوان موسیقی آینده هدف و منظور خود قرار داده بود،در این زمینه به فکر افتاد منظومهای را که «ریچارد دل» به نام «شب دگرگون» نوشته بود، به شیوهای نو به تصنیف درآورد. او این آهنگ را در سال 1899 برای شش ساز زهی تصنیف کرد.
شوئنبرگ این اثر را برای نخستین بار به شیوهای کاملا بی سابقه و به روش موسیقی بدون گام و به کارگیری شکلهای توصیف آزاد و سازبندی غیرمعمول، به عنوان موسیقی اکسپرسیونیستی، به دنیای هنر معرفی کرد. (شوئنبرگ همچنین نقاشی معتبر بود و در نقاشیهای خود به شکلهای نو و غیرمتعارف میپرداخت، وی به جنبش هنری«سوار آبی» که در مونیخ توسط کاندینسکی بنا نهاده شده بود تمایل داشت).
ب:اکسپرسیونیسم در سینمای آلمان
جنبش اکسپرسیونیسم در هنر سینما، برای نخستین بار با فیلم «کابینه دکتر کالیگاری»(1919) ساخته رابرت وینه در آلمان به رسمیت شناخته شد.
لیکن نشانههایی از اکسپرسیونیسم را پیش از آن در سینمای آلمان بعد از جنگ اول جهانی در فیلمهایی چون:«هومون کلوس»(1916) اثر اوتو رویپرت و«شب ژانویه»(1918) ساخته لوپوپیک میتوان دید.
جنبه های ویژهای همچون دوگانگی طبیعت آدمی (خیر و شر،زشتی و زیبایی)، نیروی سرنوشت، ترس از موجودات شرور و شیاطین، درندگان و خون آشامان، ارواح و نیروهای ترسناک فوق طبیعی، مستقیما از افسانه های کهن و ادبیات فولکلوریک مردم اروپای شمالی، همچنین نمایشنامه های«دکتر فاستوس» اثر گوته که طی آن انسان میپذیرد روح خود را به شیطان بفروشد در این مکتب سینمایی تجلی پیدا کرده است.
لیکن در زمینه هایی چون: فشارهای اقتصادی ناشی از شکست آلمان در جنگ اول جهانی و ضربه ای که آلمانها از لحاظ روانی در نتیجهء این شکست متحمل شدند، دلایل و زمینه های مناسبی برای پیدایش این مکتب و یا جنبش، در سینمای آلمان نیز باید به شمار آورد.
از لحاظ بصری، دکورهای مصنوعی و نقاشی شده، فیلمبرداری در محیطهای ساختگی و غیرطبیعی به ویژه داخل استودیو، دفورمه کردن چهرهء بازیگران با گریمها یا آرایشهای اغراق شده و زوایای فیلمبرداری غیرعادی، سایه های تند، لباسهای غیرمعمول و نامتناسب با بدن، حرکات مکانیکی و خشک، از ویژگیهای فیلمهای این مکتب است.
لیکن رابرت وینه نه تنها آغازگر این جنبش سینمایی است، بلکه ادامه دهندهء آن نیز بهشمار میآید او با فیلمهای: «بازگشت کالیگاری»(1920)، «راسکول نیکوف»(1923) و «دستهای اورلاک»(1925) این جنبش را در سینمای آلمان به کمال رسانید.
کارگردانهای دیگری چون: پل واگنر با فیلمهای«گولم»(1920)و «مصیبت»(1922) سهم عمدهای از لحاظ شهرت جهانی این جنبش در آلمان داشتند. فیلم «گولم» نمونهای درخشان از سبک نورپردازی هراس آور و جلوه های بصری مؤثر است که از اجرای تئاتری اثری به قلم ماکس راینهاردت، نمایشنامه نویس،اقتباس شده است.
همچنین فیلم «مردگانی که به جهنم میروند»(1920)، ساخته ریچارد مارتین، نمونهای است که تحت تأثیر تئاتر اکسپرسیونیسم آلمان ساخته شده و اساسا از یک نمایشنامه اکسپرسیونیستی برای فیلم اقتباس شده است.
فیلم«پله های عقبی»(1923) و «موزه آدمکهای مومی»(1924) ساخته پل لنی،همچنین فیلم «سایه ها»(1923) اثر ماکس روبینسون نمونه های جالبی هستند که ویژگیهای بصری تابلوهای نقاشی به ویژه از لحاظ نورها و سایه های تند، خطوط دندانه دار و شکسته را ترسناک و تضاد درجات رنگهای خاکستری مربوط به مکتب اکسپرسیونیسم در هنرهای تجسمی پیش از سینما را منعکس مینماید.
کارگردانهای بزرگی چون فریتس لانگ و فردریش ویلهلم مورنائو، تحت تأثیر نخستین فیلمهای اکسپرسیونیستی و تئاتر این مکتب قرار گرفتند و با اقتباس از اسطوره ها و مضامین تخیلی در ادبیات فولکلور آلمان، توانستند آثار جالبی چون «آخرین خنده»(1924) اثر مورنائو و «متروپولیس»(1927) اثر فریتس لانگ را خلق کنند. «متروپولیس» نمونهء جالبی است که در آن کارگردان، چیرگی ماشین را بر انسان، زایل شدن روح و روان آدمی در اثر کارهای مکانیکی ماشین وار و برنامه ریزی شده در کارخانه ها و طبقه بندی نظام کار صنعتی براساس حرکتهای معین و تکراری و فرمولی شده کارگر را در محیط کارخانه و خط زنجیر تولید، تصویر میکند (دیدگاهی که به طور همزمان توسط چارلی چاپلین به طور کمیک و طنزآمیز در فیلم «عصرجدید» به تصویر کشیده شده است.)
کارگردان دیگری به نام اریش دوپونت با فیلمهای «واریته»(1924) و«تسلیم»(1925) به مضامینی نظیر چیرگی سرنوشت و فرمانبری برده وار در برابر نیروهای اهریمنی قهار پرداختند. در واقع یکی از شاخه های فرعی اکسپرسیونیستی آلمان، در خصوص پرداختن و یا انتخاب مضمون، توجه به نیروی سرنوشت یا تقدیرگرایی است با قدرت گرفتن نازیها در آلمان و روی کار آمدن هیتلر در سالهای اولیه دهه 1930، ساختن این قبیل آثار ممنوع شد.
این نوع فیلمها که مردم آلمان را با نوعی نیروی ترس آور ناشناخته و مهارکننده مواجه میساخت، پیش بینی کننده نیروی شیطانی فرد مقتدری بود که تا چندی دیگر به عنوان«پیشوا» میخواست روح آلمانی ها را تحت اراده و اقتدار خویش درآورد و این ملت را برای کشتن و یا کشته شدن آماده کند. پدیدهای که با پیدایش هیتلر و پذیرش او به عنوان رهبر آلمان در سالهای 1932 تا 1944 تثبیت شد.
با وجود توقف تولید این آثار در اواخر دوره صامت، به دلیل تهدیدات سیاسی نازیها و روی آوردن اغلب کارگردانهای آلمانی به نوعی فیلم به نام«فیلمهای خیابانی» (street films) که موضوعات آن، برخلاف فیلمهای قبلی، در داخل دکور و استودیو بازی نمیشد و بیشتر در محیطهای خارج از استودیو و در اماکن طبیعی و فضای شهرها جریان مییافت، اما تأثیرات بصری نحوه صحنه پردازی، شیوه ساخت دکور، حرکت دوربین، کادربندی و تعیین زاویه فیلمبرداری، به ویژه نورپردازی تند، پر کنتراست و هیجانآور، تا سالها، روی کارگردانهای برجستهای چون مورنائو و لانگ در دوره سینمای ناطق باقی ماند و این گروه سبک نورپردازی ویژهای را در سینمای امریکا رایج کردند که به سبک نورپردازی آلمانها شهرت یافت مثلا در فیلمهای«طلوع»اثر مورنائو، «ام»، «ورای یک شک منطقی»، «جلا دادن نیز میمیرند» اثر لانگ این نوع ویژگی نورپردازی تند و پر از سایه و یا مایه تیره (Lowkey) دیده میشود همچنین فیلمهای گانگستری و دورهء فیلمهای ترسناک در هالیوود دهه سی که برخوردار از نورپردازی با کنتراست زیاد و سایههای تند و فضای ترسناک و پر از تعلیق و حالتهای ذهنی غیرعادی شخصیتهای فیلم هستند، تأثیر مکتب اکسپرسیونیسم آلمانی را روی سینمای امریکا نشان میدهد.
لیکن آنچه از فیلم «کالیگاری» در سینمای سالهای بعد آلمان باقی ماند، تلاشی بود که در جهت نشان دادن محیط، به عنوان بیان یا تجلی عینی«روح» و احساس و حالت صورت میگرفت.مثلا در فیلم«کالیگاری»سایه های نقاشی شده روی دیوار و در سطح دکور، به ناگاه جان میگیرند و به حرکت درمیآیند برای نمونه آن صحنهای که«سزار» می خواهد دختر را به قتل برساند، ابتدا سایهء بسیار بزرگ و بر روی دختر میافتد، سپس قاتل را میبینیم که نزدیک میشود، و در این صحنه فقط سایه بزرگ او به نمایش درمیآید.
هیچیک از عناصر بصری این فیلم مثل سایه نتوانسته مکتبساز باشد.تحت تأثیر این فیلم، کارگردانهای بعدی در سینمای آلمان توانستند خصوصیات هشداردهنده و ترسناک کنگره ساختمانهای آلمان دورهء گوتیک،پشته کشتزارها،سایه درختان و دیوارها،اشکال مثلثوار و خطوط دندانهدار را نمایان سازند بیآنکه نیازی به پناه آوردن به دکورهای نقاشی شدهء «کالیگاری» را داشته باشند و این تحول در دورهء «فیلمهای خیابانی» تجلی یافت.
