الهیاتدرعصرفرهنگتکنولوژیک؛ مروریبر آرایپلتیلیش
پل تیلیش از طریق الهیات فرهنگی خویش تأثیری فراگیر بر پژوهشهای دینی آمریکایی بر جا گذارده است. او با معرفی مقولات گسترده مطالعات فرهنگی (neidutsrutluk) و عجین ساختن آنها با دلمشغولیهای ما در باب جامعه و تخاصم نقشهای اجتماعی، چندین نسل از شاگردانش را از عمق و گستردگی زمینه فرهنگی آگاه ساخت، همان زمینهای که پیام الهیات را شکل بخشیده است و آن را قبول یا رد میکند. افزایش تعداد رشتههای درسی مربوط به دین و ادبیات، یا هنرها و شیوههای تفکر ملهم از آنها، تا حد زیادی نتیجه کار تیلیش در قلمرو الهیات فرهنگی بوده است.
ما در همان حال که ما سرگرم تعمق در باب اهمیت و معنای موبی دیک و نظریه شعر اودن بودهایم، فرهنگ ما، با منطق خاص خودش، در مسیرهایی دیگر تحول یافته است. این فرهنگ به جای آن که خود را گرد یک جهانبینی، دورنما، یا نظام ارزشی مشترک قوام بخشند، [فرهنگی] تکثرگرا شده است.
فرهنگ ما به عوض آن که به ملاحظات و علائق اومانیستی معطوف شود، تکنولوژیک شده است. کنت بولدینگ این تحول را با تیزبینی توصیف کرده است و آن را معرف ظهور نوعی «ابر فرهنگ» میداند که خود محصول همان «گذار بزرگ» (taerg noitisnart) است که با ظهور علم جدید آغاز شد.
ابر فرهنگ یعنی فرهنگ فرودگاهها، بزرگراهها، آسمانخراشها، بذرهای اصلاح شده، کود شیمیایی، کنترل موالید و دانشگاهها. قلمرو ابر فرهنگ نامحدود و جهانی است؛ به مفهومی واقعی همه فرودگاهها یک فرودگاهاند و همه دانشگاهها یک دانشگاه. این ابر فرهنگ حتی از زبانی جهانی، یعنی انگلیسی فنی، و ایدئولوژیی همگانی، یعنی علم، برخوردار است.1
اگر چه این ابر فرهنگ به تمامی تکنولوژیک میتواند رسالت ایجاد ارزشها را به فرهنگهای سنتی و مردمی که در جوار آن حضور و بقا دارند، محول سازد ـ تا آنها نیز به یاری نهادهایی چون خانواده، کلیسا و گروههای نخبگان و نجبا این رسالت را به انجام رسانند ـ اما [تحقق] ابر فرهنگ در واقع مستلزم برخی دگرگونیهای ارزشی است. وفاداری به «نهادهای بزرگتر و مجردتر از خانواده» ـ نظیر کارخانه یا شرکت ـ علاقه و توجه به نظام جهانی، نگرش باز و پویا نسبت به کل عالم، و قضاوت بر اساس نقش یا کارکرد اجتماعی به عوض نژاد، قوم یا جنسیت، همگی از لوازم تحقق ابر فرهنگ است. اگر فرهنگهای سنتی ناقض آن ارزشهایی باشند که با مقتضیات ابر فرهنگ سازگارند، به ناچار مغلوب خواهند شد. توصیف بولدینگ سزاوار تأیید و تصدیق است: همه ما در چارچوب این ابر فرهنگ زندگی و حرکت میکنیم و همه کارهایمان، اگر نه همه افکارمان، در متن آن تحقق میپذیرد. ابر فرهنگ یک واقعیت فرهنگی نوین و «مابعد تمدنی» است که اهمیتی بسیار دارد؛ و هنوز باید ببینیم نشانهای دال بر «خدا آیین» (suomonoeht) بودن [یا مشروعیت الهی] از خود بروز میدهد یا نه.
موضوع این نوشته و پرسشهای وجودی آن نیز از اینجا ناشی میشود: آیا مقولات و اصول الهیات فرهنگی تیلیش منابعی مفیدند که در فهم فرهنگ تکنولوژیک به ما یاری میرسانند؟ آیا شیوه کار او در «ارزیابی تکنولوژی» برای شناخت و درک وضعیت ابر فرهنگی ما کافی است؟ آیا تفکر او نشانههای مشخص و معتبری برای اتخاذ یک استراتژی کلامی در عصر تکنولوژیک به دست میدهد؟
نخستین واکنش ما به تمامی این پرسشها احتمالا منفی است. الهیات فرهنگی تیلیش در دورانی کاملا متفاوت شکل گرفت. این بیان که دین همان جوهر یا عنصری است که فرهنگ از آن ساخته میشود، در جامعهای سنتی و قوام یافته واجد معناست، ولی آیا این نظر در وضعیتی که جوهر مذکور اساسا پراکنده و متکثر است، باز هم صادق است؟ این اعتقاد تیلیش که جستجوی امر نامشروط و شوق بدان نیروی محرکه فرهنگ است، هر گونه تکنولوژی را، بنا به تعریف، به ستیز با فرهنگ متعهد میسازد. یا به زبان خود تیلیش و بر حسب تحلیل سه بخشی او از فعالیت فرهنگی که بر سه پایه شکل/ محتوا/ جوهر استوار است، فرهنگ تکنولوژیک مبیّن پیروزی شکل، اسارت و بندگی محتوا، و محو جوهر است. بدین ترتیب، در موقعیتی که قادر به تجزیه و اضمحلال ابر فرهنگ نیستیم، جدایی و انفصال از آن و بازگشت به نقاشی تجسمی، شعر آزاد و صنایع دستی، تنها واکنش عملی و پذیرفتنی است. با این حال، بررسی دقیقتر آرای تیلیش روشن میسازد که اندیشه او به مراتب پیچیدهتر است و بینش عمیق نسبت به معنای بشری تکنولوژی و حساسیت در قبال برخورد جدی و مؤثر با آن را شامل میشود.
وضعیت معنوی
بر اساس توصیف تیلیش از روح، به عنوان «وحدت قدرت و معنا»، تحلیل تکنولوژی باید همچون مسئلهای معنوی یا روحانی دنبال شود. زیرا تکنولوژی همواره متضمن اعمال یا گسترش قدرت است، صرف نظر از آن که مقاصد با معنای آن روشن است یا مبهم. از یک سو، تکنولوژی اساسا تابعی از روح بشری و محصول خلاقیت بشری است؛ اما از سوی دیگر، پیامدهای آن باید بر حسب تحول و رشد روح بشری سنجیده شود ـ یعنی بر این اساس که آیا تکنولوژی همان طور که مدافعانش ادعا میکنند، گزینشهای جدیدی برای هستی بشری میسر میسازد، یا به گفته منتقدانش بنیان هر گونه پیشرفت معنوی را سست میکند. تیلیش در میان نوشتههایش برای سخنرانی در باب «وضعیت معنوی در جامعه تکنیکی ـ صنعتی ما» یادداشتهایی به جا گذارده است.2 ما نیز باید بحث خود را با بررسی وضعیت معنوی معاصر آغاز کنیم.
تکثرگرایی و سیر و سلوک معنوی
این اصل که «دین جوهر فرهنگ است، و فرهنگ شکل دین»3 متضمن شکلگیری فرهنگی هر نوع کنش دینی، حضور معانی دینی در هر نوع کنش فرهنگی، و ادغام ذاتی، اگر نه آشکار، دین و فرهنگ است. بر این اساس، به نظر میرسد مشکل زمانه ما آن است که همراه با تجزیه و پاره پاره شدن جوهر دینی در قالب تکثرگرایی، شکلهای فرهنگی حیات ما، که خصلتی تکنولوژیک دارند، به طرزی خودکار و تهی از معنا عمل میکنند. نتیجه آن است که ما، اساسا، فاقد هر گونه فرهنگیم.
