آخرین مطالب
- درباره مفهوم «کتاب»: تاملات كتابي
نویسنده:تئودور آدورنو ترجمه: مراد فرهادپور
2012/05/06 - از کجا می آییم، چه هستیم، به کجا می رویم؟
نویسنده:پل گوگن ترجمه: علی اکبر رحمانی آملی
2012/04/05 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت چهارم
نویسنده:م.ملک
2012/03/30 - ترکیدن!!! (نقد فیلم شکم چرانی بزرگ ـ مارکو فره ری)
نویسنده:رامین اعلایی
2012/03/27 - پايان ۷۰۰ سال قدرت اعراب مسلمان
نویسنده:علی غفوری
2012/03/21 - همه حیوانات برابرند
نویسنده:پیتر سینگر ترجمه: بهنام خداپناه
2012/03/10 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت سوم
نویسنده:م.ملک
2012/03/08 - صمد [بهرنگی] و افسانه عوام
نویسنده:جلال آل احمد
2012/03/07 - سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02
تأملاتی در باب کاپیتال | قسمت سوم
در این جلسه به بحث های محتوایی کاپیتال می پردازیم. می توان چنین نمودار کلی ای برای شرح بسط مفاهیم کاپیتال ارائه کرد:
کالا/ارزش -> ارزش مبادله/ارزش مصرف -> نیروی کار اجتماعاً لازم -> ارزش اضافه -> سرمایه
این روشی است که در آن از مفاهیم مجرد و ساده شروع می کنیم و به سوی مفاهیم پیچیده تر و انضمامی تر حرکت می کنیم. این فرآیند همان روش کتاب کاپیتال است. منتقدان و نظریه پردازان مارکسیسم این حرکت را بر اساس دو حرکت منطقی/تاریخی بررسی می کنند. کلیه ی مارکسیست های ارتدکس این حرکت را منطقی/تاریخی می دانند. جالب آن است که برگشتن به عقب از لحاظ منطقی، برگشت به عقب از لحاظ تاریخی را نیز به دنبال دارد. (اول مفهوم کالا را و ارزش را داشتیم. کم کم تجارت و مفهوم مبادله ایجاد شد و سپس نیروی کار به کالا بدل شد).
از این منظر مارکس را به هگل مقایسه می کنند (مخصوصاً با علم منطق هگل). این شکل هگلی نگاه کردن به کاپیتال است.
اما اگر از دیدگاه غیرهگلی به مارکس نگاه کنیم، این فرآیند را می توان در کنار نقد کل متافیزیک غربی مشاهده کرد. این نقدی است که به هگل می کنند، اینکه هگل تاریخ را فدای منطق می کند، اینکه جنبه های حادث و تجربی و تاریخی در مفاهیم از بین می روند. بدین ترتیب می توان این را نیز نمونه ای از متافیزیک غربی دانست و از اینجا به بحث و تقابل میان عقل گرایان و تجربه گرایان رسید. بحث در نقد متافیزیک بر سر آن است که متافیزیک همواره امور تجربی، زمان، حدوث و... را از نظر دور داشته است. کانت در مقابل با این، شکاف منطقی تاریخی را مد نظر قرار می دهد و نشان می دهد که هردو طرف در اشتباهند: ما نمی توانیم مثل اسپینوزا و لایب نیتس توضیحی جوهرگرا و ذات گرا برای واقعیت ارائه دهیم.
به بیان بسیار ساده، کانت در شکاف میان تجربه گرایی و عقلگرایی می ایستد. نقطه نظر استعلایی کانت، ایستادن در شکاف میان منطق و تاریخ، عقل و تجربه، بود. اما این بدین معنا نیست که کانت نوعی "حد وسط" یا "سنتز" میان این دو برقرار کرد، بلکه کانت با نوعی شیفت پارالاکس [Parallax Shift] (تعویض منظر) میان این دو، ساختار استعلایی تجربه را کشف کرد، یعنی آن چارچوبی که این دو را میانجیگیری می کند، فرمی که اجازه می دهد داده های حسی با مفاهیم پیوند بخورند و اینگونه تجربه را ممکن می سازد.
این صورتبندی کانتی کاراتانی را می توان در مورد فرمول بالا پیاده کرد. تناظر شکل تاریخی رشد سرمایه داری و شکل منطقی پیشرفت مفاهیم را می توان به شکلی هگلی دید و کاپیتال را به سیاقی هگلی خواند. اما اگر بخواهیم طبق خوانش کاراتانی پیش برویم، بر اساس شکافی که کانت در هستی شناسی و معرفت شناسی ایجاد می کند، می توانیم به ریشه های کانتی کاپیتال پی ببریم.
