لذت بصری و سینمای روایی
1. مقدمه
الف ) استفاده سیاسی از روانکاوی
این جستار سر آن دارد که روانکاوی را در راه پاسخ به این پرسش بهکار گیرد که کجا و چگونه جاذبه فیلم توسط الگوهای از پیش موجودِ شیفتگی در سوژه فردی و صورتبندیهای اجتماعیِ شکلدهنده آن تشدید میشود. نقطه آغاز این جستار شیوهای است که از طریق آن فیلم تعبیر سرراست و به لحاظ اجتماعی تثبیتشدهای از تفاوت جنسی را بازتاب میدهد، آشکار میسازد و حتی از آن بهرهبرداری میکند، تفاوت جنسیای که تصاویر، راههای شهوانیِ نگاه کردن، و منظره [موضوع نگاه] را تحت نظارت دارد. درک اینکه سینما چه بوده است، جادوی آن در گذشته چگونه کارگر افتاد، و همچنین تلاش برای یافتن نظریه و عملی که این سینمای گذشته را به چالش بکشند، میتواند به کارمان بیاید. بدینترتیب نظریه مبتنی بر روانکاوی، در اینجا همچون سلاحی سیاسی مناسبت پیدا میکند، و نشان میدهد که چگونه ناخودآگاه جامعه پدرسالار فرم فیلم را ساختار داده است. تناقض احلیلمداری [phallocentrism]، در همه اشکال بروزش، این است که برای نظم و معنادادن به جهانِ خود، متکی بر تصویرِ زن اختهشده است. یک ایده در باب زن، رکن اصلی این نظام، این است: این کمبود زن است که احلیل را به مثابه یک حضورِ نمادین میسازد؛ احلیل دلالت دارد بر میل زن به جبران این کمبود. نوشتههای اخیر در مجله اسکرین در باره روانکاوی و سینما اهمیت بازنمایی فرم زنانه در نظمی نمادین را به قدر کافی نشکافتهاند، نظمی که در آن این فرم، دستآخر، مظهر اختگی است و نه هیچ چیز دیگر. در یک جمعبندی اجمالی میتوان گفت که نقش زن در شکلدادن به ناخودآگاه پدرسالار، نقشی دولایه است: نخست، زن، از طریق غیاب واقعی یک قضیب، نمادی میشود از تهدید اختگی و دوم، بدینطریق کودکِ خود را به مرتبت امر نمادین برمیکشد، همین که این امر تحقق یافت معنای او در این حین به پایان رسیده است، معنای او تا جهان قانون و زبان نمیپاید مگر بهعنوان خاطرهای که بین خاطره تنعّم مادرانه و خاطره فقدان در نوسان است. هر دوی اینها در طبیعت (یا بنا به عبارت معروف فروید، در کالبد یا آناتومی) مسلم انگاشته شدهاند. میل زن تابع تصویر او در مقام حامل زخم خونچکان است؛ او تنها در نسبت با اختگی میتواند وجود داشته باشد و نمیتواند از آن فرا برود. او کودک خود را به دالِ میل خود برای داشتن یک قضیب (به گمان او شرط ورود به امر نمادین) بدل میسازد. او یا باید بزرگوارانه تن به واژه، نام پدر و قانون [امر نمادین] بسپارد، یا که کودک خود را همراه با خود در سیطره نور ضعیف امر خیالی نگه دارد. بدینترتیب زن در فرهنگ پدرسالار نقش دالی برای دیگریِ مذکر را بهعهده میگیرد، مقید به نظم نمادینی میشود که در آن مرد میتواند خیالاندیشی [ فانتزی ] ها و دغدغههای خود را از طریق مهارت زبانی و از خلال تحمیل آنها بر تصویرِ صامتِ زنِ همچنان وابسته به جایگاهِ خود در مقام حامل معنا نه سازنده معنا، محقق سازد.
این تحلیل اهمیت آشکاری برای فمینیستها دارد، [که برمیگردد به] ظرافتی که در ارائه دقیق ناکامیِ [frustration] تجربه شده در لوای نظم احلیلمدار به کار رفته است. این تحلیل ما را با ریشههای سرکوبمان آشناتر میکند، مسأله را برای ما برجستهتر میسازد، ما را با آن چالش نهایی رویاروی میسازد: چگونه با ناخودآگاهی که ساختاری همچون زبان دارد (دقیقاً در لحظه تولد زبان شکل گرفته است) بجنگیم، در حالی که هنوز در چارچوب زبان پدرسالار گرفتاریم. راهی که از طریق آن بتوانیم یک بدیل ناگهانی پدید آوریم وجود ندارد، اما میتوانیم از طریق بررسی پدرسالاری با ابزارهایی که این تحلیل در اختیار ما میگذارد، بهخصوص روانکاوی که نه فقط تنها ابزار بلکه ابزار مهمی است، گام در راه بگذاریم. هنوز شکاف بزرگی ما را از موضوعاتی که برای ناخودآگاه زنانه حائز اهمیتاند دور نگه داشته است، موضوعاتی که سنخیت چندانی با نظریه احلیلمدار ندارد: تعیّن جنسی [sexing] نوزاد مؤنث و رابطه او با امر نمادین، زنِ به لحاظ جنسی بالغ در مقام نامادر، مادریِ بیرون از دلالت احلیل... اما در این نقطه، نظریه مبتنی بر روانکاوی بهصورتی که امروز هست دستکم میتواند درک ما از وضع موجود، از نظم پدرسالارانهای را که در آن گرفتار آمدهایم، ارتقا دهد.
ب ) انهدام لذت به مثابه سلاحی رادیکال
سینما به مثابه یک سیستم بازنمایی پیشرفته پرسشهایی پیش میکشد در باب اینکه ناخودآگاه (که توسط نظم غالب شکل گرفته است) از چه راههایی شیوههای دیدن، و لذت مستتر در نگاه کردن را ساختار میدهد. سینما طی چند دهه گذشته تغییر کرده است. سینما، دیگر آن سیستم یکدستِ استوار بر سرمایهگذاری کلانی که بهترین نمونهاش را در هالیوودِ دهههای 1930، 1940، 1950 میدیدیم نیست. پیشرفتهای تکنولوژیک (دوربین 16 میلیمتری و غیره) شرایط اقتصادی تولید سینمایی را تغییر داده است. تولیدی که اکنون همانقدر که متکی بر سرمایه است میتواند بر مهارتهای صنعتگرانه نیز متکی باشد. بدینترتیب پدید آمدن یک سینمای متفاوت (Alternative Cinema) ممکن شده است. هرقدر هم که هالیوود خودآگاه و رندانه [ironic] شده باشد، همواره خود را محدود به میزانسن فرمالی کرده است که بازتابی است از مفهوم ایدئولوژیکِ مسلط در باره سینما. سینمای متفاوت فضایی برای تولد فیلمهایی فراهم آورده که هم به معنای سیاسی و هم در معنای زیباییشناختی رادیکالاند و فرضیههای بنیادین فیلم رسمی و رایج را به چالش میکشند. این نه به معنای رد سینمای رسمی و رایج از موضعی اخلاقی، بلکه تأکید بر راههایی است که از طریق آنها دلمشغولیهای فرمالِ آن بازتابی میشود از دغدغههای عینی جامعهای که آن را تولید کرده است و، در گام بعدی، به معنای اصرار بر این است که سینمای متفاوت باید کار خود را بهویژه از طریق واکنش نشان دادن به این دغدغهها و فرضیهها آغاز کند. سینمایی که به لحاظ سیاسی و زیباییشناختی آوانگارد باشد، اکنون امکان تولد پیدا کرده است، اما هنوز تنها میتواند بهعنوان یک کنترپوآن [نغمهای که در برابر نغمه اصلی ساز میشود] وجود داشته باشد.
