بدن های آسمانی: ستارگان سینما و جامعه
درآمـد
پرتره ایو آرنولد از جون کراوفورد، سه بُعد ستاره سینما بودن را درون یک تصویر جا میدهد. کراوفورد در این پرتره، در برابر دو آینه است، آینه بزرگی روی دیوار و آینه کوچکی که در دستش است. در آینه نخست، ما کرافورد را در کمال یافتهترین شکل خویش میبینیم؛ او به مجموعهای از اصلی ترین مشخصه های خویش تقلیل یافته است: فک قوی، دهان کشیده، ابروهای کمانی پُر و چشمان درشت. با استفاده از همین چند وجه مشخصه کوچک، یک کاریکاتوریست و یا یک مقلد زن حرفهای میتواند جون کراوفورد را برای ما به تصویر کشد. اما در عینحال، در آینه کوچک، قادر به دیدن بافت کرم پودر روی صورت، برق ماتیک و نقش مدادی هستیم که به ابروها کشیده شده است. بهاینترتیب بخشی از شیوههای ساختهشدن تصویر کوچکتر بر ما آشکار میشود.
ما در این عکس که به شیوهای هنرمندانه به تصویر کشیده شده است، دو بازتاب از چهره کراوفورد میبینیم. این که تصویر کوچک تر را با بالاترین وضوح و در مرکز عکس داریم، میتواند نشانگر این باشد که باید این تصویر را به عنوان کراوفورد «واقعی» در نظر بگیریم.
![]() |
| پرتره ایو آرنولد از جون کراوفورد |
ایو آرنولد به عکاسی شهرت دارد که می خواهد زنان را «همانگونه که واقعاً هستند» نشان دهد، نه آنگونه که مردان آنها را در خیال مجسم میکنند. این عکس در مجموعه عکس های آرنولد به نام زن رتوشنشده (1976) ظاهر میشود، عنوانی که گواهی بر هدف آرنولد است؛ این مجموعه را متنی همراهی میکند که به ما میگوید کراوفورد از آرنولد خواسته با گرفتن این مجموعهعکس ها از او، نشان دهد که ستارهبودن چه کار سختی است. سبک و مضمون عکس، و همچنین منش فکریمان، ما را تشویق میکند که تصویر کوچکتر را به عنوان تصویر واقعی در نظر بگیریم. روند ساختهشدن ظاهر یک شخص اغلب واقعی تر از خود ظاهر شخص در نظر گرفته میشود؛ ظاهر تنها یک توهم و چیزی سطحی است.
اما کراوفورد سومی هم در این عکس وجود دارد، تصویری در پس زمینه که وضوح کمتری نسبت به تصاویر درون دو آینه دارد. هر دو تصویر بزرگ و کوچک از چهره کراوفورد قاب گرفته شدهاند و به عکس تبدیل شدهاند. این حقیقت که دو آینه مختلف تصاویر متفاوتی را بازتاب میدهند، نشان از روابط پیچیده میان یک عکس و تأکید بر عکسبودن آن دارد. این مسأله با این واقعیت که هر دو آینه بازتابدهنده بازنمود یک چهره هستند تقویت میشود: آرایش و تزیین چهره. هر دو آینه نسخهای از نمای ظاهریِ پیکری محو و سایهسان را بازتاب میدهند که در برابرشان قرار دارد. آیا این کراوفورد سوم است که کراوفورد واقعی و مسبب واقعی این تصاویر است؟
این نمای پشتی از کراوفورد، بر قطعیت حضور او تأکید میکند و با این حال ما چیزی فراتر از دو تصویر جزئی او در آینه در اختیار نداریم. شاید این تصویر آینه کوچک تر است که بازتاب واقعی شخصیت حقیقی کراوفوردِ واقعی است، یا تنها میتوانیم بگوییم که شخصی واقعی درون این تصاویر است که ما هیچگاه نمیتوانیم او را بشناسیم؟ بهراستی جون کراوفورد واقعی کدام است؟
می توانیم مشاهده عکس آرنولد را به همین ترتیب ادامه دهیم و ذهنمان مدام میان سه سیمای کراوفورد به نوسان بپردازد؛ اما این تصاویر، هر سه، بههمراه هم هستند که پدیده جون کراوفورد را میسازند و در این میان، جستجوی جون کراوفورد «واقعی» است که مدام ما را از یک تصویر به تصویر دیگر میکشاند.
منطقاً هیچ تصویری از تصویر دیگر واقعی تر نیست. چگونگی ظاهر ما از چگونگی تولید این ظاهر توسط ما، و یا از «ما»یی که عمل تولید را انجام میدهد بههیچوجه واقعیت کمتری ندارد. ظواهر هم نوعی از واقعیت هستند، درست مانند تولیدکننده ظاهر و خود شخص. هرچند عموماً در فرهنگ ما تولیدکننده ظاهر و شخص (جنبه ای خاص از شخص که بعداًبه آن خواهم پرداخت) واقعی تر از ظاهر پنداشته میشوند. اما در مورد ستارگان، تنها مسأله ظواهر مطرح است ــ همه آن چیزی که در مورد آنها میدانیم آن چیزی است که در برابرمان میبینیم و میشنویم. با وجود این، کل ساختار رسانهای ستارگان ما را تشویق میکند که به مسأله «واقعیت»ها توجه کنیم ــ کراوفورد واقعی چگونه آدمی است؟ کدام زندگینامه، کدام شایعه دهانبهدهان، کدام لحظه در کدام فیلم بیش از همه به حقیقت او نزدیک است؟ پدیده ستارگان سینما، تمام این مسائل وجودی انسان معاصر را با مسأله «واقعیت» به هم می آمیزد.
در ادامه این مقاله از دو زاویه به این پدیده پیچیده نظر میکنیم: نخست، از منظر عناصر سازنده ستارگان، این که چگونه و از چه ساخته شدهاند؛ دوم، از منظر آن مفاهیمی از شخصیت و واقعیت اجتماعی که با ستارگان رابطه دارند. البته این ها زوایای مختلف پدیده ستارگان سینما نیستند، بلکه شیوههای متفاوتی برای نظرکردن به یک پدیده کلی بهشمار میروند. این که هر چیز چگونه در جامعه ساخته میشود و چگونه این عمل ساختهشدن سازماندهی و درک میشود، از تصور ما در باره آدم ها، عملکردشان و رابطهشان با عمل ساختهشدن جداییناپذیر است. شیوه پیچیده تولید و بازتولید جهان در جوامعی که از نظر تکنولوژیک توسعهیافته هستند، شامل شیوههای تجزیه خودمان به اشخاص حوزه عمومی و خصوصی، تولیدکننده و مصرفکننده و... و نیز شیوههایی که باعث میشود این جدایی و تجزیهها را بپذیریم و با آن کنار بیاییم نیز میشود. تمام مسأله ستارگان حول همین موضوع دور میزند، و به همین خاطر ستارگان یکی از مهم ترین ابزارهایی هستند که به ما کمک میکنند تا به تمام اینها معنایی دهیم. به همین خاطر است که ستارگان برای ما مهم هستند و به همین دلیل ارزش دارند تا در بارهشان بیندیشیم.
ستاره سازی
پدیده ستارگان شامل تمام آن چیزهایی میشود که در مورد ستارگان در دسترس عموم مردم قرار دارد. تصویر یک ستاره سینما تنها با فیلمهایش ساخته نمیشود، بلکه تبلیغات آن فیلمها، پوسترهای فیلم و ستاره، حضور در مجامع عمومی، بروشورها، و همچنین مصاحبهها، زندگینامه ها و پوشش رسانهای اعمال و زندگی «خصوصی» ستارگان نیز در ساختهشدن تصویر آنها نقش دارند. علاوه بر اینها، تصویر ستارگان شامل آن چیزهایی که مردم، به عنوان نقد یا اظهارنظر در بارهشان میگویند و مینویسند، استفاده از تصاویر آنها در زمینههایی چون تبلیغات، رمانها و ترانههای پاپ، و نهایتاً شیوهای است که طی آن بخشی از مکالمات روزمره به نام یک ستاره ضرب میخورد. تقلید ژان پل بلموندو از همفری بوگارت در فیلم از نفس افتاده(1) بخشی از تصویر بوگارت محسوب میشود، همانطور که وقتی کسی با لهجه اروپای میانه میگوید «میخوام تنها باشم»، تصویر گرتا گاربو را بازتولید میکند، گسترش میدهد و در آن دخل و تصرف میکند.(2)تصاویر ستارگان، همیشه عظیم و چندرسانهای و بینامتنی هستند. البته تمام این تجلیات لزوماً با هم برابر نیستند. فیلمهای یک ستاره سینما معمولاً مکان خاص و تثبیت شدهای در تصویر او دارند و من هم در تحلیلی که از پی خواهد آمد، توجه ویژهای نثار فیلم ها خواهم کرد. هرچند که خود این موضوع هم مسأله چندان سادهای نیست.
