تالکوت،ماسون،وانولد (گفتگویژرژدوتوئیباساموئلبکت)
1
تال كوت
بكت: موضوع تام، كامل به همراه اجزاء جاافتاده، به عوض موضوع جزيی مسئله درجه و ميزان.
دوتويی: از اين هم بيشتر. سرنگونی استبداد خوشذوقی. جهان به منزله جريانی از جنبشها كه زمان زنده را در خود دارد، جريانی از تلاش، آفرينش، رهايی، نقاشی، نقاش. لحظهگذاری حس كه بازپس داده میشود، عرضه میشود، همراه با متن آن بعد نامتناهی كه اين لحظه به آن قوام میبخشد.
بكت: در هر صورت نوعی شكافتن و جلو رفتن، بيانی رساتر از تجربه طبيعی، آن چنان كه بر چشمان هوشيار، بیهوشی همگانی آشكار میشود. نتيجه، چه از طريق تسليم به دست آيد و چه از راه تسلط و استادی، پيشرفتی در طبيعت است.
دوتويی: اما آنچه اين نقاش كشف میكند، نظم میبخشد و انتقال میدهد، در طبيعت نيست. چه رابطهای ميان اين نقاشیها و منظرهای وجود دارد كه در عصری خاص، فصلی خاص و ساعتی خاص ديده شده است؟ آيا ما با مقولهای كاملاً متفاوت روبرو نيستيم؟
بكت: منظور من از طبيعت در اينجا، هم چون سادهنگرترين واقعگرا، نوعی تركيب مدرِك و مدرَك است، نه يك تجربه يا فاكت. تمام آنچه میخواهم بگويم اين است كه گرايش و حاصل اين نوع نقاشی، اساساً همان گرايش و حاصل نقاشیهای پيشين است كه با تقلای زيادی میكوشد نوعی سازش را با زبانی گستردهتر بيان كند.
دوتويی: شما از تفاوت عظيم بيان معنای ادراك برای تال كوت و معنای آن برای اكثر اسلاف او غافليد، اسلافی كه در مقام هنرمند، واقعيت را با همان حقارت و نوكرمآبی فايدهگرايانهای درك میكنند كه يك راهبندان را، و سپس نتيجه را با اضافه كردن چاشنی هندسه اقليدسی بهبود میبخشند. ادراك جهانشمول استبدادی طبيعت، متعهد نيست. من هم میتوانم سازشكاری موجود در نقاشی گذشته را ببينم، ولی نه آنچه را كه شما در آثار دوره خاصی از كارهای ماتيس و آثار فعلی تال كوت مورد مذمت قرار میدهيد.
بكت: من چيزی را مورد مذمت قرار نمیدهم. قبول دارم كه آثار آن دوره ماتيس و همچنين سماعهای فرانسيسكن تال كوت، ارزشی فراوان دارند، اما اين ارزشی است كه با ارزشهايی كه قبلاً گرد آمدهاند، ريشهای مشترك دارد. آنچه بايد در مورد نقاشان ايتاليايی در نظر بگيريم، اين نيست كه آنان جهان را با چشمان مقاطعهكاران بررسی كردند، ابزاری صرف چون هر ابزاری ديگر، بلكه مسئله اين است كه آنان هرگز از قلمرو امر ممكن تكان نخوردند، گيريم كه خيلی هم اين قلمرو را بسط دادند. تنها چيزي كه توسط انقلابيونی چون ماتيس و تال كوت كمی درهم ريخته است، نظم خاصی در قلمرو امور ممكن و قابل حصول است.
دوتويی: چه قلمرو ديگری میتواند برای فرد خلاق و سازنده وجود داشته باشد؟
بكت: منطقاً هيچ. معهذا من از هنری حرف میزنم كه با نفرت از اين قلمرو روی برمیگرداند. هنری خسته از دستاوردهای ناچيز خود، خسته از تظاهر به قادر بودن، از خود قادر بودن، از انجام كمی بهتر همان كار قديمی، از كمی جلوتر رفتن در مسير همان جاده تيره و كسالتبار قديمی.
دوتويی: و عوض همه اينها؟
بكت: اين بيان كه ديگر هيچ چيزی برای بيان كردن وجود ندارد، هيچ چيزی كه با آن بتوان بيان كرد، هيچ چيزي كه از آن بتوان بيان كرد، هيچ قدرتی برای بيان كردن، هيچ ميلی به بيان كردن، همراه با اجبار به بيان كردن.
