سنت گرایی، تجددگرایی و پسا تجددگرایی
وجه تمایز سه جریان سنتگرایی، تجددگرایی و پساتجددگرایی را در موضع آنها نسبت به عقل و میزان توانایی آن بر کسب معرفت و میزان واقع نمایی عقل انسان میدانند. سنت گرایی موضعی مشروط نسبت به عقل دارد، تجددگرایی موضع پذیرش مطلق و مبتنی بر خود بسنده دانستن عقل و پساتجددگرایی موضعی منفی نگرانه نسبتبه عقل دارد.
شاید بتوان گفت که تفاوت عمده این سه جریان، تفاوتی است نسبت به موضعی که هرکدام از اینها نسبت به عقل دارند، باید گفت، عقل است که این سه جریان را از یکدیگر جدا میکند. در واقع به تعبیر بهتر به جای اینکه بگویم که عقل است که این سه جریان را از هم جدا میکند، باید بگویم که موضع انسان نسبت به عقل است که باعث پدید آوردن این سه جریان شده است.
من مواد خامی را که از جهان هستی دریافت میکنم از راه مشاهده، آزمایش و تجربه دریافت میکنم، نه از هیچ راه دیگری. بعد قواعد منطقی روی آنها اعمال میکنم. به تعبیر دیگر ماده خام را از راه مشاهده، آزمایش و تجربه میگیرم و وقتی میخواهم این مواد خام را نظام بدهم و مدون بکنم، برای این تدوین و برای این نظام دهی از منطق استفاده میکنم، از قواعد منطق صورت استفاده میکنم.
منطق در واقع کارش این است که می گوید با چه ضوابطی میشود از دل دو گزاره به گزاره سومی دست پیدا کرد و کدامیک از ضوابط هستند که اگر زیرپا گذاشته شوند، دیگر نمی شود از تلفیق دو گزاره به گزاره سومی دست پیدا بکنیم.
عقل یک مسیر استدلالی است. اگر شما نسبت به این نوع سیر استدلالی موضع مشروطی داشته باشید، سنت گرا هستید، اگر موضع موافقت مطلق داشته باشید، تجددگرا هستید و اگر موضع مخالفت مطلق داشته باشید، در آن صورت پساتجددگرا هستید.
در عین اینکه در بین خود سنتگرایان اختلافات کمابیش فراوانی وجود دارد، ولی در عین حال سنت گرایی به معنای این است که ،نه (intelect فقط و فقط از بخش کوچکی از جهان هستی خبر میگیرد. ولی بخش بزرگتر جهان هستی، یعنی بخش مهمتر جهان هستی را نمیتوان با این شیوه شناخت. جهان هستی در واقع با تعقل، به این معنا که گفتم، در نظر سنتگرایان فقط یک اپسیلونش قابل شناخت است، ولی بخش اعظم این جهان (اعظم نه به معنای بزرگتر کمی بلکه بخش مهمتر کیفی جهان هستی) را اصلا با این شیوه نمی شود شناخت. پس آن بخش اعظم را باید از طریق رجوع به سنت شناخت. و به این معنا مطلقا به خودبسندگی عقل قائل نیست. بلکه معتقد استبه عقل در کنار سنت. در کنار هم بودن نه مانند در کنار هم بودن دو موجود همتراز و همترازو، دو موجود عدل هم و دو موجود همسنگ، بلکه دو موجودی که یک موجود تفوق فراوان دارد نسبتبه موجود دیگر.
این عالم را که عقل میتواند به این صورت بشناسد گاهی از آن تعبیر میکنند به عالم طبیعت، گاهی از آن تعبیر میکنند به عالم ماده و مادیات، گاهی از آن تعبیر میکنند به عالم جسم یا جسمانیات، تعابیر دیگری هم به کار میبرند. اما جهان هستی مساوی با جهان طبیعت نیست. جهان هستی جهانی است بسیار وسیعتر، عمیقتر و بسیار توبرتوتر. آن بخش عظیمتر را باید از طریق رجوع به Traddition ،از طریق رجوع به سنت بشناسیم; بنابراین برای شناخت کل جهان هستی باید عقل و سنت در کنار هم باشند. از وقتی که خط در تاریخ بشر به وجود آمده است، سنت یعنی کتاب مقدس. یک سنت گرای مسیحی میگوید به مسیحی ها بها بدهیم. باید به عهد جدید بها بدهیم. همه کتابهای مقدس ادیان و مذاهب، تجسم سنت اند. ما با رجوع به اینهاست که میتوانیم کل جهان هستی را بشناسیم.