جادوی سبک هالیوودی در بهترین حالتش (و جادوی همه سینماهایی که در حوزه تأثیر آن قرار میگیرند) نه تماماً، بلکه از یک جنبه بسیار مهم، حاصل استفاده ماهرانه و رضایت آفرینِ آن از لذت بصری است. فیلم رسمی و رایج، به نحوی گریزناپذیر امر اروتیک یا شهوانی را در قالب زبانِ نظم پدرسالارِ مسلط رمزپردازی کرده است. در سینمای هالیوودی کاملاً پیشرفته تنها از طریق این رمزگانها بود که سوژه ازخودبیگانهای که حس خسران و وحشتِ فقدان بالقوه در خیالاندیشی(1)، او را در خاطره خیالیاش پارهپاره کرده است، به یافتن لمحهای از تسلی خاطر نزدیک شد: از طریق زیبایی فرمال آن سینما، و از طریق بهرهبرداری آن از دغدغههایی که به سوژه شکل میدهند. این مقاله به بحث در باره تنیده شدن لذت اروتیک در فیلم، معنای آن، و بهویژه جایگاه مرکزی تصویر زن خواهد پرداخت. گفته میشود که تحلیل لذت، یا زیبایی، آن دو را ویران میکند. قصد این مقاله هم همین است. خشنودکردن و تقویت خود [ego] که مظهر بدترین لحظه تاریخ فیلم تاکنون است، باید مورد نقد قرار گیرد. نه به خاطر ساختن لذت جدیدی که نمیتواند بهطور مجرد وجود داشته باشد و نیز نه به خاطر نالذتِ عقلانیشده [intellectualized] ، بلکه برای ساختن راهی برای نفی کامل ناز و نعمتِ فیلم داستانیِ روایی. بدیل این لذت، آن شور و شعفی است که از پشتسرگذاشتن گذشته بدون انکار آن، فرا رفتن از فرمهای نخنما یا سرکوبگر، یا از شهامت در گسستن از انتظارات لذتبخشِ متعارف به قصد در سر پروراندنِ زبانِ جدیدی برای میل، سرچشمه میگیرد.
2 . لذت مستتر در نگاه / شیفتگی به فرم انسانی
الف) سینما شماری از لذات ممکن را عرضه میکند. یکی از آنها نظربازی [scopophilia] است. در بعضی شرایط، نگاهکردن خود، منبع لذت است، درست همانگونه که در صورتبندی معکوس، در معرض نگاهبودن لذتبخش است. پیش از همه فروید در سه مقاله در باره رهیافت جنسی، نظربازی را بهعنوان یکی از غریزههای سازنده رهیافت جنسی که بهصورت سائقها و کاملاً مستقل از مناطق شهوتزا وجود دارند، شناسایی کرد. او در این مقطع نظربازی را متناظر با پنداشتن دیگران همچون ابژه و قرار دادن آنها در معرض نگاه خیره کنترل کننده و کنجکاو میدانست. مثالهای مشخص او پیرامون فعالیتهای چشمچرانانه کودکان، میل آنها به دیدن و پیبردن به امر خصوصی و ممنوع (کنجکاوی در باره کارکردهای تناسلی و جسمانی افراد دیگر، در باره حضور یا غیاب قضیب و، با عطف به گذشته، در باره صحنه نخستین) متمرکز است. در این تحلیل نظربازی اساساً [عملی] فعال است. (بعدها، فروید در غرایز و فراز و نشیبهای آنها، نظریه خود در باره نظربازی را بیشتر بسط داد، و آن را ابتدا به خودارضایی پیش تناسلی مربوط ساخت؛ پس از این است که لذت نگاه، از راه قیاس، به دیگران منتقل میشود. در اینجا اهمیت قاطعِ رابطه بین غریزه فعال و تحول بعدی آن به یک شکل خودشیفته را میبینیم.) هرچند این غریزه توسط عوامل دیگر، بهویژه سرشت خود [ego]تعدیل میشود، اما همچنان بهعنوان بنیان اروتیک برای لذت مستتر در نگاه کردنِ به شخص دیگر در مقام ابژه، باقی میماند. در حالت افراطی، این غریزه میتواند در قالب یک انحراف تثبیت شود، و چشمچرانان وسواسی و افراد هیز را بسازد، افرادی که تنها ارضای جنسیشان میتواند از تماشاکردنِ یک دیگریِ شیءشده حاصل شود و اینجا منظور از تماشاکردن، کنترل فعالانه است.
در نگاه نخست به نظر خواهد رسید که سینما ربطی به دنیای زیرزمینیِ تماشای پنهانیِ یک قربانی بیخبر و ناخواسته ندارد. آنچه در روی پرده اتفاق میافتد به وضوح تمام نشان داده میشود. اما انبوه فیلمهای رسمی و رایج، و قراردادهایی که این فیلمها در بطن آنها به نحوی آگاهانه تحول یافتهاند، جهان آببندی شده غیرقابل نفوذی را به تصویر میکشند که بهصورتی جادویی باز میشود، بیتفاوت به حضور مخاطب، احساس جدایی [دوربودن از جهان روی پرده] را در آنها پدید میآورد و خیالاندیشی یا فانتزی چشمچرانانه آنها را به بازی میگیرد. بهعلاوه تضاد یا کنتراست شدید بین تاریکی در سالن (که در عینحال بینندگان را نیز از یکدیگر جدا میکند) و درخشش الگوهای متغیر نور و تاریکی در روی پرده، به تشدید توهم جدایی چشمچرانانه کمک میکند. هرچند فیلم واقعاً دارد برای [دیدن همگان] نشان داده میشود، و برای دیده شدن به نمایش درآمده است، اما شرایط نمایش و قراردادهای روایی، بیننده را در این توهم غرق میکند که دارد یک جهان خصوصی را تماشا میکند. در عینحال، جایگاه بینندهها در سینما آشکارا جایگاه سرکوب [میلِ] خود به جلوهفروشی و فرافکنی این میل سرکوبشده به بازیگر است.
