آخرین مطالب
- سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02 - درباره فرهنگ و هویت نمادین
نویسنده:م.ملک
2011/08/26 - سبک های سینمایی در دوره فیلم صامت
نویسنده:احمد ضابطی جهرمی
2011/07/26 - کشور نابینایان
نویسنده:اچ.جی.ولز(H.G.WELLs) مترجم: محمدعلی خداپناه
2011/07/03 - این ترانه بوی نان نمی دهد : سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت دوم
نویسنده:مهدی ملک
2011/06/24 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت اول
نویسنده:م . ملک
2011/05/30 - ظهور چنگيزخان
نویسنده:علی غفوری
2011/05/28 - مدرنیسم و ضرورت های تاریخی
نویسنده:م . ملک
2011/05/22 - ایدئولوژی سیاسی و هویت اجتماعی در ایران
نویسنده:حسین بشیریه
2011/05/15
تأملاتی در باب کاپیتال | قسمت اول
در بحث هایی که در این سلسله جلسات پیرامون کاپیتال مطرح خواهیم کرد بیشتر به تفسیر کتاب Transcritique نوشته ی Kojin Karatani (فیلسوف و اقتصاددان ژاپنی) و مسائل کلی کنونی اقتصاد سیاسی در جهان خواهیم پرداخت. آنچه در این جلسات برجسته خواهد شد نه بررسی جزء به جزء مفاهیم و مقولات اقتصادی کتاب کاپیتال (زیرا اصولاً محدودیت زمان اجازه ی چنین رویکردی را نمی دهد) بلکه کتاب کاپیتال در کل، به مثابه نوعی موضع و جایگاه است که از منظر آن نقد جهان امروز، به شیوه ای منحصر به فرد ممکن می شود. اینکه چرا و چگونه کاپیتال اتخاذ چنین موضعی را ممکن ساخته است و اصلاً مراد از این موضع چیست، در طی بحث روشن خواهد شد.
بگذارید از مهمترین واقعه ی اقتصادی چند سال اخیر، یعنی بحران مالی عظیم آمریکا شروع کنیم. آنچه در طی سی سال اخیر شاهدش بودیم، سربرآوردن اقتصاد مالی در کشورهای پیشرفته و کناررفتن اقتصاد صنعتی بوده است. البته اقتصاد مالی معمولاً (از نظرگاهی ایدئولوژیک) در مقام فرع قضیه مطرح می شود، بدین مفهوم که در واقع اقتصاد مالی خود امری فرعی و عَرَضی در نسبت با اقتصاد صنعتی است و در خدمت اقتصاد صنعتی و دنیای "واقعی" کالاها است. از این دیدگاه ادعا می شود که ایجاد چنین بحرانی، صرفاً از عدم رعایت برخی مقررات ناشی شده است. اما در حقیقت، و با دقیق شدن در ماهیت این بحران، اولین درسی که می گیریم این واقعیت است که اصل اساسی سرمایه داری دقیقاً همان وجه مالی آن است (بانک ها، خرید و فروش اوراق بهادار و ارز و بورس و ...). عملاً دیدیم که حین آشفتگی و سراسیمگی دولت ها، نهایتاً همان افراد و نهادهایی که باعث و بانیِ این بحران بودند و از آن سود جستند (بانک ها و مؤسسه های مالی و اعتباری) اعلام کردند که در صورت عدم یاری رساندن به آن ها از طریق تزریق مالیات مردم به بانک ها، کشور ورشکسته خواهد شد و یگانه راه حل آن است که مردم بهای ضرر بانک ها را بپردازند.
اگر بخواهیم وجه تئوریک این بحث، و محوریت سرمایه داری مالی را پیش بکشیم، باید به دیدگاه کاراتانی رجوع کنیم. کاراتانی (در تقابل با نگاه سنتی به مارکس که تولید مادی و کارخانه را اصل می داند)، بازار را در مرکز توجه خود قرار می دهد. از این منظر، کلیتِ سرمایه داری مجموعه ای از روندهایی است که دیگر ماهیتی مادی ندارند. این قول مشهور و قدیمی مارکس که "هرآنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود" در اینجا در معنای واقعی خودش جلوه گر می شود. این بدین معناست که باید به سرمایه به عنوان یک حرکت نگاه کنیم. سرمایه، ارزش، کار، همگی فرآیندهایی در حال حرکت هستند، فرآیندهایی که نمی توان آن ها را در قالب اشیا (کالاهای تولید شده) خلاصه کرد. بحث سی سال اخیر، مبتنی بر عبور از سرمایه داری صنعتی، خود را آنجا نشان می دهد که اکنون خود را در دنیایی از مبادلات می یابیم، در شرایطی که تولید صنعتی در شکل قرن نوزدهمی آن را به کلی پشت سر گذاشته ایم. تقسیری که کاراتانی از نظریه ارزش ارائه می کند دقیقاً بر همین اساس استوار است، جلوه گر شدن تمام عیارِ وجه غیرمادی و غیرصنعتی سرمایه داری، این دید که نظریه ارزش، متکی بر ارزش کالاها به عنوان کار اجتماعاً لازمِ عینیت یافته در کالا است، دیدگاهی که ارزش را مبتنی بر رابطه ی بین کالاها می بیند و نه جوهری که در پس قیمت های بازار وجود داشته باشد.
