آخرین مطالب



تبعید در هفت چنبر زنجیر؛ پرسه‌هایی در اندیشه و اشعار نصرت رحمانی



  شاید مقدمه مختصر و موجز "نیما یوشیج" که وقتی برای اولین بار اشعار نصرت رحمانی را می خواند، بر مقدمه دفتر "کوچ" می نویسد، گویای تصویر کاملی از جهان شعری نصرت رحمانی باشد." آن چیزهایی که در زندگی هست و در شعر دیگران سایه ای از خود نشان می دهد، در شعر شما بی پرده اند. اگر این جرات را دیگران نپسندند برای شما عیب نیست!"(١).
 
  جریان شعر معاصر پس از نیما را می توان به سه شاخه تقسیم کرد.
 
گروه اول کسانی بودند که جان کلام نیما را به خوبی درک نکرده و شعر نیمایی را تنها به شکستن تساوی مصراع ها و عدم التزام به قافیه سازی، خلاصه کردند. در شعر این گروه هنوز تاثیرات خیال پردازی ها و احساسات سانتی مانتالیستی شعرای نیمه اول قرن ١٩ فرانسه مثل "لامارتین" و "موسه" به چشم می خورد. این گروه که طیف متنوعی را از "فریدون توللی"، "فریدون مشیری"، "نادر نادرپور" تا "فروغ فرخزاد" در سه دفتر اول شامل می شود حتی جسارت نیما را نیز نداشتند و به قالب چارپاره روی آوردند.
 
گروه دوم بر خلاف گروه اول بیشتر به سمت و سوی بازی های کلامی و تکنیکی روی آوردند و در واقع جهان مضمونی و اشارات محتوایی نیما را از یاد بردند. معروف ترین آن ها "هوشنگ ایرانی" بود با "غار کبود می دود جیغ بنفش می کشد".
  اما گروه سوم گروهی بودند که با درک درست پیام نیما، اندیشه نیمایی را با عناصری شخصی و سبکی در هم آمیختند و شاهکارهای شعری معاصر را پدید آوردند. مهدی اخوان ثالث با ترکیب زبان سبک خراسانی با اندیشه نیمایی، منوچهر آتشی با شعری که ریشه در شروه های جنوب داشت، فروغ فرخزاد با شعری که در عین زنانگی بسیار مدرن و جهانی بود، سهراب سپهری با جهان عرفانی - بودیستی خود، احمد شاملو با شعری که زبان آزادش وامدار نثر تاریخ بیهقی بود، شعر توده با سیاوش کسرایی و هوشنگ ابتهاج و شعری که محتوایش وامدار جوهر اندیشه صادق هدایت بود یعنی شعر نصرت رحمانی.
  نصرت رحمانیکلام شعر رحمانی در یک چرخش ١٨٠ درجه ای در مقابل طیف شاعران رمانتیسم دوره اش قرار می گیرد. اگر چه شعر او نیز - خاصه در دفترهای کوچ و کویر و ترمه - مضمونی رمانتیستی دارد اما بر خلاف اشعاری مثل "کوچه" مشیری و "بلم و کارون" توللی، از گل و ستاره و ماه و کوچه و بوسه و خال و لب در شعر او خبری نیست. رمانتیسمی که به اصطلاح علی باباچاهی می توان آن را "رمانتیسم سیاه" نامید. زلال آسمان و طلای خورشید و جوی مهتاب در شعر رحمانی به سیاهه ای از دردها و حسرت‌ها و لجن زارهای متعفن زندگی روزمره مردم کوچه و بازار تعویض می گردد. درد دل پسری ناخلف با مادرش، سقاخانه عقیم، تریاک، شبگردی های فاحشه ای در دل شب و... جهانی است که رحمانی آن را به تصویر می کشد.