ولی در واقع، استنتاج چنین نتیجهای از اصول تحلیل فرهنگی تیلیش جایز نیست. زیرا گرچه آرای او به نحوی ظاهرا ایدآلیستی بیان شده است، اما ساختاری حقیقتا پدیدار شناختی دارد. بدیهی است که ما فرهنگی خاص خود داریم. صرف نظر از توانایی یا ناتوانی ما در تشخیص پیوندهای درونی میان آگهیهای تبلیغاتی کوکاکولا، تفاسیر تاریخی آرتور شلزینگر، و جنبش احیای مذهبی، وجود و حضور آنها واقعیتی مستند است. اگر کار را با دادههای فرهنگی آغاز کنیم، نخستین نتیجهگیری تیلیشی آن است که تکثرگرایی دینی ضرورتا با استحکام و قوام جوهر دینی ناسازگار نیست؛ بلکه در واقع ممکن است مفید هم باشد. تیلیش این نکته را دریافت که ظهور جامعهای تکثرگرا، از لحاظ تاریخی مستلزم گذشت زمانی طولانی و تحمل قیمتی گزاف و دردناک بود، زیرا این اعتقاد وجود داشت که حیات جامعه در گرو وجود سنتی وحدت یافته و مبتنی بر دین است.4 تیلیش خود با هیچ رسالت دینی یکدست و واحد همراستا نشد. تحلیل او از دین نوعی فهم و ادراک را فراهم آورد که به یاری آن میتوان سنتهای متفاوت را در روندهایی دانست که متقابلا یکدیگر را تصحیح کرده، وسعت میبخشند. تیلیش «جوهر کاتولیک» را با «اصل پروتستان» مرتبط ساخت؛ یهودیت را به منزله دینی که پیوندی ذاتی و اثباتی با مسیحیت دارد، بررسی کرد؛ و کوشید تا ادیان شرقی و «آیینهای شبه دینی» را نیز در بحث خود دخیل سازد. تیلیش ـ اگر هنوز در قید حیات بود ـ مسلما با تصویری که جان کورتنیموری از فرهنگ آمریکایی ترسیم میکند، توافق بسیار میداشت، تصویری که بر اساس آن، چهار نوع «توطئه» ـ با احتساب جریان «سکولاریست» ـ بر پایه توافقی بر سر برخی اعتقادات اصلی، سرگرم بحث و گفتگو در باب ارزشها و اهدافند.5 اما تیلیش احتمالا اجزای اصلی استدلال و ماهیت وفاق را به نحوی دیگر تعریف میکرد. در هر حال، نکته مهم آن است که تکثرگرایی میتواند جوهر دینی هر فرهنگ و تعریف آن را غنا بخشد.
اگر به وضعیت معنوی خود از چشم اندازی تیلیشی بنگریم، دومین جنبه مهم این وضعیت آن است که تکنولوژی به مثابه یک شکل فرهنگی، امری «غیر ارزشی» و خنثی نیست. بر خلاف ادعای رایج و متعارف تکنولوژیستها، تکنولوژی ابزاری نیست که کاربرد خیر یا شرّش منوط به انتخاب ما باشد. هر آنچه انجام میدهیم هدفی دارد: رفع این یا آن نارضایی، یا تحقق امری ارزشمند؛ علاقه و نفع ما در تکنولوژی، خود ذاتا امری ارزشی است. علاوه بر این، رشد و تحول تکنولوژی با تخاصمات ارزشی عجین بوده است. تیلیش در موارد متعدد به خصلت رهایی بخش تکنولوژی اشاره میکند و بر نقش آن در آزادی اشخاص از محدودیتها و قیود طبقاتی، نژادی و قومی ـ که ارزیابی افراد بر حسب کارکردشان را ممکن میسازد ـ تأکید مینهد. ظاهرا تخاصمات ارزشی اجتناب ناپذیرند: کافی است مناظره میان طرفداران صرف بودجه دولتی در برنامههای فضایی و مخالفانی را که میخواستند این بودجه به بازسازی شهرها و رفاه عمومی اختصاص یابد، به یاد آوریم. برخورد میان الزامات یک نظام تکنولوژیک و نیاز به حفظ منابع طبیعی آشکارا به پرسشهای ارزشی دامن میزند. در واقع، به نظر میرسد برخی از دگرگونیهای ارزشی به طور ضمنی در بطن توسعه تکنولوژیک نهفته است. هربرت مارکوزه مدعی است که «جامعه صنعتی معاصر» بر اثر «نوعی هماهنگی و نظم اقتصادی ـ تکنیکی دور از زور و جبر (citsirorret-non) که با دستکاری نیازها و تسلط منافع نامشروع بر آنها عمل میکند، رفته رفته ماهیتی خودکامه (توتالیتر) مییابد... و بدین ترتیب ظهور هر گونه مخالفت مؤثر علیه کل [نظام] را از قبل ناممکن میسازد.»6 تکنولوژی، به لحاظ ساختاری، بر آن است که خصایص چند بعدی زندگی بشری را یکدست ساخته، آنها را به سطح تفکر و رفتار تک بعدی تنزل دهد.
البته تیلیش با آن نظریه ارزش که گزینشهای شخصی آزادانه میان بدیلها را اصل قرار میدهد، توافق چندانی نداشت و میکوشید به این مسئله عمیقتر بنگرد. شکلهای فرهنگی تکنولوژیک متضمن مسائل اخلاقی ژرفی است، نظیر تنزل خطرناک اشخاص به اشیاء که یکی از نتایج ضمنی تفکر و برنامهریزی تکنولوژیک است. نکته دیگری که با این تنزل متناظر است، شیء کردن طبیعت است، آنهم به نحوی که دیگر نمیتوانیم با زمین به منزله «مادر» نسبتی برقرار سازیم و از این رو، شکلی از آگاهی بشری را که در عهد باستان ریشه دارد، عمیقا دگرگون ساختهایم.7 بیگانگی انسان از طبیعت ـ که یکی از مضامین بارز اندیشه تیلیش است ـ به جز محروم ساختن ما از لذت قدم زدن صبحگاهی در ساحلی خلوت، نتایج مهمتری نیز در پی دارد: این بیگانگی، نفس برخورد ما با واقعیت را تغییر میدهد. تیلیش دریافت که روش علمی فی نفسه متضمن نتایجی دینی است. او در کنفرانسی که در سال 1957 برگزار شد، به تحول علم مدرن اشاره کرد که از «ناتورالیسم عین ـ مدار قرن نوزدهم به پوزیتیویسم ذهن ـ مدار زمانه ما» گذر کرده است؛ او از تغییری در شکل یا روش علمی و پیامد آن، یعنی تغییری در معنای [تجربه] دینی یاد کرد.8 تکنولوژی فضایی، که باید آن را تازهترین تجلی «پوزیتیویسم ذهن ـ مدار» دانست، آثار عمیقی بر روح بشری به جا میگذارد. همراه با حیرت و شگفتی در برابر دستاوردهای نیرو و توان بشری، اضطراب عمیقی بروز میکند، نوعی حس گمگشتگی در کائنات که خود نتیجه غیبت و فقدان یک بعد یا ساحت متعالی است.9 اما در ورای این مسائل ارزشی، که بیتردید مسائلی اساسی و جوهریاند، تیلیش خواهان توجه به پرسشهای برخاسته از وضعیت واقعی و دینی است که در تکنولوژی تجسم مییابند. او با این بینش مارکوزه موافق است که هر چند ما خود را از لحاظ فرهنگی غیر ایدئولوژیک میپنداریم، اما ایدئولوژی به واقع جزئی از ساختمان نظام ماست، و وجودش با تکثر احزاب و گروهها کاملا سازگار است.