فیلمهای موفق آن دوره نمایش کابوس ستمگری، وحشت و مرگ بودند. مثلا فیلمهای «نوسفراتوی خونآشام» اثر مورنائو،«مرگ خسته» اثر فرتیس لانگ ،«موزهء آدمکهای مومی» اثر پل لینی. شخصیت های مخوف مثل فرماندار در فیلم «وانینا» ساخته گرلاخ همچنین فیلم هایی پیرامون سرگذشت «هارون الرشید»، «ایوان مخوف» و«جک درنده» که همگی ستمگرانی خشن و ظالم هستند و تصاویری دردناک از خودکامگی سیاسی را ارائه میدهند. لیکن از لحاظ محتوا و مضمون، جاذبهء تصویر«انسان برتر» و پرقدرت تا زمانی در سینمای اکسپرسیونیستی آلمان دوام پیدا کرد که عدم اطمینان اجتماعی و سیاسی در این کشور پایدار بود.
در مجموع،سینمای آن روزگار آلمان،پیشبینی شگفتانگیزی را از بروز یک قدرت خودکامه و جنگافروز نیروی نازیها به رهبری هیتلر را تصویر میکرد که در فاصلهء سالهای 1940 تا 1944 بشریت را درگیر جنگی جهانسوز نمود.
مکتب مونتاژ روسی در عصر سینمای صامت
ویژگی فیلمهای مکتب مونتاژ:
بسیاری از پژوهشگران و نظریه پردازان سینمایی که به اختصاصات سینمای شوروی دوره صامت(1930-1917)پرداخته اند،از جمله بلا بالاش، رودلف آرنهایم و ژان میتری غالبا بر ابتکارات سینماگران روسی در زمینه مونتاژ تأکید داشته اند،که البته این امر بدیهی است زیرا توجه معروفترین سینماگران روسی در آن دوره به مونتاژ نه تنها در فیلمها بلکه در نوشته هایشان نیز کاملا بارز و هویداست. سینماگران روسی دههء 1920 اولین کسانی بودند که به امکانات هنری فیلم پی بردند. همچنین آنها از نخستین کسانی بودند که به تنظیم اصول آن همت گماشتند... آنها مونتاژ را مهمترین ویژگی هنر فیلم و گواه این مدعا استفاده بیش از حد آنها از مونتاژ در آثارشان است.
اما سینمای شوروی در آن سالها،به جز مونتاژ،از اختصاصات دیگری نیز از لحاظ سبکی تقریبا به طور عام برخوردار بود که به شرح آنها خواهیم پرداخت.
اهمیتی که با پیدایش و فعالیت جنبش سینمایی مذکور نه فقط به خاطر کشف اثرات مونتاژ هنر فیلم به خود گرفت، تقریبا مقارن با جنبش سینمای آوانگارد فرانسه بود که در این جنبش نیز به شکل متفاوتی، و البته نه به وسعت و حساسیت روسها مونتاژ از اختصاصات آن بهشمار میرود.
در این نوشته به جز ویژگی مونتاژ،به دیگر ویژگیهای مکتب سینمایی شوروی آن سالها، که کمتر مورد بررسی قرار گرفته،میپردازیم.
در نخستین مرحله، سینماگران روس در سالهای 1920، چه در پژوهشهای نظری و چه در فیلم هایشان، به این نکته توجه کردند که: پدیدهء «تصویر متحرک» که تا زمان گریفیث برای قبولاندن خود به عنوان یک شکل هنری کاملا متفاوت با تئاتر تلاشهایی کرده بود، استعداد و ظرفیت فوق العاده نیرومندی برای هنر شدن دارد که میتواند نشانه هایی ادبی و تئاتری را از خود به ویژه در صورت استفاده از مونتاژ دور کند. سینماگران روسی برای دستیابی به استقلال هنری فیلم، همچنین رسیدن به یک چهارچوب مشخص و مؤثر در تفسیر ایدئولوژیک شرایط اجتماعی و تاریخی، حتی آموزش تماشاگران خود، به نکاتی در نوشته ها و فیلمهایشان توجه کردند که به سینمای آنها به عنوان یک سینمای ملی،هویت و سبک بخشید. این نکات را به طور خلاصه میتوان در دو گروه اهداف عمده هنری(در نظریه و اسلوب)و شیوه عملی(در فیلمسازی)برشمرد:
الف:از جنبه نظری(به عنوان تبیین سبک)
1)سینما ذاتا استعداد هنر بودن را به عنوان، پویاترین هنرها دارد. سینما هنر پیچیده ای است که هنرهای دیگر را، با استحالهای بنیادی، در خود جای داده این هنرها هنگام عملکردشان در قلمرو سینما دیگر ماهیت پیشین خود را نمیتوانند(و عملا نباید)حفظ کنند.
2)فیلمساز برای موفقیت در کار خود باید از سایر هنرها سررشته و اطلاع کافی داشته باشد تا بتواند به نحو مؤثر و با بیان هنرمندانه جهانبینی خود را که تفسیر تاریخ و نمایش موقعیت انسان در جامعه است منعکس کند.
3)سازماندهی و استخراج مختصاتی از عوالم بیانی فیلم به عنوان عناصر زبان سینماتوگرافیک و مونتاژ به عنوان نحوه بیان هنری این زبان در یک نظام ارتباطی.
4)یافتن قواعد و اصولی برای نحوه عملکرد رسانهای سینما از طریق نظام نشانه ها،نمادها و استعاره ها که از این جنبه فیلمسازان روسی دهه 1920 را باید نخستین فیلمسازان اندیشمندی دانست که با دیدی تحلیلی در خصوص نشانه شناسی و معنی شناسی فیلم اظهارنظر کرده و رساله نوشته اند.
5)فیلم،مؤثرترین وسیله آموزش فرهنگی و ایدئولوژیک مردم است که میتواند آنها را نسبت به عملکرد تاریخی خود و اهمیت و نقشی که به عنوان سازنده تاریخ دارند آگاه کند و همچنین دید و شناخت آنها را از جامعه، طبیعت، تاریخ و شرایط، تعمیق بخشد و نهایتا آنها را برای ایفاء نقش اجتماعی خود در مبارزه با مشکلات و دشواریها آماده و بسیج نموده و برای زندگی نو آماده کند.
![]() |
| مادر ساخته پودفکین |
6)اختصاص دادن جایگاهی ویژه به نظریه و لزوم طراحی یک نظریه برای تشریح عملکرد و موقعیت سینما به عنوان یک هنر، نه تنها به این دلیل که نظریه راهنمای عمل است بلکه در حوزه شناخت و تبیین هنری، نظریه باید نخستین وظیفه خود را پاسخ به سؤال عمده «چه باید کرد» بداند تا شکل و ساختار هنری اثر و نحوه عمل فیلمساز را روشن سازد. (ازاین روی فیلمسازان پیشرو روسی در آن سالها به سرعت متوجه شدند که نظریه در هنر همچون نظریه در علم باید دارای اسلوب، هدف و کارکرد باشد و هیچ نظریهای نمیتواند بدون پاسخ روشن به سؤالات «چه و چگونه» به دوام و اعتبار خود استمرار بخشد. اما در نظریه برای تبیین و شناخت پدیدهها و نحوه کارکرد آنها در نظام و ساختار رسانه، باید به معیار و مترهایی معتبر دست یافت. این معیار معتبر و ثابت از نظر اغلب سینماگران پیشرو روس در آن سالها در درجه اول مونتاژ و شیوههای به کارگیری نظام یافته آن بود. یکی از دلایل عمده این که چرا سینمای شوروی در آن دوره تا این اندازه اغراق آمیز از مونتاژ استفاده میکند و مفاهیمی فلسفی و سیاسی را با شیوه های گوناگون مونتاژ منعکس و بیان مینماید، ناشی از درجه اعتماد بالای آنها نسبت به اعتبار متر مونتاژ در میزان تأثیر عملی و فکری(تربیتی)بر تماشاگر است. به همین سبب اغلب فیلمهای فیلمسازان روسی دهه 1920، به ویژه ایزنشتین، کم وبیش، منعکس کننده نظریه آنها در عمل است. پس با تحلیلی نظامدار از آثار آنها میتوان به نحوه بازتاب نظریاتشان در حوزه عمل پی برد و این که فیلمهای آنها در آن دوره الگوهای جالبی برای شناخت ویژگیهای نظریه هایشان به کار میآیند. بنابراین وابستگی نظریه و عمل از اختصاصات تقریبا منحصر به فرد سینمای شوروی سالهای 1920 است. (حرکت از حوزه نظریه به عمل و سپس بازتاب تجربی نظریه در حوزه کار مرتبا برای اصلاح نظریه و اعتبار بخشی به متر مونتاژ توسط ایزنشتین در دوره صامت و حتی تا سال 1938 در فیلم «الکساندر نوسکی» ادامه داشت).
7)غنای نظریه روسی فیلم به ویژه به خاطر استفاده از نظریههای کمکی غیرسینمایی مثلا فلسفه،روانشناسی،زیستشناسی،ریاضی و هنرشناسی عمومی نزد ایزنشتین باعث شد که از سالهای 1960 بر نظریههای نوین سینمایی و حتی غیرسینمایی که رویکردی به سینما دارند(مثلا زبانشناسی و معنیشناسی)در اروپای غربی و امریکا تأثیر عمیق و آشکاری بگذارد.
ب:از جنبه اسلوب و شیوه های عملی کاربردی(به عنوان ابتکار یا نوآوری)
1)کشف امکانات نوین بیانی در قلمرو سینما، به ویژه امکانات بیانی با مونتاژ و تعمیق آن از لحاظ نظری و به کارگیری روشهای مختلف آن در عمل.