![]() |
| پل رابسون |
برای مثال در مورد پل رابسون(3)، میتوان با اطمینان گفت که نمایشها، صفحهها، کاستها و کنسرتهایش بدونشک تحسینشدهتر از فیلم هایش هستند ــ در واقع رابسون بیشتر به عنوان خواننده شهرت داشت، اما در عینحال بیشتر مردم او را در فیلم هایش میدیدند تا در نمایش ها و کنسرت هایش. بعدها، در دورهای که در اینجا به آن نخواهیم پرداخت، رابسون اهمیت مشابهی نیز به عنوان یک فعال سیاسی پیدا کرد. جودی گارلند(4) در اواخر دوران فعالیتش، بیشتر به عنوان یک ستاره موسیقی و سالنهای کنسرت و کاباره ها شهرت یافت، هرچند، آنچنانکه در بخش مربوط به گارلند نشان خواهم داد، این شهرت باعث میشد مردم با نگاه متفاوتی به فیلم های اولیه گارلند رجوع کنند. در مورد مرلین مونرو نیز میتوان گفت که امروزه او پیش از هر چیز چهرهای نمادین است، چرا که معنای نمادین او بسیار فراتر از آن چیزی است که در فیلم هایش میگذرد.
همانطور که این مثال ها نشان میدهند، نهتنها عناصر متفاوتی در ستارگان متفاوت، عنصر غالب تصویر او هستند، بلکه در دوران مختلف کاری این ستارگان نیز وزن این عناصر تغییر میکند. تصاویر ستارگان تاریخچه ای پشتسر خود دارند، تاریخچهای که پس از پایان زندگی ستاره نیز به تغییر و تحول ادامه میدهد. در فصولی که در پی میآید، تلاش کردهام تا بخشی از دلالتهای معنایی رابسون و مونرو را در زمانی که هنوز مشغول تولید آثار سینماییشان بودند بازتولید کنم؛ تلاش کردهام تا آنها را در ارتباط بیواسطه با شرایط آن دوران قرار دهم. رابسون و مونرو، همچنان مانند دوران زندگیشان، به عنوان نمادهای قومی و جنسی مطرح هستند، اما من میخواهم آنها را در ارتباط با شیوههای فهم و احساس مسائل قومی و جنسی بهترتیب در دهههای 1930 و 1950 قرار دهم، نه آنچنانکه امروز آنها در چارچوب این مسائل معنادار میشوند (هرچند که این نیز میتواند موضوع مطالعهای دیگر باشد). در اینجا بد نیست یادآوری کنم که وقتی از اهمیت نمادین جنسی و قومی مونرو و رابسون صحبت میکنم، منظورم اهمیت جنسی مونرو و اهمیت قومی رابسون نیست، چرا که رابسون همانقدر در رابطه با مسائل جنسی مهم است که مونرو در مسائل مربوط به قومیت. در مورد گارلند به کاری خلاف این دو دست زدهام ــ تلاش کردهام تا از منظری جهانی به او نظر کنم، از منظر خردهفرهنگ مردان همجنسباز سفیدپوست شهرنشین که در ارتباط با او پس از دوران اولیه درخشش سینماییاش، هنگامی که بیشتر به عنوان ستاره موسیقی، کاباره و تلویزیون (و سوژه جنجالها و رسواییهای مختلف) مطرح میشد، شکل گرفت. مطالعه رابسون، مونرو و گارلند که از پی میآید، مطالعهای جزئی و محدود است، نه آنچنانکه تمام تحلیلها لاجرم اینگونه هستند، بلکه از آنجایی که عمداً به جنبههایی خاص از تصویر این ستارگان، در دورههایی خاص و با توجه ویژهای به تولید و ثبت این تصویر در فیلمها محدود شده است.
تصاویر باید ساخته شوند. ستارگان توسط صنعت رسانه ها تولید میشوند. ستارگان سینما در درجه اول توسط هالیوود (و یا معادل هایش در کشورهای دیگر)، و در مرحله بعدی توسط دیگرمؤسسههایی که به طرق گوناگون با هالیوود در ارتباط هستند و هالیوود درجات نفوذ متفاوتی بر آنها دارد، تولید میشوند. هالیوود نهتنها فیلمهای ستارگانش را کنترل میکند، بلکه تبلیغات، پوسترها، مهمانی های پرزرق و برق، اطلاعرسانی و تا حد زیادی کلوبهای هواداران آنها را نیز تحت نظر خود دارد. ارتباط هالیوود با رسانههای دیگر به این معناست که اطلاعات منتشرشده در باره ستارگان در رسانهها، اینکه چه کسی با آنها مصاحبه کند و چه کلیپی از تلویزیون پخش شود نیز تا حد زیادی توسط هالیوود تعیین میشود. بهاینترتیب ممکن است روند ستارهسازی، روندی یکنواخت و یکطرفه بهنظر برسد. اما هالیوود، حتی درون مرزهای خودش، بسیار پیچیدهتر و متناقضتر از اینها است. اگرچه هالیوود همیشه افرادی کلیدی را در جایگاههای کنترلکننده داشته است (معمولاً رؤسای استودیوها و تهیه کنندههای بزرگ، و در عینحال بعضی کارگردان ها، ستارگان و چهرههای دیگر) و اگرچه تمام اینها در یک ایدئولوژی حرفهای کلی که حول مفهوم سرگرمی شکل میگیرد اشتراک داشتهاند، باز هم یکی از ویژگیهای هالیوود کشاکش ویرانگری است که میان بخشهای مختلف آن وجود دارد؛ بخشهایی که هر یک میخواهند به شیوه خود با مسائلشان روبهرو شوند. ویژگی دیگر هالیوود دادن آزادی عمل به افراد برای پیگیری و عملیکردن ایدههای خودشان است (شاید تنها به این سبب که ابداع و نوآوری، یکی از ابزاری است که صنایع سرمایهداری به کمک آنها خود را نوسازی میکنند). اگرچه همه در هالیوود درکی کلی از تصویر مونرو، رابسون و گارلند داشتند، باز هم قسمتهای مختلف و آدمهای مختلف این تصویر را به شیوههای مختلفی میفهمیدند و تحت تأثیر قرار میدادند. این سیستم پیچیده ساختهشدن تصاویر ستارگان، هنگامی که پای مؤسسهها و رسانههای دیگر بهمیان میآید از این هم پیچیدهتر میشود، چرا که میان این رسانهها و هالیوود علاوه بر همکاری و نفوذ دوسویه، نوعی رقابت نیز وجود دارد. اگرچه درونمایه کلی تصویر ستارگان از هالیوود و معمولاً از درون هالیوود سرچشمه میگیرد، با اینحال کل روند تصویرسازی ستارگان درون و بیرون هالیوود، جا را برای دگرگونیها، اعوجاجات و تناقضات باز نگه میدارد.
آنچه که مخاطبان از تمام اینها برداشت میکنند، خود بحث دیگری است ــ و همانطور که همیشه گفته ام، مخاطبان خود بخشی از عناصر سازنده تصویر ستارگان به شمار میروند. مخاطبان نمیتوانند از تصویر رسانهای ستارگان هر برداشتی که میخواهند بکنند، اما میتوانند از پیچیدگی تصویر استفاده کنند و آن معانی و احساسات، دگرگونیها، اعوجاجات و تناقضاتی را انتخاب کنند که مطابق میل و نیاز آنها است. علاوه بر اینها، وجود مؤسسههایی چون مجلات و کلوبهای هواداران، درآمد گیشه و تحقیقات مخاطبشناسی، به این معنا است که تصور مخاطب در باره تصویر ستارگان میتواند بر تولیدکنندگان رسانهای تصویر ستارگان تأثیر متقابل بگذارد. البته تأثیر متقابل رسانهها و مخاطبان بر یکدیگر بههیچوجه برابر نیست ــ مخاطبان بسیار پراکندهتر و ازهمگسیختهتر هستند و خودشان تصویر رسانهای متمرکز و در دسترسی تولید نمیکنند. آنچه، برای مثال، در قرائت فمینیستی از مونرو (یا جان وین) و قرائت همجنسبازان مرد از گارلند (یا مونتگمری کلیفت) به چشم میخورد، به مثابه کارشکنی این مخاطبان خاص در روند تولید تصویر رسانهای این ستارگان است.
