تألیف فیلم
این مفهوم که برخی از فیلمها تألیف میشوند یکی از تأثیرگذارترین و فراگیرترین دیدگاهها در میان دیدگاههای امروزی مربوط به سینماست. عاشق سینمایی که چشم انتظار به قول خودش «اسکورسیسی»، «آلن»، «رومر»، یا «تارانتینو»ی جدید است در واقع ایده کارگردان در مقام مؤلف را قدر میگذارد. این ایده که در دهه 1950 از نوشتههای تروفو و دیگر ناقدان فرانسوی ریشه گرفت در آغاز دهه 1960 توسط اندرو ساریس در ایالات متحده پا گرفت و همو آن را «نظریه مؤلف» نامید. استعاره مؤلف فیلم که برای مدتی دستخوش تحولات ناشی از نشانهشناسی و پساساختارگرایی شد که در دهه 1970 مطالعات سینمایی را دگرگون ساختند تمام تغییرات را تاب آورد و دوباره، البته این بار نه به عنوان شخصی حقیقی بلکه به مثابه ماهیتی ساختاری، سر برآورد. همانطور که بردول و تامپسون اشاره کردهاند، مفهوم کارگردان در مقام مؤلف «همچنان پُرطرفدارترین نظریه در مطالعات سینمایی امروز است».1
![]() |
| فرانسوا تروفو |
اما مفهوم تألیف فیلم که برای افراد عامی و پژوهشگران به یک اندازه گیرایی دارد بسیار معماگونه و فرّار است. نظرات متفاوت است: برخی مؤلف فیلم را کارگردان میدانند، برخی فیلمنامهنویس، بعضی ستاره فیلم، و بعضی هم استودیو؛ برخی مؤلف فیلم را شخصی حقیقی میدانند، و برخی مفهومی انتقادی؛ برخی میگویند فیلم یک مؤلف ندارد، چند مؤلف دارد؛ و تألیف فیلم گاهی مفهومی ارزشی، گاهی تفسیری، و گاهی هم اینطور تعریف شده که همانطور که آثار ادبی مؤلف دارند، فیلمها هم صاحب مؤلفاند. و هر یک از این تعاریف و برداشتها به نوبه خود به چالش طلبیده شده و زیر سؤال رفته، و هر سؤال به دفاعیهای جدید با صورتبندی دوباره از این نظریه انجامیده است. یک توضیح برای این آشفتگی و این تعاریف متعدد و نامعین و در عینحال جذابیت پایدار این است که شکلهای مختلف این نظریه همگی بر حقایقی ریشهای تکیه دارند. یا شاید بتوان فرضیهای شکاکانهتر را مطرح کرد: اینکه در ادعای تألیف فیلم هیچ حقیقتی نمیتوان یافت و توانایی بیپایان این نظریه برای تغییر شکل دادن آن را قادر میسازد همیشه از منتقدان خود یک قدم جلوتر باشد. این اولین معمای تألیف فیلم است.
اگر، آنچنان که استدلال خواهم کرد، حقیقتی جوهری در ادعای تألیف فیلم باشد، با این پرسش روبهرو میشویم که آیا میتوان ادعاهایی بنیادیتر به آن افزود. بهترین راه پاسخ دادن به این پرسش پرداختن به معمای دوم است. دیدگاه غالب در نظریه مؤلف همواره این بوده است که بسیاری از فیلمها مؤلفی واحد دارند که معمولاً همان کارگردان است. اما این امر بدیهی هم در میان است که اغلب فیلمها حاصل همکاری بسیار نزدیک یک عدهاند، همکاریای که بر کیفیات هنری فیلم سخت تأثیر میگذارد: بازیگران، فیلمنامهنویسان، تهیهکنندگان، و فیلمبرداران، همگی بر شکل فیلم و تصویر و صدای آن نشان خاص خود را برجا میگذارند. حال که هنرمندانی بیشمار در کار تولید فیلم دخیلاند، چهطور میتوان از مؤلفی واحد حرف زد؟ فیلم چهطور میتواند مثل رمان باشد که همیشه حاصل قلم مؤلفی واحد است؟ پیروان نظریه مؤلف برای آنکه نشان دهند این امر غیرممکن نیست راهبردهای گوناگونی مطرح کردهاند که بعداً نشان خواهم داد هیچیک راه به جایی نمیبرند. باید بپذیریم که فیلم مؤلفی واحد ندارد. در ادامه نشان خواهم داد که نظریه مؤلف منتج از پذیرش این امر از دیدگاه غالب «مؤلف واحد» به لحاظ نظری معقولتر و از نظر انتقادی پربارتر است. دیگر آنکه با تکیه بر دیدگاه «مؤلف چندگانه» میتوان الگویی ادبی را به چالش طلبید که هنوز بر مطالعات سینمایی غلبه دارد.
در آغاز باید از ادعاهای جورواجوری حرف زد که نظریه موءلف را میسازند. برای طبقهبندی درست این ادعاها باید دستکم میان پنج بُعد تمایز قائل شد که ادعاها براساس آنها تغییر میکنند:
1. نوع ادعا. (الف) ادعای وجودی: تروفو هنگام برداشتن علم دفاع از مؤلف فیلم، اتور (auteur)را مخالف متورانسن (Metteur en scéne) معرفی میکند که فقط تصاویری را به متن ادبی میافزاید و اصلاً دغدغه افزودن بُعدی جدید از معنا به آن را ندارد. هدف تروفو این بود که نشان دهد همانطور که هنرمند ادبی هست، هنرمند سینمایی هم هست.2 پس میتوانیم ادعا کنیم که هنرمندان سینمایی وجود دارند. این نکته را هم باید در نظر داشت که برخی از فیلمها محصول ذهن هنرمندان سینمایند. (ب) ادعای هرمنوتیکی بیانگر کلیترین ادعا در حیطه نقد مبتنی بر نظریه مؤلف است، هماننوع نقدی که فیلمها را در مقام محصول ذهن سازندگانشان (که معمولاً از نظر ناقدان سازنده همان کارگردان است) تفسیر میکند؛ در واقع تفسیر فیلم مستلزم درک کار سازنده(گان) آن است. بهشکل خاصتر، برخی بر این عقیدهاند که نیّات سازنده فیلم در درک آن نقش محوری دارند، اما دیگران نیتگرایی را مهم نمیدانند.3 (ج) ادعای ارزشی: اولین مؤلفگرایان، و پیش از همه اندرو ساریس، بیشتر دلمشغول مسأله ارزشگذاری فیلمها بودند و ساریس به همین دلیل در پی بناکردن «پانتئون» کارگردانان بود.4 این مؤلفگرایان اعتقاد داشتند که فیلم خوب دستاورد کارگردان خوب است. اما هنوز این مسأله حل نشده که هر فیلم یک هنرمند دارد یا چند هنرمند (بُعد 5) و چه کسی شایسته نشستن بر این جایگاه(ها) است (بُعد 4). بهعلاوه مؤلفگرایان چارهای ندارند جز پذیرش این نکته که ممکن است فیلمسازانی بیاستعداد سهواً و ناخواسته شاهکار خلق کنند.5 پس ادعای ارزشی را در کلیترین شکل میتوان اینطور بیان کرد که فیلم خوب معمولاً دستاورد فیلمساز(ان) خوب است. ذیل این حکم کلی میتوان به نظریات بسیاری اشاره کرد. برای مثال، در مورد اینکه هنرمند چهطور فیلم خوب میسازد نظریات متفاوتی هست؛ از جمله او یا شخصیت ممتاز و یگانه خود را به بیان درمیآورد یا رمزگان و شیوهها و دیدگاههای تثبیتشده را کنار میگذارد تا راههایی نو برای خواندن و دیدن باز کند.6 آشکار است که این سه نوع ادعا ــ وجودی و هرمنوتیکی و ارزشی ــ میتوانند همواره در کنار هم باشند.
