آخرین مطالب
- درباره مفهوم «کتاب»: تاملات كتابي
نویسنده:تئودور آدورنو ترجمه: مراد فرهادپور
2012/05/06 - از کجا می آییم، چه هستیم، به کجا می رویم؟
نویسنده:پل گوگن ترجمه: علی اکبر رحمانی آملی
2012/04/05 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت چهارم
نویسنده:م.ملک
2012/03/30 - ترکیدن!!! (نقد فیلم شکم چرانی بزرگ ـ مارکو فره ری)
نویسنده:رامین اعلایی
2012/03/27 - پايان ۷۰۰ سال قدرت اعراب مسلمان
نویسنده:علی غفوری
2012/03/21 - همه حیوانات برابرند
نویسنده:پیتر سینگر ترجمه: بهنام خداپناه
2012/03/10 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت سوم
نویسنده:م.ملک
2012/03/08 - صمد [بهرنگی] و افسانه عوام
نویسنده:جلال آل احمد
2012/03/07 - سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02
ما در ادبیات توسعه خود را کم داریم
پیش از وقوع انقلاب مشروطه، جامعه ی ما پوشیده در غبار تقدس گنگ هزار ساله، در نظامی دوار و بسته از یک دستگاه فکری آغشته به جان، به زندگی ادامه می داد. همه چیز حیات بسیط ما، توجیهی مشخص و قابل قبول داشت. فضای جامعه ی ما در یک نظام فکری گرد و لغزنده و کش دار محاط بود که " عرفان " اش می نامیدند و بسته به اوضاع و احوال، همه گونه رأی و راهی از دل آن بیرون کشیده می شد. اوضاع اگر بر وفق مراد بود می گفتیم : « چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد »، و به سامان نبود اگر، می خواندیم :« رضا به داده بده وز جبین گره بگشا »، نامشخص اگر بود و نگران کننده، می سرودیم :« یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور»، اگر دینی می شد می گفتیم :« قرآن ز بر بخوانم در چهارده روایت»، و بالاخره اگر حکمروایان کوس « مات الدین » می زدند، به همراهی اشان می خواندیم به طنز که: « ور نه تشریف تو بر اندام کس کوتاه نیست ». به طبع در جامعه ای چنین متلون و تاریک که « در عرض شش ماه، شانزده حاکم عوض می شد » هیچ دستگاه فکری، به تر از این نظام، پاسخ گو نبود؛ و یادمان باشد که دستگاه فکری یک ملت از پی فرود و فرازهای بسیار- و به تبع نیازهای دراز مدت تاریخی اش- نطفه می بندد، نضج می یابد، قوام می گیرد و به تدریج در عمق جان و روح مردمان ریشه می دواند.
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
در چنین پهنه ای و در بطن دوار چنین دستگاه فکری متلونی، انقلاب تجددگرایانه ی مشروطیت جای خود را آرام، آرام می گشاید، ظهور خود را اعلام می دارد و پس از مدتی حق اهلیت کسب می کند؛ انقلابی که خواستار مجلس قانون گذاری، حقوق حقه ی افراد جامعه، استقرار نظام دموکراتیک و رهایی از نظام " شبان- رمه ای " است. روشنفکر برآمده از این تحول غریب، در مقابل خود فرهنگ پویای غرب را دارد که مدعی است برای تک تک شهروندان جامعه، ( نه کلی و فرجی ) احترام و حقوق و جایگاه قایل است. فرهنگی که به آنها می گوید « حق شما » است که نمایندگانتان را « خودتان » برگزینید به اختیار. حق شماست که قانون را خودتان بنویسید، می گوید که قانون زمینی که به دست زمینیان نگاشته شود از قضا گره گشا تر است؛ برای ما که از آسمان به زمین " هبوط " کرده ایم؛ می گوید که می توانید گله و رعیت بی اختیار سلطان نباشید، می گوید که حاکم « حق ندارد » و مجاز نیست به بهانه ی یک عدد نان سوخته ی بربری، نانوای بی نوا را توی تنور خاکستر کند، بینی انسانی را از دو سو سوراخ کند و محض تحقیر مثل گوسفند در کوی و برزن بچرخاند!