2)تحرک دکوپاژی(و مونتاژی): این تحرک و پویایی ناشی از برش سریع نماهای کوتاه و ارائه نماهای نزدیک متعدد است که موجد ریتم و سرعتی پرهیجان در فیلمهای این دوره از سینمای شوروی شده است. به ویژه وقتی که این تحرک مونتاژی در صحنه های همزمان و موازی، به کار گرفته میشود، مضاعف میگردد.
3)تنوع بصری دیدگاه دوربین نسبت به موضوع و صحنه یا تصویر کردن همزمان یک حرکت یا یک رویداد از چند زاویه، تکرار حرکت با رویداد برای دوربین که در موقعیت بصری متفاوتی قرار گرفته است. و سپس ارائه به موقع هریک از زوایا در جای مناسب خود با استفاده از برش. لیکن باید توجه داشت که تکرار حرکت در زاویه متفاوت، به منظور دستیابی به برش انطباقی (Match cut) نامحسوس نبود، زیرا با وجودی که سینماگران روس این شیوه برش را به خوبی می شناختند، و بعضا نیز به کار میبردند، لیکن به دلایل مختلف که شرح خواهیم داد و از جمله تأثیر کند کننده آن در ریتم فیلم، به ندرت آن را به کار میگرفتند. امروزه کاربرد این نوع قطع در شیوه تدوین روایتی (Narrative Editing) آنجا که رویداد کلیهء نماهای یک صحنهء (Scene) واحد از لحاظ مکانی و زمانی وحدت دارند کاملا آشکار و تثبیت شده است. در همان دوره،سینماگران اروپای غربی (از جمله گئورگ ویلهلم پابست) به ویژه سینماگران امریکایی، این نوع قطع نامحسوس را ترجیح میدادند درحالیکه روسها به برشهای پویا، ضربه زننده و جهشوار حتی تکرار حرکات با مونتاژ،دلبستگی داشتند(به ایزنشتین در فیلمهای"اعتصاب"1924 و در"اکتبر"1927 از برشهای جهشی (Jump cut) استفادههای جالبی کرده است).
4)چشم پوشی از شیوه های خطی و مستقیم در فیلمنامه نویسی و داستانپردازی(و نتیجتا در مونتاژ).ارائه پویا و همزمان(موازی)چند رویداد متفاوت که در مکانها یا زمانهای متفاوت میگذرند، لیکن از لحاظ مضمونی باهم مرتبط اند(شیوه داستان پردازی و تدوین گریفیث در فیلم «تعصب» 1915 با سرعت، زیبایی و مفاهیم عمیقتری در فیلمهای صامت روسی جلوه گر شد مثلا صحنه کشتار کارگران و سلاخی گاو در«اعتصاب» و یا کشته شدن سربازان در جبهه جنگ و مونتاژ موازی آن با افزایش نرخهای ارز در بازار بورس در فیلم «سرانجام سن پترز بورگ» (1927) اثر پودوفکین، نمونه هایی جالب توجه اند.
5)بیان ذهنیات یا اندیشه های شخصیتهای فیلم با استفاده از عناصر جهان عینی پیرامون آنها، به ترتیبی که تماشاگر تصور میکند دنیای خارج، تجلی بصری یا بازتاب دنیای درونی شخصیت هاست و یا بیان تصویری آن محسوب میشود. نمونه ها در فیلم«مادر»(1925) اثر پودوفکین که پس از گریه مادر شاهد ریزش باران هستیم (داستان فیلم در زمستان میگذرد و در بهار پایان مییابد.) شخصیت پدر که فریاد میزند رعد و برق را میبینیم (که جلوهای تصویری از صدا در یک فیلم صامت نیز به شما می آید). پسر زندانی در همین فیلم که خبر آزادی خود را میشنود و به شادی میپردازد درخشش نو را بر سطح آب میبینیم.
استفاده از اشیاء و عناصر بصری حاضر در محیط و فضای بازی به عنوان عوامل بیانی و ترکیب معنی دار آنها با عمل یا کنش بازیگران، به منظور خلق استعاره. (نمونه ها: چکمه سربازان و دستکش افسر پلیس در«مادر»، مجسمه ها، چلچراغ ها و تزئینات کاخ تزار در«اکتبر»اثر ایزنشتین)
7)ارتقاء موقعیت نمایش اشیاء صحنه و عوامل طبیعت به عنوان بازیگر و عامل درام که میتواند در خلق مفهوم به عنوان نماد نیز به کار رود.(مثلا شکستن یخها در«مادر»1925، باران، سیب ها و آفتابگردان ها، اسبها و گاوهای نر در فیلم«زمین»1930 ساخته داوژنکو، میمون، خرس، جغد و روباه در«اعتصاب» و ماده سگ با توله هایش در فیلم «سقوط امپراطوری»1928 اثر فردریش ارملر.
8)حساس کردن توجه (بصری) تماشاگر به جهان پیرامون شخصیتهای فیلم و معطوف کردن ذهن بیننده به موقعیتهای دراماتیک دیگر برای ایجاد تعلیق و میل شدید به دانستن این که: اکنون در جاهای دیگرچه می گذرد؟ نه تنها مونتاژ بلکه ساختارهای فیلمنامه و اجزاء دراماتیک آن در این دوره از سینمای شوروی بسیار قابل مطالعه اند. برخلاف شیوه های معمول که سالها در غرب به ویژه در هالیوود، تأکید می شد که: مونتاژ باید ریزه کاری ها، ظرایف بازی و لحظات گیرای رویداد را در داستان منعکس نماید و مونتاژ موظف است در خدمت روایت داستان (فیلمنامه) قرار گیرد، فیلمنامه های این دوره از سینمای شوروی برای انواع معینی از مونتاژ نوشته می شد و این فیلمنامه بود که در خدمت مونتاژ قرار میگرفت شیوهای که به ندرت در تاریخ معمول سینما بوده است سینماگری چون ایزنشتین در آن سالها هرگز یک فیلمنامه قطعی و کاملا دقیق را به کار نمیگرفت بلکه فی البداهه و به صورت طرح وار با فیلمنامه برخورد میکرد. این سخن معروف از اوست که در فیلمسازی مستند بسیار مورد توجه قرار گرفته است:
«به سویی گام بگذار که ماده خام اندیشه تو را میطلبد، فیلمنامه در محل فیلمبرداری و سپس در مونتاژ تغییر بسیار خواهد کرد.«لیکن مثلا پودو فکین به فیلمنامه روایتی منسجم تر و دقیقتری تکیه میکرد. برخی دیگر، مثل ورتوف، حتی فیلمنامه را به دلیل گرایش به مستندسازی اصلا رها کرده بودند. حتی الکساندر داوژنکو در فیلمهای «آرسنال»(1928) و«زونیگورای» (1927) و «زمین» (1930) بیشتر بداهه پردازی کرده تا روایت و قصه پردازی.
9)مواجه کردن تماشاگر با رویداد یا موقعیتی که در آن قهرمان به صورت فرد وجود ندارد بلکه یک گروه یا جمع به عنوان قهرمان فیلم عمل میکند.
![]() |
| پودوفکین |
10)به کارگیری فراوان نمای نزدیک نه تنها برای تأکید بر جزئیات بلکه به منظور عملکرد نیروی توضیحی و تفسیری آنچه که در نماهای دور می گذرد نماهای نزدیک وقتی پس از نماهای دور مونتاژ میشوند،غالبا به تفسیر آن می پردازند. نمای نزدیک با تمام خصلت سینمایی با ارزش خود، در سینمای گریفیث باز هم«تئاتری»عمل میکرد، لیکن در فیلمهای روسی این دوره، نمای نزدیک، وظیفه اش ارتقاء روح صحنه نه تنها از حالت تئاتری به سینمایی است بلکه با ضربهای که مونتاژ این نوع نما به نمای دور وارد می کند آن را، به قول ایزنشتین، منفجر مینماید. در اینجا برای درک روشن تر موضوع ناگزیر به توضیح این نکته ایم که: همه آنچه که در شیوه دکوپاژ مونتاژ در سینمای امریکای آن سالها(عصر گریفیث،به ویژه دهه 1920)در جریان بود بازسازی مجدد نمای دور از پی برش به یک سلسله جزئیات تداوم دار آن در همان لحظه یا همان صحنه در نماهای نزدیکتر بود شیوه سنتی و رایج و تقریبا مسلط به سینمای هالیوود در سالهای موردنظر تا حتی اواخر دهه 1940، برش از نمای دور یک موضوع به نمای متوسط و سپس نمای نزدیک از آن بود که حتی امروزه نیز با گذشت سالها به عنوان دکوپاژ کلاسیک به کار گرفته میشود. [ لیکن در این نوشته (با توجه به موضوع و اهداف آن) فرصتی نیست که به طور مفصل تفاوتهای دکوپاژ را در یک نگاه تطبیقی بین سینمای آن روز امریکا و شوروی را بررسی نمائیم.]
11)تأکید بر لحظات حساس و پرتنش با استفاده از شیوه معینی در مونتاژ که مستلزم نمایش «تکرار شدن حرکت» بر پرده است. مثلا فصل (سکانس) بلند شدن پل فلزی متحرک در فیلم «اکتبر»درهای ورودی اتاق شورای انقلاب در همین فیلم، صحنه پایین آمدن تفنگهای جوخه اعدام در فیلم «پوتمکین»(1925) سقوط مجسمه تزار در«اکتبر».
12)استفاده های شوک آور و یا ضربه زننده (از لحاظ بصری ذهنی) با استفاده از برشهای جهشی (Jump cut) غیرمنتظر، از نماهای دور به نماهای نزدیک و بالعکس(گرایش عمومی به تدوین غیرتداومی)
13)هدفمند نشان دادن زندگی، کار،طبیعت، جامعه و تاریخ، جامعه و حیات.