پس میتوان گفت که نقص اصلی فرهنگ ما نه در تکثرگرایی نهفته است و نه در یک تکنولوژی بری از ارزش، بلکه مشکل اصلی یک مغلطه است، مغلطهای استوار بر تصوری نابجا از امر مطلق: ما آن تعریفی از «زندگی خوب» را که تکنولوژی ارائه میدهد، به عنوان والاترین مسئله و علاقه خود پذیرفتهایم. اگر از لحاظ دینی به قضیه بنگریم، ما در تحلیل کلامی یا مراسم و صور عبادی خود با اهداف ذاتی یک فرهنگ تکنولوژیک سر شاخ نمیشویم؛ بلکه بر عکس، از طریق خصوصی کردن تجربه دینی، خصوصیترین اسطورههایمان را پر و بال میدهیم، دین را بر اساس زندگینامههای شخصیمان تعریف میکنیم، و یا اسطوره و آیین را منابعی تلقی میکنیم که هویت شخصی ما را برایمان مهیّا ساخته است، و همه اینها نیز به نحوی تحسینانگیز هژمونی تکنولوژیک را تقویت و تأیید میکند. خورشید میدمد: یکی انجیلش را میخواند، دیگری برای مراسم عشاء ربانی به کلیسا میرود، آن یکی در برابر تندیس ویشنو عود میسوزاند، و چهارمی نیز سرگرم قرائت صفحه نمایش روزنامه تایمز میشود؛ و هر یک نیز با احساس تازهای از رضایت و آرامش شخصی به سراغ کارهای روزانه خود میرود، با توانایی بیشتری برای ادامه رقابت در متن نظام تکنولوژیک و برای سازش با آن. بدین ترتیب، فرا خوانهای تاریخی و معاصر برای خود آیین شدن تکنولوژی، خصلت دگر آیین [(suomonoreteh) و عدم استقلال] آن را پنهان میسازد. آنچه بدان نیاز داریم نقدی است با دامنهای گسترده، تحلیلی ساختمند، و جوهری کلامی؛ نقدی که به روی بعد متعالی و نتایج ضمنی آن برای روح بشری، باز و گشوده است.
تکنولوژی و روح بشری
بنیان هستی شناختی
تکنولوژی را نباید اختراع ناگهانی انقلاب صنعتی دانست، زیرا تکنولوژی، به قول تیلیش، در ساختار وجودی ما آدمیان ریشه دارد و، به واقع، از لحاظ تکامل بشری، امری حیاتی است. اگر به مسئله از دیدگاه فرهنگی بنگریم، آدمی موجودی است که فرهنگ میآفریند و فرهنگ هم چیزی نیست مگر مراقبت از چیزها، رشد و پرورش آنها، و در نتیجه آفرینش چیزهای نو. کارکرد تکنیکی یا فنی، اساس و بنیاد وجه مادی این خلاقیت بشری است.
امر نو پیامد وحدت خلاق زبان و تکنولوژی است که هر دو به یکدیگر پیوستهاند. بازتاب این پیوند را میتوان در روایت کتاب مقدس مشاهده کرد، آنجا که خداوند آدمی را در بهشت (زمینی) قرار میدهد و رسالت نامگذاری بر جانوران (زبان) و مراقبت از باغ (تکنولوژی) را به او میسپارد.10
اگر چه این دو کارکرد روح بشری پیوندی درونی و نزدیک دارند ـ نظیر وابستگی صور والاتر ابزار سازی تکنولوژیک به تفکر مفهومی ـ اما تکنولوژی به معنایی خاص بر زبان مقدم است. تیلیش، به موازات تمایز هایدگری میان امر تودستی (nednahuz) و امر فرا دستی (nednahrov)، متذکر میشود که:
خصلت ابزاری اشیا، از حیث عملی (پراگماتیک)، بر خصلت عینی آنها مقدم است. اشیاء پیش از آن که اعیان و موضوعاتی فی نفسه و ناب باشند، برای ما و در انطباق با مقاصد ما وجود دارند. رابطه فعال [ما با اشیا] بر رابطه فکری و نظری مقدم است.11
برای جانوران، اشیاء همگی موضوعات کنش و فعالیتند؛ محیط زیست یک سگ به روشنی محیطی منحصرا فعال [یا مبتنی بر کنش] است. تفاوت آدمی در آن است که او «میتواند با اشیاء همچون اشیاء رو به رو شود.» بدین نحو، سرچشمههای کارکرد تکنولوژیک، حتی به پیش از ظهور انسان، یعنی به تیز کردن لبه سنگ و تبدیل شاخه درخت به چماق باز میگردد.
فعالیت تیلیش در مقام پروفسور فلسفه دین در انستیتوی تکنولوژی در سدن (1925-1929) ممکن است علت یا معلول توجه او به تکنولوژی تلقی شود، ولی در هر حال، تیلیش به رغم علاقه و آشنایی قدیمیتر خود با هنر، نگرش ستایشآمیز و سر زنده خود نسبت به کارکرد تکنیکی بشر را همواره حفظ کرد.12او در یکی از سخنرانیهایش به مناسبت نود و نهمین سالگرد تأسیس انستیتو، تکنولوژی را بر حسب ارتباط ریشه شناسانه آن با واژه توکئین (niehcuet) تعریف کرد. جیمز لوتر آدامز، نظر او را چنین خلاصه میکند: «هر گاه بر اثر کاربرد وسایل مناسب در امری توفیق یابیم، با تکنولوژی سر و کار داریم.»13 جامعیت این تعریف در قیاس با دیگر تعاریف، جالب توجه است. ژاک الول در تعریف خود از «تکنیک» به منزله «کلیت روشهای عقلانی به دست آمده که در همه عرصههای فعالیت بشری کارآیی مطلق دارند»، از قبل ـ به ویژه در کاربرد کلماتی چون «کلیت» و «مطلق» ـ هراس خود را از تکنولوژی آشکار میسازد.14 از سوی دیگر، امانوئل مستن، مدیر طرح تحقیقاتی دانشگاه هاروارد در مورد «تکنولوژی و جامعه»، به سادگی تکنولوژی را برابر «سازماندهی دانش برای مقاصد عملی» میداند.15 جان مکدرموت نیز میکوشد تا به نحوی مفهوم «بنیانهای برنامه اجتماعی» را در تعریف خویش از تکنولوژی جای دهد و آن را «در معنای مشخص و تجربیاش...به منزله نظام کنترل عقلانی بر گروهها و مجموعههای گسترده آدمیان، وقایع، و ماشینها» عرضه کند، کنترلی که باید به دست «گروههای کوچکی از متخصصان فنی ماهر که از طریق سلسله مراتب سازمانی عمل میکنند» 16 اجرا شود. تعریف محدودتر، در هر حال مسئله را از قبل پاسخ میگوید، حال آن که تعریف گستردهتر نیازمند مشخص کردن مسائل بیشتری است.