2. هستیشناسی مؤلف. (الف) شخص حقیقی: در آغاز مؤلفگرایی ماهیتی که همان مؤلف است فردی حقیقی و واقعی تلقی میشد ــ جان فورد و ژان رنوار و غیره. (ب) مفهوم انتقادی: با ظهور مؤلف ـ ساختارگرایی در آغاز دهه 1970 اینطور جا افتاد که مؤلف مفهومی است ساخته ناقدان برای درک و سنجش بهتر فیلمها. از این منظر وظیفه ناقد عبارت است از «یافتن مؤلف داستان که نه فقط پراکنده نیست، بلکه با انسجام و پیوستگی مفهومی«اش» ابزار درک متن در لحظه تولید آن جلوی چشم ما را در اختیارمان میگذارد».7 اغلب نظریهپردازان جدیدتر نیز تصویر مؤلف به مثابه مفهوم را میپسندند. استیون هیث در این باره نوشته است که «مؤلف میتواند در هیأت داستان بازگردد... با این برداشت، مؤلف... به بخشی از فعالیت نوشتن ـ خواندن تبدیل میشود».8
3. مؤلفان و هنرمندان. (الف) در مقام هنرمند: گرچه الگوی ادبیات بر مؤلفگرایی تأثیر بسیار داشت، نخستین مؤلفگرایان غالباً مؤلف ادبی یعنی سازنده متن را در نظر نداشتند. ساریس، شکسپیر و بتهوون و باخ را بهعنوان مؤلف مثال میزند. از این دید مؤلف هنرمند است.9 (ب) در مقام مؤلف (ادبی): با افزایش توجه به نشانهشناسی در دهه 1970، نظریهپردازان بیش از پیش فیلم را متنی ادبی در نظر گرفتند، چرا که به این باور رسیدند که زبان فیلم هم وجود دارد. از این دید مؤلف گرایشی ادبی دارد.
4. صاحبان نقش مؤلف. نظریهپردازان در مورد اینکه چه کسی مؤلف فیلم بهحساب میآید نظریات متفاوتی دارند: (الف) بیشتر آنها از جمله ساریس و پرکینز کارگردان را مؤلف میدانند؛ (ب) برخی چون کورلیس فیلمنامهنویس را ترجیح میدهند؛ (ج) برخی مثل مکگیلیگان و دایر در بعضی از فیلمها ستاره آن را مؤلف میدانند؛ (د) و بعضی هم مثل تامس شاتز تهیهکننده یا استودیو را مؤلف میدانند.10 طبیعتاً در این نظرات مؤلف فردی حقیقی قلمداد شده، اما معادل آنها برای مؤلف به مثابه مفهوم هم صادق است (بنابراین میتوان از کارگردان تلویحی، فیلمنامه نویس تلویحی، و غیره هم حرف زد).
5. تعداد مؤلفان. (الف) مؤلف واحد: ظاهراً هنوز هم نظر غالب مؤلفگرایان بر این است که در بیشتر موارد فیلم یک مؤلف دارد (البته استثناهایی هم هست که در آنها دو یا چند نفر همکاری بسیار نزدیک دارند و در نقشهای کلیدی با یکدیگر شریکاند، مثل برادران کوئن یا مایکل پاول و امریک پرسبرگر). (ب) مؤلف چندگانه: در این حالت فیلم چندین مؤلف دارد که بعضی یا همه بخشهای اصلی تولید (کارگردانی، فیلمنامهنویسی، بازیگری، فیلمبرداری، آهنگسازی، و غیره) را به دوش میکشند، و ممکن است در هدف تولید با یکدیگر هماهنگ باشند و ممکن است نباشند. این نظر دستکم آنطور که از ظواهر امر پیداست کمتر از مؤلف واحد طرفدار دارد؛ ریچارد دایر ظاهراً معتقد است که مؤلف چندگانه در مورد بسیاری از فیلمها صدق میکند.11
این ابعاد پنجگانه منطقاً مستقل از یکدیگرند؛ اما انتخاب اجزائی از آنها و در کنار هم گذاشتن این اجزا خود نظریه مؤلفگرایانه متمایزی را میسازد.12 برای مثال، میتوان اینطور در نظر گرفت که (1 الف) مؤلفی سینمایی هست که (2 الف)شخصی حقیقی، (3 ب) مؤلفی ادبی، (4 الف) کارگردان، و (5 الف) فقط یکی است. یا میتوان گفت که (1 الف و 5 ب) چند مؤلف هستند که (2 ب) مفهوم انتقادیاند، (3 الف) هنرمندند نه مؤلف ادبی، و (4 الف ـ ج) قالب کارگردان و فیلمنامهنویس و ستاره را دارند. یا میتوان گفت که (1 ب) درک فیلم مستلزم درک کار مؤلف است، و مؤلف را (5 الف) واحد، (4 الف) کارگردان، (2 ب) مفهوم، و (3 ب) دارای گرایش ادبی دانست. در اینجا آشکارا میتوان چندین و چند واریاسیون دیگر برشمرد.13 در چارچوب هر بُعد نیز میتوان زیرشاخهها و امکانات دیگری را برشمرد که به برخی از آنها پیشتر اشاره شد (مثلاً اختلاف نظر در مورد تعیین ارزش فیلم، و نقش نیت آفریننده در آن بخش هرمنوتیکی). بهاینترتیب میتوان این طبقهبندی را محدودتر و شسته و رُفتهتر کرد، اما برای مقصود ما در مقاله حاضر همین اشاره کلی به انواع ادعاها کافی است.
3 . مؤلفگرایی مینیمال (minimal)
اینطور نسخه پیچیدن برای رسیدن به نظریه مؤلف گرایانه دلخواه خود، حتی وقتی که فقط اجزای اصلی در آن قید شده باشد، آبریختن به آسیاب شکاکانی است که معتقدند مؤلفگرایی چیزی دروغین و ساختگی است. نظر این شکاکان این است که مؤلفگرایی آنقدر متغیر و متنوع است که با تغییردادن الگو و فرمول خود از چنگ نقد میگریزد: همیشه پس از نقدشدن نظریه جدیدی جای نظریه بیاعتبارشده قدیمی را میگیرد که آن نیز به نوبه خود پس از مدتی بیاعتبار خواهد شد. از دید شکاکان، سلطه و محبوبیت نظریات مؤلفگرایانه فقط و فقط حاصل فرعیِ بیثباتی آنهاست. اما برخلاف نظر آنها چند نظریه مؤلفگرایانه درست و قطعی وجود دارد. گزارههای ذیل را در نظر بگیرید:
(الف)بعضی فیلمها اثر هنریاند.
(ب)برخی از این فیلمهای هنری دستاورد غیرتصادفی سازندگانشان هستند.
(ج)تولیدات غیرتصادفی که اثر هنریاند دستاورد هنرمنداناند.
( د )پس بعضی فیلمها دستاورد هنرمندان سینماییاند.
( ه )پس هنرمندان سینمایی وجود دارند.
این نتیجهگیری در واقع شکلی از ادعای وجودی ( 1 ) با تکیه بر مؤلفان حقیقی ( 2 ) است که در آن الگوهای 3 و 4 و 5 لحاظ نشده است ــ هنرمند ممکن است مؤلف ادبی باشد (اگر فیلم متن باشد)، نقش یا نقشهای هنرمند(ان) مشخص نشده است، و تعیین نشده که سازنده فیلم یک نفر است یا چند نفر.