چند سال پیش یکی از بزرگترین مارکس شناس ها کریستوفر آرتور دقیقاً به همین مسئله اشاره می کرد، این واقعیت که نظریه ارزشِ کار در شکل سنتی (جوهرباورانه) آن نمی تواند با آن چیزی که به عنوان قیمت در بازار می بینیم تطبیق پیدا کند. جهان ارزش ها، یک کلیت سیالِ differential (استوار بر تفاوت) است. درست نظیر آنچه در حوزه ی زبان، ساختارگرایان بدان اشاره می کنند: اینکه کلمات دارای معنای خاص و جوهری نیستند و معنای هر کلمه، ارجاع به یک کلمه ی دیگر است که آن کلمه نیز به کلمه ای دیگر ارجاع می دهد و این دایره ی ارجاعات پایانی ندارد، معنی هر کلمه در رابطه با کلمات دیگر سربرمی آورد. در نتیجه، با رفتن به سمت یک دید کلی و غیرجوهرباورانه از ارزش روبروییم. بحث های آنتونیو نگری مبنی بر اینکه شکل هژمونیک کار، کارِ غیر مادی [immaterial labor] است نیز به همین قضیه اشاره دارد. مسئله آن است که دیگر با آن شکلی از سرمایه داری که خود را در قالب کالاهای سفت و سخت (اتومبیل، لوازم خانه، کالاهای مصرفی) نشان می دهد، با شکل قرن نوزدهمی و اوائل قرن بیستمیِ کالاهای صنعتی روبرو نیستیم؛ این سرمایه داری قدیمی، جای خود را به فضایی انتزاعی ترو سیال تر داده است (که در بُعد فرهنگی، پست مدرنیسم می نامند) و در سی سال اخیر و با روی کار آمدن نئولیبرالیسم شاهد پویش آن بودیم. بخش خدمات روزبروز گسترده تر می شود و آن سرمایه داریِ تولیدِ صنعتی که به کارخانه گره خورده است، به حاشیه می رود. آنچه به عنوان فرع ارائه می شد (بانک و بازار بورس و...) خود را در قالب اصل اساسی سرمایه نمودار می کند.
بحث کاراتانی نشان می دهد که مارکس به خوبی بدین امر آگاهی داشت. اگر نظریه ارزش را طبق نظر کاراتانی پی بگیریم مشاهده می کنیم که کاپیتال اصولاً بیشتر سرمایه داری امروزی را تبیین می کند و نه آن سرمایه داری که متکی بر کالاهای صلب مادی است.
البته این فقط کار نیست که غیرمادی شده است، حتی خود کالاها هم این صلابت مادی را از دست داده اند. امروز بناست که همه ی کالاها به شکلی شبح گون به سرعت بیایند و بروند. اهمیت و ضرورتِ دوام و استحکام چندین ساله ی کالاها (اتومبیل) کمتر از ضرورت جایگزین کردن آن ها با کالایی جدید است. این وضعیتی است که در کل سرمایه داری با آن مواجهیم. این نکته را هم در واقعیت سی ساله ی اخیر و هم در بحران آمریکا می توان دید (اینکه قلب تپنده ی سرمایه داری همین سرمایه داری مالی است، سرمایه داری ای که در آن اصولاً هیچ شیء ای رد وبدل نمی شود و چندان رابطه ی مستقیمی با کارخانه و تولید صنعتی ندارد). البته درست است که کارگران چینی و هندی در بدترین شرایط برای سرمایه داری اروپایی و آمریکایی کار می کنند و بخش صنعتی غرب به چین و هند انتقال پیدا کرده است و کارگران سرمایه داری پیشرفته به چین و هند و... انتقال یافته اند، اما این سرمایه داریِ صنعتی خود نهایتاً نسبت به سرمایه داری مالی امری فرعی و تابع است و آنچه چیزها را کنترل می کند و هژمونی اقتصاد را در چنگ دارد (و معنای اصلی سرمایه داری را تعیین می کند) نه کارخانجات بنجل ساز چینی، بلکه بورس لندن و نیویورک و توکیو و ... هستند. درسی که از بحران می گیریم آن است که این سرمایه داری سیالِ و در حال حرکت پیشاپیش ذات حقیقی سرمایه داری بوده است و کاراتانی نشان می دهد که مارکس قبلاً از این ذات آگاه بود و در قالب نظریه ارزش خودش در تقابل با نظریه ارزش جوهرگرایانه ی ریکاردو و اسمیت آن را صورتبندی کرده بود. این بحث اساسی ای است که کاراتانی پیش می کشد.