حال کاراتانی چگونه می تواند از نگاه هگلی به کاپیتال به قرائتی کانتی از فرآیند ذکر شده برسد؟
می توان فرمول M-C-M’ را به عنوان فرمول اساسی سرمایه داری مطرح کرد. Money-Commodity-More Money
M-C-M’-C’-M’’-C’’-M’’’-…
اصل اساسی فرآیند سرمایه داری مبتنی بر حرکت است، حرکتی رانه وار که تنها هدف آن چیزی جز تداوم حرکت آن نیست.
Mp+l->M’
وسایل تولید به اضافه ی کار، به سرمایه می انجامد. هنگامی که فرآیند تولید را بدین شکل می بینیم، انباشت اولیه صورت گرفته، نیروی کار به کالا بدل شده است، و ابزار تولید در دست عده ای قرار دارد. در اینجا پرسش از چگونگی سهم بندی سود مطرح می شود و علم اقتصاد از بررسی چگونگی این تقسیم سربرمی آورد.
دو تا از کارهای مهم مارکس، یکی مطرح کردن مفهوم نیروی کار در مقابل کار، و همچنین پسوند اجتماعاً لازم است. کار به طور کلی مفهومی مبهم است و به سختی می توان تفاوت کار احشام و وسایل مکانیکی و کار انسان را صراحت بخشید. مارکس تأکید می کند که ما تنها وقتی تولید کالا داریم، که خود نیروی کار پیشاپیش به کالا بدل شده باشد. همچنین مارکس همانطور که گفتیم مقولات اقتصادی را به مقولات اجتماعی تبدیل می کند، کالا حتماً باید با فرآیند تولید و مبادله و مصرف در عرصه ی اجتماعی گره خورده باشد. در فرمول تولید ارزش از دید ریکاردو و اسمیت چنین نتیجه گرفته می شود که هر کالایی نیروی کار تجسد یافته است و این نیروی کار تجسد یافته جوهر مشترک همه ی کالاهاست. از این منظر نگاه ریکاردو و اسمیت شبیه به آن دیدگاه عقلگرایی است که پیشتر توضیح دادیم.
برای اینکه مفهوم ارزش اضافی معنا پیدا کند، باید سراغ مفهوم نیروی کار برویم تا بتوانیم ارزش را اندازه گیری کنیم. از سوی دیگر، نیروی کار یک کالاست. برای اینکه کارگر بتواند روز بعد نیز نیروی کار خود را به عنوان کالا ارائه کند و مثلاً هشت ساعت کار کند، نیازمند آن است که شش ساعت روی او کار انجام گرفته شود. دو ساعت باقیمانده، همان ارزش اضافی مطلق است. پس باید از مفهومی گنگ، به سمت مفهومی قابل اندازه گیری حرکت کنیم. سرمایه دار هشت ساعت کار کارگر را خریداری می کند (مثلاً به اندازه ی پول یک صندلی) اما استفاده ی سرمایه دار از صندلی، دو ساعت بیشتر از بهایی است که به کارگر می دهد. حتی تا آنجا که مارکس نیروی کار را مطرح می کند و اجتماعاً لازم را نیز اضافه می کند، اما همچنان اسیر نوعی ذات گرایی است. زیرا تا زمانی که کالا مبادله نشود و در بازار به فروش نرسد، نمی توان به درستی ادعا کرد که هنوز کالا شده است. از منظر کاراتانی، مارکس با خواندن آثار بیلی همان تجربه ای را پشت سر گذاشت که کانت با خواندن هیوم داشت. بیلی، بر رابطه ی ارزش مصرف یک کالا با ارزش مبادله ی کالای دیگر تأکید می کند. وقتی این مبادله را گسترش دهیم می توانیم به مفهوم پول برسیم، آن چیزی که ارزش همه چیز در رابطه با آن سنجیده می شود. همانطور که هیوم با شکاکیت متافیزیک ذات گرایی را زیر سؤال برد، بیلی نیز با شکاکیت و تجربه گرایی اش ذات گرایی ریکاردویی را به چالش کشید.