این طرح ــ طرح ادعای وجودی مینیمال ــ منطقی و مستدل است. (الف) بعضی فیلمها اثر هنریاند: مثلاً قاعده بازی و راشومون و داستان عامهپسند نمونههای خوب اثر هنریاند. (ب) سازندگان این فیلمها و بسیاری فیلمهای دیگر آنها را تصادفاً نساختهاند و میدانستند که چه کار دارند میکنند (شاهد این امر هم تواناییشان برای ساختن فیلمهای خوب دیگر است). (ج) کافی است کسی یک اثر هنری، البته غیرتصادفی، خلق کند تا هنرمند بهحساب بیاید (ممکن است کسی اتفاقی و از بخت خوش شاهکار خلق کند که در اینصورت میتوان هنرمندبودنش را انکار کرد).14 پس (د) فیلمهایی که اثر هنری و دستاورد غیرتصادفی سازندگانشان هستند حتماً دستپرورده هنرمنداناند. و از آنجا که هنرمند سینمایی را در اینجا هنرمندی تعریف کردیم که محصول کارش فیلم است، این هنرمندان هنرمند سینماییاند. پس (ه) هنرمند سینمایی وجود دارد.
این نتیجهگیری پیش پاافتادهای نیست. بههرحال این چیزِ کماهمیتی نیست که (الف) درست است؛ ساختن فیلمی که اثر هنری باشد کار دشواری است. و (ب) اجتناب از ساختن فیلمی که زیاد ویژگیهای تصادفی نداشته باشد مستلزم مهارت فراوان، تفکر زیاد، و برنامهریزی است؛ و این هم تازه دستاورد فیلمسازان است، نه نظریهپردازان سینما. و (ج) متکی بر نکتهای ذهنی و ادراکی در مورد مفهوم هنرمند است؛ نکات ادراکی هم پیشپا افتاده نیستند (وگرنه تحلیل روشنگر از مفاهیم ممکن نمیشد). اما آشکار است که ادعای وجودی مینیمال اصلاً جاهطلبیهای مؤلفگرایی را برآورده نمیسازد. از وجود فیلمهایی که اثر هنری و دستاوردی غیرتصادفیاند اینطور ادراک میشود که هنرمندان سینمایی وجود دارند، اما از این فراتر نمیرود. حتی این ادعای ساده تروفو را که هنرمندانی سینمایی وجود دارند که کارشان از افزودن تصویر به متن فراتر میرود از ادعای مینیمال نمیتوان نتیجه گرفت.
بنا بر ادعای هرمنوتیکی مینیمال، تفسیر فیلم مستلزم درک کار سازنده آن است. این ادعا نتیجه این ادعای کلی است که برای تفسیر اثر هنری باید کار سازندهاش را درک کرد (این حکم را در جایی دیگر اثبات کردهام) و این نکته است که بعضی فیلمها اثر هنریاند.15 ادعای هرمنوتیکی مینیمال (1 ب) و (2 الف) را میپذیرد، و گزینههای ابعاد دیگر را تعییننشده باقی میگذارد. در ادعای مینیمال از نیتگرایی خبری نیست؛ جنبههای فراوانی از درک کار هنرمند هست که نمیتوان توضیحشان داد (گرچه خود توضیح و توجیه مبتنی بر نیت است که جای سؤال دارد)، مثل توصیف کنش به شیوههای مختلف، و اینطور نیست که تمام ویژگیهای کنش (یا فیلم) عمدی و انتخابشده باشند. بنابراین نظریات نیت مدارانه مؤلف حقیقی یا مؤلف تلویحی از ادعای مینیمال منتج نمیشوند.16 پس باز فقط قدمی کوچک برداشتیم.
بنا بر ادعای ارزشی مینیمال، فیلم خوب معمولاً دستاورد فیلمساز خوب است. این ادعا با استفاده از قید «معمولاً» امکان خلق تصادفی شاهکار و بهطور اعم فیلم خوبی را که دستاورد فیلمساز خوب نیست رد نمیکند، چون کیفیت چنین فیلمی تا حدی نتیجه عوامل تصادفی، مثل تعامل پیشبینی نشده میان یک گروه فیلمسازی بیاستعداد، است. فیلمسازان خوب کسانیاند که دستکم یک فیلم خوب غیرتصادفی ساختهاند.17 به این ترتیب فیلم خوب معمولاً دستاورد فیلمساز خوب است. این ادعا هم منطقی است، ولی نتیجه آن چندان به کار بسط و تشریح نظریه و نقد فیلم نمیآید. برای مثال، براساس آن نمیتوان ثابت کرد که سازنده فیلم چگونه ارزشی را که فیلمش دارد به آن بخشیده است (مثلاً، با ابراز عواطف و شخصیت خود یا با خلق ساختارهای پیچیده؟).
4 . دفاع از مؤلف واحد
همچنان که در بالا اشاره شد، نظریه غالب در مؤلفگرایی این است که بهطور کلی فیلم همیشه یک مؤلف دارد. دیدیم که معمای دوم اشکالی بهظاهر موجه بر این نظریه وارد میکند. آشکار است که فیلمهایی، مثل نور پروانه اثر استن براکیج، هم هستند که دستاورد یک نفرند، اما ظاهراً قرار است مؤلفگرایی عمدتاً در مورد فیلمهایی اِعمال شود که شاید بتوان آنها را فیلمهای جریان اصلی خواند ــ فیلمهایی که بیش از یک بازیگر دارند یا بازیگر و کارگردانشان یک نفر نیست. در این حالت نمیتوان عنصر همکاری و مشارکت را حاشا کرد.
اصرار و پافشاری برای پذیرش مؤلف چندگانه بسیار است. در واقع مدافعان مؤلف واحد گهگاه آنقدر نظریات خود را محدود میکنند و برای رفع سوءتفاهم در باره ماهیت مشارکتی تولید فیلم توضیح میدهند که کارشان به پذیرش اصولی میانجامد که با یکدیگر تضاد دارند. ساریس میپذیرد که در فیلم علاوه بر کارگردان افراد دیگری هم از خود مایه میگذارند و بر این باور است که «سینما حتی در بهترین شرایط نمیتواند هنری کاملاً فردی باشد»، اما بههرحال فکر میکند که «نهایتاً نظریه مؤلف بیشتر دیدگاه است تا نظریه، دیدگاهی شامل مجموعهای از ارزشها که تاریخ سینما را به خودزندگینامه کارگردان بدل میکند.»18 ویکتور پرکینز از عناصر مشارکتی دخیل در فیلم گزارشی مشروح و قانعکننده میدهد، اما در عینحال فکر میکند که کارگردان «مؤلف» فیلم (یعنی تنها مؤلف فیلم) است.19 بنابراین دو تن از برجستهترین مؤلفگرایان آمادهاند تا از مؤلفی واحد دفاع کنند، اما چنان حساسیتی به پیچیدگیها و ریزهکاریهای تولید فیلم دارند که فقط با قدری فشار میتوان موضع آنها را زیرمجموعه مؤلف چندگانه بهحساب آورد، گرچه برخی از طرفداران مؤلف چندگانه هم معتقدند که در فیلم ارزشمند کارگردان مؤلف غالب است. از آنجا که در اینجا هدفم نه پرداختن به جزئیات تفسیر متون، بلکه تعیین این است که آیا موضع مؤلفگرایانه درستی وجود دارد، با تکیه بر آثار این مؤلفگرایان مقبولیت ادعای مؤلف واحد را بررسی خواهم کرد.