نکته ی دومی که از بحران اخیر می توان آموخت آن است که سرمایه داری ذاتاً با بحران گره خورده است. با آنکه بحران به طور استثنایی بروز می کند اما ذات سرمایه داری درست در لحظه ی بحران آشکار می شود. نکته ی اساسی دیگری که کاراتانی بدان اشاره می کند آن است که آموزه ی نهایی کاپیتال آن نیست که سرمایه داری ضرورتاً نابود می شود و جای خود را به سوسیالیسم می دهد. نمی توان چنین حکمی را از کاپیتال استخراج کرد و استدلالی هم برای آن وجود ندارد. بلکه دعوی اصلی آن است که سرمایه داری همواره با بحران همراه است، بحران های ادواری که اجتناب ناپذیر هستند و راه حل های کینزی و... نیز نهایتاً نمی توانند از بروز این بحران ها جلوگیری کنند. بحران لحظه ای رخ می دهد که حرکت سیال سرمایه دچار وقفه می شود. لحظه ای که میان پول و کالا شکاف ایجاد می شود. شکل ارزش [form of value] (که بعداً راجع به آن بحث خواهیم کرد) رابطه ی خود را با کالا از دست می دهد. شکل ارزش یعنی همان سیستم مالی ای که جابجا شدن ارزها را ممکن می سازد. مشکل شکل سنتی نظریه ارزش، اتکای بیش از حد آن بر تولید و وجه تولید صنعتی و کارخانه ای بود، در حالیکه مسئله ی اصلی بر سر گردش کالاها در فضای کلی ای است که در آن، ارزش دیگر نه جوهری از پیش تعیین شده (در قالبِ کارِ اجتماعاً لازمی که در کالا تبلوریافته) بلکه رابطه ی هر کالا با ارزش مصرف کالاهای دیگر است. پس با وضعیتی differential (استوار برتفاوت) مواجهیم (همچون زبان که در آن، معنای هر کلمه، کلمه ای دیگر است و هیچ وقت به مدلول نهایی نمی رسیم و آنچه داریم فقط حرکت دال ها است.) آنچه در بحران روی می دهد ایجاد شکاف در حرکت "دال ها" است و از طریق این شکاف است که شکل پول، خود را به عنوان اصل اساسی گردش کالا آشکار می کند. پیش از بحران همه ادعا می کنند که ارزش حقیقی در خود کالاست و همه به دنبال مبادله ی کالاها هستند و پول فقط میانجی ای است که نقشی فرعی ایفا می کند و صرفاً تسهیل کننده ی مبادله است. اما هنگام بحران می بینیم که همگان کالاها را رها می کنند و مستقیماً به دنبال خود پول می روند: هنگام بحران، یگانه کالا همان پول است.
دقیقاً در دل این شکاف است که ذات سرمایه داری خود را عیان می سازد. اینجا به مفهوم پارالکس [parallax] می رسیم که بعداً آن را به طور جزئی تر بررسی خواهیم کرد: به جای آنکه به یک شیء از چند جهت نگاه کنیم (نسبی گرایی)، زاویه ی دید را تغییر می دهیم و از رهگذر تغییر زاویه دید است که شیء ای جدید پدیدار می شود. در واقع با رفت و برگشت بین پول و کالا و مشاهده ی شکاف بحرانی میان آن دو از طریق این تغییر زاویه ی دید، می توانیم ذات اصلی سرمایه داری یعنی شکل استعلایی ارزش را (که پیش شرط کل این نظام است) تشخیص دهیم. این نکته ای است که در واقعیت این بحران شاهدش بودیم و در بیان تئوریک کاراتانی نیز نظریه پردازی می شود. از طریق کل بحران موجود و بحثی که کاراتانی در این کتاب مطرح کرده است، (از طریق ترکیب آن دو،) نگاهی مجدد به کاپیتال می اندازیم. زمینه ی اصلی این نگاه مجدد، همین بحران است.
حال بیایید نگاهی کلی به کتاب کاپیتال بیندازیم. در وهله ی اول خود کاپیتال یک متن علمی است. اما نکته ی اساسی آن است که کاپیتال متنی علمی است که معنای علم و معرفت و حقیقت را دگرگون می سازد. یک رابطه ی دیالکتیکی بین متن و واقعیت وجود دارد که از حد این دیدگاه پوزیتیویستی که "علم توضیح واقعیت است" فراتر می رود. از این حیث می توان کاپیتال مارکس را با آثار فروید مقایسه کرد. ما با گفتارهایی طرف هستیم که از دید منتقدان آن ها شبه علم، و از سوی طرفداران ارتدکس آن به عنوان علم ناب مطرح می شوند. اما این حالت دوگانه ی علمی و غیرعلمی ناشی از آن است که درگیری با این متون، خواندن آن ها، به طریقی، تصوری را که قبلاً از علم و معرفت و حقیقت داریم تغییر می دهند.
اینجا می کوشم برخورد اولیه با کاپیتال را در هیئت دیالکتیک خواندن یا نخواندن آن بررسی کنم. یعنی از یکسو، خواندن شیفته وار آن و در تقابل با آن، شکلی از نخواندن؛ می خواهیم از دل ترکیب این دو، خود متن را مستقل از محتواهای جزئیِ آن به مثابه پدیده ای خاص و منحصر به فرد بررسی کنیم . در خصوص حالت نخواندن به طور تجربی می بینیم که عملاً افرادی که هر 4 جلد کاپیتال را (که جلد چهارم خود مشتمل بر 3 جلد است) مطالعه کرده باشند به شدت نادرند. شاید بتوان در این خصوص فقط از افرادی همچون اتین بالیبار و ارنست مندل نام برد. در میان مارکسیست های ایران نیز در مورد همان جلد اول تقریباً چنین وضعیتی وجود دارد. بنابراین با متن عجیبی روبرو هستیم که در عین آنکه خوانده نمی شود و محتوای آن مشتمل بر 4000 صفحه بحث های خشک اقتصادی است، اما در عین حال جذابیت عجیبی نیز در آن نهفته است و همین نکته است که قضیه را مرموز می کند: جذابیت و اهمیت در عین خوانده نشدن و فهمیده نشدن.