دوتويی: اما اين ديدگاهی شديداً افراطی و شخصی است كه به ما در فهم آثار تال كوت هيچ كمكی نمیكند.
بكت: -
دوتويی: شايد برای امروز بس است.
2
ماسون
بكت: در جستجوی دشواری، بيش از اسير بودن در چنگال آن. ناآرامی آن كسی كه فاقد خصم است.
دوتويی: شايد به همين دليل است كه او امروزه غالباً از نقاشی كردن خلأ «با ترس و لرز» سخن میگويد. زمانی توجه او معطوف به خلق نوعی اسطوره بود، بعد به انسان پرداخت، آن هم نه فقط در عالم، بلكه در متن جامعه، و اينك ... «خلأ درونی، كه بر مبنای زيباشناسی چينی، شرط اصلی كنش نقاشی است.» بدين ترتيب به نظر میرسد ماسون، عملاً بيشتر و حادتر از هر نقاش زنده ديگر از نياز رسيدن به آرامش و سكون رنج میكشد، يعنی از نياز استقرار دادههای مسئلهای كه بايد حل شود و سرانجام خود مسئله.
بكت: اگر چه با مسايلی كه او در گذشته برای خود طرح كرده آشنايی كمی دارم، مسايلی كه به صرف واقعيت حلناپذيربودنشان يا به هر دليل ديگر، مشروعيت خود را برای او از دست دادهاند، ولي حضور آنها را در پس اين پردههای پنهانشده با حيرت و خوف و در فاصلهای نه چندان دور، حس میكنم، و همچنين حضور زخمهای برخاسته از مهارتی را كه تحملش برای او بايد دردناك باشد. دو مرض قديمی وجود دارد كه بیشك بايد به طور مجزا بررسی شوند: مرض خواستن اين كه بدانيم چه بايد كرد و مرض خواستن اين كه قادر به انجام آن باشيم.
دوتويی: ولي هدف اعلامشده ماسون اكنون تقليل دادن اين به قول شما امراض، به هيچ است. خواست او رها شدن از اسارت و بندگی فضاست، اين كه چشمش بتواند «در ميادين ديد بیكانون آزادانه به گشت و گذار بپردازد، هيجانزده و سرشار از حس آفرينش بیوقفه.» او در عين حال خواستار اين است كه از «آنچه بخارگونه است» اعاده حيثيت كند. اين امر ممكن است در مورد كسی كه خلق و خويش بيشتر با آتش سازگار است تا با رطوبت، عجيب به نظر رسد. شما البته پاسخ خواهيد داد كه اين نيز همان چيز قديمی است، همان دست دراز كردن به سوی تسكين و تسلای خارجی. موضوع، چه كدر و چه شفاف، همواره مسلط و حاكم باقی میماند. ولي چگونه ميتوان از ماسون انتظار داشت، خلأ را نقاشی كند؟
بكت: از او چنين انتظاری نمیرود. فايده انتقال از موضعی غيرقابل دفاع به موضع ديگری از همين دست چيست؟ فايده اين كه همواره در سطح و قلمرو واحد به دنبال توجيه بگرديم، چيست؟ در اينجا با هنرمندی روبروييم كه به نظر ميرسد عملاً توسط معمای درندهخوی بيان ميخكوب شده است و با اين حال به پيچ و تاب خود ادامه میدهد. خلائی كه او از آن سخن میگويد احتمالاً چيزی جز صرف محو و نابودی حضوری غير قابل تحمل نيست، حضوری كه تحملناپذير است زيرا نه میتوان با خواهش و تمنا رامش كرد و نه میتوان با حملهای ناگهانی بر آن غلبه كرد. اگر اين رنج و عذاب درماندگی هرگز آن چنان كه هست، يعني بر مبناي محاسن خودش و برای خودش، بيان نمیگردد، هر چند شايد هر از گاهی به منزله نوعی چاشنی برای بهبود همان «توفيق يا دستاوردی» كه خود حصولش را به مخاطره انداخته است، پذيرفته میشود، دليل آن، يا لااقل يكی از دلايلش، بیشك آن است كه به نظر میرسد اين عذاب ناممكن بودن بيانش را در خود نهفته دارد. اين نيز نگرشی آراسته و مزين به منطق است. در هر حال به سختی ميتوان آن را با خلاء اشتباه گرفت.
