آخرین مطالب
- درباره مفهوم «کتاب»: تاملات كتابي
نویسنده:تئودور آدورنو ترجمه: مراد فرهادپور
2012/05/06 - از کجا می آییم، چه هستیم، به کجا می رویم؟
نویسنده:پل گوگن ترجمه: علی اکبر رحمانی آملی
2012/04/05 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت چهارم
نویسنده:م.ملک
2012/03/30 - ترکیدن!!! (نقد فیلم شکم چرانی بزرگ ـ مارکو فره ری)
نویسنده:رامین اعلایی
2012/03/27 - پايان ۷۰۰ سال قدرت اعراب مسلمان
نویسنده:علی غفوری
2012/03/21 - همه حیوانات برابرند
نویسنده:پیتر سینگر ترجمه: بهنام خداپناه
2012/03/10 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت سوم
نویسنده:م.ملک
2012/03/08 - صمد [بهرنگی] و افسانه عوام
نویسنده:جلال آل احمد
2012/03/07 - سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02
پریزاد من و ترنج چوبینش
پریزاد شیرینم! قندم،عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت میشکافند تا مردهات برآرند و به خاکت بسپارند-به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد برتر، بدان جا که کورهها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهی مرگ کرده بودند و «نژاد برتر » را نوالهی جنگ.
دخترم تو را زاد،فارغ از سودای نژاد. صدایش بر گردهی امواج میآمد که «پسر زادم.» و صدایم بر پشت همان توسن باز میرفت که «مبارک باد!» و به خود میگفتم:«شادا ، شاد!»
سه ماهی نگذشت که پدر مادر آوردندت به سرزمین نیاگان(کوچکتر از آن بودی که میپنداشتمت)، با کلاهی آفتابگردان و جامهیی به شیوهی مردان.
جگر پاره بودی: آغوش گشادمت، بوسه دادمت ، و از آن پس واننهادمت.
در دامن من میبالیدی که مادر کم تجربه تر از آن بود که بدو واگذارمت. به سر سبزی شالیزاران شدی، به طراوت زیتونستانها. سخت فربه بودی ، نه از شیر مادر ، نه از نان پدر که از جوجه بای من، هریسهی من ،حریرهی من که پختهی آتش و عشقم بود.
در گاهواره می نهادمت ،سر می جنباندی که «بجنبان!» به نوای طفلانه میخواندی:«ها،ها،ها...» یعنی که «بخوان!» میجنباندم و میخواندم. سرود عرشیان میخواستم و نمیتوانستم.هرچه بود در پسند تو بود. همین وبس.
به ماه ششم نشستی،نهم ایستادی،دهم «تاتی» را آزمودی، و به سالی، دو ساله را ماننده بودی.
از من بازت گرفتند و به سایبان پدر بردند. رخساره زرد میکردی و تن میکاستی، آشکارا میفرسودی و در هرم تب میغنودی. طبیبان خونت به قاروره کردند و آزمودند و زان پس مغز استخوانت- عظیم وحشتی! ماهیان سرخ و سپید خونت را جنون گرفته بود : سپیدان بیرون از شمار میزادند و سرخان بیرون از قرار میخوردند...
شالیزار سبزم! آفت در تو زاده بود. زیتونستان با طراوتم! خزان در تو افتاده بود. گریستیم ، نالیدیم ، نذر کردیم ونیاز دادیم. طبیبان را پایمزد زر پیش نهادیم و پایبوس، چشمه ها از چشم گشادیم.
گاه به دارویی بر میآماسیدی و اندک نیرو میگرفتی و افعی در تنت میخفت و باز آماس فرو مینشست و افعی بر میخواست و نیروی تن می کاست و سالیان میگذشت....
روزی چمن باغچه میپیراستم و در کنارم به نا توانی میپلکیدی. دستی بر مویت کشیدم: انگار مشتی علف خشک به آسانی با انگشتانم بر آمد و لکهای بزرگ و سپید از پوست بر جای نهاد. مشت پیش روی گرفتم و با چشمان دریده نگریستم . پیش از آن صیحهام تو را ترسانده بود. میدانستم چه خواهد شد: ساعتی بعد یک موی بر سر تو نمیماند. دارو این چنینت کرده بود.
پریزاد کوچکم!
وحشتم را دیدی، پنداشتی که گناه از توست: لبخندی پوزشگزارلبانت را میگشود . دیگر توان نداشتم. در باغچه نشستم. موهایت را باد ربوده بود، اما دستم همچنان گشوده در گذرگاه باد.به آن گوشه از چمن مینگریستم که از بن سترده بودمش.
موهایت را به استرهی دلاک سپردیم، نه از آن بابت که بدان نیازی بود(که آن برگها خود به نسیمی فرو میریختند)، بل از آن سبب که بفریبیمت که «ما ستردیمشان»! و کلاه و جامه و پوتین سربازان پوشاندیمت، و تفنگی چوبین بر سری، یعنی که «سربازی».
عاقلتر از آن بودی که باورمان داری و مهربان تر از آن که ناباوری را بر زبان آری و بستگان را بیشتر بیازاری- ومن این همه را در نگاهت میخواندم.