معما یا معضل دوم ــ این که چهطور ممکن است عده زیادی در اثر هنری مشارکت داشته باشند و در عینحال فقط یک مؤلف وجود داشته باشد ــ برای ادعای مؤلف واحد مسأله ایجاد میکند. یک راه حل برای این مسأله این است که بگوییم مؤلف خالق متن فیلم است و دیگر هنرمندان فقط به عناصر غیرمتنی آن کمک میکنند (یعنی همان انتخاب گرایش ادبی هنرمند سینمایی در بُعد 3 ). اما در این راهحل فرض بر این است که میتوان فیلم را متنی ادبی و در نتیجه قواعد سینمایی را موجد زبانی خاص تلقی کرد که این نظر را باید مردود دانست.20 حتی اگر بتوان فیلم را متن تلقی کرد، عناصر این متن باید شامل چیزهایی مثل ظرایف بازیگری، فیلمبرداری، و موسیقی باشند که دستاورد هنرمندانی غیر از کارگردان است. بنابراین حتی اگر فیلم متن باشد، نمیتوان با این راهبرد ادعای دیگران مبنی بر همکاری در تألیف را رد کرد.
اما سه راهبرد دیگر برای مقابله با مسأله مشارکت در اختیار مدافعان مؤلف واحد هست که بیشتر مایه امیدواریاند.
![]() |
| آلفرد هیچکاک و جانت لی پشت صحنه روانی |
1. راهبرد تحدید: رابین وود در کتاب کلاسیک خود با عنوان فیلمهای هیچکاک در مورد مؤلفگراییاش به اجمال مینویسد که در کتاب فرض را بر این قرار داده که «فیلمهای مهم و چشمگیر هیچکاک اختصاصاً به خود او تعلق دارند».21 بنابراین به نظر وود نقش همکاران هیچکاک بر اهمیت هنری فیلمها بیتأثیر بوده و فقط به ویژگیهای غیرهنری آنها محدود میشده است. این نظریه را میتوان مشابه این ادعا دانست که همکار نقاش ممکن است چهارچوب بسازد و روی آن کرباس بکشد، ولی این ربطی به هنر خودِ نقاش که تابلو را خلق میکند ندارد. در نتیجه نقش مؤلف محدود میشود به ویژگیهای از لحاظ هنری مهم اثر، و از همینرو فقط یک هنرمند یعنی کارگردان وجود دارد. وولن و پرکینز هم همین نظر را بسط دادهاند. وولن میان ساختار فیلم که کارگردان ناظر بر آن است و «نویز» (سروصدا)ی تمایز قائل میشود که بازیگران و فیلمبرداران برای برجستهنشاندادن خود تولید میکنند؛ و پرکینز معتقد است که کارگردان میتواند به رغم مشارکت دیگران با نظارت بر مناسبات و ترکیباتی که ماهیت فیلم را میسازند فیلم را از آنِ خود کند.22
راهبرد تحدید در سادهترین شکل خود همان ابتدای کار از هم میپاشد: تقریباً تمامی وجوه فیلم به لحاظ هنری بالقوه مهماند، بنابراین همکاران کارگردان به زحمت میتوانند بر وجهی از آن نظارت داشته باشند. درست است که مسائلی چون محل دندانههای نوار سلولوئید ارزش هنری ندارند، اما آن چیزی که ما از فیلم میبینیم و میشنویم هدف توجه ما به آن است (هدف توجه ما به آن بهمثابه اثر هنری). و تقریباً تمام چیزهایی که ثبتشده روی سلولوئید و با استفاده از ابزار نمایش مناسب میبینیم و میشنویم در قضاوت ما از معنا و ارزش فیلم بالقوه حائز اهمیتاند. استثناهای معدود چون خَش روی کپی فیلم هم حاکی از آن نیستند که کار بازیگران، آهنگسازان، یا فیلمبرداران جدا از ویژگیهای هنری فیلم است. یک اشکال دیگر بر راهبرد تحدید وارد است که به نظر مهم میآید، چرا که در فیلم تمامشده وجهی نیست که بتوان آن را فقط به کار کارگردانی نسبت داد. کارگردان کسی است که کارگردانی و هدایت و بر کار دیگران نظارت میکند. به هنگام بررسی وجوه هنری فیلم ــ وجوه مربوط به بازیگری، تدوین، فیلمنامه، و غیره ــ در واقع در نتیجه کار دیگران دقیق میشویم، کارهایی که کارگردان بر آنها نظارت داشته و نمیتوانند فقط به او نسبت داده شوند. اگر او نویسنده و کارگردان باشد، فیلمنامه هم از آنِ اوست، اما فیلمنامه تنها یک جزء از شبکه ظریف فیلم است و بس. بهعلاوه در مورد فیلمهای جریان غالب کارگردان دستکم یک نقش اصلی را نمیتواند بر عهده داشته باشد، بنابراین همیشه وجهی هنری از فیلم هست که فقط دستاورد او به تنهایی نیست.
این موانع بر سر راه راهبرد ساده تحدید راه را بر پیچیدهترین موضع پرکینز هم میبندند. پرکینز با تمایزقائل شدن میان عناصر فیلم و مناسبات آنها استدلال میکند که سبک و معنای فیلم نتیجه این مناسباتاند که فیلم را فیلم میکنند. و از آنجا که کارگردان ناظر بر این مناسبات است همو بر قلمرو هنری فیلم حکم میراند. «او که مسئول مناسبات و ترکیبات است در واقع مسئولیت آن چیزی را دارد که فیلم را فیلم میکند.»23 اما موضع مؤلفگرایانه پرکینز با تمایزی که میان عناصر و مناسبات آنها قائل میشود پیش نمیرود. او با اینکه معیاری برای تمایز این دو به دست نمیدهد بر این عقیده است که کارگردان با نظارت بر روابط ترکیبی فیلم در واقع ناظر بر سبک و معنا و ارزش آن است. بنابراین میتوان گفت که او معتقد است هر وجهی از فیلم که به این مسائل مربوط باشد نه با عناصر آن، با روابط آنها سروکار دارد. بهاینترتیب آشکار میشود که تقریباً یکیک ویژگیهای فیلم را میتوان معلول مناسبات آنها دانست: داستان، صحنهپردازی، جزئیات بازیها، نورپردازی، فیلمبرداری، و غیره همگی میتوانند عوامل تعیینکننده مهمی در سبک و معنا و ارزش فیلم باشند. (ملاحظاتی مشابه دفاعیه پیتر وولن از مؤلفگرایی به واسطه تمایزقائلشدن میان «ساختار» و «نویز» را متزلزل میسازند، چرا که او ظاهراً در برداشت خود از ساختار فیلم آن را با هر وجهی از فیلم که موضوع نقد باشد برابر میگیرد.) بنابراین توسل به تمایز میان کیفیات هنری و غیرهنری فیلم نمیتواند ادعای مؤلف واحد را اثبات کند.24
2. راهبرد نظارت کافی: نقاشان غالباً دستیارانی داشتند که کارشان فقط کشیدن کرباس روی چارچوب و مخلوطکردن رنگها نبود، بلکه کشیدن برخی از جزئیات پسزمینه را هم بر عهده داشتند، با اینحال ما هنوز هم تابلوی تمامشده را اثر روبنس یا تینتورتو میدانیم. نویسندگان گهگاه از کمک ویراستار بهره بسیار میبرند، نه فقط در زمینه حذف شاخ و برگ اضافی و منسجمکردن ساختار اثر، بلکه همینطور به شکل پیشنهادهای مثبت در مورد راههایی نو برای بسط داستان (کمکهای مکسول پرکینز به تامس ولف در این زمینه مثالزدنی است). بنابراین هنرمند الزاماً نباید بر اثر نظارت و احاطه کامل داشته باشد، باید به نظارت کافی بسنده کرد. و نظارت کافی نهتنها در دادههای شخصی و بیواسطه هنرمند به اثر، بلکه در این نکته تجلی مییابد که او از استعدادهای دیگران هم بهره میگیرد و آنها را در اثر خود ادغام میکند.