در قدم بعدی، مارکس فهمید که باید همان کاری را با ریکاردو و بیلی انجام دهد که کانت با عقلگرایی و تجربه گرایی کرد. از نظر اقتصاد سیاسی بیلی، باید به ارزش در مجموعه ای از روابط نگاه کرد. تا زمانی که کالا خریداری نشود، ارزش مبادله ای در کار نیست. همانطور که مارکس نیز اشاره می کند، اینگونه نیست که ابتدا نیروی کار در کالاها تجسد پیدا می کند و بعد کالاها با یکدیگر و با پول مبادله پذیر می شوند، بلکه برعکس پس از مبادله ی کالا ها با پول در طی یک علیت معطوف به پس، دایره ی این فرآیند کامل می شود. درست در لحظه ی نهایی خریداری شدن کالاست که کل این فرآیند معنا پیدا می کند، در لحظه ای که سرمایه باید Salto mortal (جهش مرگبار) خود را بین دو M پشت سر بگذارد. مارکس نیز اینجا همچون کانت در تقابل با دو دیدگاه، یک فرم پیش می گذارد، که البته در اینجا فرم استعلایی فهم نیست، بلکه فرم استعلایی ارزش است (پول). در اینجا نیز باید یک پارالاکس ایجاد کنیم با نگاه از دید ریکاردو و بیلی اهمیت پول را آشکار کنیم، در غیر اینصورت راز و رمز پول پنهان باقی می ماند (هم ریکاردو و هم بیلی، پول را امری نسبی و ابزاری و نهایتاً بی اهمیت می دانستند و برای هیچ یک در مقام شکل استعلایی معنا نداشت.) این فرم استعلایی اجازه می دهد تا چیزها (در طی مبادله) به طور retroactive به کالا بدل شوند. در سرمایه داری اگر کالاها از طریق فرم ارزش به ارزش کار درون آن ها بازنگردند بحران سربر می آورد، در طی بحران نیز با کمبود پول مواجه می شویم و اینجاست که اهمیت پول و نقش اساسی و محوری آن در مقام فرم استعلایی ارزش آشکار می شود.
کالاها از طریق وساطت فرم ارزش است که به کالا تبدیل می شوند. ما از طریق یک علیت رو به پس به نیروی کار اجتماعاً لازم برمی گردیم، آن امر واقعی ای که در دل این معادله نهفته است همان نیروی کار اجتماعاً لازم است زیرا از دل آن است که ارزش اضافی و استثمار سربرمی آورد. با بازگشت روبه پس به نیروی کار، سویه ی دیگری از بحث مطرح می شود.
سویه ی منطقی را تا حدی توضیح دادیم، تا آنجا که به مفاهیم و مبادله پذیری و فرم ارزش مربوط می شود. اما در خصوص سویه ی تاریخی چه می توان گفت؟ کاراتانی جنبه ی منطقی را از حالت دگماتیک ریکاردویی یا عقلگرایی متافیزیکی بیرون می آورد و به کمک بیلی به سمت یک تفسیر استعلایی می برد، یعنی ما شرایط پیشینی امکان سرمایه داری را پیدا کردیم که چیزی جز پول نبود. و همینجاست که به سویه ی تاریخی روبرو می شویم. آیا همانطور که گفتیم مسئله آن است که بازگشت به مسائل مجرد و بسیط، به معنای بازگشت به نقطه شروع تاریخی سرمایه است و این حرکت به شکلی هگلی، نه فقط حرکتی مفهومی بلکه حرکت تاریخی سرمایه نیز هست؟ از لحاظ تاریخی کاراتانی نشان می دهد که این حرکتی ساده از نقطه ی شروع به سمت تحول بیشتر نیست. قضیه آن نیست که به طور تصادفی حرکت منطقی با حرکت تاریخی گره خورده است بلکه این یک حرکت تبارشناسانه نیز هست، مارکس اشکال اولیه ی سرمایه داری را می بیند M-C-M’ که به شرایط اولیه ی سرمایه داری مربوط می شود، اما همین C را می توان به منزله ی تولید تعبیر کرد و یا در خصوص سرمایه داری مالی حال حاضر می توان با حذف C در این میان به فرمول جهش از پول به پول بیشتر در سرمایه داری مالی رسید. کاراتانی نشان می دهد که خود همین شکاف میان دو M دربرگیرنده ی کل خصلت متناقض سرمایه داری است. این شکاف، همان عنصر سرکوب شده (به مفهوم فرویدی آن است) است که بازمی گردد، ما با خلئی مواجه هستیم که سرمایه باید آن را دربنوردد و این کار را به طور مکرر و بی پایان انجام دهد. این تنش در ساده ترین و ابتدایی ترین شکل سرمایه داری حضور دارد. بنابراین با رفتن به سمت این مفهوم مرکانتیلیستی مارکس همچون فروید لایه های بنیادی را استخراج می کند، تمام لایه ها و پوشش های دیگر برای تسکین این شکاف و درد اولیه هستند. شکل های دیگر، تکرار همین صورتبندی اولیه M-C-M’ هستند. شکل های بعدی سرمایه همگی تلاشی برای سرکوب این تروما و در عین حال خود بازگشت آن هستند (همانطور که در روانکاوی فروید نیز، سرکوب و بازگشت امر سرکوب شده، امری واحد هستند). مسئله بر سر وجود یک ساختار تنش آمیز و تروماتیک است که به اشکال مختلف مکرراً تکرار می شود. بدین ترتیب این نوعی جنبه ی تاریخی و تبارشناسانه ی کاپیتال را آشکار می کند.