مهم برای این جستار، این حقیقت است که این، تصویری است که قالب یا شبکه امر خیالی، قالب بازشناسی / بازشناسیِ غلط و همذاتپنداری، و به تبع آن قالب نخستین بیانِ «مـن»، بیـانِ سوبژکتیویته را برمیسازد. این لحظهای است که در آن یک شیفتگیِ پیشین به نگاه کردن (مثلاً، شیفتگی به چهره مادر) با تصورات مبهم اولیه شناخت از نفس تصادم میکند. پس، همین تولد دلبستگی / جداسریِ طولانی بین تصویر و تصویرِ خود(3) است که چنین شدتی از بیان را در فیلم و چنین بازشناسی شادمانهای را در مخاطب سینما یافته است. کاملاً جدا از شباهتهای بیرونی بین پرده و آینه (بهعنوان مثال، قابگرفتن فرم انسانی در محیطهای پیرامونش)، سینما واجد ساختارهای شیفتگیای است که آنقدر قوی هستند که همزمان ازدسترفتن موقتی خود [ego] و تقویت آن را امکانپذیر سازند. حس فراموشکردن جهان به صورتی که [گویی] خود تازه پی به وجود جهان برده است (فراموش کردم که کی هستم و کجا بودم) به صورتی نوستالژیک یادآور آن لحظه پیشاذهنیِ [presubjective] بازشناسی تصویر [در مرحله آینهای] است. همزمان، سینما خود را به عنوان چیزی معرفی کرده است که خودهای آرمانی، به صورتی که در نظام ستارهای میبینیم، میسازد، ستارهها که هم مرکز حضورند و هم مرکز داستان، فرایند پیچیدهای از شباهت و تفاوت را بازآفرینی میکنند(4) (امر خیرهکننده در جلد امر پیشپاافتاده فرو میرود).
ج ) در بخش دوم الف و ب دو جنبه متضاد از ساختارهای لذتبخشِ نگاهکردن در موقعیت سینماییِ قراردادی را توضیح دادم. جنبه نخست، یعنی جنبه نظربازانه از لذت مستتر در استفاده از شخصی دیگر بهعنوان ابژه تحریک جنسی از طریق دیدن، سرچشمه میگیرد. دومی که از خلال خودشیفتگی و شکلگیری خود [ego] تکوین یافته است، محصول یکیشدن یا همذاتپنداری با تصویرِ دیدهشده است. بدینترتیب، در چارچوب فیلم، یکی تلویحاً به معنای جدایی هویت اروتیک سوژه از ابژه روی پرده (نظربازیِ فعال) است، دیگری همسانشدن خود با ابژه روی پرده را از طریق شیفتگی بیننده به مشابه خویش و بازشناسی آن طلب میکند. اولی یکی از کارکردهای غریزه جنسی است، دومی یکی از کارکردهای لیبیدوی خود [ego Libido]. این تقسیم دوارزشی [dichotomy] از نظر فروید بسیار مهم بود.(5) هرچند او این دو [جنبه] را در کنش و واکنش با هم و متداخل در هم میدید، اما تنش بین سائقهای غریزی و صیانت نفس همواره یک تضاد دراماتیک از بابت لذت باقی میماند. هر دو ساختارهای شکلدهنده هستند، مکانیزماند نه معنا؛ به خودی خود هیچ معنایی ندارند، باید به یک صورت آرمانی بچسبند؛ هر دو، هدفها را در بیتفاوتی نسبت به واقعیت ادراکی دنبال میکنند، و مفهومی ذهنی [imagized]، شهوانیشده از جهانی که ادراک سوژه را شکل میدهد و عینیت تجربی را به هیچ میگیرد، خلق میکنند.
به نظر میرسد که سینما در طول تاریخ خود توهم ویژهای از واقعیت را پدید آورده که در آن این تضاد بین لیبیدو و خود [ego] یک جهان خیالی یافته که به نحو زیبایی مکمل آن است. در واقعیت جهان خیالیِ [فانتزی] پرده تابع قانونی است که آن را میسازد. غریزههای جنسی و فرایندهای همذاتپنداری یا یکیشدن در درون آن نظم نمادینی که میل را بیان میکنند، دارای معنایی هستند. میل، که با زبان به دنیا آمده، امکان فراروی از امر غریزی و خیالی را فراهم میآورد، اما نقطه ارجاع آن مدام به لحظه تروماتیکِ تولدش یعنی عقده اختگی بازمیگردد. از اینرو نگاه که در فرم لذتبخش است، میتواند در محتوا تهدید کننده باشد، و این، زن به منزله بازنمایی / تصویر است که میتواند تبلور این تناقض باشد.
3 . زن بهعنوان تصویر، مرد بهعنوان نگاهکننده
الف) در جهانی که با عدم تعادل جنسی نظم یافته است، لذت مستتر در نگاه کردن، بین فعال / مردانه و منفعل / زنانه شقه شده است. نگاه (gaze) مردانه تعیین کننده خیالات یا فانتزی، خود را روی پیکر زنانه که در انطباق با همین طراحی شده فرا میافکند. زنان در نقش جلوه فروشانه سنتیشان همزمان هم دیده میشوند هم [برای دیده شدن] به نمایش درمیآیند، و ظاهرشان برای قویترین تأثیر بصری و اروتیک رمزگذاری شده، به گونهای که میتوان گفت بهطور ضمنی دلالت بر قابل ـ نگاه ـ بودن [to - be - looked - at - ness] دارند. زنانی که به عنوان ابژه جنسی به نمایش درمیآیند ترجیعبند منظره اروتیک هستند: از پوسترهای دیواری تا نمایش برهنگی [ استریپتیز]، از زیگفلد(6) تا بازبی برکلی، زن نگاه را دریافت میکند، مطابق میل مردانه درمیآید و بر آن دلالت میکند. فیلم رسمی و رایج به طرزی آراسته منظره(7) را با روایت درآمیخته است (با اینحال، در نظر داشته باشیم که چگونه در موزیکالِ رقص ـ و ـ آواز قطعات موسیقایی [numbers] موجب وقفه در جهان داستان یا دایجسیس میشوند). حضور زن یکی از عناصر ضروری منظره در فیلم رواییِ متعارف است، با اینحال حضور بصری او معمولاً علیه گسترش یک خط داستانی، و برای منجمد کردن ضربان کنش در لحظات دلمشغولیهای اروتیک بهکار میرود. این حضور بیگانه بعداً باید در روایت ادغام و جزئی از آن شود، چنانکه باد پاتیکر فیلمساز پُر طرفدار وسترنهای درجه دو میگوید:
آنچه مهم است آن چیزی است که قهرمان زن تداعی میکند، یا بهتر است بگوییم آن چیزی است که او مظهرش است. او همان است، یا بهتر است بگوییم همان عشق یا ترسی است که او در قهرمان ایجاد میکند، یا نه، دلمشغولیای است که قهرمان مرد نسبت به او احساس میکند، زنی که قهرمان مرد را وا میدارد به گونهای عمل کند که باید. زن به خودی خود کوچکترین اهمیتی ندارد.