بد چیزی نبود. بیش از دو دهه برای به دست آوردنش با هم جنگیدیم، و به اینجا رسیدیم که رضا شاهی می خواهد که بیاید و قانون آزادی خواهانه ی انقلاب مشروطیت را با تمام اقتدار پیاده کند! و همو شرط می گذارد که احدی در کارش دخالت نکند ( عیناً سلف خود )؛ و در کمال بهت، چنین شد. گرچه به ظاهر راه دیگری هم نبود. همه ی جراید – حتی آنها که از او دفاع کرده بودند – تعطیل می شوند و تجددگرایی دل خواه و یک طرفه از بالا آغاز می شود.چرا چنین شد؟ چرا از پس آن همه جان فشانی ها، آرمان ها و رشادت ها، چرخ گردون بار دگر بر همان پایه ی پوسیده چرخید؟ چرا جامعه ی ما نتوانست از آن دور بسته، از آن دایره ی شوم کپک زده رهایی یابد؟ چرا حضور هیتلرها در غرب یک استثناءست در شرق یک قاعده است؟ چون در شرق از همان ابتدا با دو نیروی متضاد خیر و شر ( حق و باطل ) مواجه بوده ایم که در تمام طول تاریخ – نه فقط این ربع قرن – به یک کشمکش خونبار و ابدی گرفتارمان کرده است. دو طرف این کشمکش دردناک نیز به هیچ روی اهل مصالحه و مدارا نبوده اند. ولی در تاریخ غرب، خدایان اولمپ از همان نخست بالای کوه اولمپ می نشینند و جهان را به صورت شورایی اداره می کنند و در نتیجه، ما به دوران هایی در تاریخ آن دیار بر می خوریم که بردگان نیز برای خود شورایی داشته اند.
می دانم که این سخن برای عده ای به دلیل احساسات تند شوونیستی و برای عده ای دیگر به دلیل منافع شان در تداوم این وضعیت، چندان سخن خوشایندی نیست ولی تنگ نظری، دژ خویی، فرصت طلبی و دورویی، ترس خوردگی و نق زدن و بسیاری از بیماری های دیگر اجتماعی در همین فرهنگ استبدادی ( خودمداری و خود مطلق پنداری ) ریشه دارد. فرهنگ و منشی که باطل شمردن مطلق باورهای دیگران را حق خود می داند، زیرا خود را آیینه تمام نمای حقیقت می پندارد. و با این مطلق نگری مستبدانه قلم یا قدم بر می دارد. هنگامی هم که قدرت می گیرد یا اثری خلق می کند تکلیف خود می داند که با تمام قوا حقیقت مطلق خود را عرضه و تحمیل کند. مستبد ( خودکامه ) در لغت کسی نیست جز همین: یعنی کسی که شیوه یی از زندگی و یا نحله ی خاصی از تفکر و نگرش را جبراً به دیگری دیکته و القاء می کند. نتیجه این که در جوامع شرقی، طی هزاران سال، با تحمیل، تحمیق، تأمین، تأدیب، به مرور وضعیتی در جوهره ی فرهنگ و ادبیات به وجود می آید که نامش همانا واماندگی و پس افتادگی است. و این دور باطل و سمج هم چنان ادامه می یابد و « در» بر همان پاشنه می چرخد. شاید بدین خاطر که دستگاه فکری و نظام ارزشی یک ملت، یک ساله و حتی صد ساله پیدا نمی شود که مثلاً ده ساله و پنجاه ساله عوض شود. از این رو، استبداد و خودکامگی این بار در هیئت رضا شاهی به منظور استقرار تجدد به میدان می آید: مردم را مجبور می کند رخت و لباس بر کنند و جامه ای اروپایی تن کنند. و صد البته مقاومت هم آغاز می شود. « ژن »ها ( بخوانید فرهنگ و سنت ) تمکین نمی کنند؛ حرکت آنها بسیار کند و بطئی است و معمولاً گوش به فرمان هیچ کس و هیچ چیز هم نیستند. آن ها مکانیسم درون زای خود را دارند، فقط در برابر ثمر بخشی تجربه شده ی هر پدیده، انعطاف نشان می دهند. مردمی که هزاران سال خود کرده اند کلاه بر سر گذارند، رضا شاه می آید و امریه صادر می کند کلاه از سر بردارند. مردم برهنه سری را هرزگی می دانند. رضا شاه فشار می آورد. برآیند زور و مقاومت سرانجام به « توافقی » منتهی می شود؛ مردم سر خود کلاه بگذارند ولی نه کلاه قبلی بل که کلاه جدیدی به نام « کلاه پهلوی ». یعنی ظواهر امر عوض می شود ولی درونه همان است. روکش و لعاب عوض شده است، دستگاه فکری اما هم چنان استوار و پا برجاست. چنین است که در این روند کش دار، بالاخره با تلفیق درونه ی منحط فرهنگ استبداد شرقی و برونه ی فرهنگ غرب، زمینه ی بحران هویت ملی فراهم می آید.