در سخنرانی پیش گفته، تیلیش کوشید تعریف خود را از تکنولوژی با نوعی گونه شناسی (ygolopyt) عجین سازد. نخستین گونه، «تکنولوژی رشد و توسعه» است، جایی که «روح شکلی زنده به خود میگیرد ـ شکلی زیست شناختی، روانشناختی یا اجتماعی ـ و با هدف یاری رساندن به رشد و توسعه این شکل، آن را از نابودی در امان میدارد.» این نوع تکنولوژی در فرایندهای مربوط به تولید مثل، درمان، آموزش و سازماندهی برنامههای اجتماعی به کار میرود، و غایت آن اساسا «رشد و توسعه امور در چارچوب فرایند زیستی، به طرزی مستقل و ذاتی است.» دومین گونه، «تکنولوژی تحقق» است که به میانجی «صور جدید فعلیت بخشیدن»، «تحقق روح» را ممکن میسازد، نظیر آفرینش سازهای جدید برای موسیقی یا استفاده از صنعت چاپ در خدمت [نشر] آرا و عقاید. از رهگذر چنین فرآیندهایی است که تکنولوژی «مستقیما بر روح اثر میگذارد» و به روح اجازه میدهد تا «در والاترین مراتب خود پا به قلمرو وجود گذارد.» سومین گونه تکنولوژی، بخش عمده آنچه را ما تکنولوژی مدرن میخوانیم، شامل میشود: «تکنولوژی تبدیل». این نوع تکنولوژی «خالق ساختارهایی است که فقط و فقط بر اساس مقاصد طرح شده تعیین میشوند.» در اینجا، تأمین اهداف مستلزم به کارگیری موادی بیگانه با آن اهداف است و حاصل امر نیز آفرینش «ساختاری تکنیکی است... که صرفا خصلتی غایت گرایانه دارد.»17 تیلیش بعدها این سه گونه را به دو گونه تکنولوژی «پشتیبان» و تکنولوژی «تبدیل» تقلیل داد. ابزارهایی که به منزله ابزار ساخته میشوند ـ یعنی ساخت آنها با توجه به مقاصدشان صورت میپذیرد، نه ترکیب مادی آنها ـ این امکان را در خود نهفته دارند که به نحوی نامحدود کاملتر شوند. چنین ابزاری را میتوان با چشم پوشی کامل از موارد فرعی و زائد، دقیقا بر مبنای کفایت ذاتی آن ساخت. استفاده عقلانی از طبیعت، پیشفرض چنین ابزاری است.18
پس تکنولوژی از لحاظ هستی شناسانه در وجود آدمی ریشه دارد و، علاوه بر آن، تحقق توانها و استعدادهای بالقوه آدمی با تکنولوژی مرتبط است. زیرا تکنولوژی، وسایل و امکانات رهایی از محدودیتها و قیود طبیعی را فراهم میآورد. در سمپوزیومی در انستیتوی تکنولوژی ماساچوست (tim) تیلیش نکتهای را درباره علم مطرح کرد که اساسا به نقش تکنولوژی مربوط میشد. به گفته او، علم قدرتی شگرف به آدمی بخشیده و او را بر طبیعت و جامعه مسلط ساخته است:
[علم] تداوم همان خلاقیت آغازین است که اکنون به میانجی انسان تحقق مییابد. علم تا حد زیادی مرزهای زمان و فضای زیست شناختی را پشت سر گذارده و آدمی را از قید و بند کارکردهای مکانیکی رها کرده است. علم، در عین حال، به پشتیبانی تکنولوژی، دو قلمرو وجودی بینهایت کوچک (میکرو) و بینهایت بزرگ (ماکرو) را به روی ما گشوده است و اکنون ذهن شناسنده آدمی میتواند «شوق» (sore) او به معرفت و حقیقتجویی را به نحوی شگفتآور به انجام رساند.19
اما تکنولوژی دستاوردهای مشخص تری نیز داشته است. تکنولوژی ما را از درد و نیاز نجات بخشیده است، و همچنین از ترس از طبیعت به منزله اهریمنی ناشناخته. تکنولوژی به تلاش ما در جهت وحدت بشریت یاری رسانده است.20 همان طور که تیلیش در کتاب مشهورش، الهیات سیستماتیک، میگوید، کار کرد تکنیکی یکی از طرقی است که به واسطه آن زندگی خود را تحت ساحت روح میآفریند.21 اما این کارکرد، هر قدر هم که در پیریزی واقعیت بشری نقشی اساسی داشته باشد، بر اثر همین نقش، محدود به شرایط خاص واقعیت بشری است. و بنابراین، هرگز بری از ابهام نیست.
تحریف وجودی تکنولوژی
تکنولوژی، به منزله یکی از کارکردهای روح بشری، در تناهی هستی بشری شریک است. ما در مقام آدمیانی که با بنیان وجود خویش بیگانه گشتهایم، میتوانیم به شکلی مخرب «موفق شویم»، حال آن که نیّتمان فقط توسعه، تحقق و تبدیل و دگرگونی خلاق وضعیتمان بوده است. آن ابهام هستی شناسانه بنیانی [که خاص وضعیت بشری است]، در تکنولوژی به بارزترین شکل تجلی مییابد. اسطوره پرومته و افسانه برج بابل، مسئله توانهای مخرب نهفته در قدرتهای خلاق ما را آشکار میکند، همان مسئلهای که بسیاری از ما، از جمله عالمان فیزیک هستهای، از آن باخبریم.
تبدیل وسایل به اهداف، مورد خاصی از این ابهام تکنیکی است. همان طور که تیلیش میگوید، توانایی تکنولوژیک بیشتر متوجه پرسش «چگونگی» است تا پرسش «برای چه؟» هر زمان که اهدافی برتر یا روشن برای تکنولوژی تدوین نشود، تولید وسایل به هدفی فی نفسه بدل میگردد.22 به خلاف جانوران، آدمی میتواند با اشیا همچون اشیا رو به رو شود، ولی نکته مهمتر توانایی او در خلق جهان کاملی از ابزارهاست، جهانی که به یاری مفهوم پردازی ساخته میشود و سپس بر جهان طبیعت و غایات مضمر در آن، افزوده و تحمیل میشود. برپا کردن «شهر تکنولوژیک» نقطه اوج این توانایی است. هدف آدمی از برپا کردن شهر، همچون ساختن خانه، چیزی نیست مگر ساختن مکانی آشنا برای پرهیز از tiekhcilniehnu، یعنی پرهیز از رمز و راز، پرهیز از تهدید و نُحوستی که در هستی بشری نهفته است. شهر بزرگ نماد قدرت وجود بشر در غلبه بر زمین و تهدیدهای آن است. «تکنوپولیس»یا شهر تکنیکی که هاروی کاکس از آن سخن میگوید، بازتاب همین تصور است. کاکس سخنرانی تیلیش را به عنوان بخشی از پایان نامه دکترای خود در دانشگاه هاروارد ترجمه کرد.23
آن ابهام وجودی که به طور ضمنی در کارکرد تکنیکی نهفته است، نتیجه مستقیم عینیت یافتن آن است. اگر چه عینیت بخشیدن (noitacifitcejbo) برای تکمیل موفقیتآمیز رسالت تکنولوژی ضروری است، اما این کار کل واقعیت را به جهانی از اشیا، جهانی از ابزارهای در دسترس و قابل استفاده برای مقاصد معیّن، تقلیل میدهد.
آدمی با تبدیل موضوعات (stcejbo) به اشیا... ساختارها و نسبتهای طبیعی آنها را نابود میکند. اما در این بین، خود آدمی نیز همچون موضوعاتی که دگرگونشان میکند، دستخوش حوادث میشود. او به شیئی در میان اشیا بدل میشود و نفس خویش را در انبوه موضوعاتی گم میکند که ارتباط با آنها دیگر برایش میسر نیست.24
بدین ترتیب، هر چه تکنولوژی موفقیت تکنیکی بیشتری به دست میآورد، فاصله ایجاد شده میان اشیا و امور جهان طبیعی و بشریت زیادتر میشود. «خانه» به یک «ماشین مسکونی» بدل میگردد که با محیط طبیعی اطرافش، تنها نسبتی تصادفی دارد.25
بدین شکل، ابهام معرفتی نهفته در کارکرد تکنیکی آشکار میشود. به یاد داریم که تیلیش دو نحوه از برخورد معرفتی با واقعیت را مشخص کرد: نحوه مربوط به هدایت و تسلط، و نحوه مربوط به ایجاد وحدت. در تکنولوژی نحوه نخست تعیین کننده است. اشیا به عناصر سازنده خود تجزیه میگردند تا سپس برای مقاصد تکنیکی مجددا ترکیب شوند. بدین ترتیب، کیفیت درونی، ژرفا و معنای مستقل خود موضوعات محو میشود. حقیقت درونی آنها با حقیقت علمی و تکنیکی یکی میشود. پا به پای فرسایش حقایق سنتی، حقیقت علمی به عنوان تنها شکل شناخت پذیر حقیقت ظهور میکند، و توجه به کیفیت درونی اشیا به قلمرو احساسات رانده میشود. آن «شوق» (sore) معرفتی، آن نیروی محرک نهفته در علم که به تکنولوژی جان میبخشد و آن را قادر میسازد تا قلمروهای صغیر و کبیر (orcam,orcim) وجود را بگشاید، «منحصرا به سوی موضوعات متناهی» و روابط درونی آنها جهت مییابد و از این طریق هرز میرود.26 هنگامی که شوق معرفتی در کسب شناختی یکپارچه و مستحکم از کل، شکست میخورد، جهان تا حد منشأ لذات تنزل مییابد، لذاتی که میباید خلأ زندگی و تجربه ما را پنهان سازند. همه چیز در این انتخاب خلاصه میشود: لذتجویی و تمتع از جهان، یا طلب ایمنی در برابر خطرات و ورطههای آن. در هر دو مورد، با معنا بودن جهان به شیوه کلبی مسلکان (scinyc) طرد میشود.