ستارگان برای سود مالی ساخته میشوند. از نظر بازار، ستارگان بخشی از ابزار فروش فیلم ها محسوب میشوند. حضور یک ستاره در یک فیلم، حاکی از وجود چیزهایی خاص است که در صورت رفتن به سینما، شاهد آن خواهید بود. ستارگان هم عامل فروش روزنامهها و مجلات هستند و هم از آنها برای فروش لوازم آرایشی و بهداشتی، مدهای لباس، اتومبیل و تقریباً هر چیز دیگری استفاده میشود.
این کارکرد ستارگان در بازار، تنها بخشی از اهمیت اقتصادی آنها است. ستارگان همچنین مایملکی هستند که به اتکای نامشان، میتوان برای ساخت یک فیلم پول جمع کرد؛ آنها سرمایهای برای شخص (خود ستاره)، استودیو و کارگزارانی که آنها را کنترل میکنند به حساب میآیند؛ دستمزد آنها بخش عمده هزینههای تولید یک فیلم را تشکیل میدهد. فراتر از همه اینها، ستارگان بخشی از نیروی کاری هستند که فیلمهای سینمایی را به عنوان کالایی که میتواند در بازار برای کسب سود به فروش برسد، تولید میکنند.
ستارگان در روند تبدیل خود به کالا مشارکت دارند؛ آنها هم نیروی کار و هم کالایی هستند که نیروی کار تولید میکند. آنها خود را به تنهایی تولید نمیکنند. در روند تولید ستارگان، دو مرحله از نظر منطقی مجزا قابل تشخیص هستند.
![]() |
| مرلین مونرو |
نخست، شخص از جسم، خصوصیات روحی و مجموعهای از مهارت هایی تشکیل شده که باید به تصویر یک ستاره ارتقا یابند. عمل شکلدادن یک ستاره از ماده خام یک شخص، در مورد افراد مختلف، با توجه به خصوصیات و استعدادهای ذاتی بازیگران، با درجات مختلفی صورت میگیرد؛ آرایش صورت، آرایش مو، لباس، رژیم غذایی و بدنسازی میتوانند خصوصیات اولیه بدن بازیگر را تا حد زیادی تغییر دهند. خصوصیات شخصیتی و مهارت های آموختنی نیز به همین میزان قابل انعطاف هستند. خود ستاره، چهره آرا، آرایشگر مو، طراح لباس، متخصص تغذیه، مربی بدنسازی و اساتید بازیگری، رقص و غیره، مسئول روابط عمومی، عکاس پوسترها، نویسندگان ستون شایعات مطبوعات و... از جمله افرادی هستند که در انجامشدن این کار نقش دارند. بخشی از ساختهشدن تصویر ستارگان در فیلمهایی اتفاق میافتد که ستارگان در آن بازی میکنند و تمامی کارکنان فیلم ها نیز در این نقش دارند، اما فیلم ها را میتوان به عنوان مرحله دوم ساخته شدن تصویر ستارگان در نظر گرفت. در این حالت تصویر ستارگان، مانند ماشینآلات، مثالی از آن چیزی است که کارل مارکس «کار منجمد» مینامید، چیزی که بههمراه نیروی کار بیشتر (فیلم نامه، بازیگری، کارگردانی، مدیریت، فیلم برداری و تدوین) برای تولید یک کالای دیگر، یعنی فیلم، بهکار میرود.
این که خود ستاره تا چه میزان نقش تعیین کنندهای در ساخته شدن تصویر و فیلم هایش دارد، در هر مورد نسبت به مورد دیگر بسیار متفاوت است، و این خود مسألهای جالب توجه است. ستارگان مثالی از شیوه هایی هستند که آدم ها رابطه خود را با تولید در جوامع سرمایهداری تعریف میکنند. هر سه ستارهای که در ادامه بحث مورد بررسی قرار میگیرند، تا حدودی بر ضد فقدان استقلالی که خواهان آن بودند طغیان کردند ــ رابسون با دستکشیدن از بازی در فیلمهای سینمایی، مونرو با جنگیدن برای بهدستآوردن نقش ها و رفتار بهتر و گارلند با صحبت از تجربههایش در کمپانی متروگلدوینمیِر و با شیوهای که مشکلات اواخر دوران فعالیتش به نظام هالیوود نسبت داده شد.(5) هر یک از این جنگ ها و کشمکش ها، نقش مرکزی در تصویر ستاره دارند و هر یک نمایانگر یکی از شیوههایی هستند که فرد روابط خود را با تجارت و صنعت در جامعه معاصر درک میکند. در یک سطح، این شیوهها تجربیات غالبی از کار در نظامهای سرمایهداری را بهوجود میآورند ــ نهتنها این حس که فرد چرخدندهای در ماشین صنعت است، بلکه در واقع این حقیقت که کار یک فرد و آنچه تولید میشود، ارتباط چندانی به همدیگر ندارند ــ فرد کار میکند تا کالاهایی (یا سود مالی) تولید کند که یا اصلاً سهمی در آنها ندارد و یا سهمی ناچیز و مبهم دارد. این احساس رابسون، مونرو و گارلند که آنها مورد استفاده قرار گرفتهاند، اینکه تبدیل به چیزی شدهاند که نظارت چندانی روی آن ندارند، از دقت خاصی برخوردار است؛ چرا که کالایی که آنها تولید میکنند از درون و بیرون بدنها و خصوصیات روحی خود آنها شکل داده شده است.
البته ستارگان دیگر، داستانهای دیگری دارند. جون آلیسون در مصاحبه ها و زندگینامه خود با فرانسیس اسپاتز لیتون، به تمجید از امنیت شغلی مهیا شده توسط سیستم فیلم سازی استودیوها و سرمایههای بزرگ این استودیوها میپردازد، درست مانند فیلم هایش که نقش تمام و کمال کدبانوی خانهنشین و شادی را ایفا میکند که تنها وظیفه خود را حمایت از شوهرش در زندگی حرفهای او میداند، چه کار او تولید موسیقی باشد (مانند فیلم داستان گلن میلر(6)) و چه کسب سود مادی (مانند سوئیت مدیرعامل(7)). سازگاری خاصی میان تصویر سینمایی آلیسون به عنوان «کدبانوی شاد و راضی» و رضایت او از شرایط کاریاش و خوشایندیِ آسان گیری که در لحن مصاحبهها و زندگینامهاش وجود داشت به چشم میخورد. بهاینترتیب آلیسون نماینده امکان همبستگی و رابطه متقابل حوزههای مختلف زندگی محسوب میشود، نه ستیز و کشمکش میان تصویر سینمایی، تولیدکننده و خود شخص که مونرو، گارلند و رابسون نماینده آن هستند.
اما بسیاری از ستارگان مرد ــ کلارک گیبل، همفری بوگارت، پل نیومن، استیو مککوئین ــ خبر از روابط متفاوتی میدهند. در هر یک از این ستارگان، فعالیت های تفریحی عنصری اساسی ــ و شاید اصلی ترین عنصر ــ در ترسیم تصویرشان محسوب میشود؛ این ستارگان پیش از همه، به عنوان افرادی تعریف میشوند که مهم ترین مسألهشان، داشتن تفریحی ساده و غیرپیچیده است، و این مسأله از قرار معلوم به شیوهای تلویحی، به رویکرد آنها نسبت به کارشان نیز منتقل میشود. اما کار هم به همین میزان بیاهمیت است، کار تنها چیزی است که شما آن را انجام میدهید تا بعد از آن دست بکشید و به چوگان، قایقرانی و اتومبیلرانی بپردازید.
![]() |
| از راست: سیدنی پواتیه، باربارا استرایسند، پل نیومن، استیو مک کوئین |
به اینترتیب با رویکردی ابزاری نسبت به تولید روبهرو هستیم، نه رویکردی خصمانه که در مورد گارلند، رابسون و مونرو شاهد آن هستیم، و نه رویکرد سازگاری که در مورد آلیسون به چشم میخورد، و نه حتی رویکرد متعهدانهای که برای مثال، در فرد آستر، جون کراوفورد و یا باربارا استرایسند به چشم میخورد. این سه ستاره آخر، دارای درجه تعهد متفاوتی نسبت به کار هستند ــ آستر با توجهش به مهارتهای تکنیکی و داستانهایی که در مورد رویکرد کمالگرایانه او نسبت به جلسات تمرین وجود دارد (و تأثیراتش که در فیلم ها نیز مشهود هستند)؛ کراوفورد با جانکندن برای تمام جنبههای تصویرش و تجسمش به عنوان نماد اخلاقیات سخت کوشی در کار در بسیاری از فیلم هایش؛ استرایسند با نظارت بر فیلم ها و آهنگ هایش، نظارتی که حتی تا سطح فروشگاهها نیز ادامه مییافت و خبر از سبک نمایشی به شدت کنترل شده و جزئی او میداد. از دخل و تصرفهای خاص که بگذریم، ستارگان نمایشگر شیوههای مختلفی هستند که کار در جوامع سرمایهداری زندگی میشود. انتخاب من از مونرو، رابسون و گارلند از آن جهت متفاوت است که عنصر اعتراض نسبت به کار در شرایط سرمایهداری تنها در آنها به چشم میخورد و در آلیسون، گیبل، آستر، استرایسند و دیگران نشانی از این مسأله نمیبینیم.