14)استفاده از بازیگران غیرحرفهای و مردم عادی به عنوان شخصیتهای فیلم، و در نتیجه کنار گذاشتن بازیگرانی که پشتوانه و تربیت تئاتری داشتند.
15)غالبا اجتناب از کار در استودیو و دکورسازی مجلل، به کارگیری فضای طبیعی، صحنه واقعی با زمینه های مستند.
16)آزاد کردن سینما از قیود ادبی، به ویژه نوشتن فیلمنامه های خوش ساخت روایتی (که قبلا جنبه هایی از آن ذکر شد).
17)تلفیق پسزمینه های تصویری مستند و واقعی (نه بازسازی شده) با پیش زمینه های بازسازی شده: «اکتبر»، «پوتمکین» و حتی «ایوان» (1932) که اولین فیلم ناطق داوژنکو است.
18)پرهیز از حرکتهای اغراق آمیز دوربین و گرفتن نماهای بلند (مثل آنچه در اکسپرسیونیسم آلمانی و از جمله در فیلم «آخرین خنده» (1924) اثر فردریش.و.مورنائو و حتی در مقایسه با آثار مورنائو و اشتروهایم در امریکا، که یکجا بخش اعظم رویداد را در تک قاب دوربین و یا در یک نمای بلند جای داده اند که نه تنها سرعت مونتاژ چنین موقعیت هایی را برای حرکت دوربین پیش نمی آورد بلکه اغلب سینماگران روسی این دوره اعتقادی به این نوع استفاده از نما نداشتند و آن را از لحاظ تأثیر زیبایی شناختی باطل اعلام کرده و اتلاف وقت میدانستند. فقط گروه تجربی بازیگران زیرزمینی (Feks) به رهبری گریگوری کوزینتسف و لئونید ترائوبرگ، نظریات متفاوتی داشتند و اهمیت عمده را به مونتاژ نمیداد. در این میان، ایزنشتین استثنائا به سبک بیانی دیگری در آخر دوره صامت، «کمپوزیسیون عمیق» در یک فصل از«قدیم و جدید»(1928) توجه کرد. وی چندی بعد در اوایل ناطق یک اپیزود از فیلم «زنده باد مکزیک» (1930) (اپیزود «ماگئی» فصل تشییع جنازه دهقان) را عملا به این تکنیک اختصاص داد و تصمیم داشت که به صورت کامل تری در فیلم «مزرعه بژین»(1935) آن را به کار گیرد (پروژه «بژین» به خاطر مسائل سیاسی در حین فیلمبرداری متوقف و کار برای همین ناتمام ماند).
19)تداعیهای صوتی در فیلم صامت با استفاده از جلوههای بصری صدا.نمونه ها: لرزش چلچراغ های کاخ تزار(بر اثر شلیک پیاپی تیربار) در«اکتبر»جلوهء بصری صدای سربازی که در زیرزمین کشتی پوتمکین مورد تنبیه درجه دار خوابگاه قرار میگیرد، صدای (تصویر شدهء) چرخ خیاطی در فیلم «سقوط امپراطوری» اثر فردریش ارملر (در صحنه های که فیلم، تصویر حرکت (یا صدای) ماکوی چرخ خیاطی به تصویر حرکت (صدای) خزانه تیربار در جبهه جنگ برش میشود.
20)استفاده دراماتیک و بصری از میان نویس در فیلم صامت به عنوان یک نمای هویت دار، دارای محتوا و بیان دو کارکرد دراماتیک و طراحی آن از لحاظ گرافیکی و بصری متناسب با بافت تصویری نماهای مجاور آن (اقدام ایزنشتین در«اعتصاب» به ویژه همکاری سرگئی ترتیاکوف با او در طراحی میان نویسهای«پوتمکین» و فیلم «قدیم و جدید» بیشتر مورد توجه قرار گرفته است).
ابتکارات ورتوف در فیلمهای «مردی با یک دوربین فیلمبرداری»(1927)، «سه سرود برای لنین»(1927)، «یک ششم جهان»(1928) و «آرسنال» اثر داوژنکو در زمینه به کارگیری ویژگیهای گرافیکی و دراماتیک میان نویس شایان توجه اند.
21)استفاده های غیرمتعارف و پیچیده از«تبعات مونتاژ». مثلا بازسازی یک حرکت از طریق پیوند یا برش ابتدای آن حرکت به انتهای آن و حذف بخش میانی آن («پوتمکین»لحظاتی از فصل پلکان اودسا، همچنین پرتاب کردن یک افسر به دریا در همین اثر ایزنشتین). تبدیل و پیوند در حرکات همسان و مشابه به یکدیگر در صحنه های جدا و دور از هم با استفاده از شیوه های برش انتقالی حرکت (نمونه:صحنه هایی از«آرسنال» داوژنکو، کتک خوردن اسب توسط دهقان و کتک خوردن بچه های روستایی توسط مادرشان با همین شیوه کار شده). این شیوه مونتاژ که برای نخستین بار در سینمای آن دوره شوروی دیده شد، تأثیرش از لحاظ خلق حالت و پویایی در ریتم آنچنان دوام آورده که حتی سینماگرانی چون آلن رنه و هیچکاک در قطع سکانسها از آن استفاده کرده اند.جاذبه آن نیز در فیلمهای معاصر روی سینماگرانی چون فرانسیس فورد کاپولا در«اکنون آخر زمان» (1979) و حتی روی کوبریک در فیلم«غلاف تمام فلزی»(1987) نیز دیده میشود. همچنین تغییرات و تبدیلاتی که «تبعات مونتاژ» سبک روسها روی زمان های نمایش، واقعی و روانی صحنه هایی از آثار سام پکین پا کارگردان امریکایی، از جمله در«این گروه خشن» (1969) قابل توجه است.
از جمله این «تبعات» آزاد کردن فیلمنامه و«بیان» سینماگر از قیود و محدودیت های مکان و زمان بود که اجازه میداد با استفاده از خصلت و قدرت تداعی معانی ذهن، سینماگر از بیان سیال و آزادانه تری در به کارگیری استعاره ها و مجازهای تفکیک شده از متن زمانی مکانی حادثه یا داستان، برخوردار شود.
با نگاهی فنی و تخصصی(از جنبه تحلیل تدوینی)به فیلمهای این دوره از سینمای صامت شوروی، آشکار میشود که اکثر نماهای این فیلمها در حرکت برش میشوند. استقلال نسبی فیزیکی مکانیکی نماها از یکدیگر باعث شد، که سینماگران روسی نقطه دلخواه را برای برش طی نما و یا در طول نما برگزینند نه فقط نقطه یا نقاطی که حرکات با یکدیگر تطبیق کنند (و این شیوه برخلاف شیوه تدوین تداومی رایج در هالیوود آن زمان با استفاده از برش انطباقی بود) زیرا نقاط برش انطباقی این نقاط هرقدر هم که فراوان باشند باز هم به خاطر مسائل راکوردی در مونتاژ محدود هستند. توضیح آن به شرح زیر است:
در حالت استقلال نسبی حرکات موضوع داخل قاب، واقعا طول نمایش یک نما بسته به میزان اطلاعاتی است که باید و میتواند ارائه کند پس هرجا که نما به میزان مطلوب تأثیر با انتقال اطلاعات دست یافت، تدوین گر قادر است آن را برش کند درحالیکه در مواردی که حرکات دو نما باید باهم تطبیق کنند و چیزی از حرکت حذف نشود، طول نما بسته به نحوه اتصال یا شیوه پیوند آنهاست که خودش را بر نقطه انتخاب برای برش تحمیل میکند. سینماگران روس در آن سالها به خوبی بر این نکته فنی زیبایی شناختی مونتاژ پی برده بودند و چون خواهان ایجاد سرعت، ریتم و پویایی بودند آن را به عنوان شیوه غالب در سبک مونتاژ خود برگزیدند و ضمنا این ویژگی با تمایل فوتوریستی و ساختارگرایانه سینماگرانی چون ایزنشتین و ورتوف نیز کاملا سازگاری داشت.
مکتب آوانگارد در سینمای صامت فرانسه
![]() |
| فریتس لانگ |
این مکتب(یا جنبش)در سینمای فرانسه پس از جنگ اول جهانی آغاز میشود و در آخر دههء 1920 پایان مییابد. اصطلاح فرانسوی آوانگارد یا پیشرو که در هنر به کار میرود به هرگونه جریان یا جنبشی در هنر اطلاق میشود که گرایش تجربی (Experimental) دارد و هنرمندان آن در خارج از نظام متعارف، رسمی و استاندارد هنر رایج آن دوره فعالیت میکنند و همهء آنها در فرم و موضوع با هنر رسمی و سنتی معاصر خود مخالف و یا معارضاند و ملاحظات تجاری را نادیده میگیرند.در سینما اصطلاح آوانگارد معمولا برای معرفی جنبش تجربی رادیکالی که در فرانسه طی سالهای پس از جنگ جهانی اول تا 1930 پدید آمد،به کار میرود.
هدف اصلی فیلمسازان جنبش آوانگارد فرانسه به طور خلاصه عبارت بود از: 1)کسب اعتبار برای سینما در حد هنرهای دیگر از جمله نقاشی، معماری و هنرهای گرافیک.
2)کشف قانونمندی های هنری که بر سینما در زمینهء زبان و بیان حاکم است(کشف عناصر زیبایی شناسی فیلم).
3)مخالفت با استفاده از عناصر تئاتری در سینما و از جمله فیلم هایی که با عنوان«فیلم هنری» تئاتر(که در اصل فیلمبرداری شده) که سنت رایج تولید فیلم در سینمای آن دورهء فرانسه بود. آنها در مقابل آن از اصطلاحی به نام«سینمای ناب» (pure cinema) استفاده میکردند.