پرکینز به راهبرد نظارت کافی متوسل شده است. او میپذیرد که کارگردان نمیتواند بر کل تولید فلیم احاطه کامل داشته باشد، اما استدلال میکند که کارگردان «اساساً مسئول تأثیر و کیفیت فیلم تمامشده است» و همین برای اینکه او را «مؤلف» فیلم قلمداد کنیم کافی است.25 در واقع کارگردان نه فقط به واسطه آنچه خود ابداع میکند، بلکه از طریق کارهایی که اجازه میدهد بازیگران و فیلمبرداران و دیگران بکنند هم قدرت و نظارت خود را بر فیلم اِعمال میکند: «کنش نهایی به اندازه جزئیاتی که خودش پیشنهاد میکند به کارگردان «تعلق» دارد.» برای مثال، هیچکاک بازیگرانی را انتخاب میکرد که با طرح و ساختار فیلمهایش بیشترین انطباق و هماهنگی را داشتند، بنابراین «میتوانست شخصیتهای قوی گرانت و استیوارت را در بافت فیلمهای خود بگنجاند».26
اما حال بیایید میزان نظارت و اختیاری را که پرکینز برای کارگردانان قائل میشود در ادبیات در نظر بگیریم. فرض کنیم کشف شود که گوستاو فلوبر کل مادام بوواری را ننوشته است، بلکه به چند نویسنده پول داده که هر یک بخشی را بنویسند، بعضی از نوشتههای آنها را رد کرده، مقداری را با ویرایشی که خود کرده پذیرفته، و سپس خود قطعاتی را به متن افزوده که نتیجه کار آنها را به هم پیوند دهد. در این حالت ما فلوبر را تنها مؤلف این رمان نخواهیم دانست. این کتاب کاری جمعی میشود که در آن نقش فلوبر (احتمالاً) از همه مهمتر است، اما بههرحال فعالیت هنری تمام شرکتکنندگان در این کار باید به رسمیت شناخته شود. بهعلاوه وقتی پرکینز میگوید کنش و فعالیت دیگران به کارگردان «تعلق» دارد منظور این نیست که او تنها مالک آنهاست. اگر استیوارت تصمیم بگیرد که جملاتش را طوری بگوید که شخصیتش در فیلم نوروتیک به نظر برسد، حتی اگر لازم باشد که هیچکاک این تفسیر او را تأیید کند، باز خود استیوارت کنشی هنری انجام داده است، گرچه هیچکاک هم با پذیرش این قرائت از نقش در واقع چنین کنشی دارد. این نکته هم که کارگردان میتواند هر بازیگری را که خود انتخاب میکند در فیلمش بهکار بگیرد او را به تنها مؤلف اثر بدل نمیکند. درست است که برخی از بازیگران تصویری سینمایی دارند که کارگردان میتواند از آن بهرهبرداری کند، اما آنها اشیاء بیجان با معنایی ثابت نیستند که کارگردان بتواند در فیلمش آنها را در کنار هم کولاژ کند. آنها بازیگرند و شکل دقیق بازیشان نمیتواند کاملاً تحت نظارت کارگردان باشد. بازیگران فیلم از جمله آفرینندگان آن هستند.
3. راهبرد مفهومی: دو راهبرد پیشین طبیعتاً مربوط است به مؤلفان بهعنوان افراد حقیقی. اما همانطور که پیشتر نیز اشاره شد، از آغاز دهه 1970 به اینسو مؤلف فیلم غالباً به مثابه مفهومی انتقادی مد نظر قرار گرفته است. این نظریه شباهت فراوانی به نظر بسیاری از نظریهپردازان ادبی و فیلسوفانی دارد که معتقدند مؤلف را باید از نویسنده متن جدا دانست؛ اولی فقط اصلی مفروض است که بر حسب آن میتوان اثر را تأویل و تفسیر کرد، و دومی فردی حقیقی که کلمات را به روی کاغذ میآورد. در ادبیات، این تمایز امتیازات بزرگی دارد. براساس آن میتوان گفت که پرسونای مؤلف آنطور که در اثرش نمایان میشود میتواند با شخصیت واقعی او تفاوت ریشهای داشته باشد، و بیآنکه مجبور باشیم بپذیریم نیات واقعی نویسنده تعیینکننده تفسیر دقیق و درست از اثر اوست، میتوانیم بگوییم که اثر فرآورده کنش تألیف است.27 اِعمال این تمایز در فیلم یک امتیاز دیگر هم دارد و آن اینکه تأییدی است بر اینکه مؤلف برساخته ممکن است نه دستاورد یک فرد حقیقی، که پیامد تلاشی گروهی باشد.28 بنابراین پذیرش همکاری چند نفر در فیلمسازی با این نظریه سازگاری دارد که فیلم یک مؤلف مفروض دارد. از اینرو این برداشت از مؤلف میتواند کمکی باشد به فرضیه مؤلف واحد.
ویلسون در تفسیر خود از فیلم نامههای زن ناشناس نشان میدهد که چهطور و چرا میتوان به فرض فیلمساز درونی یا نهفته متوسل شد. به نظر او، در این فیلم الگوهای محل و مسیر حرکت دوربین، طراحی صحنه، فیلمنامه، موسیقی، و بازیها طوری انتخاب شده است تا زاویه دیدی سمپاتیک اما عینی نسبت به اَعمال و شخصیت لیزا، قهرمان فیلم، ایجاد شود، و به مخاطب تصویری از وضعیت او داده شود که خودش هرگز به آن دست نمییابد. در پرتو مجموعه بزرگی از متغیرها که برای ارائه این تصویر از لیزا بهکار گرفته میشوند، میتوان به کارآیی و لزوم فیلمساز درونی پی برد: «غیرممکن است بتوان این حس را نادیده گرفت که مشاهدهگری زیرک و گهگاه طناز یا همان فیلمساز درونی مدام با بینشی خاص در حال مشاهده الگوهای وسیعتری است که لیزا ظاهراً توصیفشان میکند.»29
آیا راهبرد مفهومی میتواند فرضیه مؤلف واحد را نجات دهد؟ وقتی میتوانیم شخصیت مؤلف یا پرسونایی را تشخیص دهیم که ممکن است از شخصیت نویسنده واقعی جدا باشد، باید مؤلف مفهومی یا درونی را به رسمیت بشناسیم. آشکارا در فیلمهای هیچکاک یک پرسونای هیچکاکی هست. اما استیوارت و گرانت هم برای خود پرسونایی دارند ــ و همینطور برنارد هرمن و دیگر کسانی که در فیلمهای هیچکاک همکاری کرده و بازیگر هم نبودهاند. و این پرسوناها در فیلم نقش برجستهای دارند. بنابراین براساس معیار شخصیت هنری که در این راهبرد معرفی میشود باید بپذیریم که این فیلمها چند هنرمند یا مؤلف دارند.