اعتراض های رابسون، مونرو و گارلند اعتراضاتی شخصی هستند. رابسون و مونرو میتوانند به ترتیب مظهر اعتراض به شرایط سیاهان و زنان قلمداد شوند، و به درستی نیز همین کارکرد را پیدا کردهاند. اما اینها همچنان نمونههایی فردی باقی ماندهاند، شاید به این سبب که نظام ستارهسازی به تبلیغ ستارگان به مثابه فرد میپردازد. اعتراض نسبت به فقدان کنترل نسبت به نتیجه کار فرد، میتواند در چارچوب منطقی فردگرایی باقی بماند. اعتراض رابسون، مونرو و گارلند، اعتراض های افراد علیه سازمان هایی هستند که ارزشی برای افراد قائل نیستند؛ اینها اعتراضاتی بر نظام های سرمایهداری هستند که فردیت آنها را به رسمیت نمیشناسد، اعتراضی که پژواکی ژرف در میان ایدئولوژیهای سرمایهداری کارآفرین دارد. آنها به عنوان یک فرد و از منظر مفهوم موفقیت سخن میگویند، نه به عنوان افرادی که جزئی از سازمان های جمعی کار و تولید هستند. (تنها رابسون در آثار تئاتری خود، و در نقش نمادینش به عنوان یک فعال سیاسی در سالهای بعد، به این سمت حرکت کرد.)
تصویر یک ستاره، هم از آن چیزی که ما «تصویر» او میخوانیم و از نقشهای سینمایی و حضور کنترل شدهاش در مجامع عمومی ساخته شده است، هم از تصاویر سازنده آن «تصویر»، هم از شخص واقعی که محل و موضوع این تصویر است. هر یک از این عناصر پیچیده و متناقض هستند، و ستاره تمامی اینها به همراه هم است. بیشتر آن چیزی که ستارگان را به موجوداتی جالب تبدیل میکند شیوهای است که جنبههای مختلف زندگی در جامعه معاصر را به هم مرتبط میکند (که من به یکی از آنها، یعنی ماهیت کار در جامعه سرمایهداری، اشاراتی کردم). در فصولی که از پی میآید، به بررسی شیوه هایی میپردازم که سه ستاره خاص با سه جنبه مختلف از حیات اجتماعی ــ جنسیت، قومیت، هویت جنسی ــ رابطه برقرار میکنند. با وجود محدود کردن دامنه این مطالعه تا به این میزان، باز هم پیچیدگیهایی سر راه ما وجود دارد، چرا که میخواهم بخشی از چندگانگی معنایی قرائت این ستارگان در این زمینههای خاص را حفظ کنم. اما در اینجا، میخواهم خطر تعمیم های جامع تری را بپذیرم: کار، جنسیت، قومیت و هویت جنسی خود به مفاهیم کلیتری در اجتماع در باره چیستی یک فرد بستگی دارند، و ستارگان خود یکی از مراجع اصلی تعریف این مفاهیم هستند.
ستارگان زنده
ستارگان بیانگر چیستی نوع بشر در جامعه معاصر هستند؛ این بدانمعنا است که ستارگان مفاهیم خاصی را که ما از شخص و «فرد» در ذهن داریم شکل میدهند. آنها این کار را به شیوههای گوناگون و پیچیدهای انجام میدهند. آنها تصدیق گران بیچون و چرای فردگرایی نیستند، بلکه برعکس، آنها همزمان بیانگر امیدها و دشواریهایی هستند که فردیت برای تمام کسانی به ارمغان میآورد که آن را در زندگی خود به کار بستهاند.
اندیشیدن به انسان به مثابه «فرد»، اندیشیدن به نوع بشر، شامل خود شخص، به مثابه کلّیتی مجزا و منسجم است. فرد به عنوان موجودی مجزا در نظر گرفته میشود، چنانکه وجودش جدا از هر چیز دیگری در نظر گرفته میشود ــ فرد تنها حاصل جمع نقش ها و اعمال اجتماعی خود نیست؛ او ممکن است تنها از خلال این اعمال و نقشها درک شود؛ حتی ممکن است به نظر بیاید که به وسیله همینها شکل پیدا میکند. اما در این مفهوم از شخص، هستهای تقلیلناپذیر از وجود، کلیتی که از خلال نقشها و اعمال درک میشود و نیروهای اجتماعی بر آن وارد میشوند، وجود دارد. این هسته تقلیلناپذیر و منسجم، شامل خصوصیات یگانه و منحصربه فردی دانسته میشود که در طول زندگی فرد پایدار میماند و به کنشها و واکنشهای او معنا میبخشد. هرقدر که رفتار و شرایط شخص تغییر کند، شخص در «درون» خود هنوز همان فرد همیشگی است؛ حتی اگر «درون» او هم دچار تغییر شود، این امر از خلال تکاملی صورت گرفته که بر واقعیت بنیادین هسته تقلیلناپذیر که او را به فردی یگانه تبدیل میکند بیتأثیر است.
جهان اجتماعی در این مفهوم، در خوشبینانه ترین حالت خود، به عنوان چیزی در نظر گرفته میشود که از فرد سرچشمه میگیرد، و هر فرد «سازنده» زندگی خود دانسته میشود. با این حال باور به این امر جزو ملزومات این مفهوم از فردیت نیست. آنچه اهمیت دارد ایده کیفیتی مجزا و منسجم است که «درون» خودآگاهی شخص قرار دارد و با واژگان گوناگونی چون «نفس»، «روح»، «سوژه» و... از آن یاد میشود. این مفهوم در نقطه مقابل «جامعه» قرار دارد، چیزی که منطقاً مجزا، و در خیلی از موارد مغایر از افرادی که آن را تشکیل میدهند شناخته میشود. اگر در ایدههای مربوط به «فردگرایی پیروزمند»، افراد تعیینکنندگان چیستی جامعه هستند، در ایدههای «بیگانگی» افراد به مثابه موجوداتی در نظر گرفته میشوند که ناشناختگی جامعه آنها را جدامانده، درمانده و مغلوب به حال خود رها میکند. هر دوی این منظرها، فرد را مثابه کلیتی مجزا، تقلیلناپذیر و یگانه فرض میکنند.
چندان اشتباه نیست اگر بگوییم هیچ دورهای نیست که این مفهوم از فردگرایی، توسط کل جامعه و بی هیچ مشکل خاصی، مورد قبول قرار گرفته باشد. مفهوم فرد همیشه با شدیدترین تردیدها در مورد قابل دفاعبودن آن همراه بوده است. برای مثال، فلسفه عصر روشنگری معمولاً به عنوان یکی از خوشبینانه ترین و درخشان ترین مصدقان فردگرایی شناخته میشود؛ با این حال دو نمونه از برجستهترین آثار این دوره، رسالهای در باره درک بشری اثر هیوم و برادرزاده رامئو نوشته دیدرو، اساساً هرگونه باور بیچون و چرا به وجود فردیتی منسجم، پایدار و درونی را فرو میریزند؛ هیوم با این ادعا که تمام آن چیزی که ما به عنوان خود میشناسیم مجموعهای از احساسات و تجربیاتی است که لزوماً از هیچ همبستگی و یا ارتباطی برخوردار نیست، و دیدرو با تمرکز بر شخصیت پرشور، تئاتری و ازهمگسیخته برادرزاده رامئو، که بسیار «واقعیتر» از دیدرو، نفس راوی که به گونهای ملالآور منسجم باقی مانده است، جلوه میکند.