طرفه این که به موازات این تغییرات ناگزیر، حکومت و روشنفکران (اهل کتاب) به طور طبیعی به فلسفه و مشرب هایی از غرب می گروند که با خوی و خصلت های استبدادی هزاران ساله شان هماهنگ تر است. دستگاه استبداد فردی حاکم، از میان انبوه مشرب های فکری آن روز جهان غرب، به فاشیسم – که دستگاه مقید کننده از بالا و نظامی " شبان- رمه "ای – متمایل می شود و اهل اندیشه نیز به دستگاه مقید کننده و استبدادی مقابل آن!
رضا شاه بر آن است برای استقرار نظام مورد علاقه اش خون ریزی کند و روشنفکران معتقدند که خون فشانی کنند. هر دو در واژه ی خون به اشتراک می رسند. در این میان تنها چیزی که مطلقاً از نظر به دور می ماند قانون و دموکراسی است. هر کدام شان تصور می کنند که تا استقرار نظام مورد علاقه شان، سخن از دموکراسی، سخنی لغو و بیهوده است. دموکراسی را فقط برای وقتی دوست دارند و می پسندند که بشود دیگری را نقد و نفی کرد. چرا؟ چون در دستگاه های فکری و کهن سال ما، به لحاظ تاریخی، چیزی نزدیک به معنای دموکراسی، آزادی، حقوق فردی هرگز و جو نداشته است و ما فهم روشنی از آن نداریم. هر چند واژه ی « آزادی »، « حریت »، « آزادگی » را در تاریخ و مکتوبات و نقل ها به کار برده ایم ولی به معنایی « بی نیازی » است نه به معنای حقوقی و اجتماعی آن؛ چنان که حافظ هم می گفت: « غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است». واژه ی « آزادی » در فرهنگ ما همواره به معنای آزادگی بار اخلاقی و درویشی داشته است.
بدین سان، با تحول نوگرای مشروطیت و گزینش مشرب های به ظاهر متفاوت فکری، هر کدام از ما این بار دارای تقدس « گنگی » دیگر می شویم و فاجعه و بحران از همین جا در فرهنگ، هویت و ادبیات ما آغاز می شود. یعنی فاجعه از این جا آغاز می شود که با انقلاب ضروری مشروطیت و ناگزیری تغییر و گذار از سنت و مدرنیسم، نه « فرهنگ » که « تقدسمان » مدرن می شود. تفنگ دارانی که از این قداست تازه، تا پای جان (خون ریزی - خون فشانی) پاسداری می کنند؛ یعنی هر دو سوی تقابل، خواسته یا ناخواسته، جمله معروف «مائو» را سرلوحه خویش قرار می دهند که: « حق، از لوله ی تفنگ بیرون می آید».
نتیجه اینکه ما نه به مدرنیسم که به «شبه مدرنیسم» یعنی به ظواهر مدرنیسم می رسیم. سنت گرایانی شبه مدرن؛ نه آن و نه این. از آن جا رانده، از این جا مانده! « از زبان مادری نابرده بو/ با زبان های فرنگی کرده خو »؛ نه درست در سنت، نه به راستی متجدد. ظواهر ان را گرفته ایم و درونه ی این را. موجودی شده ایم با عطشی استسقایی به آزادی و فرهنگ شهرنشینی که جان و درون مان قابلیت و ظرفیت جذبش را ندارد. «آن» را به حق از خود رانده ایم و از رسیدن به «این» نیز ناتوانیم. وامانده در میان دو تیغه ی قیچی، معلق و سرگردان! و البته این گرفتاری، ویژه ی دگراندیشان هم نیست. نمی بینی که چگونه چند سالی است که سنت گرایان افراطی هم به پسا مدرنیسم غرب چنگ انداخته اند و برای نجات (یا توجیه) خود از آن استمداد می طلبند؟
پس از نهضت ضروری مشروطه (که ظاهراً از شکل گله ی آدمی بیرون مان آورد و به «ملت مان» بدل کرد تا «جامعه ی مقدس» ما به «جامعه ی مدنی» تبدیل شود)، ما به ناگزیر، پیرو و مقلد آنانی شدیم که پیشاپیش ما در آزادی و شهرنشینی زندگی می کردند. ما از فرم لباس گرفته تا تفریحات و آداب غذا خوردن و نوع نشست و برخاست و دست دادن و داستان نویسی و نقد و نقاشی و موسیقی...، دنباله رو سرمشق های آنانیم و هنوز از خود خلاقیتی نداریم. دیروز هیپی و اگزیستانسیالیست بودیم، امروز پانک و نهیلیست، دیروز از داستان جامعه گرا سخن می گفتیم، امروز از جریان سیال ذهن. امروز در دفاع از رمان نو حرف می زنیم، فردا از «ضد رمان»!؛ امروز تا پای جان از فلان تفکر سیاسی دفاع می کنیم، فردا در صف دشمنانش در «جامعه ی باز» غرق می شویم.