میبینیم که مفهومگرایی را هم نمیتوان برای دفاع از فرضیه مؤلف واحد بهکار گرفت. اما شکی نیست که تحلیل ظریف ویلسون از فیلم نامههای زن ناشناس از جهت دیدن نشانههای استفاده زیرکانه از طراحی صحنه، فیلمنامه، موسیقی، بازیگری، و فیلمبرداری برای ارائه دیدگاهی سمپاتیک از لیزا کاملاً درست است. اما نشانههای تولید زیرکانه الزاماً نباید از آنِ یک نفر که به شکلی نهفته تولید فیلم را بر عهده دارد باشد. در واقع بهجای یک فیلمساز درونی واحد، گروهی از فیلمسازان در فیلم به منصه ظهور میرسند: بازیگران، فیلمنامهنویسان، کارگردان، آهنگساز، و غیره. به واسطه هماهنگکردن فعالیتهایشان برای رسیدن به هدفی واحد، هر یک از آنها با قهرمان نگونبخت فیلم همدردی میکنند. اما بهراحتی میتوان فیلمی را تصور کرد که در آن این هماهنگی وجود ندارد، یعنی بازیگر درونی با شخصیتی همدردی میکند که کارگردان درونی نسبت به او خصومت دارد. امکان بروز این تضادها بیانگر انسجام و مقبولیت این نظر است که گروهی درونی در فیلم وجود دارد؛ و فقط نظریه مؤلف چندگانه است که میتواند به درستی چنین مواردی از تضاد در فیلم را توضیح دهد، تضادی که به چند نمونه واقعی آن در ذیل اشاره شده است. فیلم متعارف و جریان غالب سینما نه یک هنرمند درونی، که چندین هنرمند را به منصه ظهور میرساند.30
5 . هستیشناسی و مؤلف چندگانه
برخی از دیگر راهبردها برای حل معضل دوم به نفع مؤلف واحد نیز شکست میخورند. از همینرو بهتر است بپذیریم که فیلمها چند مؤلف دارند، چرا که دیدیم بسیاری از افراد دخیل در فیلمسازی کمک هنری چشمگیری به فیلمها میکنند. ناکامماندن راهبردها به نفع مؤلف واحد تا اندازهای معلول اختلاف زیاد میان هستیشناسی سینما و ادبیات است.
![]() |
| اینگمار برگمان |
برای پرداختن به این مسأله میتوان نقش مؤلف به مثابه مفهوم در فیلم را با نقش آن در ادبیات مقایسه کرد. پرسونای تولستوی آنطور که در آنا کارنین ظاهر میشود با شخصیت همین مرد آنطور که در زندگی واقعیاش بوده تفاوت فراوان دارد؛ بنابراین بهتر است اولی را از دومی تمیز داد (گرچه چگونگی نقش این مفهوم انتقادی در درک ما از اثر مسأله دیگری است). تصور فردی با شخصیت مؤلف به مثابه مفهوم که رمان را مینویسد دشوار نیست. برخلاف ساختن فیلم، احاطه فراوان بر مجموعه وسیعی از مهارتها و کارکردها لازم نیست. بازیگران هم مانند شخصیتهای رمان نیستند؛ بنابراین برخلاف بحث مؤلف واحد در فیلم، اشاره به مؤلف واحد بهعنوان مفهوم انتقادی به قدرت عمل یا بیان آنها لطمهای نمیزند؛ دیگر آنکه تواناییهای مؤلف ادبی نباید چند برابر شود تا بتواند بر رفتار بازیگران نظارت داشته باشد. بنابراین تفاوتهایی بنیادی میان ادبیات و سینما هست، تفاوتهایی که باعث میشوند نتوان مانند ادبیات در سینما هم دنبال مؤلفی واحد گشت.
مسأله تمایز ادبیات و سینما از این جهت ارزش بررسی دقیق را دارد که یکی از اصول اولیه مؤلفگرایی این است که این دو هنر در ساختار شباهت فراوان به یکدیگر دارند. بهعلاوه در بسیاری از استدلالهای بالا از عنصر بازیگری برای حمله به فرضیه مؤلف واحد استفاده شد. اما مؤلفگرایان میتوانند اعتراض کنند که تئاتر هم متکی بر بازی چند بازیگر است و با اینحال کسی ادعای نمایشنامهنویس نسبت به تألیف را زیر سؤال نمیبرد. حال در مورد رابطه ادبیات و سینما چه میتوان گفت؟
رمان و شعر و نمایشنامه متونی (متن به معنای ماهیتی معنایی، نه صرفاً نشانهای فیزیکی) هستند که نویسنده تولید میکند، اما فیلم مجموعه تصاویر متحرک بههمراه صداست که با ضبط و ثبت مکانیکی بازیها همراه میشود.31 این تفاوت میان اثر ادبی و فیلم در شکل تشخص آنها هم بازتاب مییابد: آثار ادبی با متونشان (و همینطور با نویسنده و زمان نگارش آنها32 ) تشخص و برجستگی مییابند، اما این امر در مورد فیلمها صدق نمیکند، چرا که از متنی واحد فیلمهایی کاملاً متفاوت متولد میشود: مثلاً فیلم نوسفراتو ( 1922 ) و فیلم دیگری به همین نام که در سال 1978 ساخته شد براساس فیلمنامهای تقریباً یکسان ساخته شدهاند، اما تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند. فیلمها براساس فیلمنگاری (استوریبورد)هایشان هم تشخص نمییابند، چون در بسیاری از موارد نماها و بازیهایی بسیار متفاوت از فیلمنگاری در فیلم میبینیم. در واقع فیلمها براساس کل گستره کیفیات سمعی و بصریشان و با توجه به علت آنها تشخص و برجستگی مییابند.33 دیگر اینکه آثار ادبی به دلیل جایگاهشان بهعنوان متن میتوانند اجرا شوند (رمان و شعر قابل اجرایند، مثلاً در جلسات روخوانی که تا همین اواخر معمول بودند)، در حالی که فیلمها قابلیت اجرای دوباره را ندارند. (نمایش فیلم اجرای آن بهحساب نمیآید، چون مثلاً نمیتوان گفت که نمایش حاوی تفسیری غلط از اثر است.) اجرا (بازی) در فیلم حالتی درونی دارد: ثبت بازیها بخشی از آن چیزی است که از فیلم، فیلم میسازد.
تلویحات این امر برای تألیف فیلم آشکار است. در تئاتر، اجرای بازیگران نسبت به نمایشنامه حالت بیرونی دارد، در حالی که گفتیم در سینما (ثبت) اجراها نسبت به فیلم حالتی درونی دارد. بنابراین به رغم ماهیت مشارکتی اجرا در تئاتر، نمایشنامهنویس میتواند بر شخصیتهای اثرش نظارت کامل داشته باشد؛ اما برای مؤلف فیلم داشتن این میزان از نظارت بر شخصیتهای فیلم کاری بس دشوار است. اگر مؤلف را فردی حقیقی در نظر بگیریم، این فرد باید بازی تمام بازیگران و نقشهای آنها را بهطور کامل تعیین و تعریف کند، و پیشتر دیدیم که ادعای اینکه او قادر به انجام این کار است چهقدر دور از ذهن و نامحتمل است. و اگر مؤلف را مفهومی انتقادی قلمداد کنیم، او از قیدوبندهای تواناییهای انسان رها میشود. اما فکر اینکه او میتواند بر تمام بازیها و همینطور دیگر بخشهای تولید نظارت کامل داشته باشد مستلزم آن است که او و بازیگران را کاملاً متفاوت از انسانهای معمولی بدانیم. بنابراین بسیاری از اعتراضاتی که به مؤلف واحد هم بهعنوان فردی حقیقی و هم به مثابه مفهومی انتقادی وارد میشود از اختلاف هستیشناسانه و بنیادی ادبیات و سینما ریشه میگیرند.
6 . شکل پالوده نظریه مؤلف چندگانه
انواع مؤلفگرایی که پیشتر به آنها اشاره شد قابل حک و اصلاح و تقسیمبندی دوبارهاند. برای نشاندادن جذابیتهای نظریه مؤلف چندگانه، و مزایای آن نسبت به مؤلف واحد در ارتقای درک انتقادی ما از اثر، بهتر است ابتدا بهطور خلاصه آن را بسط دهیم و با دیگر اشکال مشارکتی هنر مقایسه کنیم.