  نخستین سال‌های شاعری رحمانی در اوایل دهه ١٣٣٠ مقارن می شود با عضویت کوتاه مدت او در حزب توده، کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و سرخوردگی و بیرون آمدن او از حزب. خود او می نویسد که اگر چه از حزب بیرون آمد اما آرمان گرایی آن تا همیشه با او باقی ماند. کودتای ٢٨ مرداد چنان ضربه ای بر شاعران و نویسندگان جوان و آرمان گرای آن سال ها وارد می کند که باز به قول خودش "ما را که مشتی جوان آرمان گرا بودیم راهی میکده ها و گوشه خیابان ها کرد، خلاء معنایی به وجود آمده بود. کتاب های قطور فلسفی را زیر بغل می گرفتیم بی آنکه از فحوای کلام آن ها چیزی بدانیم"(٢). اگر این خلاء معنا در شعر اخوان ثالث به یاس و نومیدی در مجموعه های زمستان و آخر شاهنامه می رسد، یا در شاملو شکلی ابدی از حضور شبانه ها و امید به سپیده می یابد، در اشعار نصرت رحمانی خود را به شکل انفجار نیهیلیستی - آنارشیستی نشان می دهد. آنارشیستی که به قول "آلبر کامو" در اسطوره سیزیف، نتیجه نیهیلیسمی مثبت است که به شورش علیه تمام بنیان های مبتذل زندگی روزمره می انجامد. این آنارشیسم در دفتر کوچ و کویر و حتی ترمه خود را به همان شکل "رمانتیسم سیاه" نشان می دهد اما بعدها شکلی جهان شمول تر و بنیانی تر می یابد.

و دندان های من سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش، وردی بخوان، آویز بر سینه!
که گر آزاده ای پرسید روزی: پس چه شد شاعر؟
نگوید: مرد از حسرت،
                                 بگوید: مرد از کینه!       

                                                             "ساقی - دفتر کوچ- شهریور ٣٢"

  و یا عصیان علیه اعتقادها و باورهای عامیانه مردم که به شکلی عریان در شعر "سقاخانه" بیان می شود:

بخت او باز شد آخر یا نه؟
پسر مشدی حسن او را برد؟
جادوی صغرابگم کاری کرد؟
یا گره بر گره دیگر خورد ؟ 
                                                 " سقاخانه - دفتر کوچ - اسفند ٣٣"

  در بسیاری از شعرهای این دفتر که در سال ١٣٣۴ منتشر می شود اندیشه مبارزه و رفتن و با سیاهی پیکار کردن حضور دارد و نیز عشق ها که جز تباهی برای شاعر چیزی به ارمغان نمی آورند. تعهدی که نمونه دیگر همزمانش را می توان در شعر " گالیا " ی هوشنگ ابتهاج به عینه دید.

شاعر نشدم در دل این ظلمت جاوید
تا شعر مرا دختر همسایه بخواند
شاعر نشدم تا دل استاد اگر خواست
احسنت مرا گوید و استاد بداند
                                                       " شاعر - دفتر کوچ - مرداد ٣۴"

  مسیر شعری نصرت رحمانی پس از انتشار جنجالی دفترهای "کوچ" و "کویر" و متعاقب آن تمجیدهای فراوانی که از نیما و جلال آل احمد و دکتر حاج سید جوادی و... در مطبوعات آن سال‌ها منتشر می شود موجب می شود تا نصرت ره صد ساله را یک شبه طی کند. دو سال بعد در تابستان داغ ١٣٣۶ مجموعه شعر دیگری از نصرت این بار با نام "ترمه" منتشر می شود. "ترمه" از لحاظ مضمونی در ادامه روند کوچ و کویر و از حیث زبان و تصویرسازی قدم رو به جلوی بزرگی برای شاعر است. ترمه مجموعه ای است که از همان ابتدا و در مقدمه اش تکلیف خواننده را با خود روشن می کند.
 
"و تو ای خوابزده! بیهوده در سراب اشعار من به دنبال خورشید گمشده خود می گردی. جز گوری تهی و تابوتی قفل شده چیز دیگری نخواهی یافت. در آن تابوت را مگشای که نفرینی من خواهی شد... من برای تو ای خواننده جز طلسم سیاه بختی و یاس هدیه ای همراه نیاورده ام! اما اگر تو به جهنم می روی، اشعار مرا هم با خود ببر"(٣).