دوتويی: ماسون از شفافيت بسيار حرف میزند – «در رودها، جريانها، ارتباطات، رسوخهای ناشناخته» - آنجا كه او میتواند به راحتی و آزادانه به گشت و گذار بپردازد «او بدون نفی و طرد اشياء، چندشآور يا خوشمزه، كه رزق و روزي و شراب و زهر ما هستند، میكوشد تا سدها و موانع بيان آنها را كنار زده و به آن تداوم وجود دست يابد كه در تجربه معمولی ما از زيستن غايب است. از اين لحاظ او به ماتيس (البته منظورم ماتيس دوره اول است) و تال كوت نزديك ميشود، اما با اين تفاوت مهم كه ماسون بايد با استعدادهای تكنيكی خود دربيفتد، استعدادهايی كه غنی، دقيق، چگالی و تعادل مشهور در شيوه اعلای كلاسيك را دارند يا شايد بهتر است بگوييم روح شيوه كلاسيك، زيرا او نشان داده است كه اگر موقعيت اقتضا كند، از تنوع تكنيكی زيادی برخوردار است.
بكت: آنچا شما میگوييد، مطمئناً وضعيت دراماتيك اين هنرمند را تاحدی روشن میسازد. اجازه دهيد به توجه او به نعمات راحتی و آزادی اشاره كنم. همان طور كه فرويد پس از قرائت اثبات كيهانشناختی كانت در مورد وجود خداوند گفت، ستارههايش بیترديد عالیاند. با چنين دلمشغوليهايی، به نظرم غيرممكن ميرسد كه او هرگز بتواند كاری متفاوت از آنچه بهترينها، از جمله خودش، قبلاً كردهاند، انجام دهد. شايد اشاره به اين كه او احتمالاً آرزوی چنين كاری را دارد، بیادبانه باشد. آراء به غايت هوشمندانه او درباره فضا، آكنده از همان حس مالكيتی است كه در يادداشتهای لئوناردو به چشم میخورد، لئوناردويی كه وقتی از «پراكندگی» سخن میگويد، میداند كه برای او حتی يك قطعه هم گم نخواهد شد. بنابراين میبخشيد اگر، مثل وقتی كه درباره آثار كاملاً متفاوت تال كوت حرف میزديم، من باز هم به سراغ همان رؤيايی خودم بروم، رؤيای هنری كه از فقر غلبهناپذير خود رنجيدهخاطر نيست و مغرورتر از آن است كه به مضحكه دادن و گرفتن تن بسپارد.
دوتويي: خود ماسون نيز با اشاره به اين نكته كه پرسپكتيو نقاشی غربی چيزی بيش از دنبالهای از تلهها برای به دام انداختن اشياء نيست، اعلام میدارد كه تصاحب اشياء مورد علاقه او نيست. او به بونار تبريك میگويد، زيرا بونار در آخرين آثار خود توانسته است «فضای مبتنی بر تصاحب را در تمامی اشكال و فرمها پشت سر گذارد، و كاملاً به دور از بررسیها و قيود، به مكانی برسد كه در آن هر گونه تصاحب منحل میگردد». قبول دارم كه آثار بونار با آن نقاشی فقرزده موردنظر شما كه «اصالتاً بیثمر و عاجز از (بيان) هر گونه تصويری است»، هنوز فاصله بسيار دارد، ولی كسی چه میداند، شايد حتی ماسون نيز، ناخودآگاه، به سوی همين نقاشی پيش میرود، ولی آيا ما واقعاً بايد آن نوع نقاشی را كه «چيزها و جانداران بهار» را تأييد میكند، مذمت كنيم؟ «چيزها و جانورانی سرشار از شوق، ميل و تأييد وجود كه هر چند فانی و زودگذرند، ولی جاودانه بازمیگردند، آن هم به قصد سود رساندن يا لذت بخشيدن به كسي، بلكه به اين منظور كه آنچه در اين جهان، تابناك و تحملپذير است، بتواند استمرار يابد. ولی آيا ما واقعاً بايد اين نقاشی را كه به راستی نوعی راهپيمايی و رژه جمعی است، مذمت كنيم؟ رژهای، از ميان اشياء قلمرو زمان كه میگذرند و ما را نيز شتابان به دنبال میكشند، به سوی آن زمانی كه تاب میآورد و بر جا میماند و افزون میكند.