اما این ابهامات، به رغم گستردگیشان، تمام دامنه وضعیت تکنولوژیک ما را در بر نمیگیرند. واقعیت آن است که ما فقط با کارکردی تکنیکی، از میان انبوه کارکردهای دیگر، سر و کار نداریم، بلکه مسئله اصلی ما تکنولوژی به منزله ساختاری از نظامهای خود بسنده است، ساختاری که فهم درستش در گرو تشخیص خصلت اهریمنی (cinomed) آن است. تیلیش به ضرورت این امر واقف بود که کنشهای تکنولوژیک باید از امکانات اقتصادی تبعیت کند. او صرفا نتایج منطقی این وضع را متذکر شد: در چنین موقعیتی تولید بیشتر به منظور کسب سود صورت میگیرد تا برای رفع نیازها، و افزایش سود آوری نیز مستلزم طرح نیازهای مصنوعی جدیدی است که به طریقی تکنولوژیک ایجاد شدهاند.27 سلطه گروههای اقتصادی قدرتمند بر امر هدایت تکنولوژی، به واقع، مانع تحقق رؤیای رهایی انسان از کار مکانیکی شده است.28 در کنار نقش منافع اقتصادی در تداوم خودکار تکنولوژی، میتوانیم به نقش نخبگان تکنوکراتی اشاره کنیم که انگیزهشان بیشتر کسب قدرت است تا پول. ظهور متخصصان فنی که نظامهای گوناگون را از درون به یکدیگر متصل میسازند و مدعی داشتن دانشی دور از دسترس عوامند بیتردید جزئی از واقعیتی است که ژاک الول آن را «خود افزون سازی تکنیک» مینامد.
خصلت اهریمنی تکنولوژی در تأثیر آن بر ذهن آدمی عیان است. نیازهای مصنوعی مخلوق تکنولوژی به درون آدمی تزریق گشته، از این طریق به نیازهای محسوس بدل میشوند. به علاوه، وسایل و ابزار ارتباط جمعی و مصرف انبوه، تمایل به پذیرفته شدن از سوی جمع را تشدید میکنند و زمینه مناسب را برای رشد شخصیت دگربین و دگرپسند (detcerid-rehto) فراهم میآورند.29 تیلیش در تشخیص این نکته بصیرتی خاص داشت که چگونه فرهنگ تکنولوژیک دو ارزش ظاهرا متضاد را ترغیب میکند: رقابت و سازشکاری.30 در واقع، رقابت مهار گسیخته فقط در چارچوب ساختارهای نظام ترغیب میشود. کارکرد مکانیکی با تنزل نفس به شیئی در میان اشیا و بیگانگی عواطف از هر گونه کارکرد کلی و فراگیر (citsiloh)، نوعی زوال حیثیت و احترام به نفس را موجب میشود.31 به گفته تیلیش، محدود شدن عقلانیت به عقل تکنیکی، به اتخاذ نوعی استراتژی منجر میشود که میکوشد افراد اتمیزه شده را به یاری تکنولوژیهای طبی، روانشناختی و جامعه شناختی اداره کند و سازمان بخشد، و در این راه از کاربرد مواد مخدر، تکنیکهای مربوط به تصحیح رفتار، و دستکاری اذهان از طریق تبلیغات نیز ابائی ندارد. اما نکته اصلی حرف تیلیش آن است که تکنولوژی، در نهایت، تأثیری دینی دارد. اهداف اولیه آن، نظیر غلبه بر طبیعت، فراهم آوردن فراوانی اقتصادی و رفاه عمومی، خود اساسا مجموعهای از وسایلند. شعار اصلی تکنولوژی این است: «زندگی کنیم تا زیستن را ممکن سازیم.» اما با قبول این هدف محدود و دوری، پرسش هدف غایی از مرکز آگاهی محو میگردد، حتی اگر پاسخهای سنتی دینی یا فلسفی هنوز هم ارائه شود. این پاسخها دیگر به پرسش یا مسئله غایی بشر ربطی ندارند.32 جیمز لوتر آدامز بخشی از سخنرانی تیلیش تحت عنوان «شهر تکنولوژیک به مثابه نماد» را نقل میکند:
هر گونه تکنولوژی نوعی غلبه بر نحوست نهفته در اشیاست.صرف شناخت و طبقهبندی اشیا به یاری قوانین و روابط درونی کلی مبیّن یک چیز است:سرکوب ژرفای اهریمنی اشیا، فهم ناپذیری آنها،غرابت آنها و تهدید آنها نسبت به هستی بشری.33
طنز تکنولوژی در آن است که توفیقش شکل جدیدی از نحوست را به بار میآورد، «نوعی هراس از این جهان خشک و منضبط که در خدمت ماست، اما نمیتواند همچون موجودی زنده با موجودی زنده سخن گوید.»34 تسلط تکنیکی [بر جهان] سرانجام به طرح پرسشی میانجامد که خود پاسخی برای آن ندارد: پرسش معنای زندگی. «ما سکنی نمیگزینیم تا سکنی گزینیم. ما سکنی میگزینیم تا زندگی کنیم. اما اگر کل زندگی ما در خدمت سکنی گزیدن، در خدمت شهر تکنیکی است، آن گاه هدف از این زندگی چیست؟» بدین ترتیب، شهر تکنولوژیک نه فقط نماد قدرت بشری، بلکه همچنین نماد مشکوک بودن وضعیت بشری است.35
پس کارکرد تکنیکی، گذشته از آن که ما را از سرشت ذاتی و کارکردهای معنوی خود بیگانه میسازد، در تجلیات تکنولوژیک خود در عرصههای مختلف، خارج از اختیار ما عمل میکند. ژاک الول با تیزبینی خاصی نتیجه و فرجام استقلال تکنیک را توصیف میکند: «انسان مدرن در انتخاب وسایل خود نیز همان قدر بیاختیار است که در انتخاب اهدافش.» سلطه تکنولوژیک امری سراسری است. نتیجه آن میشود که «وضعیت آدمی در جوامع مدرن، بر نسبت او با تکنیک مبتنی است، نه بر نسبت او با دیگر آدمیان.»37 در یک کلام، ما همگی جن زده شدهایم. آزادیمان اسیر و خود آگاهیمان مخدوش گشته است. به قول تیلیش، فرهنگ و دین به سرگرمیهای اوقات فراغت بدل شدهاند. در واقع، همان طور که رابرت مونرو در نشست «انجمن بریتانیایی پیشرفت علم» به سال 1893 متذکر شده بود: «تخیل، تصورات، مفاهیم آرمانی، و قوای اخلاقی... را میتوان با انگلها یا طفیلیهایی مقایسه کرد که به خرج همسایگان خویش زندگی میکنند.»38
وحدت دوباره تکنولوژی و روح
برای متألهی که به الهیات فرهنگی میپردازد صرف افسوس خوردن هرگز کافی نخواهد بود: او طرح و برنامهای برای حل مشکل ارائه خواهد کرد. الول از این کار عاجز است، زیرا به رغم بصیرتی که در نقد وی نهفته است، او عقلانیت تکنیکی مورد نظر ایدئولوژی تکنولوژیک را میپذیرد و از تواناییهای گستردهتر، وحدت بخش و سازنده عقل غافل است. در نتیجه برای الول تکنولوژی نهایتا همان هیولای آخر الزمان است که هر چیز و هر کس را که دستش رسد، میدرد و میبلعد. هیولایی که هر گونه تماس با آن به نابودی گریز ناپذیر آدمی منجر خواهد شد. تنها پاسخ ممکن [به معمای تکنولوژی] تقوی است و انتظار برای نزول شهر جدید غیر تکنولوژیک از ملکوت آسمان.39 تیلیش احتمالا وجهی از این سمبولیسم را میپذیرفت، اما او در عمل، هم این استراتژی و هم اعتقاد به بیگانگی و غرابت غایی را طرد کرد. در نظر او استقرار هستی شناسانه امر تکنیکی به منزله یکی از کارکردهای روح بشری، بدین معناست که رستگاری نوع بشر، بدون رستگاری تکنولوژی ناممکن است. آنچه از روح جدا و بیگانه گشته است باید دویاره [با روح] وحدت یابد. ما باید اهریمنان را دستگیر کنیم و آنان را از آن خود سازیم تا به خدمت ما در آیند.