(یکی از گرایشهای اخیر در فیلم روایی عبارت بوده است از کنار گذاشتن این مسأله بهطور کل، و همین است سبب پیدایش آن نوع فیلمی که مالی هاسکل «فیلمهای مردانه»(8) مینامد که در آن کامجویی همجنسخواهانه فعالِ نقشهای مذکر اصلی فیلم میتواند داستان را بدون افت و خیز بهپیش ببرد.) بهطور سنتی، زن بهنمایشدرآمده در دو سطح عمل کرده است: بهعنوان ابژه اروتیک برای شخصیتهای درون داستان فیلم، و بهعنوان ابژه اروتیک برای بیننده درون سالن سینما، [و در هر دو حالت] همراه با تنشی که بین نگاههای دوسوی پرده جابهجا میشود. بهعنوان مثال، تمهید دختر نمایش(9) امکان میدهد که دو نگاه به لحاظ تکنیکی یکی شوند بدون اینکه گُسستی آشکار در جهان داستانی [دایجسیس] ایجاد شود. زنی در درون روایت ایفای نقش میکند، نگاه خیره بیننده و نگاه خیره شخصیتهای مردِ درون فیلم بدون ایجاد خلل در راستنماییِ روایت، با هم ترکیب میشوند. لحظاتی چند تأثیر جنسی زنِ نقشآفرین، فیلم را به سرزمین هیچکس [no-mans Land]، در خارج از زمان و مکان خود میبرد.
![]() |
| مریلین مونرو در رودخانه بدون بازگشت |
اینگونه است نخستین ظهور مریلین مونرو در رودخانه بدون بازگشت (1954) ساخته اتوپره میتجر و آوازهای لورن باکال در داشتن و نداشتن (1944). به همینسان، کلوزآپها یا نماهای نزدیکِ قراردادی از پاها (بهعنوان مثال، دیتریش) یا از صورت (گاربو) وجه متفاوتی از اروتیسم را با فیلم تلفیق میکند. یک بخش از یک بدنِ تکهتکه شده فضای رنسانسی [یعنی] توهم عمیقی را که روایت لازم دارد ویران میکند، پرده را تخت میکند، کیفیت یک تصویر بریده شده یا شمایل را بهجای راستنمایی، به پرده میبخشد.
ب) یک تقسیم کار دگرجنسخواهانه فعال / منفعل به همینسان ساختار روایت را در اختیار خود گرفته است. طبق اصول ایدئولوژی حاکم و ساختارهایی روانی که از آنها حمایت میکنند، پیکر مردانه نمیتواند بار عینیسازی جنسی را تحمل کند، مرد از نگریستن به شبیه جلوهفروش خود اکراه دارد. به همین دلیل گسست بین منظره و روایت نقش فعال مرد را که پیشبرنده روایت و مسبب رویدادهاست تحکیم میبخشد. مرد جهان خیالی یا فانتزی فیلم را در اختیار میگیرد و در عینحال در مقام نماینده یا مظهر قدرت در معنایی دیگر ظاهر میشود: [یعنی] در مقام حامل نگاه بیننده، که آن را برای خنثیکردن تمایلات بروندایجتیکِ مجسمشده در زن بهعنوان منظره [که در سیلان داستان وقفه ایجاد میکند]، دوباره به پرده معطوف میکند. این امر از طریق فرایندی ممکن میشود که فیلم را حول شخصیت کنترلکننده اصلیای میسازد که بیننده میتواند با او همذاتپنداری کند. از آنجا که بیننده با قهرمان مرد اصلی(10) همذاتپنداری میکند، نگاه خود را به نگاه شبیه خود، جانشین خود در روی پرده فرا میافکند، بهطوری که قدرت قهرمان مردی که رویدادها را کنترل میکند با قدرت فعال نگاه شهوانی یکی میشود، و هر دو احساس رضایتبخشی حاکی از قدرقدرتی پدید میآورند. بدینترتیب ویژگیهای خیرهکننده یک ستاره مرد، نه ویژگیهای ابژه اروتیکِ نگاه (gaze)، بلکه ویژگیهای همان خودِ آرمانیِ بینقصتر، کاملتر و قدرتمندتری هستند که در لحظه آغازین بازشناسی در برابر آینه تجسم یافت. شخصیت درون داستان بهتر از سوژه / بیننده میتواند مسبب رخدادها شود و رویدادها را کنترل کند، درست همانگونه که تصویر در آینه بیشتر در کنترل هماهنگسازی حرکتی [motor coordination] بود. پیکره مذکر فعال (خودِ آرمانیِ فرایند یکیشدن یا همذاتپنداری) برخلاف زن بهعنوان شمایل، یک فضای سهبعدیِ متناظر با فضای بازشناسیِ آینهای که در آن سوژه از خود بیگانه بازنمایی خود از وجود خیالی خود را درونی ساخت، طلب میکند. او پیکرهای در یک چشمانداز است. در اینجا نقش فیلم این است که شرایط بهاصطلاح طبیعیِ ادراک انسان را تا حد امکان به درستی بازتولید کند. تکنولوژی دوربین (بهصورتی که بهویژه در فوکوس عمیق تجسم یافته است) و حرکتهای دوربین (که متأثر از کنشهای قهرمانهاست) در ترکیب با تدوین نامرئی (که واقعگرایی به آن نیاز دارد) همه برآناند که مرزهای فضای پرده را محو سازند. قهرمان مرد آزاد است که بر صحنه مسلط شود، صحنهای ساختهشده از توهم فضایی که در آن او به نگاه تجسم میبخشد و کنش را خلق میکند.