اما اگر شما معتقد شدید که تنها راه خبر گرفتن از جهان هستی عقل به آن معناست و مطلقا ما نیازمند رجوع به سنت نیستیم در این صورت شما تجددگرایید، مدرنیست هستید. مدرنیسم نکته مهم و لب سخنش این است که عقل تنها راه خبر گرفتن از جهان هستی است. عقل به آن معنایی که عرض کردم. ماییم و علوم تجربی و منطق صورت. منطق صوری و علوم تجربی که یکی ماده را به ما میدهد و دیگری صورت را به ما میدهد، این دو تا راه خبر گرفتن ما هستند از جهان هستی. راه دیگری هم وجود ندارد.
تجددگرایی در واقع یعنی کفایت عقل. یعنی خودبسندگی عقل. اگر ما در واقع به خودبسندگی عقل معتقد باشیم، به معنای دقیق کلمه تجددگراییم.
موضع دوم با موضع اول خیلی فرق میکند. موضع اول در واقع عقل را مکمل چیز دیگری به نام سنت و مکمل سنت تلقی میکرد، آن هم نه دو برادر همزاد و دوقلو و توام. این موضع دوم اصلا به سنت توجهی ندارد. در واقع فقط و فقط به عقل متوجه است.
اما اگر شما موضع سومی داشتید و آن موضع این بود که به عقل به این معنا، حتی برای واقعنمایی هم اعتمادی نیست، نه به این معنا که با وجود سنت، به عقل اعتمادی نیست، بلکه اصولا وسیله دیگری هم برای شناخت واقع نما در اختیار نیست. دست ما از جهان به لحاظ معرفتی صرف کوتاه است. ما یک اشباحی را از جهان هستی دریافت میکنیم، یک تصورات و تصاویر از جهان هستی داریم، اما اینکه این تصورات و تصویرها، دقیقا تصورات و تصویرهایی باشند مطابق با واقع، سخن غیرقابل اعتمادی است.
اگر به این اعتقاد داشته باشیم، یعنی بگوییم reason هم تصویری از جهان هستی چونان که جهان هستی فی الواقع هست در اختیار ما نمی گذارد، بلکه تصویری مات، مبهم و احیانا کج و معوج، ولی منبع دیگری هم سراغ نداریم، ماییم و همین و بیشتر از این هم در اختیار ما نیست، این دیدگاه، دیدگاه پست مدرنیستی است. دیدگاه پساتجددگرایانه است. این دیدگاه سریعا حاصل نمی آید. چند متفکر عظیمالشان در فرهنگ غرب ظهور کردند. هر کدامشان یک رخنهای در عقل انداختند و آهسته آهسته مقدمات پیدایش مسلکی را که از آن به پساتجددگرایی تعبیر میکنیم فراهم آوردند.
دیوید هیوم فیلسوف معروف انگلیسی، یکی از نکاتی که خیلی به آن توجه پیدا کرد و مدت مدیدی از عمر فکری خود را معطوف به آن کرد، این گفته قدما بود که میگفتند که بر انسان غرایز و احساساتی حکومت میکند، ولی فرق انسان و حیوانات این است که سایر حیوانات کاملا چشم و گوش بسته تابع احساسات و عواطف و غرایزشان هستند، انسان هم عواطف و احساسات و غرایز خود را نباید تعطیل بکند، ولی باید تحت حاکمیت عقل بیاورد. دیوید هیوم نشان داد که این کنترل عقل بر احساسات و عواطف و غرایز نه ممکن است و نه مطلوب. اولا امکان پذیر نیست ثانیا اگر امکانپذیر هم بود، چیز مطلوبی نبود. این اولین رخنهای است که در سد سکندر عقل افتاده است.
دومین کسی که خیلی به این نکته توجه کرد که ذهن واقعا خاصیت آینه ای ندارد کانت است. کانت در جمله معروفی که فلسفه او را در این جمله میشود خلاصه کرد، میگوید عقل بشر به جای اینکه آینه باشد عینک است. ذهن، عینک روح انسان است. در واقع هر وقت روح ما میخواهد به جهان توجه کند، از پشت عینک ذهن این عالم را میبیند. حال اگر به مثالمان برگردیم سه احتمال در مورد عالم هستی میدهیم. یکی اینکه کل جهان هستی به همان صورتی است که ما میبینیم، یکی اینکه هیچ قسمتی از جهان هستی به آن صورتی که ما میبینیم نیست و یکی اینکه قسمتهایی به همان صورتی است که ما میبینیم و قسمتهایی نه. به نظر او چیزی که ما دریافت میکنیم، حاصل کنش و واکنش ذهن با عالم واقع است. این هم یک مقدار موضع عقل را تضعیف کرد.