در تقابل با این خوانده نشدن توسط اکثر کسانی که به شکلی در فضای گفتار مارکسیستی هستند می توانیم به شکل جنون آمیزی از خوانده شدن اشاره کنیم که شاید بهترین مثال آن بحث آلتوسر باشد. یعنی همان نکته ای که رانسیر مطرح می کند و نقل قولی که از آلتوسر به میان می آورد: "یک روز باید کاپیتال را حرف به حرف بخوانیم. باید این متن را در تمامیتش بخوانیم. هر چهار جلد را خط پس از خط." دستور به خواندن خط به خطِ متنی که از لحاظ تاریخی، جز جلد اول آن، الباقی اصلاً زمان مارکس چاپ نشدند بلکه دفترچه هایی هستند که توسط انگلس از اینجا و آنجا جمع آوری شدند و سه جلد آخر آن مدت ها پس از مارکس توسط کائوتسکی گردآوری شد، یعنی جلد چهارم (که خود مشتمل بر سه جلد است: نظریه ارزش های اضافی). تمامیت این متن حتی موجودیت ارگانیکی که امضای مؤلف را پای خود داشته باشد نیست. بنابراین چگونه می توانیم با چنین متن ناموجودی با دقت و موشکافی بسیار روبرو شویم. اگر بخواهیم این قضیه را خیلی جدی بگیریم و بحث آلتوسر را تحت اللفظی معنا کنیم و از سطر اول تا آخر را یکپارچه بخوانیم، نهایتاً همچنان با این پرسش مواجهیم که آیا کار ما با این کتاب به آخر رسیده است؟ بر این اساس من این خواندن شیفته وار ازیکسو و نخواندن ازسوی دیگر را ذکر کردم تا موقعیت منحصر به فرد کاپیتال را برجسته کنم. موقعیتی که به شکلی، حتی گهگاه اسباب مزاحمت نیز هست. در خود جریان چپ اگر بخواهیم نگرش مارکسیستی ارتدکس را دنبال کنیم و بر اساس آثاری غیر از کاپیتال، از نوعی علم تاریخ و جامعه در کل، در گفتار مارکسیستی صحبت کنیم، خود کاپیتال حتی می تواند اسباب مزاحمت باشد زیرا با اینکه پایه و اساس این گفتار را شکل می دهد اما هیچ یک از بحث های مشهوری که به عنوان اصول مارکسیسم شناخته شده اند را نمی توان در آن یافت (مثل "همه ی تاریخ مبارزه ی طبقاتی است" یا "سرمایه داری ضرورتاً به سوسیالیسم منجر خواهد شد") بر همین اساس است که گرامشی انقلاب اکتبر را انقلابی علیه کاپیتال می داند زیرا فرض را بر آن گذاشته است که بر اساس دید سنتی مارکسیسم ارتدکس، انقلاب باید ضرورتاً در کشورهای صنعتی پیشرفته (انگلستان) رخ بدهد؛ دیدی سنتی مبنی برآنکه سرمایه داری بر اساس یک دترمینیسم و حرکت جبری و به موجب تضاد نیروهای مولده و روابط تولیدی به انقلاب سوسیالیستی منجر می شود. اما انقلاب سوسیالیستی در کشوری رخ داد که کل کارگران صنعتی آن ده درصد جمعیت بودند و روی هم رفته، نسبت به کشوری همچون انگلیس، در فضای ماقبل سرمایه داری به سر می برد. بر این اساس است که گرامشی انقلاب اکتبر را انقلابی علیه کاپیتال می داند. زیرا کاپیتال را متنی می انگارد که این حکم تاریخی در آن ارائه شده است. اما همانطور که گفتیم چیزی تحت عنوان " ضرورت سربرآوردن سوسیالیسم از دل سرمایه داری" از کاپیتال منتج نمی شود. مسلم است که کاپیتال نقد سرمایه داری است و یک جامعه ی ماقبل سرمایه داری همچون روسیه را نمی توان از این دید بررسی کرد. اما مسئله اساسی آن است که (خصوصاً پس از پیروزی انقلاب اکتبر،) این متن دست و پاگیر می شود و با منطق سرراست مارکسیسم استالینی جور در نمی آید.
پرسش آن است که چنین تحلیلِ درونماندگارِ جزئی از اقتصاد سرمایه داری چگونه به آزادی و عدالت و مبارزه طبقاتی و کارگران در مقام طبقه ی کلی و بحث هایی از این دست، ارتباط پیدا می کند. بر این اساس است که می گویم رابطه با کاپیتال، رابطه ای مبتنی بر خواندن و نخواندن است.