اگرچه مدهای رایج تفکر از عصر رنسانس به بعد، از تعمقات فلسفی گرفته تا عقل سلیم روزمره، بر مفهوم فرد پافشاری کردهاند، اما ایدههایی به همین اندازه مستحکم نیز وجود داشته اند که بر چیزی مخالف این تأکید کردهاند و اعتمادبهنفس ما را در مورد مفهوم فردیت هدف گرفتهاند: مارکسیسم با پافشاریاش بر این که حیات اجتماعی خودآگاهی ما را شکل میدهد و نه برعکس، و در نسخه اقتصادیاش، این که نیروهای اقتصادی موتور محرک رویدادهای تاریخی هستند؛ روانکاوی با تقسیمکردن آگاهی ما به قطعاتی مجزا و متناقض؛ رفتارباوری با این نظریه که بشر فراتر از خودآگاهی، در کنترل محرکات غریزی است؛ و بالأخره زبانشناسی و مدلهای ارتباطی که در آنها این ما نیستیم که با زبان سخن میگوییم، بلکه زبان است که ما را سخن میگوید. تحولات بزرگ اجتماعی و سیاسی معمولاً با توجه به میزان تهدیدی درک شدهاند که برای مفهوم فرد به وجود آوردهاند: انقلاب صنعتی کل جامعه را به سمتی پیش میبرد که در نهایت آدم ها تنها چرخدندهای در یک ماشین باشند؛
با وجود این، ایده فرد همچنان موتور محرک اصلی فرهنگ ما باقی مانده است. سرمایه داری خود را براساس آزادی (استقلال) هرکس برای پول درآوردن، فروختن نیروی کارش آنگونه که میخواهد، آزادی بیان و عقیده و رساندن این عقاید به گوش دیگران (بدون توجه به ثروت یا موقعیت اجتماعی) توجیه میکند. آزادی جامعه با مورد خطاب قراردادن ما به عنوان فرد تضمین میشود، فرد به عنوان مصرفکننده (و آزادی انتخاب برای خرید یا تماشاکردن آنچه میخواهیم)، به عنوان سوژه قانون (آزاد و مسئول در برابر قانون) و به عنوان سوژه سیاسی (که قادر است تصمیم بگیرد چه کسی جامعه را اداره کند). بهاینترتیب و به رغم این که مفهوم فرد از همهطرف مورد هجوم و تاخت و تاز قرار میگیرد، داستانی ضروری برای بازتولید آن نوع جامعهای است که ما در آن زندگی می کنیم.
![]() |
| الیزابت تیلور |
ستارگان ایده های مربوط به «شخصیت» را تا حد زیادی با مفهوم فردیت به هم می آمیزند، اما در عین حال نشانههایی از شک ها و دشواری های موجود در آن را نیز بروز میدهند. بخشی از این مسأله، به این واقعیت برمیگردد که ستارگان تنها تصویری روی پرده سینما نیستند، بله اشخاصی از پوست و گوشت هستند که برای بیان فردیت خود، محتاج کار هستند. مجموعه عکس های یکی از ستارگانی که تصویرش در دوره های کاری مختلف دچار تغییر شده ــ مثلاً الیزابت تیلر ــ میتواند برای قطعه قطعهکردن او، برای نشاندادن او به مثابه مجموعه چهرههایی جدا و بدون ارتباط به کار رود؛ اما در عمل این مجموعه عکس ها مؤیدی بر این مسأله خواهند بود که در زیر تمامی این چهرههای متفاوت، هستهای تقلیل ناپذیر وجود دارد که باعث میشود تمامی این تصاویر، به شخص یکسانی به نام الیزابت تیلر تعلق داشته باشند. بهرغم پیچیدگی نقش ها، گونههای اجتماعی، رویکردها و ارزش هایی که هر یک از این چهرهها ایجاب میکنند، شخصی با یک پوست و گوشت تجسمبخش تمامی آنها است. ما میدانیم که شخصی به نام الیزابت تیلر جدای از تمامی این چهرهها وجود دارد و همین کافی است تا نوعی پیوستگی و انسجام در پشت تمامی این چهره ها ببینیم.
تنها همین که بدانیم چنین شخصی وجود دارد کافی است، اما اغلب درک درونی ما از آن یک نفر بسیار روشن تر و مهم تر از تمامی نقش ها و چهرههایی است که او به خود میگیرد. مردم اغلب میگویند که ارزش چندانی برای فلان ستاره قائل نیستند، چرا که او همیشه یکجور است. در این معنا، مشکل این است که مثلاً، گری کوپر و دوریس دی همیشه همان گری کوپر و دوریس دی هستند. اما اگر شما کوپر و دی را دوست داشته باشید، دقیقاً به این خاطر برایشان ارزش قائل هستید که آنها همیشه «خودشان» هستند؛ این ستارگان هرقدر هم که در نقشهای متفاوت بازی کنند، گواهی بر پیوستگی وجود خود هستند.
این پیوستگی و انسجام درونی، تبدیل به آن چیزی میشود که ستاره «واقعاً هست». بخش اعظم ساخته شدن تصویر ستارگان با تشویق ما برای اختیار چنین طرز تفکری صورت میگیرد. لحظات کلیـدی فیلم های سینمایی کلـوزآپ ها هستند، صحنههایی جدا از کنش و واکنش های صحنه که آن را نه دیگر شخصیت های فیلم، بلکه فقط ما میبینیم؛ کلوزآپها برای ما چهره ستاره را قاب میگیرند، پنجرهای صمیمی و روشن به روح. تمام تلاش بیوگرافی های ستارگان صرف این میشود که ستارگان را آنچنان که واقعاً هستند به ما نشان دهند. جملات تبلیغاتی که بر پشت کتاب نقش میبندد، مقدمه و هر صفحه از کتاب نوید میدهند که ما را «به پشت صحنه»، «پشت ظواهر» و «فراتر از تصویر» ستاره میبرند، جایی که حقیقت در آن جای دارد. علاوه بر این، صداقت و اصالت دو ارزشی هستند که به شدت در مورد ستارگان تبلیغ میشوند، چرا که این ارزش ها به ترتیب تضمین میکنند که ستاره واقعاً به آن چیزهایی که میگوید اعتقاد دارد، و واقعاً همان چیزی است که در ظاهر نشان میدهد. چه در کلوزآپ های ساکن ستاره باشد، چه در پردهبرداری بیرحمانه زندگینامه نویسان و یا در صداقت و اصالت تردیدناپذیر ستاره، ما واقعیتی مصون، یعنی واقعیت زندگی خصوصی ستاره را به مثابه ریسمانی برای چنگزدن در اختیار داریم.
نفس خصوصی ستاره با استفاده از تقابل هایی که از جدایی فضاهای عمومی و خصوصی جامعه به وجود میآید، بیشتر در معرض نمایش قرار میگیرد؛ امری که به نوبه خود به ایده جدایی فرد و جامعه برمیگردد:
خصوصی عمومی
فرد جامعه
صداقت ریا
روستا شهر
شهر کوچک شهر بزرگ
محلی شهری
اجتماع توده
فیزیکی ذهنی
جسم مغز
طبیعی مصنوعی
رابطه جنسی رابطه اجتماعی
نژادی قومی
هنگامی که ستارگان کارکردی بر مبنای تأکید بر هسته تقلیل ناپذیر واقعیتِ درونیِ فردیشان دارند، اغلب با یکی از ارزشهای ستون دست راست سروکار دارند. ستارگانی مانند کلارک گیبل، گری کوپر، جان وین، پل نیومن، رابرت ردفورد، استیو مککوئین و جیمز کان، تصویر خود به مثابه قهرمانی بزن بهادر و مردِ عمل را یا از طریق بازی در فیلمهای وسترن، ژانری که بیش از همه با طبیعت و شهرهای کوچک سروکار دارد که مرکز رفتارهای انسانیِ اصیل تلقی میشود، و یا از طریق بازی در سکانسهای اکشن فیلمهای جنگی، تعقیب و گریزی و ماجرایی کسب کردهاند که انسان را مستقیماً و جسماً در برابر نیروهای مادی قرار میدهد.
![]() |
| کلیینت ایستوود |
جالب است که در نمونههای متأخر اینگونه ستارگان ــ کلینت ایستوود و هریسون فورد ــ تمایل برای دادن رنگ و بویی هجوآلود به فیلم (فیلمهای میمونی(8) ایستوود و ایندیانا جونزهای فورد)، و یا بخشیدن کیفیتی غریب، سخت و متروک به فیلم (ایستوود در جو کید و فورد در بلید رانر) به چشم میخورد؛ گویی در عصر ریزتراشهها (microchip)و رشد سریع حضور زنان (در آمریکا) در شغلهایی که بهطور سنتی به مردان تعلق دارند، اعتقاد به ارزشهای فیزیکی مردانه به گونهای جدی و بیمسأله ممکن نیست.