ج.1) در بخشهای الف و ب قسمت 3 تنش بین یک شیوه بازنمایی در فیلم و قراردادهای حاکم بر دایجسیس یا جهان داستان را توضیح دادم. هر یک با یک نگاه همراه است: نگاه بینندهای که در تماس نظربازانه مستقیم با فرم زنانهای است که به خاطر التذاذ او (که فحوای آن را فانتزی یا خیالات مردانه تشکیل میدهد) به نمایش درآمده است [بیننده درون پرده]، و نگاه بینندهای که مجذوب تصویر شبیه خودش است [بیننده در حال تماشای فیلم]، شبیهی که در فضای طبیعی حاصلِ یک توهم [بصری] قرار گرفته و بیننده به واسطه او [him] کنترل و تملک بر زنِ درون جهان داستان را به دست میآورد. (این تنش و جابهجایی از یک قطب به قطب دیگر میتواند یک متن واحد بسازد. از اینرو هم در تنها فرشتهها بال دارند و هم در داشتن و نداشتن (هر دو ساخته هاوارد هاکس)، فیلم با [نمای] زن بهعنوان ابژه نگاه (gaze) مرکب از نگاه بیننده و نگاه همه قهرمانان مردِ درون فیلم آغاز میشود. او چشمگیر و خیرهکننده است، برای نمایش عرضه شده و سرشار از تمایل جنسی است. اما به موازات پیشروی روایت عاشق قهرمان مرد اصلی و بدل به مایملک او میشود، و خصلت خیرهکنندگی برونگرای خود، تمایل جنسی عمومیشده خود، دلالتهای «دختر نمایشی» خود را از دست میدهد؛ کامجویی او تنها تابع ستاره مرد است. بیننده از رهگذر همذاتپنداری با ستاره مرد از خلال شریکشدن در قدرت او، میتواند غیرمستقیم بر زن نیز تملک یابد.)
اما در قاموس روانکاوی، پیکره زن مسألهای عمیقتر با خود دارد. زن در عینحال دلالت بر چیزی دارد که نگاه مدام دلمشغول آن است اما انکارش میکند: فقدان قضیب در او تلویحاً حاکی از تهدید اختگی و به تبع آن نالذت [unpleasure] است. زن، در نهایت، یعنی تفاوت جنسی، غیاب قضیب به عنوان چیزی که به صورت بصری قابل تأیید است، گواهی مادی که عقده اختگی بر آن استوار است و برای مهیاکردن ورود به سامان نمادین و قانون پدر ضروری است. بدینترتیب زن به مثابه شمایل، شمایلی که برای نگاه مرد و برای التذاذ مردان، این صاحباختیاران فعالِ نگاه، به نمایش درآمده است، همواره دربردارنده تهدیدی است برای برانگیختن اضطرابی که از همان آغاز حاکی از آن بود. ناخودآگاه مرد دو راه برای گریز از این اضطراب اختگی دارد: خود را دلمشغول بازآفرینی آن ترومای آغازین بکند (زن را مورد تجسس قرار دهد، راز او را آشکار سازد) [ترومایی] که از طریق خوارشماری، تنبیه، یا نجات ابژه گناهکار جبران میشود (راهی که نمونه اعلای آن را در مسائل مورد علاقه فیلم نُوار میبینیم)؛ یا اینکه با جایگزین کردن یک ابژه بتواره [fetish]، یا تبدیل خود پیکرِ بازنماییشده به بتواره، بهطوری که بهجای خطرناک بودن اطمینانبخش شود، انکار اختگی را به فرجام برساند (بزرگشماری، یعنی کیش ستاره زن نتیجه این تدبیر است). این راه دوم، یعنی نظربازی بتوارانه [fetishistic]، زیبایی جسمانی ابژه را بیش از آنچه هست جلوه میدهد، و آن را بدل به چیزی میکند که به خودی خود ارضاکننده است. برعکس، راه نخست، یعنی چشمچرانی، همبستگیهایی با سادیسم دارد: لذت در اثبات گناه (که همبستگی بیواسطهای با اختگی دارد)، در اعمال کنترل و در مطیعکردن شخص گناهکار از طریق تنبیه یا عفو نهفته است. این سویه سادیستی بهخوبی در روایت جا میافتد. سادیسم نیازمند یک داستان است، وابسته است به اتفاقافتادن چیزی، ایجاد تغییری در شخص دیگر، جنگی از اراده و قدرت، پیروزی / شکست، که همگی در یک زمان خطی که آغازی و پایانی دارد، روی میدهند. در سوی دیگر، نظربازی بتوارانه میتواند خارج از زمان خطی وجود داشته باشد همچنان که غریزه اروتیک یا شهوانی تنها بر نگاه متمرکز است. این تناقضها و ابهامها را میتوان به نحوی سادهتر با استفاده از آثار هیچکاک و اشترنبرگ، که هر دو، نگاه را کم و بیش به عنوان محتوا یا مضمون بسیاری از فیلمهایشان میگیرند، توضیح داد. هیچکاک پیچیدهتر است چون هر دو سازوکار را بهکار میگیرد؛ در سوی دیگر، آثار اشترنبرگ، نمونههای نابی از نظربازی بتسازانه ارائه میکنند.
ج.2) معروف است که اشترنبرگ زمانی گفته که خوشحال میشود فیلمهایش بهصورت معکوس نشان داده شوند تا درگیریهای داستان و شخصیت، مزاحم ادراک محض بیننده از تصویر روی پرده نشود. این گفته، روشنگر و در عینحال صادقانه است. به این دلیل صادقانه است که فیلمهای او طلب میکنند که پیکر زن (نمونه غایی آن، دیتریش در مجموعه فیلمهایی که با اشترنبرگ همکاری کرد) باید به چشم بیاید. اما روشنگر است به این دلیل که بر این واقعیت انگشت میگذارد که از نظر او فضای تصویریِ محدودشده به قاب، بسیار مهمتر است تا فرایندهای روایت یا همذاتپنداری. در حالی که هیچکاک وارد سویه تجسسیِ چشمچرانی میشود اشترنبرگ غاییترین شکل بتواره را میسازد، و آن را به نقطهای میرساند که در آنجا نگاه مقتدر قهرمان مرد (که ویژگی فیلم روایی سنتی است) به نفع تصویری که در پیوند اروتیک مستقیمی با بیننده قرار دارد، شکسته میشود. زیبایی زن به مثابه ابژه، و فضای پرده در هم میآمیزند؛ او دیگر حامل گناه نیست، بلکه محصول بینقصی است که بدنش، که از طریق کلوزآپها تصنعی [stylised] و تکهتکهشده، محتوای فیلم را تشکیل میدهد و نگاه بیواسطه بیننده را دریافت میکند. اشترنبرگ چندان بهایی به توهم عمیق پرده نمیدهد؛ پرده او معمولاً تکبعدی است، چون نور و سایه، پارچه توری، بخار، علف، تور، نوارهای کاغذ و غیره میدان دید را کاهش میدهند. میانجیگری یا وساطت نگاه از خلال چشم قهرمان اصلی یا ناچیز است یا اصلاً وجود ندارد. برعکس، حضورهای سایهمانند لابزیه [La Bessière] در مراکش (1930) به مثابه جانشینی برای کارگردان عمل میکنند و ظاهراً برکنار از همذاتپنداریِ مخاطب. بهرغم تأکید اشترنبرگ بر اینکه داستانهای او نامربوط [به تصاویر] هستند، این مهم است که آنها به موقعیت مربوطاند نه تعلیق، به زمان دایرهای میپردازند نه زمان خطی، در حالی که پیچیدگیهای طرح و توطئه [plot] حول سوءِتفاهم میچرخد نه کشمکش. مهمترین غیاب، غیاب نگاه(gaze) کنترلکننده در درون صحنه پرده است. نقطه اوج درام احساسی در بیشتر فیلمهای نمونهوار دیتریش، [یعنی] برترین لحظههای معنای اروتیک او، در غیاب مردی که او در قصه دوستش دارد اتفاق میافتد. شاهدان دیگر، بینندههای دیگری هستند که او را روی پرده تماشا میکنند، نگاه خیره آنها با نگاه خیره مخاطب همسو است، جانشین نگاه خیره مخاطب نیست. در پایان مراکش، تام براون تازه در بیابان ناپدید شده است که آمی ژولی صندلهای طلای خود را درمیآورد و به دنبال او میرود. در پایان بیآبرو (1931) کرانو نسبت به سرنوشت ماگدا بیتفاوت است. در هر دو مورد تأثیر اروتیک، که از طریق مرگ تطهیر شده است، بهصورت یک منظره برای بیننده به نمایش درمیآید. قهرمان مرد دچار سوءِتفاهم است، و مهمتر از همه اینکه نمیبیند.