تیلیش در معدودی از نوشتههایش به اصولی که تحقق این وحدت رستگاری بخش را هدایت میکنند، اشاراتی دارد. در انتهای مجموعهای ناتمام از یادداشتهای او به این موضوع یا سر فصل بر میخوریم: «مسئله غایی و نجات تکنولوژی به یاری عشق»40 در سخنرانیهای موسوم به ارل (lrae)، در باب «ربط و بیربطی پیام مسیحی» (1963)، تیلیش خواستار تغییری اساسی در نگرش ما به تکنولوژی میشود، تغییری به میانجیِ
کشف مجدد بعد عمق در هر آنچه رو به روی ماست... مقاومت در برابر اداره و مدیریت آدمیان، [مقاومتی] که هدف از آن یقینا سوء استفاده و آزار آنان نیست، ولی در عین حال، نجات و رستگاری را نیز به زور بر آنان تحمیل نمیکند. در مورد طبیعت نیز [باید] به همین شکل [عمل کرد]. این امر بنیان نوعی حس قدسی جدید نسبت به تمامیت و تقدس زندگی است.41
پاسخ کاملتر تیلیش را میتوان در مقاله «شخص در جامعه تکنیکی»(1953)، و همچنین در برخی پاراگرافهای بخش چهارم الهیات سیستماتیک یافت.
ادامه و پیشبرد اعتراض علیه نیروهای شخص زدای (gnizilanosreped) جامعه تکنیکی و دفاع از شخصیت، در گرو همصدایی با آرای کسانی چون کیر کگور، مارکس و نیچه است که، هر یک به شیوه خود، تنزل اشخاص به اشیا را محکوم میکنند و بر خصلت چند بعدی و قوام یافته شخصیت بشری تأکید میگذارند. باید به طغیان زندگی خلاق علیه خوار شمردن شخص پیوست و نشان داد که چگونه جامعه رقابتی مولد صوری از حیات است که شخصیت را نابود میکنند زیرا اجتماع (ytinummoc) را نابود میکنند. اما این اعتراض و برنامه، بدون برخورداری از آن بعد استعلایی حیاتی، مؤثر نخواهد بود: «باید نشان داد آدمی فقط در صورتی میتواند سرشت و حیثیت خویش را حفظ کند که در برخوردی شخصی با بنیان هر آنچه شخصی است، قرار گیرد.»42
رسالت اصلی ما تبدیل فرهنگ تکنولوژیک به فرهنگی خدا آیین (suomonoeht) است که هم به بعد عمودی و هم به بعد افقی، یعنی به بعد عمق ـ تعالی که در همه اهداف و معانی غایی حضور دارد، گشوده است. البته استقرار چنین فرهنگی، نتیجه و محصول تلاش بشری نیست، زیرا در این صورت این فرایند نیز به یک برنامه تکنیکی جدید بدل خواهد شد؛ حال آن که فرهنگ خدا آیین فقط تحت تأثیر حضوری معنوی تحقق خواهد یافت که باید پذیرا و دلبسته آن باشیم. همان طور که تیلیش مینویسد: «تحت تأثیر حضور معنوی حتی فرایندهای تکنیکی نیز ممکن است خدا آیین شوند.»43 تحت این تأثیر، کارکرد تکنیکی مقام و منزلت بحق، یعنی نقش مولّد خود در خلاقیت روح بشری را باز مییابد. همان طور که کنراد استاک متذکر میشود، رهیافت تیلیش بیشتر متکی بر روح شناسی (ygolotamuenp)، نظریه کلامی ماهیت روح، [نظریه مسیحی روح القدس] است تا نظریه خلقت یا مسیح شناسی44(ygolotsirhc).
حضور معنوی اساسا در دو نقطه با تکنولوژی درگیر میشود. نخست، در شکاف ذهن و عین [یا سوژه و ابژه]، که بر اساس آن فعالیت تکنیکی با موضوعات و اعیان همچون اشیا رفتار میکند. «برای روح، هیچ شیئی صرفا یک شیء نیست، بلکه حامل شکل و معنا، و در نتیجه موضوعی ممکن برای شوق (sore) است.» برخورد با واقعیت در حضور معنوی به ظهور بعد عمق منجر میشود که خود حاصل ستایش و توجه به موضوعات است. از این نظر، حتی خود ابزارها نیز که از لحاظ تکنیکی تنها «شیء» واقعیاند، به عنوان «اشکال جدید تجسد و تجسم نفس قدرت وجود» تلقی میشوند. آن شور و شوقی که در ستایش و علاقهمندی کودکان همه اعصار به کشتیهای بادبانی و موتورسیکلتها مشهود است، همان نگرشی است که باید در همه جا گسترش یابد؛ هیچ شیئی صرفا شیئی در دسترس یا ابزاری مفید نیست.
دومین نقطه درگیری به پرسش اهداف مربوط میشود، یعنی همان بعد عمودی راه حل خدا آیین. گرایش کلی و مبهم ما به تعقیب وسایل به عنوان اهداف و تبدیل اهداف به وسایل، در برابر هدف غایی به پرسش کشیده میشود. تحت تأثیر روح الهی این پرسش غایی مطرح میشود: «برای چه؟» در فرهنگ خدا آیین، یعنی زمانی که پرسش هدف غایی دیگر سرکوب نمیشود و عموم مردم نیز، به طریق اولی، از دستکاری آن باخبر میشوند، پیامد اصلی [طرح این پرسش] تحدید نفس (noitimil-fles) تکنیکی است. بنابراین، تکنولوژی امری خود آیین است، اما اعمال آن باید به میانجی آزادی تکنولوژی در تعیین حدود خود صورت گیرد، یعنی در محدوده پرسش غایی و هدف غایی تمامی فرایندهای حیاتی. و این هدف غایی چیزی نیست مگر حیات جاودان (lanrete efil). در تکنولوژی فرهنگ خدا آیین، با اشیا همچون اشیاء رفتار میشود، به اشخاص همچون اشخاص احترام گذارده میشود، و زندگی واجد معنایی در ورای خود است.
الهیات و اجتماع معنوی در فرهنگ تکنولوژیک
حال که تحلیل فرهنگی تیلیش از تکنولوژی را به طور نظری بررسی کردیم، آمادهایم تا به نتایج عملی آن بپردازیم.در چنین قلمرویی، اولویتهای تحقیق و جستجوی کلامی چیست؟ برای انجام رسالت کلیسا در عصر فرهنگ تکنولوژیک، چه نوع استراتژی را میتوان به آن توصیه کرد؟ در کجاها میتوان اصول مورد نظر تیلیش را مستقیما به کار بست، و در کجاها باید آنها را تغییر داد؟ در شروع و به عنوان مقدمه، میتوانیم لااقل چهار رهنمود را برای مطالعات، بیانیهها و فعالیتهای بعدی اجتماعات معنوی مشخص سازیم.
تأیید کارکرد تکنیکی
استقرار هستی شناسانه امر تکنیکی، هم استراتژی و هم اصول اولیه تأمل کلامی در وضعیت موجود را روشن میسازد: تأیید کارکرد تکنیکی و تصدیق نقش درست و بحق آن در میان کارکردهای فرهنگی و کنشهای خلاق روح بشری. نوع بشر، در رویارویی با واقعیت، هم از لحاظ تکنیکی و هم از نظر فرهنگی ذاتا خلاق است. هنگامی که تیلیش امکان ناپذیری بازگشت به هستی ما قبل تکنیکی را تصدیق کرد، قصدش صرفا ارائه یک ارزیابی واقع بینانه از درگیری ما با فرایندهای تکنیکی نبود. صرف تأمل درباره خصلت ساختارهای تاریخی را نیز در نظر نداشت. تیلیش، به نحوی کاملا تأییدآمیز خواستار توجه مثبت به نقش امر تکنیکی در زندگی بشری است.45 چنین تصدیقی میتواند بسیار ثمربخش باشد، زیرا اظهار نظرهای دو پهلوی محافل دینی، هنری و آموزشی را در مورد تکنولوژی کنار میزند؛ این محافل صور گوناگون تکنولوژی را به کار میگیرند، اما در همان حال در مشروعیت آن به دیده تردید مینگرند. متأله مورد نظر ما از این رأی کارل ساگان (C.Sagan) (در اژدهای عدن) دفاع می کند که تکنولوژی نیز به اندازه هر رشته دیگری، باید یکی از رشتههای علوم انسانی (seitinamuh) به شمار رود.