4)کم توجهی به استفاده از عناصر ادبی به ویژه روایت یا داستان. مثلا ژان اپشتاین فیلمساز معروف این جنبش، قصه را یک دروغ می نامد و معتقد است که هرگز قصه هایی وجود نداشته بلکه فقط موقعیت هایی وجود دارند بدون آغاز، بدون میانه و بدون پایان. ژرمن دولاک دیگر چهرهء شاخص این مکتب نیز گفته که: من در این که هنر سینما هنری قصه گوست، تردید دارم.
5)به عقیدهء آنها مهمترین عناصر تشکیل دهندهء سینما عبارت است از: نور، حرکت، ریتم، الگوی متحرک بصری، دکور و چهره ها یا مالک ها که منظور بازیگر یا انسان و حرکت و فیگورهای او در فضاست.
از دیگر ویژگیهای این جنبش چند ملیتی بودن هنرمندان است. مثلا در این جنبش ریچیوتو کانودوی ایتالیایی، نظریه پرداز فوتوریست حضور دارد، همچنین سالوادور دالی و لوئی بونوئل از اسپانیا و دیمیتری کرسانوف از اروپای شرقی. در واقع بعد از جنگ جهانی اول تا پایان دورهء صامت یعنی اواخر دههء 1920 پاریس به صورت کانونی از هنرمندان و روشنفکران از شاخه های مختلف هنر درآمده بود که تجمع آنها تحت عنوان جنبش هنر آوانگارد نام گذاری شده است و در آن گرایشهایی چون اکسپرسیونیسم، سوررئالیسم، کوبیسم و فوتوریسم به چشم میخورد.
ویژگی دیگر این مکتب حضور هنرمندان هنرهای تجسمی، به ویژه نقاشی و معماری است. چهرهء دو نظریه پرداز در این جنبش شاخص است:
1)ریچیوتو کانودو: که در اوج فعالیت این جنبش و در سال 1923 درگذشت، او نخستین نظریه پرداز حقیقی سینماست. او اولین کسی بود که برای سینما بیانیه نوشت و بیانیهء او به نام «سینما، هنر نو، هنر هفتم» معروف است. کانودو در سالهای آغاز جنگ اول گفته بود که سینما میراث دار همهء هنرهاست و تجمع یا سنتزی از هنرهای قبلی یعنی ادبیات، مجسمه سازی، نقاشی، موسیقی، معماری و حرکات موزون است.
او معتقد بود که سینما به این خاطر اختراع شده که تصویرگر ویژگیهای جسم، روح، مناظر، اشیاء و موقعیت ها باشد. همچنین کانودو میگفت که سینما هنر نقاشی با قلمموی نور است. تلقی او از سینما نوع جدیدی از نقاشی در حال حرکت بود.
او نخستین اندیشمند سینمایی است که مجله های سینمایی به نام «نشریه هنر هفتم» منتشر نمود و همچنین نخستین باشگاه دوستداران سینما را تأسیس کرد.
2)نظریه پرداز دیگر لوئی دلوک نام دارد، که او نیز در اوج جنبش و در سال 1924 درگذشت. لوئی دلوک، همچون کانودو، در زمرهء نخستین نظریه پردازان سینماست، او همچنین فیلنامه نویس و تدوین گری ماهر بهشمار می آمد. دلوک دست کم هفت سال پیش از ایزنشتین به تفکر و اندیشه در مبانی نظری و زیبایی شناسی سینما پرداخت و مجله های به نام«سینما»را منتشر کرد. نقش اصلی او پایه ریزی یک سینمای ملی حقیقی برای فرانسه بود. برای دستیابی به این هدف، دلوک با هر آنچه که در سینمای پیش از جنگ اول در فرانسه به صورت سنت و استاندارد درآمده به مخالفت پرداخت، به ویژه مخالفت با سوء استفاده از تئاتر در سینما. فیلمهای تئاتری به اصطلاح«فیلم هنری» در سالهای 1918 و 1919 اکرانهای تجاری سینمای فرانسه را تسخیر کرده بود. لوئی دلوک برای جنبش سینمای آوانگارد فرانسه بر استفاده از الگوهایی که در اروپای شمالی و از جمله در سوئد در فیلمهای کارگردانهایی چون ویکتور شوستروم و موریس استیلر دیده میشود تأکید داشت. همچنین در فیلمهای امریکایی و از جمله در آثار چارلی چاپلین، توماس اینس و دیوید گریفیث و از سینمای آلمان آثار اکسپرسیونیستی.
نظریات دلوک فیلمسازان جوانی را که هریک از آنها چندی بعد به صورت چهره های شاخص سبک اکسپرسیونیسم در سینمای آوانگارد فرانسه درآمدند به خود جلب کرد. فیلمسازانی چون ابل گانس، ژرمن دولاک، ژان اپشتاین و مارسل لربیه.
او پس از انتشار نشریهء سینما، مجلهء دیگری به نام «پاری میدی» منتشر کرد و طی چاپ یک سلسله مقاله کوشید تا به اعتبار هنری سینما در محیط های روشنفکری و محافل اهل فرهنگ بیفزاید. دلوک به طور کلی به عنوان پدر نقد سینمایی در فرانسه مشهور است. او در سال 1919 اصطلاح ابداعی خود سینه است (Cineaste) را به معنای فیلمساز مؤلف، مبتکر و صاحب سبک رواج داد. معروفترین اثر تئوریک دلوک کتاب«فتوژنی»است که دربارهء نظریه های سینمایی است. او سینما را شعری تصویری میدانست که رابطهء بصری بین الگوهای ریتمیک اشیاء، آدمها و حرکات را در لحظات زودگذر نشان میدهد. دلوک نه فقط نظریه پرداز بلکه کارگردان، تدوینگر و فیلمنامه نویس نیز بود. دو فیلم معروف او «تب»(1921) و«زنی از ناکجا آباد»(1922)نام دارد. از روی یکی از فیلمنامه های او نیز نخستین سینماگر زن، خانم ژومن دولاک، فیلم «جشن اسپانیایی» را در سال 1920 ساخته است.
سبکهای گروهی در سینمای آوانگارد فرانسه
در سالهای پس از جنگ جهانی اول، به ویژه در دههء 1920 چند سبک گروهی در سینمای آوانگارد فرانسه شکل گرفت، که عبارتند از:
1.امپرسیونیسم 2.سوررئالیسم 3.دادائیسم 4.کوبیسم
الف.امپرسیونیسم:
از لحاظ سابقهء تاریخی در فرانسهء اواخر قرن 19 ابتدا در نقاشی و سپس در موسیقی به عنوان جنبشی علیه مکتب رمانتیک و هنر آکادمیک که بر هنر و ادبیات قرن 19 مسلط بودند، شکل گرفت. اصطلاح «امپرسیون» که عنوان تابلویی از کلود مونه بود برای نام این جنبش انتخاب شد. ویژگیهای تکنیکی نقاشان این مکتب عبارت است از ضربات کوتاه و سریع قلم مو، استفاده از رنگهای روشن و برگرفتن تأثیر آنی از تغییرات لحظه های الگوهای نور و حرکت در جهانی که نقاش آن را میبیند و مجسم میکند. از دیگر نقاشان این سبک مانه و کلود رنوار را میتوان نام برد.
اما در سینما، مشخصه های بصری فیلمسازان امپرسیونیست این دوره از سینمای فرانسه عبارت است از: به کارگیری تکنیک فیلمبرداری سافت فوکوس (soft focuse) ، استفاده از سوپرایمپوزهای متعدد و طولانی، فیلمبرداری از زوایای غیرمتعارف، توزیع ملایم و کم کنتراست نور در نماها و مونتاژ بسیار سریع با به کارگیری نماهای کوتاه و ظاهرا غیرمرتبط.
رهبری گروه فیلمسازان امپرسیونیست را لوئی دلوک به عهده داشت. این گروه از فیلمسازان فرانسوی همگی بر برتری اهمیت بیان تصویری در سینما اصرار داشتند و نسبت به روایت یا داستان با الگوهای کلاسیک شناخته شده علاقه ای نشان نمیدادند و تلاش آنها زدودن عناصر تئاتری از سینما به ویژه طرد الگوی تئاتری در سینمای فرانسه بود.
کارگردانهای معروف و فیلمهای این مکتب عبارتند از:
1)ژرمن دولاک: با فیلم های «مادام بودهء خندان»(1923) و«کشیش و صدف»(1928)
2)ژان اپشتاین: با فیلم های«قلب وفادار»(1923)، «سقوط خاندان آشر»(1928) و«پایان دنیا» (1929).
3)مارسل لربیه: با فیلم های«مرد بزرگ»(1920)، «الدورادو»(1921) و «غیرانسانی»(1924)
4)ابل گانس: (گانس را بیشتر کارگردانی مستقل میشناسیم. او از درخشانترین چهره های مونتاژ پیش از ایزنشتین است. گانس را بیشتر به خاطر مونتاژ سریعش در فیلم های «من متهم میکنم»(1919) و «چرخ» (1922) متمایل به امپرسیونیسم میشناسیم. بیشک از لحاظ ابداعات مونتاژ، گانس را باید بین گریفیث و ایزنشتین قرار داد. او در فیلم «ناپلئون»(1927) تکنیک پردهء نمایش چند بخشی ی ا«پلی ویژن» را ابداع کرد، که در واقع میتوان آن را سینه رامای دورهء صامت به حساب آورد.