زندگی بازیست!
ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم
وای زین درد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گرچه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازیست!
ز
ندگی بازیست!
                                                         " زندگی - دفتر ترمه - ٣۵"

   پس از انتشار ترمه نصرت برای گذران زندگی به پاورقی نویسی در مطبوعات و مجلات روی می آورد که ماحصل نوشته های رمانی است به نام "مردی که در غبار گم شد" که اول بار در سال ١٣٣٧ چاپ می شود. اتوبیوگرافی تلخی با رگه های شدیدی از نیهیلیسم و گم شدن در جذبه مرفین. رمانی که جز تصویر سازی ها و رگه های درخشان کلامی از لحاظ ادبی چندان حائز اهمیت نیست اما در اندیشه رحمانی نقش به سزایی دارد. شاعر در این سالها در دنیای عصیان و غم خود فرو می رود و دفتری منتشر نمی کند تا سال ١٣۴۶ که مجموعه شعر "میعاد در لجن" در فضای ادبی آن ایام منفجر می شود.
 
دهه ١٣۴٠ از بسیاری از جهات دهه مهمی از لحاظ شماری از مهم ترین رویدادهای قرن بیستم است. در جهان، سفر انسان به ماه، جنبش های آنارشیستی دانشجویی، جنبش زنان، جنبش مه ۶٨ فرانسه، جنگ ویتنام و کنگو و... ظهور موسیقی راک و متعاقب آن جنبش هیپی ها، ترور کندی و... و در ایران شیب تند مدرنیزاسیون و انقلاب سفید که منجر به سرازیر شدن خیل روستائیان به شهرها از جمله تهران شد، فعالیت جنبش های چپ مثل چریک های فدائی خلق و دستگیری و اعدام عده ای از آنان، بالارفتن نسبی قیمت نفت که در پی خود ظهور طبقه نوکیسه جدید با ارزش های جدید را در پی داشت و... .
  نصرت رحمانیهمان گونه که به اختصار نام برده شد از میانه های دهه ١٣۴٠ تغییرات زیادی در فضای شهری ایران - به خصوص تهران - به وجود آمد. تعارض طبقه مدرن و مصرف گرای جدید با ارزش های خاص خود و طبقه متوسط و زیر متوسط با ارزش های مذهبی - سنتی قدیم نوعی پارادوکس ارزشی را در فضای جامعه و رسانه ها به وجود آورد. عده ای سینما و رادیو را حرام می دانستند و در مقابل سینما رفتن و گوش دادن به موزیک روز از ارزش های طبقه دیگر به شمار می آمد.

  میعاد در لجن  نصرت رحمانی انفجار این تعارض ذاتی مدرنیزاسیون است. در سال ١٣۴۶"میعاد در لجن" با قالبی خاص و مقدمه ای آنارشیستی وارد فضای ادبی ایران می شود. آنارشیسم رحمانی اگر در گذشته بیشتر شامل عادات و سنت های جامعه می شد در این مجموعه دامان روشنفکرنماهای زمانه را نیز می گیرد. میعاد در لجن با اشعاری که به نوعی در برخی سطور از وزن هم جدا شده اند در سبکی جدید ارائه می شود. در بسیاری از شعرهای این مجموعه، آغاز شعر با هجاهای کوتاه و مسلسل وار حس طغیان می دهند:

واژه ها گندیدند
فاتحان پوسیدند
کودکان از نوک پستانک نارنجک ها
انفجار، انفجار به عبث نوشیدند.                           

  که آشکارا عصیانی است علیه دهه ای که در آن بیش از هر دهه دیگر جنگ و انقلاب و کشتار و تصفیه انسانی وجود دارد. پس از آن و در دومین شعر این مجموعه رحمانی با تلخی کنایه ای به "دروازه های تمدن جدید" می زند:

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند
هدیه شان؟
قفل زرینی بود!
بوی نعش من و تو،
بوی نعش پدران و پسران می آمد
شهرداران گفتند:
نسل در تکوین است
نعش ها نعره کشیدند: فریب است، فریب
مرگ در تمرین است!

*
ماهیان می دانند،
عمق هر حوض به اندازه دست گربه است!

*
گورزاریست زمین
و زمان
پیر و خنگ و کر و کور.
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری رسته استو زبان ها در کام
فاسد و گندیده است!
لب اگر باز کنم
زهر و خون می ریزد
ا
ی اسیران چه کسی باز به پا می خیزد؟
راستی تهمت نیست
که بگوییم پسرهای طلایی اسارت هستیم؟
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقیقی حقارت هستیم؟
نسل ها پرپر زد!