در فعالیتهای هنری مشارکتی میتوان به دو بُعد یا تقسیمبندی اشاره کرد. اولین بُعد مربوط است به میزان تمرکز یا پراکندگی قدرت خلاقه در تعیین کیفیات هنری فیلم. در بعضی فیلمها فرد یا گروهی کوچک غالب است و به واسطه نقش سازمانی خود یا میزان حضور هنریاش قدرت را در دست دارد؛ و در بعضی فیلمها قدرت تصمیمگیری پراکندگی بیشتری دارد و تقریباً بهطور مساوی میان افراد تقسیم میشود. و بُعد دوم مربوط است به میزان توافق و هماهنگی افراد دخیل در مورد اهداف فیلم و نقش آنها در تولید آن. این افراد میتوانند کاملاً با یکدیگر موافق و یکرنگ باشند یا اصلاً به توافق نرسند. در مورد دوم ممکن است فیلمی کاملاً بیارزش تولید شود یا تضادهایی پیش بیاید که باعث ارتقای ارزش هنری فیلم شوند. همچنین ممکن است افراد دخیل در تولید کاملاً از توافق یا تضاد خود بیخبر باشند. گوناگونی و تنوعی که براساس این دو محور امکان ظهور دارد و کنش متقابل میان آنها میتواند به پیچیدگیهایی در درون فیلم بینجامد که با نظریه مؤلف واحد نمیتوان آنها را توجیه کرد.
![]() |
| وودی آلن و دایان کیتون در آنی هال |
نظریه مؤلف واحد در سینما وقتی امکان مییابد که یک فرد نظارت خلاقه غالب بر فیلم داشته باشد. پذیرفتنیترین کاندیداها برای این مورد نویسنده ـ کارگردانانی چون اینگمار برگمان، پرستون استرجس، کوئنتین تارانتینو، و وودی آلن هستند. دیگران، مثل تهیهکنندگان (دیوید سلزنیک) یا ستارگان (میوست)، هم گهگاه قدرت را در دست میگیرند ــ به همین دلیل است که هویت مؤلف فیلم همیشه در اردوی مؤلفگرایان محل بحث و جدلی بیپایان و بیفایده بوده است (به این جدلها در بُعد 4 اشاره شد). اما همانطور که دیدیم، این فرد حتی اگر وجود خارجی داشته باشد، نمیتواند تنها مؤلف فیلم باشد. فیلمهای بزرگی که استرجس در دهه 1940 در پارامونت ساخت با تکیه بر گروهی مشخص از بازیگران تولید میشد که او نقشها را با توجه به شخصیتشان برای خود آنها مینوشت و بازیهایشان در موفقیت فیلمهای استرجس نقش حیاتی داشت. برگمان و آلن هم به همین ترتیب بر گروهی معین از هنرمندان متکی بودند: سون نیکویست، مدیر فیلمبرداری برگمان، در شکل و ظاهر فیلمهای او نقشی انکارناپذیر دارد. در واقع برخی از ویژگیهای این فیلمها که غالباً به کارگردانان نسبت داده میشود بیشتر نتیجه کار افراد دیگر است. لحن کمیک فیلمهای آلن وقتی دایان کیتون جای خود را به میا فارو داد جدیتر و عادیتر شد، و این تغییر لحن تا اندازهای معلول مهارتهای آن دو در مقام بازیگر کمدی بود. وجود همین فیلمها که یک نفر در آنها غالب است نشان میدهد که چرا مفهوم مؤلف واحد به نظر عدهای زیاد پذیرفتنی آمده است.
در دیگر فیلمها قدرت هنری پراکندگی بیشتری دارد. موزیکالهای بزرگ کمپانی ام جی ام گواهی بر مهارتهای مجموعه بزرگی از هنرمنداناند که همگی نشان خاص خود را بر پرده نقرهای بهجا گذاشتهاند.34 حتی فیلمی چون بلیدرانر که در سال 1992 بهصورت «نسخه کارگردان» نمایش داده شد و نشان از ایدئولوژی مؤلف واحد دارد اثری کاملاً گروهی است. رمان فیلیپ ک. دیک؛ فیلمنامه دیوید وب پیپلز که اقتباسی آزاد از این رمان است (با تأکید بر بیهودگی انتقام، مضمونی که در فیلمنامهاش برای فیلم نابخشوده هم خودنمایی میکند)؛ دلمشغولی ریدلی اسکات کارگردان نسبت به افراد حاشیهنشین و ضعیف جامعه (که در فیلم تلما و لوئیز هم دیده میشود)؛ برداشت بصری و شگفتانگیز سید مید از مگالوپولیسی پوسیده و در حال فروپاشی که نیمی اقتباسی پستمدرن است و نیمی کابوسی زشت؛ موسیقی اثیری و فوتوریستیِ ونجلیس؛ و استیصال و نگرانی که در بازی هریسون فورد موج میزند ــ کار تمامی این هنرمندان و عدهای بیشتر در هم آمیخته تا اثری بزرگ و بهیادماندنی خلق شود.
میتوان گفت نظریه مؤلف چندگانه از دیدگاهی کلیتر به سینما ریشه گرفته است. بیشتر ادبیات الگوی غالب در درک فیلم بوده است. نظریه مؤلف به الهام از مقایسه فیلم با اثر هنری بهوجود آمد، گرچه به مقایسههایی ساختاری با نقاشی و کمپوزیسیون در موسیقی هم انجامید. پیوند سینما و ادبیات در نشانهشناسی فیلم هم بسیار مورد تأکید قرار گرفته که براساس آن فیلم متنی زبانشناختی یا نزدیک به آن تلقی میشود. اما به گمان من الگوی ادبی به بروز اشتباهاتی جدی در درک ما از فیلم منجر شده است، چرا که اگر فیلم به درستی رسانهای سمعی و بصری تلقی شود که در آن کیفیت دقیق تصاویر و اصوات وابسته به افراد خاصی است که آنها را تولید میکنند، در واقع به بنیان ویژگیهای هنری فیلم دست یافتهایم. فیلم نه متن، که مجموعه تصاویر متحرکی است که یاد گرفتهاند حرف بزنند. و همانطور که هنگام بررسی مسأله هستیشناسی دیدیم، تفاوتهای مهمی میان فیلم و اثر ادبی هست که حتی مسأله زبان فیلم را هم به چالش میطلبند.
7 . راه آینده
وقتی از فرضیههای مؤلفگرایی مینیمال در بخش 2 فراتر برویم، میبینیم که فیلمهای جریان غالب چند مؤلف دارند (یعنی گزینه 5 ب صحیح است). اهمیت بازیگران در فیلم را مد نظر قرار دادیم، و به اهمیت فیلمنامهنویسان و آن تهیهکنندگانی که دلمشغولی فیلمسازی را دارند نیز میتوان پرداخت. بنابراین دلیلی ندارد مشارکت بالقوه هنری کسانی را که در بُعد 4 مورد اشاره قرار گرفتند و همینطور عده بسیاری دیگر، چون مسئولان جلوههای ویژه، و شراکتشان در تألیف فیلم را انکار کنیم. میزان اهمیت کار هنری افراد دخیل در امر فیلمسازی از فیلمی به فیلم دیگر فرق میکند، و نظریه مؤلف چندگانه باید پذیرای این امکان باشد که افراد بسیاری با نقشهای گوناگون میتوانند در شکل هنری فیلم تأثیر داشته باشند. پیشتر اشاره کردم که مؤلف فیلم را نباید همچون مؤلف ادبیات فرض کرد، چرا که فیلم متن نیست ( بُعد 3 ). اینکه در اینجا هنوز او را «مؤلف» مینامم فقط به دلیل احترام به سنت است، نه این که اعتقاد داشته باشم زبان فیلم وجود دارد. با توجه به نظریه مؤلف چندگانه، دلیلی ندارد مؤلف حقیقی یا مفهومی را فاقد نقش در فیلمسازی بدانیم (بُعد 2 ).