درست برعکس، در هیچکاک، قهرمان دقیقاً همان چیزی را میبیند که مخاطب. با اینحال، در فیلمهایی که در اینجا به آنها خواهم پرداخت، قهرمان مرد از طریق حظ جنسی نظربازانه بهعنوان سوژه یا موضوع فیلم مجذوب یک تصویر میشود. بهعلاوه، در این موارد، قهرمانها تناقضها و تنشهایی را به نمایش درمیآورند که توسط بیننده تجربه میشوند. بهویژه در سرگیجه، اما در مارنی و پنجره عقبی نیز، نگاه قلب طرح و توطئه را تشکیل میدهد و بین چشمچرانی و شیفتگی بتوارانه در نوسان است. بهعنوان یک پیچش و دخل و تصرف بیشتر در فرایند معمولِ دیدن که، به یک تعبیر، آن را آشکار میکند، هیچکاک فرایند همذاتپنداری را معمولاً در پیوند با شایستگی ایدئولوژیک(11) و تأیید اخلاقیاتِ تثبیت شده، بهکار میگیرد و سویه منحرف آن را به رخ میکشد. هیچکاک هرگز علاقه خود به چشمچرانی، چه سینمایی چه غیرسینمایی، را پنهان نکرده است. قهرمانهای او مظهر سامان نمادین و قانون ــ یک پلیس (سرگیجه)، یک مرد برجسته صاحب پول و قدرت (مارنی) ــ هستند اما سائقهای شهوانیشان آنها را به ورطه موقعیتهای مخاطرهآمیز میکشاند. قدرت مطیع کردن شخصی دیگر بهصورت سادیستی یا در معرض نگاه قراردادن او بهصورت چشمچرانانه، معطوف میشود به زن به مثابه ابژه هر دوی اینها. قدرت از سوی قطعیت حقوق قضایی و گناه تثبیتشده زن (که به زبان روانکاوانه، تداعیکننده اختگی است) حمایت میشود. انحراف حقیقی بهندرت زیر نقاب نازک شایستگی ایدئولوژیک پنهان میماند ــ مرد قانونمدار است، زن قانونشکن: استفاده ماهرانه هیچکاک از فرایندهای همذاتپنداری و استفاده فراوان او از دوربین ذهنی از نقطه دید قهرمان مرد، بینندهها را کاملاً در جایگاه او مستقر میکند و وادارشان میسازد تا در نگاه معذب او [قهرمان مرد] شریک شوند. مخاطب به درون یک موقعیت چشمچرانانه در درون صحنه پرده و جهان داستان یا دایجسیس که نقیضِ موقعیت خود او در زندگی واقعی است کشیده میشود.
![]() |
| جیمز استیوارت در پنجره عقبی |
ژان دوشه در تحلیل خود از فیلم پنجره عقبی فیلم را استعارهای برای سینما میداند. جفریس همان بیننده است، رویدادهایی که در مجموعه آپارتمانی روبهروی او اتفاق میافتند معادل پرده هستند. ضمن تماشای این صحنهها، سویهای شهوانی به نگاه او که یکی از تصاویر محوری درام است افزوده میشود. دوست دخترش لیزا مادامی که در طرف بینندههاست جاذبه جنسی چندانی برای او ندارد، تقریباً یک موی دماغ است. وقتی لیزا از مانع بین اطاق جفریس و مجموعه آپارتمانی روبهرو رد میشود، رابطه آنها اینبار از نظر اروتیکی دوباره شکوفا میشود. او لیزا را صرفاً از عدسی دوربیناش بهعنوان یک تصویر معنادارِ دور تماشا نمیکند، او را در عینحال بهصورت متجاوز گناهکاری میبیند که از سوی مرد خطرناکی که او را تهدید به تنبیه میکند در معرض خطر قرار گرفته است، از اینرو سرانجام او را نجات میدهد. [میل به] جلوهفروشی در لیزا پیش از این از طریق علاقه وسواسآمیز او به لباس و مُد، و معرفی او بهعنوان تصویری منفعل و به لحاظ بصری بینقص، تثبیت شده است: چشمچرانی و فعالبودن جفریس نیز از طریق شغل او بهعنوان یک عکاس روزنامهنگار، سازنده داستانها و شکارکننده تصاویر، جا افتاده است. اما انفعال تشدیدشده او که باعث میشود همچون بینندهای به صندلیاش بچسبد، او را مستقیماً در جایگاه خیالی مخاطب سینما قرار میدهد.