  در این میان برخی دیگر از اشعار رحمانی هستند که به نقد جامعه و مناسبات شهری و مطابق معمول عشق های کور و سیاه می پردازند. در "شعر ناتمام" شاعر به شکلی روایتی، میل به خودکشی را روایت می کند و در پایان با توجه به این مساله که "یک لاشه بدبو و متعفن در زیر پای عابران، نیست چیزی جز اختلال در نظم و امور!" به سیگار کشیدن ادامه می دهد یا در شعر007 شاعر به اسطوره های ساختگی نسل جدید - جیمز باند - می تازد و به شکلی زیبا به جنبه هایی از "شعر تصویر" می رسد. شعر007 این گونه آغاز می شود:

نوشتم: 5
گفتم:
- شعری برای تو
لبخند مرد
اندوه خیمه بست.

  که شاعر به شکلی زیبا پی به شباهت شکل ظاهری عدد 5 (البته در فرمت فارسی - عربی ) به شکل قلب انسان شده است.
  سه سال بعد، رحمانی در اوج محبوبیت و معروف بودن، مهم ترین و کامل ترین دفتر شعر خود را به نام "حریق باد" ارائه می کند. او در مقدمه اش می نویسد: "آنچه ما را مجذوب کرده، می انگیزد و به دنبال می کشد یک اصل نیست. که شرطی تقریبی است. به وادی یقین رسیدن، در انتخاب راه نیست در اعتبار حوادث است." از این سوست که آرام آرام سویه های جبرگرایانه نیز در شعرش آشکارا می شود. در این دفتر نیز 7 شعر به هم پیوسته به نام های "تاول" وجود دارند که کلید درک اندیشه رحمانی در این سال ها هستند.

بهار موسم گل نیست
بهار فصل جدائی و بارش خون است
بهار بود که رویید لاله از دل سنگ
بهار نیست موسم خرمن.

بهار بود که درد مرا درو کردند!
بهار نقطه آغاز هیچگاه نبود
بهار نقطه فرجام بی سرانجامی است.
بهار بود که گهواره گور یاران شد ...

به من نگاه مکن
ز لاشه ام بگذر
چهار تاول چرکین
                           چهار جیب بزرگ
بدوز بر کفن ات،
سکوت کن، بگذر.
وگرنه این تو و این من
وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی
بهار بود که من ماندم و پریشانی!

 نصرت رحمانی با شاملو اما رحمانی جبر گرای حریق باد، نشستن و سکون را علاج سوختن در حریق باد نمی داند. "امید" در اشعار این دفتر گاهی به شکلی صریح، "قفل یعنی که کلیدی هم هست، قفل یعنی که کلید!" و گاهی به شکل تلاشی برای فرو نرفتن در تباهی خود را نشان می دهد. تعبیراتی که شاید بسیاری از آن ها به شکل جملات قصار و به یاد ماندنی وارد حافظه ادبی نسلی شده بود: "من خسته نیستم، درهم شکسته‌ام. دیریست در من خستگی تعویض گشته است به در هم شکستگی! من خسته نیستم اگر چه درهم شکسته ام. این خود آیا امید بزرگی نیست؟".
  پس از حریق باد و در سالهای میانه دهه 1360 به توصیه دوستان، نصرت رحمانی ساکن رشت می شود و سیزده سال پایانی عمر خود را در این شهر سپری می کند. پس از انقلاب سه مجموعه شعر به نام های "شمشیر معشوقه قلم"، " پیاله دور دگر زد" و "بیوه سیاه" را منتشر می کند. اشعاری که آشکارا جدا شدن او را از آرمان گرایی های سال های جوانی و میان سالی نشان می دهند. طغیان و شورش در شعر او جای خود را به تاملات فلسفی می دهند که با سپیدمویی او در هماهنگی اند. شاعر در نخستین شعر مجموعه "پیاله دور دگر زد"، به نام "انهدام" با طنزی تلخ می نویسد:

ای دوست!
این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم: آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است!

________________________

١- نصرت رحمانی، مقدمه کتاب کوچ، انتشارات صفی علیشاه، ١٣٣۴
٢- زندگی نامه نصرت رحمانی به قلم خودش، فصلنامه گوهران، ویژه نامه نصرت رحمانی، مهر١٣٨٣
٣- مقدمه کتاب ترمه، ١٣٣۶

 

نویسنده : م.ملک
منبع : harighebaad.persianblog.ir

Web Analytics