مؤلفگرایی در سینما را نباید به روش برخی از ناقدان یکسره و بیملاحظه رد کرد، و از سوی دیگر هم نباید با آن ابهامی از آن دفاع کرد که برخی از طرفداران آن کردهاند. نظریههای مؤلفگرایانه سزاوار بررسی دقیقتر و جامعترند.
_____________________________________________
این مقاله ترجمهای است از کتاب :
Film Theory and Philosophy, Edited by Richard Allen and Murrary Smith, Oxford, 2000.
1. دیوید بردول و کریستین تامپسون، هنر فیلم: پیشگفتار، چاپ 4 (نیویورک: مک گرا هیل، 1993 ) ، 38.
2. فرانسوا تروفو، «یکی از گرایشهای سینمای فرانسه»، در بیل نیکولز، فیلمها و روشها، ج 1 (برکلی و لسآنجلس: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، 1976 ) .
3. برای مثال، وی. اف. پرکینز، فیلم به مثابه فیلم (هارموندز ورث: پنگوئن، 1972 ) ، مدافع مؤلفگرایی است، اما در عینحال فرمالیست هم هست و نقش نیت در معنا را انکار میکند ( ص 173 ) .
4. نک: اندرو ساریس، «یادداشتهایی بر نظریه مؤلف در سال 1962 »، در جرالد مست و مارشال کوئن، نظریه و نقد فیلم، چ 3 (نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1985 ) ؛ و اندرو ساریس، «بهسوی نظریه تاریخ سینما» در نیکولز، فیلمها و روشها.
5. پرکینز امکان بهوجودآمدن «شاهکار اتفاقی» را میپذیرد، بهمعنای فیلم شاهکاری که انسجام کلی آن معلول نظارت کارگردان نیست، اما میگوید نمونهای واقعی از آن سراغ ندارد: پرکینز، فیلم به مثابه فیلم، 185 .
6. به ترتیب نک: نظرات ساریس در باب «شخصیت معیّن کارگردان بهعنوان معیار ارزش» در «یادداشتهایی بر نظریه مؤلف در سال 1962 »، 537 و 8 ؛ و پیتر وولن، نشانهها و معنا در سینما، چ 3 . (بلومینگتون: انتشارات دانشگاه ایندیانا، 1972 ) ، 171 و 2 .
7. جفری نوول . اسمیت، «شش مؤلف در جستجوی جویندگان»، در جان کوگی، نظریههای مؤلف ( لندن: راتلج، 1981 ) ، 222 .
8. استیون هیث، «نظری در باره "ایده مؤلفگرایی"»، در کوگی، نظریههای مؤلف، 220 .
9. ساریس، «یادداشتهایی بر نظریه مؤلف در سال 1962 »، 529 .
10. همان؛ پرکینز، فیلم به مثابه فیلم، فصل 8 ؛ ریچارد کورلیس، «فیلمنامهنویس هالیوودی»، در مست و کوئن، نظریه و نقد فیلم؛ و تامس شاتز، نابغه نظام: فیلمسازی هالیوودی در عصر استودیوها (نیویورک: پنتیان، 1988)، مقدمه.
11. نک: دایر، ستارگان، در باره «الگوی صداها»ی فیلم، ص 175 و 6 .
12. استثنای این قاعده در بُعد 4 رخ میدهد، در جایی که اگر به مؤلف چندگانه اعتقاد داشته باشیم، بیش از یک قلم باید انتخاب شود.
13. با این گزینهها در واقع میتوان 180 فرضیه ارائه کرد، تا اندازهای به دلیل ترکیبات متفاوتی که در بُعد 4 برای مؤلف چندگانه میتوان انتخاب کرد.
14. این شاید ادعایی افراطی باشد. شاید هرکس باید چند اثر هنری غیراتفاقی خلق کند تا بتوان هنرمند فرضش کرد. اما این نکته بر بحث ما تأثیری ندارد، چون افراد زیادی هستند که چند فیلم تولید کردهاند که همگی اثر هنری بهشمار میروند.
15. نک: خودم، «تفسیر هنرها: نظریه چهلتکه»، نشریه زیباشناسی و نقد هنر، 4 : 51 ( 1993) ، 609-597 .
16. نک: گرگوری کاری، تصویر و ذهن: فیلم و فلسفه و علم شناخت (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 1995 ) ، فصل 8 ، در دفاع از نیتگرایی مؤلف درونی.
17. باید در نظر داشت که فیلمسازان خوب کسانیاند که چند فیلم خوب تولید کنند.
18. ساریس، «بهسوی نظریه تاریخ سینما»، 247 و 246 .
19. پرکینز، فیلم به مثابه فیلم، 181 .
20. برای استدلالهایی علیه نظریه زبان فیلم، نک: کاری، تصویر و ذهن، فصل 4 .
21. رابین وود، بازاندیشی در فیلمهای هیچکاک (لندن: فیبر اند فیبر، 1991 ) ، 5 .
22. وولن، نشانهها و معنا در سینما، 5-104 ؛ و پرکینز، فیلم به مثابه فیلم، 184 .
23. پرکینز، فیلم به مثابه فیلم، 184 .
24. به خاطر داشته باشید که خود پرکینز ممکن است به موءلف واحد باور نداشته باشد. من در اینجا فقط میخواهم ببینم آیا میتوان به وسیله استدلالهای او نظریه موءلف واحد را اثبات کرد.
25. همان، 179 و 181 .
26. همان، 2-181 .
27. نک: وین بوث، فن داستان، چ 2 (شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، 1983 ) ، 7-70 و 3-151 ، برای مفهوم موءلف درونی.
28. «"جان فورد" هم در کار همکارانی حضور دارد که با او برای کارگردان فیلم ساختند و هم در کار شخص کارگردان (جان فورد)»، نوول ـ اسمیت، «شش موءلف در جستجوی جویندگان»، 222 .
29. ویلسون، روایت در نور، 123 . اما در اینجا روشن نیست که آیا ویلسون باید از مشاهدهگر حرف بزند، چرا که این مشاهدهگر احتمالاً کسی است که بخشی از دنیای لیزا بهشمار میرود. مفهوم موءلف درونی اشاره به ماهیتی دارد که فکر میکنیم دنیای فیلم را خلق کرده است، و لزومی ندارد که او بخشی از این دنیا هم باشد.
30. پیزلی لیوینگستون در مقاله مهم خود با عنوان «موءلفگرایی سینمایی» چهار نوع فیلمسازی را برمیشمرد، و میگوید که در نوع اول موءلف وجود ندارد، نوع سوم موءلفی نسبی دارد، و نوع چهارم موءلفی واحد.
31. البته این نکته را نباید با این ادعا خلط کرد که فیلمها چیزی نیستند جز تئاتر فیلمشده: طرز فیلمبرداری بازیها بسیار مهم است، تصاویر معمولاً پس از فیلمبرداری به لحاظ فنی دستکاری فراوان میشوند، و آنچه در فیلم تمامشده میبینیم شامل بسیاری جزئیات غیر از بازی نیز هست، مثل جلوههای ویژه.
32. نک: جرالد لیوینستون، موسیقی و هنر و متافیزیک: مقالاتی در باب زیباشناسی فلسفی (ایتاکا، نیویورک: انتشارات دانشگاه کورنل، 1990 ) ، 106-63 .
33. در اینجا باید به منابع علّی تصاویر نیز اشاره کنیم، چرا که باید فیلمهایی را متمایز بشماریم که گرچه در تمام وجوه خود یکساناند توسط افراد مختلف در زمانهای مختلف ساخته شدهاند.
34. نک: مصاحبه با شرکتکنندگان در باله یک آمریکایی در پاریس در دانلد ناکس، کارخانه جادویی، که قطعهای از آن در مست و کوئن، نظریه و نقد فیلم، 92-572 ، به چاپ رسیده است.