در سرگیجه، دوربین ذهنی بر صحنهها غالب است. روایت بهجز یک فلاشبک از نقطه دید جودی، پیرامون آنچه اسکاتی میبیند یا نمیتواند ببیند شکل گرفته است. مخاطب فزونیگرفتن دغدغه اروتیک او و نومیدی بعدی او را دقیقاً از نقطه دید اسکاتی تعقیب میکند. چشمچرانی اسکاتی کاملاً آشکار است: او عاشق زنی میشود که تعقیبش میکند و میپایدش، بدون اینکه با او حرف بزند. سویه سادیستی این چشمچرانی نیز به همان اندازه آشکار است؛ او تصمیم گرفته است (و از روی اجبار تصمیم نگرفته است، چون حقوقدان موفقی بوده است) که یک پلیس باشد، با همه تبعات ملازم با این کار: تعقیب و تجسس. در نتیجه او تصویر بینقصی از زیبایی و رازِ زنانه را تعقیب میکند، تماشا میکند و عاشقش میشود. بهمحض اینکه عملاً با او روبهرو میشود، سائق اروتیک او زن را درهم میشکند و با سؤالپیچ کردنهای بیامانش او را وادار به گفتن میکند. سپس، در قسمت دوم فیلم، او درگیری وسواسآمیز خود با تصویری را که دوست داشت مخفیانه تماشا کند، بازآفرینی میکند. او جودی را بهصورت مادلن بازسازی میکند، او را وا میدارد که جزء به جزء با ظاهر جسمانی واقعی بتواره او منطبق شود. جلوهفروشی جودی، مازوخیسمش، او را به همتای(12) منفعلِ مطلوبی برای چشمچرانیِ سادیستیِ فعال اسکاتی تبدیل میکند. جودی میداند که نقش خود را باید ایفا کند، و تنها با بازیکردن این نقش تا به آخر و سپس از سَرگیری دوباره آن است که میتواند توجه اروتیک اسکاتی را حفظ کند. اما اسکاتی در حین تکرار او را درهم میشکند و گناهش را آشکار میسازد. کنجکاوی اسکاتی بهبار مینشیند و جودی مجازات میشود. در سرگیجه درگیری اروتیک با نگاه، گیجکننده است؛ به موازات اینکه روایت بیننده را به دنبال خود میکشد و او را در همان فرایندهایی ادغام میکند که خود او اعمال میکند، شیفتگی بیننده علیه خودش قد علم میکند.
قهرمان هیچکاک در اینجا کاملاً در نظم نمادین به معنای رواییِ آن قرار گرفته است. او همه ویژگیهای یک فراخودِ [super-ego] پدرسالار را دارد. از اینرو بیننده، غنوده در احساس امنیت کاذبِ ناشی از مشروعیت ظاهری نماینده خود [در روی پرده]، از خلال نگاه او میبیند، و خود را همدستی مییابد که رازش برملا شده و در ایهام اخلاقیِ نگاهکردن گیر افتاده است. سرگیجه، نهتنها خودْ گویهای در باب انحراف پلیس نیست، بلکه حتی کانون توجه آن به پیامدهای دوپارگیِ «فعال / نگاهکننده، منفعل / در معرض نگاه» بر حسب تفاوت جنسی و قدرت نمادین مردانه متمرکزشده در قهرمان معطوف است. مارنی نیز برای نگاه مارک راتلند نقش اجرا میکند و به هیأت یک تصویر بینقصِ نگاهکردنی درمیآید. مارک نیز در طرف قانون است تا اینکه، گرفتار در دلمشغولی با گناه مارنی، با راز مارنی، مشتاق میشود که او را در حین ارتکاب یک جنایت ببیند، وادار به اعترافش کند و بدینترتیب نجاتش دهد. پس خود او نیز بدل به یک همدست میشود چرا که اینگونه معنای ضمنی قدرت خود را بازآفرینی میکند. او بر پول و کلمات کنترل دارد، میتواند هم خدا را داشته باشد هم خرما را.
4 . جمعبندی
پسزمینه روانکاوانهای که در این مقاله مورد بحث قرار گرفته است مرتبط با لذت و نالذتی است که فیلم رواییِ سنتی عرضه میکند. غریزه نظربازانه (لذت مستتر در نگاهکردن به شخصی دیگر در مقام ابژه اروتیک) و، در مقابل آن لیبیدوی خود یا نفس [ego Libido] (که فرایندهای همذاتپنداری را میسازد) به شکل صورتبندیها و سازوکارهایی عمل میکنند، که این سینما از آنها بهرهبرداری کرده است. تصویر زن به مثابه ماده خام (منفعل) برای نگاه (فعال) مرد، بحث را به درون ساختار بازنمایی یک گام جلوتر میکشاند و لایه دیگری بدان میافزاید که ایدئولوژی نظم پدرسالار به صورتی که در فرم سینمایی مطلوبش ــ فیلم رواییِ توهمگرا ــ از کار درآمده است طلب میکند. بحث، دوباره به پسزمینه روانکاوانه برمیگردد چون زن به منزله بازنمایی، دلالت بر اختگی دارد، مسبب سازوکارهای چشمچرانانه یا بتوارانه برای فرار از تهدیدی است که از وجود او ناشی میشود. هیچیک از این لایههای تأثیرگذار بر یکدیگر ذاتیِ فیلم نیستند، اما تنها در فرم فیلم است که آنها، به یمن توانایی سینما در جابهجاکردن [نقطه] تأکید نگاه، میتوانند به تضادی بینقص و زیبا برسند. این جایگاه نگاه است که سینما را و امکان دگرگون و عرضه کردن آن را تعریف میکند. این همان چیزی است که سینما را از بابت پتانسیل چشمچرانانهاش، از مثلاً، استریپتیز، تئاتر، نمایشها یا شوها و غیره کاملاً متفاوت میکند. سینما از تأکید بر نگاهکردنی بودنِ(13) زن بسیار فراتر رفته، راهی بنا مینهد که [از طریق آن] قرار است به زن در درون خود منظره [spectacle] نگاه شود. رمزگانهای سینمایی با بهرهبرداری از تنش بین فیلم به مثابه کنترلکننده بُعد زمان (تدوین، روایت) و فیلم به مثابه کنترلکننده بُعد فضا یا مکان (تغییرات در فاصله [ی دوربین]، تدوین)، یک نگاه، یک جهان، و یک ابژه خلق میکند و از این طریق توهمی میسازد برازنده قامت میل. همین رمزگانهای سینمایی و رابطه آنها با ساختارهای شکل دهنده بیرونی هستند که پیش از بهچالش کشیدن فیلم رسمی و رایج و لذتی که این فیلم عرضه میکند، باید درهم شکسته شوند.