این قضیه در رابطه با خود واقعیت نیز وجود دارد، در رابطه با آن دیدی از واقعیت که وضعیت جهان موجود را طبیعی، و بدین ترتیب، دائمی و رسمی می انگارد. اگر چپ ها یا کارگرها در فرآیند مبارزه شان با این متن مشکل داشتند و نمی دانستند این متن چه کمکی به آن ها می کند و چگونه می توانند آن را با متون دیگر و شعارهای خود وفق دهند، و نمی دانستند کاپیتال کجای مبارزه ی طبقاتی جای می گیرد، از سوی دیگر، مدافعان نظم موجود، بورژواها نیز، نمی توانند رابطه ای ساده و سرراست با این کتاب داشته باشند. زیرا مسئله آن نیست که کاپیتال در مقام متنی علمی توصیفی از واقعیت ارائه می کند. چراکه نمی توان کاپیتال را کتابی علمی در معنای متعارف کلمه دانست. علیه تفاسیری که مفاهیم مارکس را مفاهیم ازلی ابدی می انگارند باید به این نکته اشاره کرد که مسئله ی مورد تأکید مارکس، عینیتی کاذب است. واقعیتی واژگون که در آن به جای آن که انسان ها عهده دار سرنوشت دنیای خود باشند، تحت تسلط روابط کور اقتصادی می زیند، این پیامد مناسباتی است که در آن نیروی کار به عنوان کالا در بازار عرضه می شود.
در ادامه ی تأملات کلی مان در باب کاپیتال، بهتر است نکته ی دیگری را از لوکاچ نقل کنیم که در توصیف خود از مارکسیسم ارتدکس ادعا می کند که اگر همه ی حرف های مارکس غلط از آب درآید باز هم مارکسیسم درست و به حق است. تأکید لوکاچ بر روش دیالکتیکی مارکس است. اینجا نیز ماجرای خواندن/نخواندن تکرار می شود. حتی اگر خیلی از نکات ریز و درشتی که در این نقدِ اقتصاد سیاسی مطرح می شوند غلط از آب در آیند یا مفاهیم بنیانی آن شکل دیگری به خود بگیرند یا به چالش کشیده شوند، اما این باز هم چیزی از اهمیت کاپیتال کم نمی کند. بحران به عنوان یک حالت استثنایی همه چیز را به حالت تعلیق در می آورد و دقیقاً در همین حالت تعلیق است که مرز سرمایه مشخص می شود. شبیه به بحث اشمیت در خصوص قانون که هنگام وضعیت استثنایی (حکومت نظامی) محتوای قانون به تعلیق درمی آید اما زور و فرم آن بهتر نمایان می گردد، در خصوص کاپیتال نیز، آن بحث طولانی خشک و انتزاعی، برعکس، فرم کتاب یا حضور خود کتاب را برجسته می کند. لوکاچ تحت عنوان روش، از آنچه برجای می ماند سخن می گوید. البته چیزی تحت عنوان روش چندان برای ما مطرح نیست، بلکه بیشتر به نظر می رسد آنچه حائز اهمیت است دیدگاه و شکافی است که کاپیتال ایجاد می کند و اجازه می دهد از توهم جمعی ای که در آن هستیم بیدار شویم؛ آن هم به طوریکه واقعیت حالت طبیعی و آشنای روزمره ی خود را از دست می دهد و در می یابیم که واقعیت دیگری نیز ممکن است یا دستکم آنکه واقعیت موجود، فاقد انسجام است.
شاید برای فهم تأثیرگذاری کاپیتال علیرغم خوانده نشدن آن، بهتر باشد از این جمله ی کاپیتال یاری بجوییم: "انسان ها تاریخ خود را می سازند اما نه در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند بلکه در شرایطی که بدان ها تحمیل شده است." به نظر می رسد که ما با امکان تأمل در شرایطی که به ما داده شده روبرو می شویم و برای اولین بار امکان تغییر این شرایط را بدست می آوریم. صرفاً به عنوان ابزارهای ساختن تاریخ عمل نمی کنیم و می توانیم با گذر از ازخودبیگانگی، آگاهانه تاریخ را بسازیم. این ساختن آگاهانه ی تاریخ چیزی است که از نقطه نظر کاپیتال ممکن شود. برای نخستین بار نقدی درونماندگار از وضعیت واقعی مان ارائه می شود که به طریقی، هم شرط امکان تغییر تاریخ و هم شرط عدم امکان آن را تؤامان در قالبی واحد به دست می دهد.