ولی متأسفانه، تکنولوژی به محض آن که رخصت مییابد در پناهگاه ساگان جای پایی پیدا کند، جای چندانی برای امور دیگر باقی نمیگذارد. روایت او از تکامل در نهایت چیزی نیست مگر حکایت تکامل کامپیوتر که در متن آن هیچ چیز معتبر و درخور اعتنا نیست مگر آن که در این فرایند تکاملی نقشی ایفا کرده باشد. با این حال، تأیید تکنولوژی به لحاظ کاربردی، ضرورتا به معنای پذیرش ایدئولوژیک آن نیست. هر کارکرد تکنیکی به پرسشی از «چگونگی» پاسخ میگوید، اما پرسشگری هرگز نباید با امر تکنیکی خاتمه یابد. ستایش از تکنولوژی به این معنا نیست که از آن بتی بسازیم.
اعمال مقولات فرهنگی
رهنمود دیگری که از آثار تیلیش سرچشمه میگیرد ناظر بر این حقیقت است که اگر تلاش کلامی خود را بیشتر به عوامل فرهنگی معطوف سازیم تا عوامل خاص هر مسئله یا موضوع، نتایج بهتری به دست خواهیم آورد. اخلاق گرایان در برخورد با پیشنهادها و طرحهای تکنولوژیک با دشواریهای خاصی رو به رویند، زیرا آنها میکوشند با تعیین زمینههای وسیعتر، خود را از محدودیتها و قیود وضعیت گرایی (msilanoitautis) رها سازند. متألهان اخلاقی، حتی به هنگام توسل به فرمانهای مطلق الهی نیز از این اتهام بری نمیمانند که به سبب پرداختن به سنت کلامی خاص خود، نتوانستهاند بر مشکل نسبیت ارزشها به درستی غلبه کنند. با وجود این، الهیات اخلاقی اگر در گستره الهیات فرهنگی دنبال شود، چه بسا به بینشهای خاصی دست یابد که در چارچوب زبان و سمبولهای مشترک نقشی حیاتی ایفا کنند.
علاوه بر این، عواملی که به وضعیتهای خاص حال و هوایی تعیین کننده میبخشند، در عین شخصی بودن خصلتی فرهنگی دارند. برای مثال، اگر چه ارزیابی آثار لقاح مصنوعی بر یک زوج بیفرزند، اهمیتی تردید ناپذیر دارد، اما معنای کامل این آثار فقط هنگامی آشکار میشود که آنها را در زمینه و متنی فرهنگی قرار دهیم. الهیات فرهنگی میتواند راههایی برای سنجش تأثیر عوامل روانشناختی، اقتصادی، سیاسی و تکنیکی بر وضعیتهای مشخص ارائه دهد.
سنجش هزینههای «جا به جایی اجتماعی و روانشناختی» ناشی از ابداعات تکنولوژیک خاص، ضرورتا مستلزم به کارگیری مقولات عام و گسترده فرهنگی است. اقتصادی بودن یک برنامه تکنیکی تنها معیار تعیین ارزش آن نیست. تأثیر آن بر اجتماع، اختلال و تنش در الگوهای مرسوم کار و زندگی، پیامدهای مربوط به محیط زیست، مشکلات و همچنین فرصتها و بختهای جدید، همگی باید در معادلات ما ادغام شوند.
در هر اجتماع معنوی، الهیات فرهنگی خواهد کوشید تا آن اجتماع را در طرحها و برنامههایی دخیل سازد که شوق نهفته در هنر را به محصولات تکنولوژی سرایت میدهند. الهیات فرهنگی، در مقام مخدوم اجتماع معنوی، در جهت پرورش صور نمادینی تلاش میکند که ممکن است بینشی فراگیر از واقعیت را رواج دهند و نوعی حس شیفتگی و حیرت در برابر عناصر سازنده این واقعیت را در افراد بر انگیزند. چنین الهیاتی جماعات معنوی را تشویق خواهد کرد تا طیف مسائل و مخاطبان خود را گسترش دهند. پیام این جماعات نباید به گرفتن بیعت از افراد یا حل مسائل خاص خلاصه شود، بلکه باید پرسشگری و دگرگون سازی فرهنگی را نیز در بر گیرد، آن هم با هدف فراهم آوردن اوضاعی مناسب، تا اشخاص بتوانند برای تعهدات [معنوی] خویش زمینههایی جامع و فراگیر، و نه انحصاری و بسته، بیابند.
تجدید نظر در خدا آیینی
تلاش برای توسعه فرهنگی خدا آیین، موجد مشکلات واقعی است. تیلیش این مفهوم را از دوره اولیه قرون وسطی اخذ کرده است. ولی آیا بازگشت به یک ساختار فرهنگی ما قبل مدرن آسانتر از رجعت به فرهنگی ما قبل تکنیکی است؟ به علاوه، معنای ریشهای این اصطلاح ـ که از دو جزء خدا (soeht) و آیین (somon) تشکیل شده است ـ در یک فرهنگ تکثرگرا که گرایش xhi فکری الحادی (tsiehtnon) را نیز شامل میشود، مسئولیت و مسائل خاص خود را به همراه دارد. هر فرهنگی که میخواهد به اوضاع زندگی معاصر پاسخی جامع و فراگیر بدهد، باید از قیود دینی و الحادی پرهیز کند. البته هر متألهی میتواند بر مبنای آیین خود ـ مثلا بر مبنای مشارکت در قدرت وجود نو که در عیسی مسیح متجلی است ـ به مفروضات خاص خود پایبند باشد. اما تحقق اهداف سازنده و انتقادی گفتگوی فرهنگی اساسا منوط بدان است که اصل خدا آیینی به هیچ نظریه خاصی در باب خداوند محدود نشود. به احتمال قوی، بنیان اصلی مناظره فرهنگی، نیک آیینی (ymonohtaga) است که امر نیک را به معیار غایی داوری بدل میکند.
امر نیک آیین نیز چون امر خدا آیین، قبل از هر چیز اصلی انتقادی است؛ و پرسش «برای چه؟» را مصرانه در برابر هر گونه فعالیت فرهنگی و تکنولوژیک قرار میدهد. به علاوه، امر نیک آیین، به مانند امر خدا آیین، با فرهنگ تکنولوژیک در مقطعی حساس درگیر میشود ـ یعنی به منزله اصل توجه جامع و فراگیر. این یا آن پروژه خاص چه تأثیری بر کل باقی میگذارد؟ آیا اذهان و اعیان بنا به جوهر و ارزش ذاتی خود فهمیده و پذیرفته میشوند؟ هنگامی که آنها برای اهدافی ورای خود به کار گرفته میشوند، چه توجیهی ارائه میگردد و چگونه از الگوهای فراگیری که زمینه آنهاست، نگهداری و مراقبت میشود؟
همراه و همپای تجدید نظر در خدا آیینی، الهیات فرهنگی باید در مناظرات فرهنگی مشارکت کند، مناظراتی که هدف از آنها بسط «اصول واسطی» است که فعالیتهای تکنولوژیک را به اهداف غایی پیوند میدهند. این حکم تیلیش که باید بر «تشخیص افراد در اجتماع اشخاص» تأکید گذارد، و همچنین رابطه درونی میان عشق، قدرت و عدالت، ممکن است در ایجاد اهداف واسط مورد نیاز وضعیتهای خاص، مؤثر افتد. ضرورتی ندارد که برخورد با تکنولوژی به پرسش «برای چه؟» محدود شود؛ این برخورد میتواند پرسش «چرا نه؟» را نیز در بر گیرد. فرهنگ زنده و پویا، اهداف مشخصی را برای ابداع تکنولوژیک معیّن میکند.