چرا؟ چون می خواهیم امروزی باشیم و در عرصه ی ادبیات و هنر نیز – چون ورزش – حضوری فعال در جهان داشته باشیم. اما معنویت درخوری نداریم. در متن و بطن تحولات جهانی نیستیم – نمی توانیم باشیم – و مدام عقب می افتیم. گرم سخن گفتن از ساخت و ساختگرایی هستیم که صحبت ساخت شکنی (از غرب) می شنویم. گنگ و دستپاچه، مطلب را رها می کنیم و هنوز ساخت گرایی روشن نشده، ساخت شکن می شویم. در رادیو و تلویزیون و تلفن و اتوبوسی که از غربی ها گرفته ایم به آن ها فحش می دهیم. عملاً در همه ی زمینه ها پشت سر آن ها گام بر می داریم. البته چاره ای هم نداریم. فرهنگ مان در فرهنگ نوگرا و پویای جهانی محاط است و ما – به عنوان یک ملت نه به عنوان فرد – جز با شناختن حال «خود» و فلسفه ی وضع جهان امروز، قادر به خلق هنر محیط بر دنیا نیستیم.
ما از پی تاریخی پاره پاره و در هم ریخته، که علت بیشتراتفاقات صد سال اخیرش به ویژه، در بیرون از این آب و خاک بوده است و هیچ اتفاقش دلیل اتفاق بعدی آن نبوده، از ریشه ی پوسیده ی خود بریده ایم، هویت مفلوج گذشته ی خود را از دست داده ایم، اما به هویت نوینی نیز دست نیافته ایم. ما دچار بحران هویت ایم و بدین ترتیب، در این آشفتگی تاریخی، (به قول احمد شاملو) حافظه ی تاریخی خود را هم از دست داده ایم. به سبب همین آشفتگی تاریخی است که تحلیل درستی از چیزی نداریم بل که توجیه داریم. تا وضع چنین است و ما به عنوان یک ملت، خود را نیافته ایم، قادر به اثر گذاری عمیق و طولانی مدت بر ادبیات و هنر جهان معاصر نیستیم.
مسلماً جهانی بودن زبان یک ملت (مثل نقاطی از آفریقا و آمریکای لاتین) عامل مؤثری در شناساندن ادبیات و فرهنگ آن ملت به جهان است، ولی هر ملتی باید نخست چیز بدیعی برای ارایه به جهان داشته باشد تا زبان جهانی او به کار آید. چه بسیار ملت ها که به زبان انگلیسی و فرانسه سخن می گویند و می نویسند اما خالق آثار بدیع جهانی نشده اند. به همین دلیل است که اگرچه شانس نویسندگان آمریکای لاتین در این بوده که به زبانی تکلم می کنند و می نویسند که پروسه ی محیط شدن بر جهان را در مرحله ای نزدیک به امروز طی کرده است ولی اهمیت آن ها مطلقاً نه به سبب زبان اسپانیولی، بل که به پاس درک آن دنیای جادو شده و پاره پاره و آن روح شگفت زخم خورده و آن هویت غریب است که به زبان جهانی اسپانیولی ارایه اش می کنند.
هم چنین است موضوع « نهاد ترجمه و ارایه آثار هنری به جهان » و هر عامل دیگر. « نهاد ترجمه » از جمله عوامل انتشار است نه تثبیت! نتیجه این که: به گمانم عامل اصلی جهانی نشدن هنر و ادبیات فارسی، و عقب ماندن اش از جرگه ی توسعه و تحولات پویای جهان، به رغم قابلیت های بالقوه و استعداد درخشان بسیاری از صاحبان قلم و هنرمندان، بحران هویت ملی، حاکمیت دیرینه سال استبداد فرا گیر، و عدم شناخت ما از ماهیت این بحران هاست، به طوری که صرف شناختن بحران هم می تواند خود، عامل خلاقیت های عظیم پیرامون بحران هویت باشد.
ما عموماً شناخت دقیقی از پیشینه و امروز خود نداریم که اثری خلاقه از اعماق روابط فرهنگ خود بنویسیم. تا به امروزمان بستری برای تحول و توسعه و مدنیت فراهم آید. لا جرم به پیروی و تقلید از پیشگامان هنر و ادبیات جهان می پردازیم و آثاری خلق می کنیم که برای مقلدان حتا، تازگی ندارد. باری، ما در هنر و ادبیات توسعه، خود راکم داریم.