ب.سوررئالیسم:
این مکتب هنری، جنبشی بود که در فرانسهء دههء 1920 شکوفا شد. نظریه پرداز و سخنگوی این مکتب آندره برتون بود که بیانیهء سوررئالیسم را در سال 1924 نوشت. چکیدهء این بیانیه که مبتنی بر روانشناسی ناخودآگاه فردی در هنر است، متوجه رفتار غیرعقلایی و ناخودآگاه هنرمند بر پایهء ادراکات ذهنی و روانی او از محیط، تداعی معانی و رؤیاست. تخیل و رؤیا در آثار هنری سوررئالیستی از جمله فیلم به صورت یک سلسله تصاویر آشفته و درهموبر هم از خودآزاری و دگرآزاری بروز میکند که رفتارهای عصبی، و اعمال خشونت آمیز نتیجهء آن است. میل به خودکشی و توجه به مرگ، جنایت و امیال سرکوب شده و از جمله بینش فرویدی پایهء مضامین و موضوعات تصاویر سوررئالیستی است. شعار سوررئالیستها «عشق جنون آمیز» بود. معروفترین آثار سینمایی سوررئالیستی جنبش آوانگارد عبارت است از«سگ اندلسی» (1928)و«عصر طلایی»(1929) که توسط دو هنرمند اسپانیایی «لوئیس بونوئل»و «سالوادور دالی» (نقاش سوررئالیست) ساخته شده است.
بر نحوهء رفتار شخصیتهای فیلم «سگ اندلسی» منطق رؤیا حکمفرماست و هیچ عملی عقلایی نیست، ناخودآگاه و اتوماتیسم در واکنش یعنی همان چیزی که آندره برتون در بیانیهء سوررئالیسم آورده، اساس بازی و تدوین در«سگ اندلسی» قرار گرفته است.
سوررئالیستها به نظم تثبیت شدهء جامعه، سنتهای مورد احترام، نظام حاکم، خانواده، کلیسا، پلیس و ارتش به دیدهء هجومی نگریستند، این جنبه از نگرش اجتماعی آنها در صحنه های متعددی از فیلم«عصر طلایی»به چشم میخورد.
ج.دادائیسم:
دادائیسم در زبان فرانسه به معنای اسب چوبی اسباب بازی یا روروک کودکان است.این جنبش هنری پیش از سوررئالیسم در فرانسه در اوج سالهای جنگ اول به عنوان شاخهای از هنر مدرن در نقاشی،مجسمه سازی و ادبیات شکل گرفت و عمر کوتاهی داشت یعنی تا سال 1920 بیشتر دوام نیاورد، در واقع این سوررئالیسم بود که به آن پایان بخشید. دادائیسم معترض علیه کلیهء فرمها و سنتهای هنری تثبیت شده طی یک قرن پیش در نقاشی، تئاتر و ادبیات اروپا بود. معروفترین تابلوهای این مکتب «سردادا»(1918) اثر ریختر آلمانی است. نام «دادا» را تریستن تزارا نقاش و شاعر دادئیست، رهبر این گروه، برای جنبش دادائیسم انتخاب کرد. این نام در واقع یک تلفظ صوتی تکرای دادا به خاطر بیمعنی بودن اجرای مکتب از مدخل «د» بهطور تصادفی از فرهنگ لاروس انتخاب شده است.ویژگیهای این جنبش معترض به هنر سنتی و متعارف آن دوره عبارت است از بیان فانتزی، سمبولیک، هجائی، نیهیلیستی که از ضمیر ناخودآگاه هنرمند نشأت میگیرد.
در سینما معروفترین اثر دادائیستی فیلم «آنتراکت»(1924) اثر رنه کلر است، که برای نمایش در یک فاصلهء 15 دقیقهای بین دو پرده از اجرای بالهء رولاش(اجرای واژگون)اثر دادائیستی فرانسیس بیکابیابا موسیقی اریک ساتی،ساخته شده است.اغلب تصاویر هجائی این فیلم که گروهی از اشراف را به دنبال یک نعشکش نشان میدهد، تصاویر پراغراقی هستند که تدوینشان از هیچ منطقی پیروی نمیکنند.این فیلم در واقع طعنه و یا هجوی است علیه مناسبات و تشریفات و زیباپرستی رومانتیک طبقهء بورژوای فرانسه.
د.کوبیسم:
تمایل این جنبش هنری در هنرهای تجسمی و تصویری به مجسم کردن فضاها، ساختارها و ترکیب بندی هایی است که اجزاء آن به صورت چهارگوش، احجام مکعبی و به طور کلی اشکال منتظم و احجام سه بعدی هندسی درهم تنیده است. در نتیجه، این هنر، نیز همچون دیگر جنبش های هنر مدرن اشکال و تصاویر را به صورت غیرواقعگرایانه به نمایش میگذارد.
هانس ریختر نقاش، هم گرایشات دادائیستی و هم کوبیستی داشت، تابلوی معروف او «نوازندهء ویولن سل»(1914)، نمونهای از یک نقاشی کوبیستی است نقاش دیگر ایگلینگ است که اثر معروف او«حجم افقی عمودی»(1918) است.
فیلمهای معروف سینمایی این مکتب که توسط نقاشان ساخته شده عبارتند از:«ریتم 21» (1921) اثر ریختر، «سمفونی مورب»(1923) اثر ایگلینگ، «اپوس 2،3،4»(1925) اثر روتمن. و مستند «برلین سمفونی یک شهر» (1927) اثر والتر روتمن، مستندی تجریدی است که تحت تأثیر گرایشات نقاشی آبستره و به ویژه کوبیستی ساخته شده است.
معروفترین فیلمهای این مکتب عبارت است از «بالهء مکانیکی»(1924) اثر نقاش معروف کوبیست، فرنان لژه، همچنین «اماک باکیا»(1924) اثر من رای نقاش و عکاس کوبیست.
مکتب رومانتیسم در سینمای صامت اسکاندیناوی
این مکتب از سالهای اولیهء جنگ اول جهانی تا اواسط دههء 1920، تقریبا حدود یک دهه، در کشورهای شمال اروپا، در ناحیهء اسکاندیناوی، در دو کشور سوئد و دانمارک شکل گرفت.
سه فیلمساز شاخص که پدیدآورندهء این مکتب اند با نامهای ویکتور شوستروم و موریس استیلر از سوئد و کارل تئودور در ایراز دانمارک در تاریخ سینمای عصر صامت شهرت جهانی دارند.
ویژگیهای بارز و عمومی آثار این مکتب از لحاظ مضمون عبارتند از:
1)توجه به طبیعت به عنوان یکی از عوامل مهم درام یا داستان. چون کشورهای شمال اروپا به خاطر نزدیکی به قطب دارای آب و هوای بسیار سرد است. سرمای سخت و طاقت فرسایی بر محیط زندگی در آنجا حاکم است. طبیعت نسبت به انسان حالتی قهرآمیز و سختگیر دارد، در نتیجه بخش مهمی از زندگی و تاریخ ساکنان در مبارزه با طبیعت گذشته است. مضافا این که به علت کمی نور، گرفتگی هوا، تابستان زودگذر، ساعات کوتاه روشنایی در روز و شبهای طولانی، تاریکی بیشتر حاکم است و این امر بعدی مرموز، قهرآمیز و ترسناک به طبیعت و فضای زندگی داده است.
2)تأثیر دیگر چنین فضا و طبیعتی یکی بروز نوعی فلسفهء توأم با بدبینی و حتی میل به خودکشی و به طور کلی توجه به نیروهای پنهان، رشد اعتقاد به نیروهای مرموز فوق طبیعی عالم مردگان، ارواح، شیاطین، جادوگری، عشق بدفرجام و ریاضت و روانشناسی زنان نیز از موضوعات مورد توجه در این مکتب بوده است.(چنین ویژگیهایی حتی در آثار اولیه تا میانهء اینگمار برگمان، فیلمساز مشهور سوئدی، نیز دیده میشود. با این تفاوت که برگمان با یک دید فلسفی روانی متمایل به اگزیستانسیالیسم و فرویدیسم و یونگ به زندگی، طبیعت و مناسبات انسانها در محیط اروپای شمالی مینگرد. مثلا فیلمهای«همچون در یک آئینه» (1961)، «مهر هفتم»(1957) و «توت فرنگیهای وحشی»(1957)، در زمرهء آثاری هستند که برای قهرمان فیلم فکر دیگری جز توجه به مرگ وجود ندارد.)
3)گرایش به اساطیر، داستانهای ملی و فولکلور اروپای شمالی، اقتباسهای ادبی، به ویژه اقتباس از متون تئاتری.
به طور کلی نوعی نگرش بدبینانه نسبت به زندگی و نوعی قبول اهمیت تقدیر بر افکار فیلمسازان این مکتب حاکم است به همین علت این مکتب را گاه با نام«رومانتیسم بدبینی» نیز میشناسند.
1.نورپردازی مایه تیره (Low Key) با کنتراست بالا به شکلی که تیرگی و تاریکی تصویر بر نقاط روشن آن غالبا چیرگی دارد.
2.دوربین اغلب ایستاست.(به استثناء چند اثر از کارل درایر،مثل«مصائب ژاندارک»1928).
3.نماهای نسبتا بلند با ضرباهنگ درونی کند.
4.گرایش کمی بیشتر به استفاده از نماهای دور(به استثنای برخی از آثار درایر و استیلر)
5.استفادهء بیشتر از تدوین تداومی و کمتر از تدوین توصیفی یا اکسپرسیونیستی.
6.استفاده فراوان از جلوههای بصری ویژه.