آنچه در ذیل میآید، تلاشی است برای تصحیح بارزترین اشتباه الهیات فرهنگی تیلیش: پذیرش خود آیینی تکنولوژیک. تیلیش امیدوار بود پس از رفع سرکوب از پرسش اهداف غایی، تکنولوژی خود به «تحدید نفس» بپردازد و محدوده خود را تعیین کند. اما این امیدی واهی است، زیرا تجربه ما از کارکرد تکنولوژی و تحلیل ما از ساختار عقلانی و ایدئولوژی مضمر در آن، خلاف این را میگوید.
ظاهرا دلایل تیلیش برای دادن این امتیاز و پذیرش خود آیینی تکنولوژیک، بر دو نوع است. نخست، او میخواهد از هر گونه دگر آیینی (ymonoreteh) در فرهنگ بپرهیزد، تا از این طریق آزادی مورد نیاز روح بشری را تأمین کند و هر گونه سوء ظن درباره استقرار نوع جدیدی از امپریالیسم دینی را بر طرف سازد. ولی اگر تکنولوژی را کارکردی فرهنگی بدانیم که معیار امر نیک ـ که خود از طریق بحث آزاد فرهنگی مشخص شده است ـ آن را هدایت و کنترل میکند، میتوانیم از اتهام دگر آیینی و «کنترلهای خارجی» بپرهیزیم.
دلیل دیگر تیلیش برای اعطای خود آیینی به تکنولوژی، از تأکید او بر خود آیین بودن علم ناشی میشود. تیلیش بارها با شور و هیجان بسیاری از آزادی برای جستجوی بیقید و شرط دانش دفاع کرده است. او از ما میخواهد حتی خطرات نهفته در کشفیات علمی را بپذیریم: «پیامدهای تراژیک کشف و بیان حقیقت هرگز نباید دلیلی برای امتناع از کشف حقیقت و نفی تعهد ما به بیان آن باشد.»46 او در موارد متعدد میکوشد تا تخاصم میان علم و دین را با تمایز نهادن میان قلمروهای مجزای آنها، برطرف سازد: غایت علم درک و تحلیل واقعیت است. غایت دین بیان بعد مسئله غایی. درگیری متألهان با علم زدگی (msitneics) است، نه با علم. اما هنگامی که تیلیش بر خود آیینی علم تأکید میگذارد تا از فرو کاستن پرسش «امر ذاتا نامتناهی، امر غایی نهفته در وجود و معنا» به «جلوهای از عواطف ذهنی» جلوگیری کند، مسئله تا حدی گنگ و درهم میشود. از این حرف تیلیش چنین بر میآید که علم نباید به تمامی از پرسشهای غایی جدا شود. و هنگامی که تیلیش از دین میخواهد «تا در خلق نمادهای مربوط به واقعیت غایی با علم همکاری کند، نمادهایی که میتوانند ذهنِ از لحاظ علمی دگرگون شده معاصران را مخاطب قرار دهند»، به نظر میرسد او به همان آشفتگی و اختلاط مقولات که همواره خواهان پرهیز از آن بوده است، دامن میزند.47
اگر علم را به عنوان یکی از انواع متعدد تلاش فکری بشر تأیید کنیم، چه بسا این مشکل برطرف شود. علم به منزله علم باید کاملا خود آیین باشد. اما خلق نمادها و معیارها باید در تمامیت قلمرو فرهنگ صورت پذیرد.
اما اگر به این مسئله در پرتو اصول خود تیلیش بنگریم، در مییابیم که تکنولوژی وضعیتی دیگر دارد. هر چند علم و تکنولوژی هر دو کارکردهای روح بشریاند، اما تمایزی اساسی میان آنها وجود دارد. علم به مثابه یک کارکرد فکری و «دریافت کننده» (evitpecer) به عرصه نظریه (airoeht) تعلق دارد، حال آن که تکنولوژی در مقام کارکردی «واکنشی» در قلمرو کنش و عمل (sixarp) تحقق میپذیرد. هدف علم شناخت واقعیت است؛ هدف تکنولوژی دگرگون ساختن آن بر اساس مقاصد اجتماعی و فرهنگی. پس باید نتیجه بگیریم که خود آیینی اساسا صفت فرهنگ است نه تکنولوژی، همان طور که دست نیز عضوی خود آیین و مستقل از بدن نیست.
قائل شدن به چنین تمایزی میان علم و تکنولوژی، بیش از آن حیاتی و تعیین کننده است که به دلایل ثانویه کنار گذاشته شود. بیشک تشخیص و حفظ این تمایز در تحلیلهای خاص دشوار است. با وجود این، تفاوت از لحاظ اصولی روشن است. به همین ترتیب، پافشاری کسانی که میگویند ابداع تکنولوژیک مستلزم خود آیینی است، نباید ما را دلسرد سازد. از لحاظ ساختاری، تکنولوژی همواره در چارچوب قیودی عمل کرده است که ممکن است به واقع انگیزه و محرک ابداعات باشند.
شیوهء سنجش و ارزیابی تکنولوژی
پا به پای دخالت الهیات فرهنگی در مباحث مربوط به تعیین شیوه ارزیابی تکنولوژی، یک اصل روشن میشود: این ارزیابی را نمیتوان صرفا به تکنولوژیستها واگذار کرد. یقینا ارزیابی و سنجش موارد خاص بدون مشارکت آنان ناممکن است و باید آنان را در جهت طرح اهداف و پرسشهای مورد نظر تیلیش تشویق کرد، ولی تخمین هزینهها به نسبت اهداف معیّن را نمیتوان صرفا بر براهین تکنولوژیک استوار ساخت. رابرت موریسون درباره تکنولوژی ژنتیک نظری بحث انگیز ارائه میدهد:
در آیندهای نزدیک قادر خواهیم بود ساختار ژنتیک انسان نیک را طراحی کنیم. زمان دقیق این امر هنوز چندان روشن نیست، ولی تردیدی نیست... چنین روزی فرا خواهد رسید، پیش از آن که انسان نیک را تعریف کرده باشیم.48
این عبارت موریسون تنها نمونه کوتهبینی و محدودیت تحلیلهای تکنولوژیک نیست. کل تجربه فرهنگی ما، کل مبارزات دینی، فلسفه اخلاق، و منازعات اخلاقی ما، نشان دهنده این حقیقت است که مرد یا زن نیک دقیقا کسی است که همواره در مشارکت با دیگران میکوشد روشن سازد زن یا مرد نیک به راستی چیست. «انسان نیکی» که به صورت ژنتیک طراحی شده، تناقضی در عبارت است. ارزیابی و کنترل تکنولوژی، امری منحصر به تفکر تکنولوژیک نیست. سیاستها و روشهای مناسبی لازم است تا گفتگو و مناظره فرهنگی در وسیعترین سطح ممکن برقرار شود.
رسالت رستگاری و نجات تکنولوژی، خالی از امید نیست. پیروزیهای معدود، هر چند کوچک، موجب رشد آگاهی عمومی گشته و نشان داده است که رهایی از قید و بند نظام تکنولوژیک افسار گسیخته در این یا آن مقطع، مبیّن این واقعیت است که میتوان نظام را در ابعاد دیگر نیز دگرگون ساخت. اما ظهور مستمر مسائل حیاتی و عام در همه عرصههای تکنولوژیک (هوش مصنوعی، پردازش اطلاعات، ارتباطات، محیط زیست، سفرهای فضایی، کشف و تخصیص منابع انرژی، مهندسی بیولوژیک، کنترل رفتاری، دگرگونی اجتماعی) نشان دهنده اهمیت و فوریت مسئله است. برخورد الهیات و فرهنگ تکنولوژیک، در راستای آرای کسانی چون تیلیش، صرفا به مسئله بقای نوع بشر محدود نمیشود، بلکه موضوع اصلی آن بقای همراه با هدف غایی است.
.gif)
.gif)
.gif)