بكت: - (گريان خارج میشود.)
3
براي وان ولد
بكت: فرانسوی، شليك اول با تو.
دوتويی: در بحث راجع به تال كوت و ماسون، شما به هنری ذاتاً متفاوت اشاره كرديد كه نه فقط با آثار آنها، بلكه با هر آنچه تا به امروز به دست آمده است، فرق دارد. فكر میكنم وقتی اين تمايز سراسری را مطرح میساختيد، نام وان ولد را در ذهن داشتيد، اين طور نيست؟
بكت: بلی. فكر میكنم او نخستين كسی است كه وضعيت معينی را پذيرفته و به كنش معينی تن سپرده است.
دوتويی: كار دشواری خواهد بود اگر از شما بخواهم اين وضعيت و اين كنش را كه به او نسبت میدهيد، بار ديگر، به سادهترين شكل ممكن، تشريح كنيد؟
بكت: وضعيت، وضعيت كسی است كه درمانده و ناتوان از كنش- در اين مورد خاص ناتوان از نقاشی – است، زيرا ناچار از نقاشی كردن است. كنش نيز كنش كسی است كه درمانده و ناتوان از عمل، عمل میكند – در اين مورد خاص نقاشي ميكند – زيرا ناچار از نقاشی كردن است.
دوتويی: چرا ناچار از نقاشی كردن است؟
بكت: نمیدانم.
دوتويی: چرا درمانده و ناتوان از نقاشی است؟
بكت: چون چيزی براي نقاشی كردن وجود ندارد و همين طور چيزی كه بتوان با آن نقاشی كرد.
دوتويی: و حاصل اين وضع، به قول شما، هنری از مرتبه نو است؟
بكت: از ميان همه كسانی كه آنها را هنرمندان بزرگ میناميم، هيچ كسی را سراغ ندارم كه توجهاش اساساً و عمدتاً به امكانات بيانی خودش، رسانهاش و در نهايت امكانات بيانی بشريت، معطوف نباشد، در بنياد هر گونه نقاشی اين فرض نهفته است كه قلمرو فرد سازنده يا خلاق، همان قلمرو امور ممكن و قابل حصول است. خيلی بيان كردن، كمی بيان كردن، توانايی خيلی بيان كردن، توانايی كمی بيان كردن، همگی در يك چيز گرد میآيند، در نگرانی و وسواس همگانی برای بيان كردن تا سر حد ممكن، يا به حقيقیترين شكل ممكن، يا به زيباترين شكل ممكن، آن هم با استفاده از نهايت سعی و توان. آنچه –
دوتويي: يك لحظه صبر كنيد. آيا منظور شما آن است كه نقاشی وان ولد غيربيانی است؟
بكت: (دو هفته بعد) بلی.
دوتويی: آيا به مهمل بودن حرفهايی كه پيش كشيدهايد، واقفيد؟
بكت: اميدوارم كه باشم.
دوتويی: حاصل حرف شما اين است: آن شكلی از بيان كه به نقاشی موسوم است - هر چند بنا به دلايلی نامعلوم مجبور شدهايم از نقاشی سخن بگوييم – میبايست به انتظار ظهور وان ولد بنشيند تا از شر آن درك نادرستی رها شود كه در سايه آن قرنها شجاعانه زحمت كشيده است، يعنی اين درك كه عملكرد نقاشی بيان كردن با ابزار رنگ است.
بكت: ديگرانی هم بودهاند كه احساس كردهاند هنر، ضرورتاً بيان كردن نيست. اما تلاشهای متعددی كه برای مستقل ساختن نقاشی از مناسبتش (occasion) صورت گرفته است، چيزي جز افزودن به ذخاير آن در پی نداشته است. من فكر ميكنم وان ولد نخستين كسی است كه نقاشیاش از «مناسبت» به هر شكل و نوع، اعم از آرمانی يا مادی، محروم مانده و يا اگر شما ترجيح میدهيد، از شرش خلاص شده است؛ و همچنين نخستين كسی است كه دستانش با اين يقين بسته نشده است كه بيان كردن غيرممكن است.