نکته ی اصلی درخصوص کاپیتال، منحصر شدن آن به وجه تولید سرمایه داری است و مشخصه ی بارز تولید سرمایه داری آن است که اقتصاد به شکل کارکردی از بقیه ی حوزه ها جداست و برای اولین بار در تنظیم روابط اقتصادی و توزیع ارزش تولید شده توسط جامعه، با زور ماورای اقتصادی سروکار نداریم. در وجوه دیگر تولید، طبقه یا نهادی خاص (اشراف، کلیسا، حزب کمونیست و... ) با دخالت و زور ماورای اقتصادی، ارزش ایجاد شده را در دست می گیرد و طبق میل خود آن را تقسیم می کند. مثلاً در جوامع فئودالی، ارزشی که توسط کشاورزان تولید شده از جانب اشراف مصادره می شود (در قالب اینکه رعیت باید سه روز در هفته برای اشراف کار کند) دولت خراج می گیرد و کلیسا مالیات دینی می گیرد. در تمام آن ها با یک زور ماورای اقتصادی روبرو هستیم اما در سرمایه داری چنین نیست و یک مبادله ی آزاد میان کالاها و کار و خریدار این کالا و نیروی کار صورت می گیرد ولی بر اساس همان رمز و راز و توهم جمعی به عنوان یک ساختار، که ریشه آن در تبدیل شدن نیروی کار به یک کالاست، نهایتاً می بینیم که ارزش اضافی تولید می شود، و از چنگ کسی که آن را تولید می کند خارج می شود و به روند انباشت سرمایه می پیوندد ودرواقع خود استثمارشوندگان در فرآیند استثمار شدنشان شریک هستند و آزادانه به این استثمار تن می دهند؛ آن هم درست به خاطر آن ساختار استعلایی حاکم بر واقعیت. از درون این ساختار، همه چیز عادلانه به نظر می رسد، اثری از زور و فریب در کار نیست، کارگر دقیقاً مزد نیروی کار خود را می گیرد، اما بر اساس همان مکانیسم تولید ارزش اضافه (که بعداً بدان خواهیم پرداخت)، خود مبادله ی برابر در واقع مبادله ای نابرابر از آب در می آید و این نابرابری را فقط با بیرون آمدن ازدل کل این شرایط موجود می توان مشاهده کرد. کاپیتال از دل نقد درونماندگار این شرایط، ساختار این رؤیای همگانی و این توهم ساختاری را عیان می سازد. بر این اساس است که می توان به کاپیتال به عنوان هستی شناسی اکنونیت خودمان نگاه کنیم: هستی شناسی مدرنیته ی تاریخی، با آنکه در شرایطی هستیم که پیشاپیش به ما داده شده اما کاپیتال امکان تغییر این شرایط را نیز فراهم می کند. اما نه با پا گذاشتن بیرون از این واقعیت و شرایط (همچون آنچه در مانیفست داریم). ما به درون این نظام و ساختار استعلایی آن پا می گذاریم و به طور درونماندگار تناقضات آن را (بحران) آشکار می کنیم. و به همین دلیل است که گفتیم آنچه از کاپیتال منتج می شود نه ضرورت نابودی یا گذار سرمایه داری به سوسیالیسم، بلکه اشاره به نوعی عدم انسجام است اینکه سرمایه داری ضرورتاً با بحران مواجه می شود. و دقیقاً از بطن تناقضات و شکاف ها و عدم انسجام درونی آن است که می توان عملکرد آن را درک کرد. اینگونه بدین واقعیت پی می بریم که آنچه به عنوان عینیت تاریخی به ما داده شده است، تغییرپذیر است. در این مورد، در خصوص کاپیتال به مثابه هستی شناسی اکنونیت مان، سعی می کنم در پایان این بحث نکاتی را مطرح کنم که نشان می دهد علیرغم نخواندن یا کنارگذاشتن محتوا، کاپیتال جایگاهی ایجاد می کند که از منظر آن می توانیم، از این رؤیای همگانی بیرون آییم.
شاید بهتر باشد برای روشنتر شدن این موضوع، گذار دیدگاه مارکس از مانیفست کمونیست به کاپیتال را بررسی کنیم. نگرشی که در خود مانیفست حاضر است و شاید بهترین توصیف برای آن همان توصیف مارشال برمن باشد: زبان پرشور و ستایش مارکس از جهان سرمایه داری به عنوان یک نیروی خلاق تغییر دهنده ی جهان که تمام مرزها و محدودیت ها را می شکند و دنیای منزوی انباشته از خرافات را ویران می کند و برای اولین بار از طریق ساختن اقتصاد جهانی، نه فقط اقتصاد بلکه علم و فرهنگ و ادبیات جهانی به وجود می آورد، فضایی جهانی که در آن دنیاهای بسته کنار گذاشته می شوند. مارکس فوران این نیروها و انرژی ها را بسان امری معجزه وار و با زبانی پرشور توصیف می کند: جابجایی انبوه مردمان، تغییر دادن طبیعت توسط تکنولوژی، ساخته شدن شهرها و.... این همان دیدگاهی است که در بطن مانیفست وجود دارد. اما در عین این ستایش از نیروی خلاقه ی سرمایه داری، مارکس به محدودیت خود دیدگاه بورژوازی در مقام طبقه ی حاکم اشاره می