اول و آخر حرف من این است که، نگاه چشمچرانانه ـ نظربازانه که جزء بسیار مهمی از لذت فیلمیک است خودْ میتواند فرو پاشیده شود. در ارتباط با سینما سه نگاه مختلف وجود دارد: نگاه دوربین، به این دلیل که رویداد پیشفیلمیک را ثبت میکند، نگاه مخاطب که محصول نهایی را تماشا میکند، و نگاه شخصیتها به یکدیگر در درون توهم پرده. قراردادهای فیلم روایی دو نگاه اول را روا نمیداند و آنها را تابع نگاه سوم میسازد، و هدف آگاهانه این کار همیشه این است که حضور مزاحم دوربین را حذف، و از [شکلگیری] وقوف فاصلهگذارانه در مخاطب جلوگیری کند. اگر این دو (وجود مادی فرایند ضبط [ تصاویر] و قرائت انتقادی بیننده) غایب باشند، درام خیالی یا قصهای میتواند واقعی، عاری از ابهام و حاوی حقیقت به نظر برسد. با وجود این، چنانکه در این مقاله بحث شد، ساختار نگاهکردن در فیلم داستانیِ روایی حاوی تناقضی در فرضیههای خود است: تصویر زن به مثابه تهدید اختگی مدام وحدت جهان داستان یا دایجسیس را با خطر مواجه میسازد، و در هیأت بتوارهای مزاحم، ایستا، و تکبعدی وارد جهان توهم میشود. بدینترتیب دو نگاهی که به صورت مادی در زمان و مکان حاضر هستند، به نحو وسواس آمیزی تابع نیازهای رواننژندانه خودِ [ego] مذکر شدهاند. دوربین بدل میشود به مکانیزمی برای ساختن توهمی از فضای رنسانسی، حرکتهایی نرم و روان همچون حرکات چشم انسان، و ایدئولوژیای در باب بازنمایی که استوار است بر ادراک سوژه؛ نگاه دوربین انکار میشود تا جهان قانعکنندهای خلق شود که در آن جانشین بیننده میتواند به صورتی واقعنمایانه اجرای نقش بکند. همزمان، نگاه مخاطب به عنوان یک نیروی درونی انکار میشود: بهمحض اینکه بازنمایی بتوارانه تصویر زنانه با تهدید شکستن طلسم توهم همراه میشود، و تصویر اروتیک روی پرده مستقیماً (بدون میانجی) بر بیننده ظاهر میشود، رخداد [fact] بتسازی که ظاهراً بر ترس اختگی پرده میکشد، نگاه را منجمد میکند، بیننده را [همچون کودکی [ مسحورِ] تصویر درون آینه ـ پرده] میسازد، و او را از دستیافتن به هر فاصلهای با تصویر روبهروی خود بازمیدارد.
این کنش و واکنشهای پیچیده نگاهها مختص فیلم است. نخستین اقدام در مقابل توده سخت قراردادهای فیلم سنتی (که پیشاپیش فیلمسازان رادیکال به آن اقدام دست یازیدهاند) عبارت است از رها کردن نگاهِ دوربین به درون مادیت خود در زمان و مکان و رها کردن نگاه مخاطب به درون منطق دیالکتیک، جداسریِ درگیرانه. تردیدی نیست که این کار خشنودی، لذت و امتیاز «مهمان نامرئی» [بیننده] را نابود میکند، و نظرها را معطوف میکند به اینکه چگونه فیلم وابسته به سازوکارهای چشمچرانانه فعال / منفعل است. زنان، که تصویرشان مدام دزدیده شده و در راه این هدف بهکار گرفته شده است، نمیتوانند زوال فرم فیلم سنتی را با چیزی بسیار بیش از حسرت احساساتی نظاره کنند.
_______________________________________
این مقاله ترجمهای است از :
Film and Theory; Edited by Robert Stam and Tobby Miller; Blackwell, 2000.
1. fantasy؛ لاکان خیالاندیشی یا خیالورزی را راه نسبتاً ثابتی برای دفاع در برابر اختگی، در برابر فقدان در دیگری [other] میدانست. پس، فقدان خیالاندیشی ــ که تصادفاً لاکان بر جنبه تصویری آن تأکید دارد، و همین تأکید آن را با سینما متناظر میسازد ــ سوژه را از این مکانیزم دفاعی محروم خواهد کرد. به باور نویسنده، سینمای هالیوود این حرمان را جبران میکند و به سوژه پاره پاره تسلی خاطر میبخشد. ــ م.
2. introject؛ یکیساختن خود با شخص یا چیز دیگر، بهطوری که این شخص یا چیز... همچون جزئی از ذات یا خود به نظر میرسد؛ عکس برونفکنی یا به دیگری بستن.
3. self-image؛ خود (selfe) بهصورتی که فرد تصویرش میکند یا خیال میکند که باشد (نقل از فرهنگ علوم رفتاری).
4. act aut؛ معادل واژه آلمانی Agieren که فروید به کار میبُرد. یکی از اصلیترین مضامین در کار فروید تقابل بین تکرار و یادآوری است: دو شیوه متضاد برای آوردن گذشته به حال. وقتی سوژه قادر به یادآوری گذشته نیست، ناچار باید از طریق بازآفرینی گذشته، آن را تکرار کند. این تکرار در کنشهایی تجلی مییابد که با الگوهای انگیزشی معمولِ سوژه هماهنگی ندارند: ستاره فوق انسانی [خیرهکننده] نقش انسانهای پیش پا افتاده را بازی میکند. ــ م.
5. نگاه کنید به مقاله «ماتم و ماخولیا»، ترجمه مراد فرهادپور، ارغنون، شماره 21.
6. فلورنس زیگفلد (1869-1932) برنامهساز تئاتر که از سال 1907 تا 1931 هر سال یک نمایش به نام مشنگهای زیگفلد تهیه میکرد. این نمایشها شامل آواز، رقص، لطیفه بودند و به خاطر رقصندگان زیبایش شهرت داشتند.
7. spectacle؛ نما، صحنه یا سکانسی که نقشی در پیشبرد روایت ندارد و تنها بهعنوان جلوهای بصری و عنصری تماشایی در فیلم گنجانده میشود. ــ م.
8. Buddy Films؛ فیلمهایی مبتنی بر رفاقت و دوستیهای محکم مردانه.
9. show girl؛ یکی از دختران گروه آواز یا رقص، در نمایش موزیکال، ملبس به لباسهایی عجیب و غریب.
10. البته فیلمهایی هستند که قهرمان اصلی آنها زن است. تحلیل این پدیده من را از موضوع دور خواهد کرد. تحقیق پمکوک و کلر جانستن، با عنوان شورش مامی استوور که در کتاب رائول والش (1974) به ویرایش فیل هاردی آمده است، در نمونهای تکاندهنده نشان میدهد که چگونه قدرت این قهرمان زن آشکارتر از آن چیزی است که در واقعیت میبینیم.
11. idealogical correctness؛ پرهیز از رفتارها و سخنانی که به لحاظ ایدئولوژیک شایسته یا درست نیستند؛ مثلاً همارز شمردن زن و مرد در ایدئولوژی پدرسالار. ــ م.
12. (semblable counterpart) فرد دیگری که سوژه در او شباهتی (اساساً شباهت بصری) را با خودش میبیند. همتا نقش مهمی در عقده مزاحمت [intrusion complex] و مرحله آینهای دارد. ــ م.
to - be - looked - at - ness .13