دوتويی: ولي حتی به فرض كنار آمدن با اين نظريه شگفتانگيز، آيا نمیتوان گفت كه مناسبت نقاشی وان ولد همان وضعيت و سرنوشت اوست، و اين كه نقاشی او مبين عدم امكان بيان كردن است؟
بكت: برای اين كه او را، سالم و سرحال، به آغوش لوقای قديس بازگردانيم، روشی هوشمندانهتر از اين نمیتوان ابداع كرد. اما بياييد يك بار هم كه شده آنقدر احمق باشيم كه دممان را روي كولمان نگذاريم و فرار نكنيم. تاكنون همگان خردمندانه چنين كردهاند: از برابر مسكنت غايی گريختهاند و به همان فلاكت آشنای قديمی پناه بردهاند، جايی كه مادران مسكين عفيف میتوانند برای تولههای قحطیزده خود نان كپکزده بدزند. تفاوت ميان كمبود داشتن، كمبود جهان و كمبود نفس، و اصلاً نداشتن اين كالاهای نفيس، تفاوت كمی نيست. اين يك نوعی سرنوشت و وضعيت است، ديگری خير.
دوتويی: اما شما قبلاً از سرنوشت وان ولد سخن گفتيد.
بكت: نمیبايست میگفتم.
دوتويی: شما اين ديدگاه نابتر را ترجيح ميدهيد كه در اين جا ما با نقاشی روبرو هستيم كه نقاشی نمیكند، تظاهر به نقاشی كردن هم نمیكند. اذيتمان نكن، دوست عزيز. سر و ته قضيه را هم بياور و كار را يکسره كن و برو.
بكت: بهتر نبود اگر اصلاً میگذاشتم و میرفتم.
دوتويی: نه، بحث را شروع كردهايد، تمامش كنيد. دوباره شروع كنيد و تا آخر كار ادامه بدهيد، بعد برويد. فراموش نكنيد كه موضوع بحث نه خود شماييد و نه منصور حلاج، بلكه فردی دانماركی است، موسوم به وان ولد كه تا به حال به خطا به عنوان نقاش از او ياد كردهايم.
بكت: چطور است اول درباره آنچه دوست دارم خيال كنم او هست يا ميكند، حرف بزنم و بعد به اين نكته بپردازم كه به احتمال قوی او و كارش كاملاً با آنچه من خيال میكنم فرق دارند؟ آيا اين راهحلی عالی برای همه مشكلات و مصائب ما نيست؟ او خوشحال، شما خوشحال، من خوشحال، هر سه غرق در خوشی و سعادت.
دوتويی: هر طور ميلتان است. فقط تمامش كنيد.
بكت: از راههای بسياری میتوان بيهوده كوشيد تا چيزی را بيان كرد كه من اكنون برای بيانش بيهوده تلاش میكنم. همانطور كه میدانيد، من در جمع يا در خلوت، تحت فشار و اجبار، به واسطه رقت قلب يا ضعف قوای ذهنی، دويست سيصد تا از اين راهها را آزمودهام. احتملاً تجربه تضاد رقتانگيز ميان مالكيت و فقر، كسالتبارترين آنها نبود. ولي ما داريم رفته رفته از آن خسته میشويم، اين طور نيست؟ درك اين حقيقت كه هنر همواره پديدهای بورژوايی بوده است، نهايتاً ارزش و اهميت چندانی ندارد و هر چند میتواند درد ما را در قبال دستآوردهای پيشرفت و ترقی اجتماعی تخفيف دهد. تحليل رابطه ميان هنرمند و مناسبت هنریاش نيز، رابطهای كه همواره الزامی محسوب شده است، ظاهراً خيلی پرثمر نبوده است، و دليلش هم شايد گمراه شدن تحليل باشد كه به بازجويی و تحقيق درباره ماهيت مناسبت تبديل شده است. بديهی است برای هنرمندی كه رسالت بيانیاش به دغدغهای بيمارگونه بدل شده است، هر چيز و همه چيز جبراً به نوعی مناسبت تبديل میشود، از جمله حتی خود جستجوی مناسبت – كه ظاهراً تا حدي نمايانگر وضع ماسون است – و همچنين تجربيات هنرمند معنوی واسيلی كاندينسكی كه بر اصل هر كس با ظن خودش استوار است. هيچ نقاشیای به اندازه آثار موندريان آدم را نقاشیزده نمیكند. ولی اگر مناسبت همچون قطب نامتعادل و لرزان رابطه