1.ویکتور شوستروم(1879-1960):
او در آثار خود به سنتهای فرهنگ اسکاندیناوی، زندگی روستایی، طبیعت و فولکلور اهمیت خاصی میداد. شوستروم در نخستین فیلم معروفش به نام«روزی روزگاری مردی بود» (1916)، به زندگی ماهیگیری میپردازد که از یک سو باید با دریا، صخرههای سنگی و توفان مبارزه کند تا غذای خانوادهاش را تأمین کند و از سوی دیگر با یک ناخدای انگلیسی که مرگ خانوادهاش را باعث شده بجنگد و انتقام بگیرد. او علی رغم این که مدتها بهطور پنهان و در تنهایی در یک صخرهای در کمین ناخدا است عاقبت به سبب بروز توفان نمیتواند به هدف خود دست یابد و شکست میخورد. در واقع این دریا یا طبیعت است که شکست محتوم ماهیگیر را رقم میزند. (شوستروم داستان این فیلم را از یکی از اشعار نویسندهء معروف هنر یک ایبسن، اقتباس کرده است).
شوستروم در فیلم بعدیاش«برگ ویند قانونشکن و دوستش»(1917) نیز همین مضمون را دنبال میکند. (دو دوست در پایان فیلم به کوهستانهای صعب العبور فرار میکنند.و در کولاک برف جان میسپارند).
شاهکار شوستروم«ارابهران مرگ»نام دارد که در سال 1921 ساخته شده است.در این فیلم مرگ به صورت ارابهرانی ظاهر میشد که در میان زندگان میگردد و روح آدمهای مشرف به مردان را قبضه میکند.
شوستروم در سال 1923 از سوی کمپانی امریکایی مترو گلدوین مایر برای کار به هالیوود دعوت میشود و در امریکا تعدادی فیلم میسازد که معروفترین فیلم امریکاییاش«باد» (1928)نام دارد.
او در این فیلم باز هم بین نیروی طبیعت و نیروی عاطفی انسان پیوندی محکم به وجود می آورد. در این فیلم که در مقطع ناطق ساخته شده، شوستروم میخواست فقط از یک صدا و فقط از جلوهء صوتی باد که در سراسر فیلم میوزد استفاده کند. اما لوئیس مایر مدیر کمپانی در تدوین دخالت کرد و صداگذاری و دیالوگ را بهطور کامل به فیلم تحمیل نمود. بازیگر زن فیلم که لیلیان گیش است از یک منطقهء شهری به یک منطقهء خشک شنزارهای تگزاس میرود، و طوفانهای سهمگین شن رابطهء او را با دنیای خارج قطع میکند و وزش مداوم باد چنان روی عواطف او تأثیر میگذارد و او را منقلب میکند که به مرز دیوانگی میرسد.
(شوستروم در سال 1930 به وطنش سوئد بازگشت و دیگر فیلمی کارگردانی نکرد اما پیش از مرگ به عنوان بازیگر به نقش پروفسور در فیلم«توت فرنگیهای وحشی»(1957)برگمان ظاهر شد.)
2.موریس استیلر(1883-1929):
استیلر از بنیانگذاران سینمای سوئد از سال 1912 به کارگردانی پرداخت اما تا سال 1920 که با فیلم«گنجهای آقای آرنه»به شهرت رسید، تعدادی فیلم کمدی کماهمیت ساخت. او در سینمای سوئد ژانری را که خود در آن تبحر زیادی به دست آورد، ژانر کمدی اروتیک رواج داد.
از آنجا که او موضوعات این نوع کمدی را در مناسبات اشخاص طبقهء اشراف و بورژوا طرح میکرد، «به کمدی اشرافی» نیز معروف است. یکی از آثار مطرح این گروه از فیلمهای استیلر، فیلمی است به نام«اروتیکون»که در سال 1919 ساخته شده است.
از فیلم«گنجهای آقای آرنه» تا سال 1925 که استیلر برای کار به هالیوود دعوت شد، از لحاظ انتخاب مضامین و موضوعات برای فیلم خود،تحت تأثیر ویکتور شوستروم، به اصلیترین مضامین فیلمهای مکتب اسکاندیناوی یعنی شیوهء رومانتیک بدبینانه به اقتباس از ادبیات ملی سوئد و افسانههای ملی و تاریخ کشور خود روی آورد. به ویژه سه فیلمی که با اقتباس از آثار سلما لاگرلوف نویسندهء معروف سوئدی و برندهء جایزهء نوبل ادبیات ساخت که عبارتند از: «گنجهای آقای آرنه»(1920)، «افسانهء گونار هدا»(1922)و «افسانهء گوستا برلینگ»(1924). او با این سه فیلم به عنوان یکی از فیلمسازان سبکدار سینمای اسکاندیناوی به شهرت جهانی رسید. استیلر در فیلم اول و سوم با مهارت و استادی تمام، همچون شوستروم، توانست مضامین موجود در ادبیات ملی و فولکلور کشور خود را در چشماندازهای طبیعی و مناظر پربرف و سرد طبیعت سوئد به تصویر کشد.
در فیلم«گنجهای آقای آرنه» تم اصلی فیلم را به چیرگی سرنوشت، نیروی تقدیر و قهر طبیعت اختصاص داده است. او داستان این فیلم را در یک فضای طبیعی خارج استودیو و دکور، در منظرهای که در برفی سنگین احاطه شده فیلمبرداری کرده است. اینگمار برگمان گفته که: من در بسیاری از آثار اولیهام، به ویژه در«مهر هفتم» تحت تأثیر سکانسهایی از فیلم استیلر به ویژه آن سکانس از«گنجهای آقای آرنه»بودم که در آن صفی طولانی از آدمها با خرقههای بلند سیاه، به دنبال تابوتی که نعش دختر جوان، الیزالیل،را روی دریاچهای یخزده مشایعت میکردند،قرار داشتم.
این فیلم داستان عشق دختری به نام الیزالیل است که به یک سروان دشمن از اهالی اسکاتلند دل میبازد. دختر بالاخره متوجه میشود که پدرش به دست همین سروان کشته شده است. الیزا که نمیتواند این درد و رنج متضاد یعنی نفرت و عشق را تحمل کند، در پایان برای انتقام قتل پدر و انتقام از خودش، خود و سروان را به قتل میرساند.
استیلر در فیلم «افسانهء گوستا برلینگ» که به عقیدهء بسیاری از تاریخنویسان سینما شاهکار اوست برای تصویر کردن نوول بلند سلما لاگرلوف، فیلم عظیم سه ساعت و نیمه را در دو قسمت ساخت. اما متأسفانه از این نسخهء دو بخشی که استیلر خودش آن را تدوین کرده، هیچ اثری باقی نمانده است. اما نسخهء پخش خارجی آنکه حدود 120 دقیقه به صورت یک فیلم واحد است باقی مانده که به خاطر کوتاه شدن یا حذف حدود 100 دقیقه از نسخهء اصلی، منسجم به نظر نمیرسد. با اینحال، تعدادی سکانس بسیار پر تأثیر و زیبا از فیلم اصلی در نسخهء پخش خارجی باقی مانده است.
استیلر با فیلم«افسانه گوستا برلینگ»گرتاگاربو را به سینمای جهان معرفی کرد. او در سال 1925 به دعوت لوئیس مایر، مدیر کمپانی مترو گلدوین مایر با گاربونه هالیوود رفت. اما متأسفانه استعداد چشمگیر او در کارگردانی طی پنج سال اقامتش در هالیوود، در خدمت به ستارهسازی و اسطورهء گاربو گذشت. او در امریکا سه فیلم ساخت که هیچیک نتوانست مهارت و سلیقهء سینمایی او را نشان دهد. تنها یکی از فیلمهای امریکاییاش به نام«هتل ایمپریال»(1927)تا حدودی در حد و اندازهء سبک او هستند. (استیلر در سالهای اولیهء پیدایش فیلم ناطق و تنها چند ماه پس از بازگشت به وطنش سوئد، در سال 1929 چشم از جهان فروبست) در مقایسه با شوستروم، استیلر به استفاده از تدوین و دوربین متحرک، علاقهء بیشتری نشان میداد. فیلمهای او از لحاظ فضای تصویری و ریتم، ایستایی آثار شوستروم را ندارند. اما او نیز مثل شوستروم به داستانهای ملهم از فولکلور، فرهنگ و ادبیات ملی سوئد، به ویژه به بازیگری و تیپسازی اهمیت درجهء اول میداد.
3.کارل تئودور درایر(1889-1968):
درایر مشهورترین و برجستهترین کارگردان دانمارکی و از چهرههای جهانی تاریخ سینمای کشورهای اسکاندیناوی است.
او از سال 1912 به مدت هشت سال به عنوان فیلمنامهنویس و عمدتا با اقتباس از آثار ادبی و تئاتری، در سینمای دانمارک فعالیت داشت. از سال 1920 که با فیلم«پرزیدنت»به عنوان کارگردان، فیلمنامههای خود را تصویر کرد، تا آخرین فیلمش «گرترود» که در سال 1964 ساخت، کلیهء آثار خود را از منابع ادبی و تاریخی مختلف تمدن و فرهنگ اروپا اقتباس نمود.
علی رغم تأثیرات کمرنگی که آثار صامت اولیهاش از ویکتور شوستروم و موریس استیلر، دو کلاسیک بزرگ سینمای سوئد، گرفته درایر تدریجا تا آخرین شاهکار صامتاش، «مصائب ژاندارک» در 1928 مشخصا به سبک شخصی خود دست یافت. مشهورترین آثار صامت درایر به جز «مصائب ژاندارک» که آن را در فرانسه ساخت، عبارتند از : «صفحاتی از کتاب شیطان»(1921)، «بیوهء کشیش»(1922)، «میکائیل»(1924)، «ارباب خانه»(1925)و «عروس گلومدال»(1926).
درایر فیلم «صفحاتی از کتاب شیطان» را با الهام از فیلم«تعصب»، شاهکار دیوید گریفیث، در چهار اپیزود و با استفاده از تکنیک«فلاشبک»ساخته است گریفیث چهار اپیزود«تعصب»را براساس تکرار تم خونریزی و بیعدالتی در مقاطع مختلف تاریخ بشر طرحریزی کرده ، درایر نیز چهار اپیزود«صفحاتی از کتاب شیطان»را براساس تم چیرگی نیروی شیطانبر روح بشر تنظیم نموده است.