اما نفس خصوصی ستاره همیشه به مثابه نفسی نیک، سالم و مثبت نمایش داده نمیشود. سنت جایگزینی برای نمایش واقعیت درونی مردان، بهویژه، وجود دارد که قدمت آن دستکم به آغاز جنبش رمانتیسیسم بازمیگردد. در اینجا نیروی تاریک و سرکش طبیعت به استعارهای از نفس درونی مرد تبدیل میشود: رودُلف والنتینو در فیلم پسر اغواگر و لارنس الیویر جوان در نقش هیتکلیف در فیلم بلندیهای بادگیر و در نقش ماکسیم دووینتر در فیلم ربهکا. در دهههای 1940 و 1950 محبوبیت روانکاوی مناسبات و واژگان جدیدی به تقابل خصوصی ـ عمومی اضافه کردند:
خصوصی عمومی
ناخودآگاه خودآگاه
نهاد(Id) خود(ego)
و حالا با مطرحشدن لاکان در نظریههای روانکاوی:
خیالی نمادین
اینها نقش مهمی بهویژه در پیشرفت های آتی ستارگان مرد داشتند، جایی که ستارگانی چون مونتگمری کلیفت، جیمز دین، مارلون براندو، آنتونی پرکینز، جک نیکلسون و ریچارد گِر ابعادی ادیپی، جنسی ـ روانی، پارانویایی و... بر مقام رمانتیک مردانِ نگران، درونگرا و بدخلق اما آسیبپذیر اضافه کردند. ستارگان مرد سیاهپوست متأخر مانند جیم براون، ریچارد راندتری و بیلی دی ویلیامز از آن جهت جالباند که جوش و خروش لگامگسیخته ولی جذابشان، به سنت رمانتیک «مردان خطرناک» نزدیکتر است؛ در عینحال این ستارگان کلیشه قدیمی مردان سیاه به عنوان افرادی بیرحم و بیعاطفه را احیا میکنند. تنها در اینجا این خصوصیات بهجای این که عامل ترس و وحشت باشند، عامل جذابیت هستند. این ستارگان همچنین به کلی از پروژه روانکاوی برای منطقی کردن، نظاممند کردن و نام دادن به حیات احساسات و عواطف برکنار ماندهاند. تمامی این ستارگان مرد، نسخههای اندک متفاوتی از نفسِ درونیِ مردانهای منفی، خطرناک، رواننژند و خشن ارائه میدهند، اما همیشه این خصوصیات به عنوان واقعیت یک مرد و آنچه او واقعاً هست وانمود میشود.
ستارگانی که در ادامه این بحث مورد بررسی قرار میگیرند، پیوند مستحکمی با ستون دست راست، یعنی ستون «خصوصی» دارند. درک مونرو به تمامی از طریق جنسیت او صورت میگرفت ــ تجسمبخشی او به ایدههای جاری در مورد جنسیت بود که باعث میشد او واقعی، زنده و پرشور به نظر برسد. رابسون بیش از همه از طریق هویت نژادی خود و تلاش برای دیدن و به ویژه شنیدن او به مثابه ذات قوم سیاهان درک میشد. هر دوی این ستارگان مصرّانه از خلال بدنهاشان نمایش داده میشدند ــ بدن مونرو مظهر گرایشهای جنسی بود و بدن رابسون گل سرسبد نژاد سیاه.
![]() |
| جودی گارلند |
گارلند نیز به ستون دست راست تعلق دارد؛ در اوایل دوران کاریاش این ارتباط از راه نقش های او به عنوان دختری روستایی یا متعلق به شهری کوچک بهوجود میآمد، و بعدها از راه شیوهای که بدن او به نشانهای از مشکلات او و گردن کشی او در برابر این مشکلات بدل شد. تمام توضیحاتی که در مورد گارلند در اواخر دوران کاریاش صورت میگرفت با توصیف وضعیت جسمانی او و آنچه مواد مخدر، مشروب، کار و وضعیت روحی او بر سر این بدن آورده آغاز میشد، بدنی که با این حال هنوز سرزنده و شاداب به نظر میرسید. مونرو، رابسون و گارلند نهتنها ستارگانی هستند که از لحاظ شخصیتی اصیل شناخته میشوند، بلکه در عینحال نمایانگر اصالت بدن آدمی هستند که سنگ محک نهایی اصالت محسوب میشود. ستارگان نهتنها حاکی از سرمایهگذاری جامعه ما در دایره زندگی خصوصی به مثابه امر واقعی هستند، بلکه به ما میگویند که چگونه زندگی خصوصی به عنوان احیاکننده «عطیه» طبیعی زندگی انسان، یعنی بدنش، درک میشود. با اینحال، آنچه تا اینجا به آن دست یافتهایم راه درازی تا طبیعیبودن به گونهای صریح و سرراست در پیش دارد. خود مفاهیم جنسیت و نژاد که ظاهراً ریشه در بدن دارند، ایدههای تاریخی و فرهنگی مشخصی در مورد بدن هستند و همین ایدهها هستند که برای مونرو و رابسون بهویژه، سهم بیشتری از اصالت قائل میشوند.
آنچه در اغلب مثال هایی که تا اینجا آورده شد محل مناقشه است، میزان و شیوهای است که میتوان ستاره را به راستی در هستهای درونی، خصوصی و ذاتی جای داد. بهاینترتیب است که پدیده ستارگان، ایدئولوژی اصلی شخص در جامعه معاصر را بازتولید میکنند. اما پدیده ستارگان، به ناچار به افراد در عرصه عمومی نیز میپردازد. از هرچه بگذریم، ستارگان همیشه افرادی در عرصه عمومی هستند. اگر جادوی بسیاری از ستارگان این است که حتی در عرصه عمومی نیز خودهای خصوصیشان را حفظ میکنند، باز هم این مسأله با در عرصه عمومیبودن و شیوهای که نفس عمومی پیوسته در عرصه عمومی تولید و بازسازی میشود سروکار دارد. ستارگانی که بر این مسأله تأکید دارند، اغلب دارای «رفتاری تصنعی» شناخته میشوند که در مجموع واژه درستی است، چرا که این ستارگان مسائل مربوط به زندگی عمومی را به سطح رفتارهای خود میکشانند. هنگامی که این ستارگان مؤید رفتارهای اجتماعی و زندگی عمومی باشند، اغلب، و به شیوه معناداری، ستارگانی اروپایی یا با پیوندهای اروپایی هستند ــ اینها ستارگانی هستند که واژگانی مانند آدابدان، باوقار، خوشبرخورد، فرهیخته و طناز در موردشان صدق میکند؛ ستارگانی مانند فرد آستر، مارگارت سولاوان، کری گرانت، دیوید نیون، دبورا کِر، گریس کلی، ادری هیپبورن، رکس هریسون و راجر مور. اینها کسانی هستند که خبرگان جهان عمومی محسوب میشوند، نه به سبب اصالت و حتی نه به سبب صداقتشان، بلکه به سبب ایفای نقش در جهان به شیوهای دقیق، متین و بدون لغزش. آنها رفتارهای اجتماعی را بهخوبی میشناسند. مثال دیگری که میتوان در اینجا طرح کرد سیدنی پواتیه است، تنها کسی که مهارتش در رفتارهای اجتماعی توانست بر پیشفرض مرد سیاهپوست به مثابه انسانی اصالتاً خشمگین غلبه کند. اما به سبب همین ناهمسانی تصویر سیدنی پواتیه با کلیشه ستارگان سیاه، فیلمهای دهه 1950 و 1960 او قادر نیستند او را به ستارهای فعال در صحنه عمومی تبدیل کنند. او بازیگر خوبی است که چیزی را بازی نمیکند. تنها پس از بازی در فیلم در گرمای شب(9) است که پواتیه دیگری تکوین مییابد، پواتیهای همراه با تنش حضور و رفتار دلپذیر در عرصه عمومی، کیفیتی که پواتیه را در زمره ستارگانی قرار میدهد که چیزی از دشواری و اضطراب نقش بازی کردن در عرصه عمومی را در خود دارند.
بسیاری از ستارگان زن فیلمهای کمدی اسکروبال ــ کاترین هیپبورن، کارول لومبارد، روزالین راسل و در دوران اخیر، باربارا استرایسند ــ ویژگی معذّب و آشکار کسانی را دارند که در عرصه عمومی با موفقیت جان سالم بهدر میبرند و بهسختی حفظ ظاهر میکنند، و همیشه در حال تلاش برای انجام این کار دیده میشوند.