از این در به آن در بردنت را سودی نبود؛ پس ، از این دیار به آن دیار کشیدندت.به ینگه دنیا، طبیبان را مجمعی بود. چیزی گفتند و تجویزی کردند و بیش از این نمیتوانستند. پس به سرزمین «نژاد برتر » بازت آوردند و به مردان مغناطیسی و دروغهاشان سپردندت که داستان غریق بود و تشبث.
زان پس به نامههای دخترم دل خوش میداشتم که گاه از تو چیزی مینوشت و شرح احوال میگفت. و گاه نقشی را که بر کاغذ کشیده بودی میفرستاد و خط نوشتن را که آموخته بودی - و من در این همه امیدی نمیدیدم. دخترم نوشت که حالت وخیم است. خواهر کوچکت نیز باری بر سر بارش بود. پدرت گرفتار کار بود و عهده دار هزینهی درمان گرانت. دخترم نوشت بیا که گرفتارم و روزهای بد در پیش دارم. اگر به چنین هنگام مادر نمیبایدم ،به هیچ هنگام دیگر نیز نمیباید ... و بی تابی میکرد.
زمان جنگ بود و کشور در آتش ، رشتهها گسسته و راهها بسته . گفتند به استناد کمک به فرزند ، جواز خروج میتوان گرفت. سند بیماری فرزندزاده بر دست نهادم و خوان به خوان به تکاپوی افتادم.
گفتند: بیماری فرزند زاده را روی نیست، سند بیماری فرزند میباید.
گفتم : شگفتا! به یاری فرزند میروم. اگر در لفظ تفاوتیست ، در معنا ، باری، توافق هست.
گفتند: همان که گفتیم!
یکی از آنان را که در صدر خوان بود و جوان، به پیمبر سوگند دادم که دست از لجاج بازدارد. نرم شد و امضا داد، که ایمان درونش بر پوستهی بیرون قانون میچربید. به خوان دوم رفتم و امضا باز نمودم. سنگی به جای آدم نهاده بودند. دیده از پیش پای بر نمیگرفت و سگرمه از ابرو نمیگشود و به جز «نه» بر زبانش نبود. حال باز گفتم، لابه کردم ، اشک ریختم... فریاد برداشت که این «بساط برچین و این دکان تخته کن!» زبونی را تا مغز استخوان آزمودم.
به خانه بازگشتم چون لاشهای برآمده از گور ، خالی. در دلم حتا یارای اندوه نبود. گفتند سند بیماری فرزند گرد کن که از نخست به چنین راه میبایستت گام نهاد. گفتم از آغاز دروغ را گردن نهادن نمیتوانستم. اکنون ، اما ، میتوانم که خالیم ، خالی - حتا از شرف راستی!
اسناد دروغین فراهم آوردم و دگربار خوان به خوان پیمودم... خبر که رسید پریزاد کوچکم را دیگر امیدی به ماندن نیست. تنش کبود است و برآماسیده، و تنها یاد کاشانه میکند؛ بازآوردنش بدین حال محال است....
♦
کنارهی ترنج چوبینت ایستادهام ، تا بدین کنار، تا نزدیک این مغاک ، داستانی دیگر بود از آب چشم و خون جگر: گفتند جواز ورود جنازه میباید که در سردخانهی هواپیما مانده بود. با دخترم که جنازهات را با هواپیما و غم را بر دوش آورده بود ، به خوان اول رفتیم. گفتند: اسناد جنازه را مهر مرگ در مبدا نیست ؛ از کجا بدانیم که مرده است؟
جای آن که به قهقهه بخندم ، اما نتوانستم. کلامی حتی بر زبان نیاوردم. جوانی ایستاده بود، با تهریشی و پیراهنی افتاده بر ازار و پای در صندل ارزان و جورابش نه. گفت : من ذمه بر عهده میگیرم؛ جنازه را جواز ورود دهید! گویا نگاه سپاسگزارم را ندید ، که چشم پیش پای داشت.
صدایی از آن سو ترک به گوشم رسید که: تو فلان نیستی؟
گفتم: هستم.
گفت: جواز خروجت مهیاست.
نالیدم که: نیازی نیست ، با جواز ورود این جنازه تاختش زدهام.
مغزم دروازهای بود که عطای محمود را از سوییش میآوردند و جنازهی فردوسی را از دیگر سویش میبردند...
♦
پریزاد شیرینم!
ترنج چوبینت میشکافند تا مردهات بر آرندو به خاکت بسپارند. پدرت میگوید آیینها همه بیرون از دیار به گزار آمده است. همسرم با هر توان که در پای ناتوان دارد پیش میدود و به متولی میگوید:
-هرآنچه میباید دوباره کن، و گرنه مدیون باشی!
متولی میگوید: اصل بر صحت است.
همسرم میگوید:دوباره نماز کردن را منعی نیست.
صف نماز کنار جسدت برپای است: الله اکبر... پاره پاره تکرارر است و تلقین: یا عبدالله... و من هر پاره را در دل به پارسی میگردانم ،از بیم آنکه تو ، پریزاد کوچکم ، در نیابیش بدان زبان که نمیدانستیش.