کند. اینکه تمام این فوران ها و معجزات و خلاقیت ها و... نهایتاً چیزی نیستند جز پیامد فرعی و تصادفی نیاز سرمایه به ارزش مبادله و سوددهی. کل قضیه در این خلاصه می شود که سرمایه نیاز دارد که همواره در حرکت باشد، سرمایه یک فرآیند است و نه شیء و بدین ترتیب باید همواره در کار باشد. این آن جوهر ذاتی و رمز درونی سرمایه داری است: پول ساختن با پول. حضور هر آنچه در این میان است (M-C-M’ پول-کالا-پول) کاملاً تصادفی است. همه ی این ماشین آلات و کارگران و ابزار آلات و... از دید سرمایه دار صرفاً یک حلقه ی لازم برای تبدیل M به M’ هستند و می توان مرحله ی میانی را به هر نحوی تغییر داد و یا اصلاً از میان برداشت تا پول به شکلی دیگر به پول بیشتر بدل شود. اینجا، در فضای اقتصاد بازار آزاد است که می توان اصالت اقتصاد مالی و پولی را مشاهده کردو در تلاش برای چنین جهش هایی است که بعداً بحران ایجاد می شود. مسئله دقیقاً بر سر آن است که شکاف بین این دو M و M’سر باز می کند و با بحران روبرو می شویم. کل حیات انسانی و طبیعت، حلقه های تصادفی در میان این زنجیره هستند. بر همین اساس است که مارکس به کوته بینی و سترونی بورژوازی اشاره می کند. اینکه این نیروی خلاقه فقط در خدمت یک دیدگاه کوته بینانه است و هر سرمایه دار فقط در فکر منافع شخصی خویش است و کل ماجرای تغییر جهان و ساخته شدن تاریخ و حرکت انسان ها در آن بی معنا است و به همین علت است که می ایستد و مرزهای تغییر جهان را در نمی نوردد و امکاناتی که علم و تکنولوژی و اقتصاد فراهم آورده است را حتی برای رفع نیازهای بخش وسیعی از مردم صرف نمی کند و به همین دلیل است که در عین فوران فراوانی و ثروت و غنا با فقر مهلک و گرسنگی میلیون ها انسان روبرو هستیم.
این بورژوازی محتاط، به واپسین انسان های نیچه در بحث اخلاق بردگان شباهت دارد. این قضیه به شکل جالب توجهی، معنای درست این استعاره ی نیچه را آشکار می کند. قضیه آن نیست که بنده ها ارباب می شوند و از این طریق اخلاق بردگان حاکم می شود و با توزیع فقر روبرو می شویم و پاپتی ها کینه توزی خود را به قانون بدل می کنند بلکه ارباب ها فی نفسه خود بنده اند. نگاه بنده وار واپسین انسان همین نگاه بورژوازی حاکم است. حاکمیت اخلاق بردگان، حاکمیت اربابانی است که خود بنده اند و همچون بنده رفتار می کند. سرشتِ واپسین انسان ها را مارکس بهتر از نیچه نشان می دهد زیرا به خوبی اشاره می کند که چطور در عین ارباب بودن و حاکم بودن، بورژوازی با محافظه کاری و کوته بینی، توانایی استفاده از خلاقیت ها و نیروهایی که خود به وجود آورده را ندارد زیرا خود چیزی جز ابزار و بنده ی حرکت سرمایه نیست و می داند که اگر بخواهد از قوانین سرمایه تخطی کند در فرآیند رقابت نابود می شود.
اما مهمتر، حرکت از این دیدگاه به نقد درونماندگار و انتزاعی و طولانی ای است که در کاپیتال می بینیم. مفاهیمی مثل مبارزه ی طبقاتی و سوژه یا طبقه ی انقلابی و نبرد دراماتیک بر سر بازشناسی میان ارباب و بنده در معنای هگلی آن (بورژوا وپرولتر در مانیفست) و دیالکتیک سوژه/ابژه و اینهمانی آن ها و خودسازی جامعه. این مفاهیم به طور درونماندگار در کاپیتال حضور ندارند. کل اومانیسم انقلابی هگلی در کاپیتال کنار گذاشته می شود. این تفاوت از کجاست؟
یکی آن چیزی است که می توان تحت عنوان مارکسیسم هگلی مطرح کرد (ارنست مندل و رومن روسدولسکی) که کلید آن همین جمله ی مارکس است که "آناتومی انسان، کلید آناتومی میمون است." اینکه با داشتن اشکال پیشرفته تر می توان قانون حاکم بر اشکال عقب افتاده تر را کشف کرد. به جایِ آن طرح کلی که مارکس در نظر داشت، روسدولسکی چیزی حدود چهارده طرح مختلف برای نوشتن کاپیتال در آثار وی یافته است؛ طرح هایی که مارکس بارها و بارها کوشیده تا به کتاب تبدیل کند. در خود مارکس، پیش از آغازکردن پروژه ی سنگین نقد اقتصاد سیاسی، شاید بتوان از یک گفتار کلی در جهت رسیدن به یک نظریه ی عام در باب جامعه سخن گفت. می توان این سؤال را مطرح کرد که چرا مارکس عوض نوشتن کاپیتال، قوانین کلی حاکم بر همه ی جوامع را ننوشت، و چرا به تحلیل دشوار و ریز یک شکل اقتصادی خاص پرداخت. پاسخ آن است که ما در ورای مانیفست با نوعی پیچیده تر شدن آرای اقتصادی مارکس و تکامل تدریجی آن و حرکت به سوی تحلیل سرمایه داری به عنوان یک کلیت انضمامی و وحدتی از تناقضات روبرو هستیم و در طی این حرکت نیز گسست بزرگی رخ نمی دهد. به گفته ی مندل، نظریه های مارکس به اشکال مختلف پیچیده تر می شوند و تغییر پیدا می کنند و تکامل می یابند.