درایر طی پنجاه سال فعالیت ناپیوسته در سینما، به ویژه فیلمهایی که با فاصلهء نسبتا زیاد از هم در دورهء ناطق ساخت، تنها 14 فیلم به جهان سینما عرضه نمود. او جزء کارگردانهای معدودی بود که از سینمای مرسوم زمانهء خود پیروی نمیکرد و برای خود بینش، اندیشه، آرمان، زیباییشناسی و سبک شخصی غیرتجاری و نامتعارفی داشت. به همین دلیل نیز برای فیلمنامههای خود به سختی تهیهکنندهای مییافت. درایر در بین بازیگران، تهیهکنندگان و طراحان صحنه به یک کارگردان فوق العاده سختگیر، وسواسی و خرجتراش معروف شده بود. وی به دقت زیاد در اصالت جزئیات دکور و آرشیتکتورال فضای فیلم، نور و گرافیک صحنهها، لباسها و حرکات بازیگران، کادربندی و کمپوزیسیون اهمیت زیادی میداد.
مشهورترین فیلمهای ناطق او عبارتند از:«خونآشام»(1932)(محصول آلمان)، «روز خشم» (1943)، «حرف»(اردت)(1945)و«گرترود»(1964) (از 14 فیلم درایر که توسط کشورهای مختلفی چون دانمارک، سوئد، آلمان، فرانسه، نروژ و فنلاند سرمایهگذاری شده 9 فیلم صامت و بقیه ناطقاند، یعنی او طی 40 سال پس از شروع دورهء ناطق، بهطور متوسط هر 8 سال یک فیلم ساخته است!)
کمکاری درایر شاید با این سخنان او مربوط است که عقیده داشت:
«آنچه که سینما را زنده نگه داشته،گذشتهء این هنر است.»
«هنرمند اصیل و واقعی همواره در برابر تجارت ایستادگی میکند.»
اگرچه سبک شخصی درایر را از لحاظ فرم میتوان تقریبا منحصر به فرد یا مختص خود او دانست، اما از لحاظ ویژگیهای موضوعی، آثارش، همان مشخصات عام آثار مکتب اسکاندیناوی و از جمله آثار دو استاد سوئدی، شوستروم و استیلر، را دارد.
برجستهترین ابعاد فکری و فلسفی سبک درایر عبارت است از:
1.توجه ویژه به موضوعات متافیزیکی و طرح مضامین مربوط به روح و روان و عواطف انسان. موضوعات مورد توجه در آثارش شامل: مذهب، عشق، رنج و ریاضت، معجزه، مرگ، خیر و شر، رابطهء دنیای درون و برون، خیال و حقیقت و مهمتر از همه شناخت حقیقت در برابر تحمل رنج و مصیبت و مقاومت روح در برابر اعمال خشونت است.
2.در مرکز توجه قرار دادن عواطف و دنیای درونی جنس مؤنث و تصویر کردن واکنشهای او در برابر ناملایمات و مصیبتها. روانکاوی شخصیت زنان، توجه به ویژگیهای رفتاری، اخلاقی و عواطف آنها برای درایر محملی است که بینش فلسفی خود را نسبت به انسان، تاریخ و جامعه بیان کند. مثلا قهرمانان آثاری چون «مصائب ژاندارک»، «روز خشم»، «حرف» و «گرترود» را زنان تشکیل میدهند. این امر احتمالا به دیدگاه فرویدی بیشتر استادان سینمای اسکاندیناوی، و از جمله درایر، مرتبط است. چون فروید اعتقاد داشته که: سرشت مذکر فناپذیر اما سرنوشت مؤنث جاودانی است.
3.الهام از منابع تاریخی، ادبی و به طور کلی سنتهای تاریخی مربوط به فولکلور اروپایی، به ویژه افسانهها و داستانهایی که مربوط به دورههای تاریخی گذشته در قرون وسطی، فئودالیسم و آغاز عصر سرمایهداری در اروپاست. یعنی 5 قرنی که طی آن رویدادهایی چون جنگهای صلیبی، محاکمات افراد متهم به جادوگری، تفتیش عقاید و حکومت کلیسا بر اروپا حاکم بود.
(مثلا در فیلم «مصائب ژاندارک» و «روز خشم» به وضوح این دوره مطرح میشود. به ویژه در فیلم صامت «صفحاتی از کتاب شیطان» ماجراهای مربوط به ماری آنتوانت و انقلاب فرانسه، یهودا و خیانت او به حضرت مسیح، کشیشهای قدرتطلب اسپانیا و مأموران تفتیش عقاید تصویر میشوند. در ادبیات و فولکلور این دورهء اروپا، قهرمانان عبارتند از اربابان کلیسا، مأموران تفتیش عقاید، جادوگران و شیاطین).
4.نفوذ و تأثیر کیر کهگارد (Kier Kegaard) ، فیلسوف دانمارکی نیمهء اول قرن نوزده، متفکر الهیات و اولین واضع فلسفهء اگزیستانسیالیسم در آثار درایر، به ویژه آثار ناطق او،آشکار است. فلسفهء کیر کهگارد به ایمان و شناخت ذهنی انسان از امور متکی است. این مضمون فلسفی در فیلم «مصائب ژاندارک» نیز به خوبی متجلی شده است.
ویژگی تکنیکی و سبک تصویرپردازی آثار درایر را به دو مرحلهء تاریخی میتوان تقسیمبندی کرد:
الف.آثار صامتی که او از اوایل دههء 1920 تا مقطع ناطق یعنی تا«ژاندارک»در 1928 ساخته است. فیلمهای این دورهء درایر تلفیقی است از مونتاژ، دکور، نورپردازی اکسپرسیونیستی، زوایای غیرمتعارف دوربین، به ویژه استفاده از زوایای پایین، نماهای نزدیک و دوربین متحرک و کمپوزیسیونهای پویا با نورهای پر کنتراست و تند. از این نظر،به ویژه از جنبههایی چون کار با نماهای نزدیک، مونتاژ و ریتم، درایر به سبک آیزنشتین نزدیکتر است. اما تأثیر تکنیکهای ابداعی گریفیث را قبل از ایزنشتین نمیتوان بر او نادیده گرفت. در این مورد باید از شگردهای مونتاژی ایزنشتین در «رزمناو پوتمکین»(1925) و گریفیث در«راهی به سوی شرق»(1921) اشاره کرد. اما درایر روش ابتکاری و خاص خود را در مونتاژ نیز به وضوح در«ژاندارک» به نمایش میگذارد. این روش عبارت است از تلفیق سنجیده و طراحی شده از مونتاژ متناوب نماهای نزدیک بیحرکت و نماهایی با حرکت دوربین. تمرکز ساختار تصویری فیلم بر نماهای نزدیک از چهرهء آدمها، اعضاء بدن، اشیاء بیجان، اسلحه، آلات شکنجه. همچنین استفاده از بازیگری سبک دارو حالتگرا. به ترتیبی که رفتار، حرکات، فیگورها و واکنشها، خصوصیات درونی و روانی، شخصیتها را بهطور زنده و پرهیجان نشان دهد. درایر معتقد بود که حالت چهرهء بازیگر باید گویای روحیه و درونیات او باشد. از این نظر، درایر باز هم به سنتهای ایزنشتین در تیپاژ نزدیکتر است تا بازیهای تئاتری و شخصیتهای آثار گریفیث. توجه به جزئیات بدن بازیگر و نزدیک کردن دوربین تا سرحد ممکن به چشم، دهان، غبغب، چروک و منافذ پوست، حالت ابرو، لب، عرق پیشانی و طوری که ما حتی چرک زیر ناخنهای ژاندارک آن دخترک سادهء روستایی را چند بار طی محاکمهء سخت و طاقتفرسا مشاهده میکنیم. استفاده از عواملی که عمدتا به دکور و فضای نمایشی مربوط میشود، مثلا درایر برای القاء فضای خشن، محاکمهء سخت و شکنجهء پردرد ژاندارک تا لحظهء سوزاندن، عمدتا از سنگفرشهای سرد، فضاهای خالی، گچکاریهای خاکستری و پریده رنگ، صندلیهای چوبی خشک، سایهء صلیبهای تیره و دندانههای سیاهرنگ و رنجیرهای آویختهء اتاق شکنجه و یا فضای دادگاه استفاده میکند.
ب.دورهای که از«روز خشم»1943 تا«گرترود»1964،درایر تدریجا به سوی برداشتهای بلند (Long take) ،حرکتهای نسبتا کند و طولانی دوربین،نمادهای دور و میزانس تمایل پیدا میکند.
تمام آثار درایر به طریق سیاه و سفید ساخته شده است. آثار او از لحاظ ارزشهای هنر تصویرپردازی سیاه و سفید بسیار زیبا و درخور تحسیناند. به ویژه این که او با استفاده از هنر فیلمبرداران بزرگی چون آشنه ووا، کارل فروند، رودلف ماته و گونار فیشر ساخته است (درایر تصیم داشت که یک فیلم رنگی دربارهء زندگی حضرت مسیح بسازد، اما هنگام تدارکات اولیه فیلم در سال 1968 چشم از جهان فروبست).
پینوشتها:
(1)-ریشه لاتین آن Stiluse است به معنی قلم حکاکی.اصطلاح فلانی«قلم»خوبی دارد از همین معنی میآید.
(2)-مجمع الفصحاء کتابی است در شرح حال شاعران تألیف رضا قلی خان هدایت که شامل شرح حال شاعران پارسیزبان است،از آغاز ظهور شعر تا زمان مؤلف یعنی 1284 هجری.
پایان مقاله