![]() |
| بتی دیویس |
زندگی حرفه ای بتی دیویس تأثیرات متفاوتی روی ایفای نقش او در صحنه عمومی باقی گذاشته است. بسیاری از فیلم های دهه 30 و 40 از شیوه تصنعی رفتار او استفاده میکنند تا نشان دهند به چه میزان موفقیت و بقای فرد به قابلیت ادارهکردن رفتارها، چه رفتارهای خود شخص و چه رفتار اطرافیانش، برای پیشبرد اهدافش (جزبل، روباههای کوچک) مخفیکردن بزدلیهایش (پیروزی تاریک) یا گناهش (نامه)، برای بهترجلوهدادن خود در اجتماع از آن چیزی که هست (زندگی خصوصی الیزابت و اسکس) و دستیابی به زنانگی (مسافر تازه) و... بستگی دارد. اگرچه در صحنه اجتماع بودن برای دیویس در این فیلمها از تنش جانفزایی برخوردار است، تنشی که با حرکات سریع و شاگرد مدرسه وار و به همفشردن و گشودن مشت ها آشکار میشود، باز هم در دهههای 30 و 40 او نمایشگر هیجان و سرمستی زندگی اجتماعی و زندگی در عرصه عمومی است. اما فیلم های متأخر او نشانگر وضعیت تراژیک عرصه عمومی بودند. فیلمِ همه چیز در باره ایو به تفصیل به هزینههای حفظ ظاهر و تصویر شخص در اجتماع میپردازد. فیلم چه بر سر بیبی جین آمد؟ بر غیرممکنبودن بازیابی نقش اجتماعی دیویس که باعث میشد او احساس خوبی نسبت به زندگی داشته باشد، صحّه مینهد. با اینحال پایان فیلم بیبی جین نفسِ اجتماعی دیویس را به عنوان واقعیتی برتر از نفسِ خصوصی او، که به دست و پنجهنرمکردن با شرایط گوتیک آن خانه اشرافی مشغول است، تأیید میکند. ما در پایان میفهمیم آدمِ بدِ فیلم، نه دیویس، که کراوفورد است؛ دور از خانه، در ساحل و در محاصره مردم، جین سالخورده میتواند دوباره نفسِ اجتماعیِ واقعی خود، یعنی بیبی جین را بازیابد. بهاینترتیب زندگی حرفهای دیویس نشانگر گستره امکانات فرد خصوصی در برابر اجتماع عمومی است؛ از فیلمهای اولیه و فردگرایی پیروزمند، اشخاصی که جهان اجتماعی خود را، هرچند با دشواری و هرچند در بعضی موارد به گونهای نافرجام، میسازند تا فیلمهای آخر که شاهد نوعی شرایط بیگانگی و آدمی هستیم که به تمامی مغلوب تضادهای زندگی اجتماعی شده و در پایانِ خوشِ فیلم که به سرعت از راه میرسد، تنها تعادل خود را به گونهای سخت شکننده حفظ کرده است.
دوگانگی خصوصی / عمومی و فردی / اجتماعی میتواند به طرق گوناگونی توسط ستارگان مجسم شود؛ تأکید میتواند در هر یک از دو طرف طیف باشد، اما این تأکید اغلب به سمت خصوصی، اصیل و صادق وارد میشود. در اینجا هم مسأله «واقعیبودن» مطرح است ــ آدمها / ستارگان در عرصه خصوصی و حتی شاید تا حدی در عرصه عمومی، واقعاً خودشان هستند. البته این هم از کنایی بودن پدیده ستارگان است که اینهمه تأکید بر واقعیت نفسِ درونی در عرصهای از زندگی مدرن اتفاق میافتد که بیش از همه به تخریب و تجاوز به نفس درونی و فساد زندگی عمومی متهم است؛ نام این عرصه رسانههای گروهی است. ستارگان همچنین میتوانند به عنوان مثال کاملی از جار و جنجال رسانههای گروهی در نظر گرفته شوند؛ ستارگانی که بر اثر نیاز دائم رسانهها به جلب توجه به ما قالب میشوند. همگی ما با شیوههایی که استودیوها تصاویر ستارگان را میسازند و عَلَم میکنند آشنایی داریم: این که چگونه ستارگان درست همان وقتی در گفتگوهای تلویزیونی ظاهر میشوند که تازهترین عکسشان منتشر شده است، این که بسیاری از داستانهایی که در باره ستارگان چاپ میشود چیزی نیست مگر داستانهایی تحریککننده؛ همه ما میدانیم که ستارگان به ما فروخته میشوند. با وجود تمام اینها، آن لحظات خاص، آن بیوگرافیها و ویژگیهایی چون صداقت و اصالت، آن تصاویر خصوصی و طبیعی هنوز بر ما تأثیرگذار هستند. ما البته میتوانیم هر تصمیمی بگیریم. به عنوان مثال میتوان واکنش تماشاگران به نقش جان تراولتا در فیلم تب شنبهشب را در نظر گرفت. من در آن زمان از بینندگان فیلم یک نظرسنجی انجام دادم، اما به نظر میرسید که مردم به دو گروه نسبتاً مساوی تقسیم شدهاند. برای کسانی که همراه شخصیت او نشده بودند، تبلیغات پرسر و صدای فیلم، شیوهای که باعث میشد پیش از دیدن فیلم بدانید چه چیزی خواهید دید، تأکید محجوبانه اما توی ذوقزنندهای که بر جذابیت جنسی تراولتا در فیلم صورت میگرفت و مصنوعی و نمایشیبودن صحنههای دیسکو، همگی او را به عنوان شخصیتی ساختگی و پرورده دست رسانههای گروهی برای فریب تماشاگران جلوه میدادند. اما کسانی که فیلم بر آنها تأثیر خوبی گذاشته بود، از کلوزآپهایی که رنجهای این تصویر مردانه را نمایان میکردند، از شایعات مشکوکی که از روابط تراولتا با زنی مسنتر از خودش در زندگی واقعی خبر میداد، از خودانگیختگی ( = صداقت) لبخند او و از ارائه تصویری طبیعی از یک خرده فرهنگ قومی در فیلم سخن میگفتند. تصویر ستاره میتواند در دو جهت مخالف بر ما تأثیر نهد و این تأثیر اغلب به این بستگی دارد که تصویر ستاره تا چه میزان بتواند در مورد چیزهایی که برای ما مهم است، با ما سخن بگوید.
آگاهی ما نسبت به جنجال های دروغین و شرایط سخت کار رسانهها، این که آنها مثالهایی عالی از تحریف، ریاکاری، عدم اصالت و زندگی عمومی تودهای هستند، به این معنا است که کل پدیده ستارگان به شدت ناپایدار است. ستارگان نمیتوانند ساخته شوند تا تنها به عنوان مؤیدان زندگی خصوصی یا عمومی عمل کنند. در بعضی موارد، چندگانگی تصاویر ستارگان، میزان جار و جنجال و داستانهایی که در موردشان گفته میشود، چنان تنوعی پیدا میکند که به تصاویر متناقضی دامن میزنند. آیا هنوز هم میتوان درکی از مونرو و والنتینو داشت جدا از تمام مفاهیمی که این ستارگان در خدمت آنها ساخته شدهاند؟ شاید، اما در بهترین حالت هم با درکی از شکنندگی خارقالعاده نفسهای درونی این ستارگان که تحت تأثیر آنچه دیگران، از جمله خود ما، میخواهند آنها باشند به قطعات بیشمار تقسیم شده است، روبهرو نخواهیم بود؟ یا شاید هم آنچه علاقه ما را جلب میکند، چهره این ستارگان در عرصه عمومی است که با پذیرفتن مصنوعی بودن و فانتزی بودنش با آن روبهرو میشویم؛ آیا ما از جین مانسفیلد، دایانا راس، گروچو، هارپو و چیکو مارکس توقع صداقت و اصالت داریم؟
در عین حال ممکن است ما به شیوه کاملاً متفاوتی با ستارگان روبهرو شویم و از آنها نه به سبب ذات درونیشان، بلکه به سبب شیوهای که قواعد اجتماعی را به بند میکشند لذت ببریم. انحناهای بدن مِیْ وست، راهرفتن سنگین و حرفزدن کشدار جان وین، لبخند ظریف و گزنده جون فونتین هر یک میتوانند به عنوان نمادی از سنتهای اجتماعی در نظر گرفته شوند: حیلههای اغواگری زنانه، اعتمادبهنفس قدرت مرد آمریکایی و ظرافت شکننده رفتار آدمهای سطح بالا. روبهروشدن با این ویژگیها بهاینترتیب، روبهروشدن با آنها به عنوان ظواهر و تصاویر است، تصاویری که بههیچوجه قرار نیست واقعی باشند.