نمايان میشود، هنرمند، يعنی قطب ديگر نيز، به لطف انبان حالات روحی و نگرشهايش، دست كمی از اولی ندارد، اعتراضاتی كه به اين بينش دوبينی (dualist) از فرايند خلاقيت هنری وارد میشود، متقاعدكننده نيست. با اين حال دو نكته را میتوان همينطور سردستی پذيرفت و جا انداخت: اول خود مرض، از ميوههای توی بشقاب گرفته تا رياضيات خفيف و غصه خوردن به حال خود، و دوم شيوه خلاصی از آن. مسئله اصلی ما اضطراب حاد و فزايندهای است كه در خود رابطه نهفته است، كه گويی سايه تاريكی آن را هر لحظه تيره و تيرهتر میسازد، سايه نوعی حس بیاعتباری، نارسايی و عدم كفايت، نوعی حس وجود داشتن به قيمت همه چيزهايی كه اين رابطه خود آنها را حذف میكند، همه چيزهايی كه چشم را بر آنها میبندد. برگرديم به سراغ نقاشی؛ تاريخ نقاشی، تاريخ تلاشهای آن برای فرار از اين حس شكست است، آن هم به كمك برقراری روابطی اصلیتر، غنیتر و فراگيرتر ميان آنچه مینمايد (Representer) و آنچه نموده میشود (Representee)، فرار در حالت نوعی كشش و جذبه به سوی آن نوری كه در باب ماهيتش خبرگان فن هنوز هم به توافق نرسيدهاند، فراری همراه با نوعی هراس فيثاغورثی، تو گويی كه اصم بودن عدد پی توهينی است به خالق جهان، حال چه رسد به مخلوق او. ادعای من، زيرا من فعلاً در جايگاه متهم ايستادهام، اين است كه وان ولد نخستين كسی است كه از اين اتوماتيزم هنريشده دست شسته است، نخستين كسی است كه به دليل غيبت قطبهای (رابطه) يا، اگر شما میخواهيد، به دليل حضور قطبهای دور از دسترس، كاملاً به غيبت رابطه تن سپرده است، غيبتی كه نميتوان آن را با زور برطرف كرد. او نخستين كسی است كه پذيرفته هنرمند بودن يعنی شكست خوردن، آن هم شكستی كه هيچ كس ديگر جرئت تجربه آن را ندارد، اين شكست، جهان اوست و پا پس كشيدن از آن يعنی فرار از جبهه، يعنی هنرنمايی و خانهداری به سبك اعلاء، يعنی زندگی كردن. نه، نه، اجازه دهيد حرفم را تمام كنم. خوب ميدانم اكنون تمام آنچه لازم است تا حتی اين قضيه هولناك را به پايان و نتيجهای دلپذير و پذيرفتنی برسانيم، آن است كه از اين تسليم و تن سپردن از اين تأييد، از اين وفاداری به شكست نيز يك مناسبت هنری جديد، يك قطب جديد برای همان رابطه، بسازيم، و از كنشی كه او ناتوان از كنش، و ناچار از كنش، انجامش میدهد، كنشي بيانی بسازيم، حتی اگر اين بيان فقط به خودكنش، ناممكن بودنش و اجباری بودنش، منحصر شود. میدانم كه عجز و ناتوانیام از انجام چنين كاری، مرا، و شايد حتی فردی معصوم و بیخبر را در وضعيتی قرار میدهد كه به گمانم هنوز هم آن را وضعيتی حسادت نينگيز مینامند، وضعيتی آشنا برای روانپزشكان. زيرا اين سطح رنگی، كه قبلاً وجود نداشت، به راستی چيست. نمیدانم چيست، زيرا قبلاً نيز هرگز چيزی نظير آن نديدهام. به هر حال، اگر خاطرات من از هنر درست باشد، به نظر میرسد هيچ ربطی به هنر ندارد. (آماده رفتن میشود.)
دوتويی: آيا چيزی را فراموش نكردهايد؟
بكت: مسلماً همين كافی است، نيست؟
دوتويی: به گمانم حرف شما قرار بود دو بخش داشته باشد. بخش اول قرار بود شامل حرفهايتان درباره آنچه خيا... فكر ميكرديد باشد. ميتوانم بپذيرم كه اين كار را كردهايد. اما بخش دوم –
بكت: (به ياد میآورد، با لحنی گرم) بله، بله، نظر من اشتباه است، اشتباه است.