از دست نوشته های اقتصادی فلسفی جوانی او گرفته تا نوشتن جلد اول کاپیتال. به زعم این نظریه پردازان، پس از نوشته شدن کاپیتال و تبیین اقتصادی یک شکل خاص از اقتصاد و فرماسیون اجتماعی، می توان با پرش به یک سطح بالاتر از انتزاع به نوعی علم تاریخ دست پیدا کرد و وجوه دیگر تولید و تحول اقتصادی و رابطه ی آن با حوزه های دیگر جامعه را مورد بررسی قرار داد. این آن چیزی است که در مارکسیسم ارتدکس، ماتریالیسم تاریخی می نامند، علم تحول تاریخ و علم تحول وجوه تولید و مناسبات تولیدی و این هیچ ربطی به تحلیل های خود سرمایه ندارد زیرا در سطح دیگری از تجرید جریان دارد و موضوع آن هم کل تاریخ و قوانین حاکم بر حرکت آن است. یک جور نظریه ی عام در مورد تولید و توزیع و مصرف را در خود گروندریسه نیز می بینیم، در اولین تلاش مارکس برای نوشتن سرمایه با یک نظریه عام در باب رابطه ی عام مصرف با تولید و... و تلاش برای طرح این مقولات در سطحی فراتر از سرمایه داری وجود دارد. اما این پروژه کنار گذاشته می شود و با این نقد مفصل و جزئی نگر و درونماندگار از سرمایه داری روبرو می شویم که مارکس در آن می کوشد سرمایه داری را قدم به قدم به شیوه ای هگلی از دل یک واقعیت/مفهوم یعنی کالا بیرون بکشد. به جز این، نهایتاً با نوعی ماتریالیسم تاریخی روبرو می شویم که جمع بندی آن نیز بیشتر کار انگلس بود؛ آن هم به دلیلِ دانش تاریخی گسترده تر انگلس نسبت به مارکس. ساختن چارچوب گفتار ارتدکس مارکسیستی (که ماتریالیسم دیالکتیکی، فلسفه ی آن است و ماتریالیسم تاریخی، علم آن) کار انگلس بود، همان دیدگاهی که بعدتر به ایدئولوژی رسمی شوروی تبدیل شد.
شکل دوم یک مارکسیسم ساختگرا است که مشهورترین چهره ی آن آلتوسر است. در اینجا گذشته از آنکه با نقدی ریشه ای از مارکس جوان روبرو می شویم. اینکه پیوند مارکس با هگل و فویرباخ هنوز گسسته نشده است و در هیئت نوعی اومانیسم حضور دارد. با نوشتن ایدئولوژی آلمانی است که مارکس گسستی معرفت شناختی ایجاد می کند و از فضای اومانیستی و دراماتیک مانیفست جدا می شود. در کاپیتال مباحث در قالب مفاهیم انتزاعی، مثل ارزش و ارزش مبادله به عنوان فرآیند های در حال حرکت مطرح می شوند و در آن چیزی نظیر سوژه ی انقلابی و برخورد ارباب و بنده به شکل هگلی نمی بینیم. از طریق این گسست معرفت شناختی، مارکس به تأسیس علم تاریخی دست می یابد، ماتریالیسم تاریخی که آلتوسر آن را به عنوان علم تاریخ مطرح می کند، اینکه مارکس با کندن از اومانیسم و ایدئولوژی، قادر شده است تا این علم تاریخ را بسازد.
همانطور که گفتیم، ازیکسو می توان محتوای کاپیتال را در پرانتز گذاشت (نخواندن) و در عین حال ارزش و اهمیتی خارق العاده برای آن قائل شد؛ این ما را به نگرشی بنیادگرا و نوعی از مارکسیسم ارتدکس سوق می دهد که همچون هر مکتب بنیادگرای دیگری واجد متن عجیب و مرموزی است که ظاهراً بناست همه ی حقایق را در خود داشته باشد، متنی که در عین خوانده نشدن، همگان آن را تقدیس می کنند و بی آنکه درکش کنند موجودیتی عجیب برای آن می سازند. این نظیر آن چیزی است که در استالینیسم شاهد آن بودیم. ازسوی دیگر خواندن کلمه به کلمه و وسواس آمیز آن را داریم. ولی به نظر می رسد که این متن از قضا خود به نوعی پیش شرط امکان تغییر و فکر کردن به واقعیتی غیر از سرمایه داری است. لذا بی خود نیست که نوعی غنای تئوریک در مارکسیسم می بینیم. تقریباً هیچ سنت فکری-فلسفی نیست که با مارکسیسم پیوند نخورده باشد (مارکسیسم تحلیلی، پدیدارشناختی، ساختگرا، پوزیتیویستی، اگزیستانسیالیستی و...) و حوزه ای وجود ندارد که گفتار مارکس در آن دستاوردی انتقادی به همران نداشته باشد (زیبایی شناسی، جغرافیا، تاریخ، اقتصاد و...). این غنا اساساً مرهون جایگاه و موضعی [position] است که کاپیتال برای نقد فراهم کرده است.
تنظیم و پیاده سازی متن : آریا ثابتیان