![]() |
| لنا هورن |
در موارد نادری تصویر یک ستاره ممکن است حسی از ساختگیبودن اجتماعی را ترویج کند که طبیعی به نظر برسد. تصویر لنا هورن در فیلمهایی که برای کمپانی مترو گلدوینمیِر بازی کرد، در زمینه ایدههای مربوط به جذابیت جنسی سیاهان و زنان چنین وضعیتی دارد. کل ایفای نقش او در این فیلم ها ــ که اغلب چیزی بیش از ایجاد چرخشی در روند جریان داستانی فیلم نیست ــ با چشمان درخشان، حرکات دست مارمانند و شیوه سخن گفتن وسوسه انگیزش جنسیتی طبیعی و سرزنده را ترویج میکند. این که مردم این را به عنوان حد نهایی لیبیدوی زنانه مهارنشده در نظر بگیرند بدیهی است، با اینحال به عنوان یک عمل از چنان کیفیت خارقالعاده، نوعی درخشندگی فلزگون و ظرافتی حساس برخوردار است که در برابر شور حیوانی قرار میگیرد. لنا هورن در مصاحبهای با میچیکو کاکوتانی در روزنامه نیویورک تایمز (یکشنبه، 3 می 1981 ، بخش دی، صفحات 1 و 24 ) به تصویر خود در این دوران در ارتباط با استراتژیاش برای بقا به عنوان یک زن سیاهپوست میپردازد:
لنا (هورن) میگوید بر اثر ترس از آسیب دیدن و ترس از نشان دادن عصبانیتش، تصویری از خود پرورانده است که او را از کارفرمایان، همکاران و حتی از مخاطبانش متمایز میکند. اگر قرار بود مخاطبانش او را تنها به عنوان بازیگری کمنظیر بشناسند ــ «دختر، تو معلومه که بلدی بخونی، اما لازم نکرده از جایی که هستی تکون بخوری» ــ این تمام چیزی بود که به دست میآوردند. با تمرکز عامدانه بر نتها و کلمات آوازها، او قادر بود دهان آدمهایی را که به او زل زده بودند، ببندد. در طول سالها، نوعی جایگاه دستنیافتنی و فرهیختهوار برای خود به دست آورد، جایگاهی که میگفت «شما خواننده را دارید، اما خبری از زن نیست.» لنا میگوید «در آن زمان من فکر میکردم که من سیاهپوست هستم و باید خودم را منزوی کنم، چرا که دیگران مرا نمیفهمند. همه حرفهایی که مردم میزدند باعث رنجش من و فرورفتن بیشتر من در این انزوا میشد. تنها چیزی که میان ما وجود داشت، حفاظ موسیقی جایو بود.»
درک و بیان چگونگی کارکرد و تأثیر یک بازیگر توسط خود او، موردی بسیار استثنایی است، اما توصیف هورن دقیقاً مطابق با تصویر او در دهههای 1940 و 1950 است: سطح و ظاهر بیهمتای آن، بازنمود آن از خود به مثابه سطح و ظاهر، سر باززدن آن از به دست دادن کوچکترین نشانهای که از نفس درونیاش و یا تصویر جذابیت جنسی سیاهان که از او طلب میشد حکایت کند؛ اما غیرطبیعی جلوهدادن ایدههای مربوط به جذابیت جنسی سیاهان را میتوان، آنچنان که بود، به مثابه نوعی استراتژی بقا دید.
من در این فصل تلاش کردم تا نشان دهم که علاقهمند بودن به ستارگان، به نوعی، علاقهمند بودن به شیوهای است که ما اکنون انسان هستیم. ما مجذوب ستارگان میشویم چرا که آنها نشان گر شیوههایی هستند که تجربه زندگی در نوع خاصی از تولید جمعی (سرمایهداری) و سازماندهی خاص آن از زندگی به حوزههای خصوصی و عمومی معنا میدهد. ما ستارگان را دوست داریم چون آنها نمایشگر چگونگی درک ما در باره چیستی این تجربه و یا احساسی هستند که آرزو داریم در باره این تجربه داشته باشیم. ستارگان تجسم شیوههای نوعی رفتار، احساس و تفکر در جامعه معاصر هستند، شیوههایی که به گونهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی ساخته شدهاند. بخش اعظم سرمایهگذاری ایدئولوژیک که در پدیده ستارگان صورت میگیرد، صرف نمایش ستاره به مثابه یک فرد و طبیعی جلوه دادن خصوصیات آنها میشود. در اینجا قصد ندارم فرد بودن آنها و محدود بودن آنها به محدودیت های مسلّم بدن انسان را رد کنم. اما میخواهم بگویم چیزی که ستارگان را جذاب میکند، شیوهای است که آنها به بیان مسأله فردیت میپردازند، چیزی که به گونهای متناقض، بسیار معمولی و عادی است، چرا که تمام ما که در جامعهای غربی زندگی میکنیم به ناچار باید با این مسأله که چه هستیم روبهرو شویم. ستارگان همچنین تجسم دستهبندیهای اجتماعی هستند که مردم درون آنها جای داده میشوند و از طریق آنها و از خلال این دستهبندی ها به درکی از زندگی خود دست پیدا میکنند؛ و به راستی هم دسته بندی های جنسیت، طبقه، قومیت، مذهب، گرایش های جنسی و... به راستی در درک ما از زندگیمان مؤثر است. تمام این ایدههای عادی و معمولی که انگار در هوایی که شما نفس میکشید شناور هستند و جزو بدیهیات بهشمار میروند، تاریخچه خاص خود و نکات غریبی در مورد ساخت اجتماعیشان دارند.
با توجه به این که تأکید بر طبیعی جلوه دادن خود پدیده ستارگان و مسائلی که در باره نوعی و اجتماعیبودن این پدیده مطرح شد در جهت خلاف فردیسازی عمل میکنند، ممکن است به نظر برسد که اینها ناشی از تعمقات نظری است و از بیرون به بحث تحمیل شده است. اما ایدهها هیچوقت از خارج از چیزی که این ایدهها مربوط به آن هستند سرچشمه نمیگیرند، و این مسأله بهویژه در مورد پدیده ستارگان صادق به نظر میرسد. پدیده ستارگان مدام این مسائل مربوط به فرد و جامعه، طبیعی و مصنوعی را بالا و پایین میکنند و این دقیقاً به این سبب است که به ترویج مسائل مربوط به فردیت در رسانههایی میپردازند که گروهی، از نظر تکنولوژیک بغرنج و از نظر زیباییشناسی پیچیده هستند. این تناقض اساسی به این معنا است که کل این پدیده ناپایدار است و هیچوقت به نقطه تعادل نمیرسد، و مدام از یک فرمول و ایده در باره چیستی انسان به فرمول و ایده دیگری متوسل میشود.
------------------------------------------------
این مقاله ترجمهای است از:
Dyer, Richard, 1986, Heavenly Bodies, Film Stars and Society, New York: St Martin''s Press.
1.ساخته ژان لوک گدار، محصول 1959.
2.اشاره به فیلم ملکه کریستانا، یکی از کلیدیترین فیلمهای گاربو است که در جایی از فیلم این جمله را بازگو میکند.
3.خواننده و هنرپیشه سیاهپوست آمریکایی.
4.هنرپیشه و خواننده آمریکایی.
5.گارلند، با آن چهره همیشه کودکانهاش، ستاره بیچون و چرای رؤیای آمریکایی در دهه 1940 بود. با گذشت زمان، پیرشدن او، و تغییر ماهیت «ستاره بودن» در دهه بعدی، گارلند به حاشیه رفت، افسرده شد، به اعتیاد روی آورد، مدتی به آسایشگاه روانی رفت و با تصویری کاملاً متفاوت از تصویر «ستاره»ایش جان باخت.
6. Glenn Miller Story: ساخته آنتونی مان، محصول 1953، در باره زندگی گلن میلر با بازی جیمز استیوارت، نوازنده جاز نمایشهای برادوی.
7. Executive Suite: ساخته رابرت وایز، محصول 1954.
8. chimp films: اشاره به دو فیلمی است که ایستوود در 1978 و 1980 با حضور دو میمون بازی کرد تا به نوعی تصویر «ابرقهرمان» خودش بهخصوص در نقش پلیس خشن و خونسرد را هجو کند. ــ م.
9.او برای این فیلم جایزه اسکار را بُرد، تا نخستین سیاهپوستی باشد که به یک ستاره تبدیل میشود.
.jpg)