شخصیت بعدی که خیلی در این جریان نقش داشت کارل مارکس بود. مارکس معتقد بود که انسانها گاهی آن چیزی را که حقیقت می پندارند، تحت تاثیر منافع طبقاتی خود حقیقت می پندارند، ولی این تحریف واقعیت آگاهانه صورت نمیگیرد. مثل اینکه من بخواهم بدانم بچه ام وقتی در اتاق تنهای تنهای تنهاست، چطور نگاه میکند. اما تا می خواهم ببینم چطور نگاه میکند وارد اتاق میشوم و تا وارد اتاق میشوم، آن تنهایی که میخواستم از دست میرود و در واقع در مورد آزمایش خودم، که تنهایی بچه بود، دخل و تصرف کردم.
رخنه دیگر را فروید، روانشناس معروف اتریشی، ایجاد کرده است. فروید میگوید ما به همه ساحتهای روانی خودمان آگاهی نداریم، بلکه به یک بخش از ساحت روانی خودآگاهی داریم. فروید میگفت ما تحت فشار روان ناآگاه خود یک سلسله کارهایی میکنیم و یا یک سلسله مواضعی میگیریم و یا یک سلسله عقایدی پیدا میکنیم. بعد از پیدا شدن این عقاید، برای اینکه خودمان را منطقی جلوه دهیم، به سود عقایدمان دلیل می آوریم. به تعبیر فروید همه آن چیزی که بشر استدلال می دانست چیزی جز دلیل تراشی نیست.
رخنه دیگر را نیچه فیلسوف معروف آلمانی در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست وارد کرد. نیچه معتقد بود انسان خواست اولیه اش کسب قدرت است و همه خواست های دیگر جلوه های اراده معطوف به قدرتند و در این اراده معطوف به قدرت، معرفت هم میگنجد. یعنی آنچه ما آن را معرفت می نامیم، آن چیزی که گزارش مطابق با واقعی از عالم واقع گمانش میکنیم، در واقع گزارش مطابق با واقع نیست، گزارشی است که به ما قدرت میبخشد.
مجموعه چیزی که اینها گفته اند نوعی سوءظن نسبت به قوه های ادراکی بشر است. یعنی گفته اند با سوءظن نگاه کردن واقع بینانه تر است. از این جهت به این جریان فکری گاهی هرمنوتیک سوءظن گفته میشود.
پست مدرنیزم به صورت یک جریان کاملا آگاهانه از دهه 1950 تا 1970 پدید آمد. این جریان در واقع این است که نمیتوان عقل را به صورت یک منبع شناخت کاملا قابل اعتماد دانست. پست مدرنیست ها اعتقادشان بر این نیست که ما دوباره مثلا باید به سنت رجوع کنیم. به تعبیر دیگر، هرچند که سنت گرایی و پساتجددگرایی هر دو مخالف تجددگرایی اند، اما از دو موضع مختلف: تجددگرایی عقل را بسنده میدانست، سنتگرایی میگوید ما باید عقل را با سنت تکمیل کنیم، ولی پساتجددگرایی حتی بحث تکمیل را هم ندارد. میگوید ما باید با این وضع بسازیم.
متفکران دیگری هم بودند که در ردههای دوم و سوم به این فکر کمک کردند که از جمله آنها ویلیام جیمز، فیلسوف و روانشناس معروف آمریکایی در اوایل قرن 20 است. ویلیام جیمز یک روانشناس طراز اول جهان است اگرچه به عنوان فیلسوف، یک فیلسوف طراز دوم به حساب می آید. ایشان یک سخنرانی در سال 1903 در آمریکا کرد و مقالهای ارائه داد به نام «اراده معطوف به باور». در آنجا به مخاطبان خودش نشان داد که عقایدی که ما انسانها داریم، همه ناشی از استدلال نیست. عقاید گاهی ناشی از القا و تلقین دوران کودکی اند، گاهی ناشی از آموزشها هستند، گاهی ناشی از بیم و ترسهای ما هستند، گاهی ناشی از امیدهای ما هستند، گاهی ناشی از عشق اند، گاهی ناشی از نفرت اند، گاهی ناشی از فشار افکار عمومی بر ما هستند، گاهی ناشی از منافع شخصی اند و گاهی هم ناشی از استدلال منطقی اند. ویلیام جیمز هم در واقع یک چنین سوءظنی را نسبتبه قوای ادراکی و اینکه ما دقیقا انسانهای تابع منطق نیستیم و نمیتوانیم باشیم و منطق هم این کارایی را ندارد که کل جهان هستی را به ما نشان دهد، ایجاد کرد.