اما به طور کلی این مسئله گنگ باقی می ماند که بین این نیروی کار (که به طور روبه پس بدان رسیدیم) و کل آن فرآیند مبادله ی پول و کالا توازنی برقرار می شود؟ آیا می توان همچنان مفهوم ارزش اضافی را حفظ کرد؟ نزد خود کاراتانی ارزش اضافی نسبی بیشتر مطرح است یعنی با کاهش ساعات مورد نیاز برای تولید یک کالا از طریق افزایش بهره وری، کار اجتماعاً لازم ضروری را کاهش می دهیم، در ارزش اضافی نسبی با سرمایه های متکثر و بازار و مبادله روبروییم. یعنی باید کل بارآوری کار بالا برود و کل کالاهایی که مردم در مقام مصرف کننده می خرند ارزش پایین تری داشته باشند تا از این طریق ارزش نیروی کار کاهش پیدا کند، یعنی با امری اجتماعی و همگانی روبروییم که با کل کارایی فرآیند اقتصادی سر و کار دارد. آیا می توان از طریق بحث کاراتانی به مسئله ی ارزش نیروی کار و ارزش اضافی مطلق و نسبی بازگشت؟ به نظر می رسد (به طور خلاصه) در خود کاراتانی نوعی گرایش به سوی مهم شمردن پول (مشابه پرودون) و ایجاد نوعی رفرم در حوزه ی گردش پول و کالا، بتوان بر سرمایه داری در یک فرآیند تدریجی طولانی فائق آمد. اما به نظر می رسد این سوژه در کاراتانی بیش از حد پساساختارگرایانه است، کاراتانی برای آنکه بتواند انتقال ارزش را توضیح دهد به این نکته متوسل می شود که در داخل هر بازاری نوعی تعادل نسبی به وجود می آید. یعنی همه چیز در آن بازار مبادله می شود و به مبادله ای برابر در آن بازار می رسد. و بین این سیستم که در آن تعادل ایجاد شده، با یک سیستم دیگر، نوعی فاصله و تفاوت وجود دارد. انتقال ارزش از طریق این تفاوت صورت می گیرد، اگر به مرکانتیلیسم بازگردیم و تجارت را برجسته کنیم می بینیم که از آنجاییکه تجارت بر تفاوت جغرافیایی استوار است (اینکه کالایی را از جایی می خریم و در جای دیگر به فروش می رسانیم) اما کاراتانی کل مسئله ی ارزش را بر مفهوم تفاوت استوار می کند. مبادله نزد کاراتانی چیزی جز مبادله ی تفاوت ها نیست و خود ارزش نیز همان تفاوت است. کاراتانی این تفاوت را بسط می دهد و تفاوت هایی همچون تفاوت زمانی را مطرح می کند (به جای آنکه دو سیستم جغرافیایی مجزا داشته باشیم، دو سیستم داریم که از لحاظ زمانی تفاوت دارند. یک سیستم توانسته با بالا بردن بارآوری، در طی هشت ساعت دو واحد کالا ایجاد کند آن هم در حالیکه سیستم دیگر در این بازه ی زمانی فقط یک کالا تولید می کند. تا آنجایی که این تفاوت پابرجاست، سیستم اول از لحاظ زمانی جلوتر از سیستم دوم است. و مبادله ی ارزش از طریق همین تفاوت صورت می گیرد. این سرمایه دار خاص برای این مدت زمانی که تفاوت پابرجاست توانسته بالاتر از ارزش معادل کار کند و سودآوری داشته باشد. اما در عین حال این نکته باقیست که اگر وضعیت را اینگونه ببینیم نمی توانیم مثلاً از استثمار نیروی کار در خود جهان اول سخن بگوییم، در حالیکه مسئله ی تولید و ارزش اضافی تولید شده در جهان اول همچنان وجود دارد.)
در بحث کاراتانی همچنان با این مشکل مواجهیم که مسئله ی استثمار و تولید ارزش اضافی را کجا باید ردیابی کرد؟ صرفاً در سطحی جهانی؟ یا که آیا در سطح محلی (مثلاً جهان اول) نیز می توان از استثمار سخن گفت؟
تنظیم و پیاده سازی متن : آریا ثابتیان
