آخرین مطالب
- درباره مفهوم «کتاب»: تاملات كتابي
نویسنده:تئودور آدورنو ترجمه: مراد فرهادپور
2012/05/06 - از کجا می آییم، چه هستیم، به کجا می رویم؟
نویسنده:پل گوگن ترجمه: علی اکبر رحمانی آملی
2012/04/05 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت چهارم
نویسنده:م.ملک
2012/03/30 - ترکیدن!!! (نقد فیلم شکم چرانی بزرگ ـ مارکو فره ری)
نویسنده:رامین اعلایی
2012/03/27 - پايان ۷۰۰ سال قدرت اعراب مسلمان
نویسنده:علی غفوری
2012/03/21 - همه حیوانات برابرند
نویسنده:پیتر سینگر ترجمه: بهنام خداپناه
2012/03/10 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت سوم
نویسنده:م.ملک
2012/03/08 - صمد [بهرنگی] و افسانه عوام
نویسنده:جلال آل احمد
2012/03/07 - سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02
داستان : گل سینه
ولف بر از سفر که به خانه بر می گشت، همیشه خدا چیزی برای سلیا و دخترهایش با خود می آورد. این بار، شانس آورده بود و به گاو صندوقی دستبرد زده بود و هفتصد و چهل روبل کاسب شده بود. در راه بازگشت هم، توی قطار درجه دو، با روسی ثروتمندی آشنا شده بود و در بازی ورق صد و پنجاه روبلی تیغش زده بود. ولف بر از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بود که همه چیز عالم به نصیب و قسمت بسته است، بعضی وقتها آدم پشت سر هم بز می آورد و پاره ای اوقات هم حسابی خر شانس می شود. این مسافرت بخصوص، از همان اولش خوب شروع شده بود. اول از همه کوشیده بود، محض تفنن، جیب بنده خدایی را بزند (سارق گاو صندوق، جیب بر نیست) و دست بر قضا کیفی بیرون کشیده بود پر از اسکناسهای ریز و درشت. بعدش به حمام عمومی رفته بود و یک عدد ساعت طلا پیدا کرده بود! بعد از چنین سوداگریهایی شکر خدا را به جا آورده بود و صدقه و خیراتی داده بود و سکه ای در صندوق اعانات فقرا انداخته بود. ولف بر در هیچ دسته و گروهی نبود و برای خودش راه و روش جوانمردانه ای داشت. می دانست دزدی گناه است اما آیا تاجرها به راستی خیلی بی گناهند؟ ارزان نمی خرند و گران نمی فروشند؟ خون فقرا را نمی مکند؟ هر چند سال یک بار وانمود نمی کنند که ورشکست شده اند تا از این و آن پول یامفتی به جیب بزنند؟ ولف بر زمانی در لوبلین دباغ بود اما نتوانسته بود گرد و غبار و گرما و بوی ناخوش دباغخانه را تحمل کند و سر کارگر آنجا هم مدام به دباغها می توپید و سعی می کرد کار بیشتری از گرده آنها بکشد. آن چندر غاز درآمدش هم دردی دوا نمی کرد. پس گوشۀ زندان پوسیدن بهتر از یک عمر دباغ ماندن.
حالا دیگر مدتها بود که راه دزدی را پیش گرفته بود. چند باری دستگیرش کرده بودند اما راحت آزاد شده بود. بلد بود چطور با قاضی صحبت کند. بنده زن و بچه دارم، قربان! هیچگاه هم یکی به دو نمی کرد و حرف تندی از دهانش درنمی آمد. در زندان که بود، نه تنها با سایر زندانیان دعوایی راه نمی انداخت، که پول و سیگارش را هم بین آنها تقسیم می کرد و برایشان کاغذ می نوشت. ولف بر از خانواده محترمی بود. پدرش نقاش ساختمان و مومنی دو آتشه مادرش کله پاچه و سیرابی می فروخت. خودش ولف بر، تنها عضو خانواده بود که دزد از کار درآمده بود. حالا دیگر چهل سالی سن داشت، با قدی متوسط و شانه هایی پهن و چشمانی قهوه ای و سبیلی زرد که مثل لهستانیها تابش داده بود. شلوار سوارکارها را می پوشید و چکمه هایی با رویه ی سفت به پا می کرد که او را شبیه غیر یهودیان نشان می داد. لهستانیها معتقد بودند که یهودی نمی تواند پاهایش را در چنین چکمه هایی فرو کند، چون پای یهودیان معمولاً پت و پهن است و به جای اینکه دراز شود، همیشه از پهنا رشد می کند. ولف بر کلاهی داشت با لبه ای چرمی و روی جلیقه اش زنجیر ساعتی آویزان بود که قاشقک کوچکی هم برای پاک کردن جرم گوش به آن وصل بود. دزدان دیگر هر یک با خود هفت تیری یا چاقوی ضامن داری داشتند اما ولف بر هیچگاه اسلحه ای با خود حمل نمی کرد. هفت تیر دیر یا زود باید شلیک شود و چاقو هم دیر یا زود باید شاهرگی را پاره کند. اما چرا باید خونی ریخته شود؟ چرا باید آدمی خود را برای تنبیه دیگری تا این حد به مخاطره بیندازد؟ ولف بر آدم با اراده و محتاطی بود، عادت داشت در هر کاری اول فکر کند و دوست داشت کتاب داستان و حتی روزنامه بخواند. زنها همیشه می کوشیدند با طنازی وسوسه اش کنند اما ولف بر فقط یک خدا داشت و یک زن. در دیگران مگر چه بود که در سلیا نبود؟ از زنهای هرزه خوشش نمی آمد. هرگز به هیچ فاحشه خانه ای پا نگذاشته بود و از مشروب خوردن هم بیزار بود. زن وفاداری داشت و دو تا بچه نازنین که خوب بار آمده بودند. صاحب خانه ای بود و باغی در کازلو و دخترهایش به مدرسه می رفتند. روزهای جشن پوریم، ولف بر برای خاخام محل هدیه ای می فرستاد. پیش از آغاز عید فطیر ریش سفیدان قوم برای جمع آوری اعانه فقرا نزدش می آمدند. این بار وقتی ولف بر به خانه آمد، از جواهر فروشی شهر لوبلین جفتی گوشواره برای سلیا و دو مدال سینه برای دخترانش، ماشا و آنکا خریده بود. تا شهر ریویتز که آخرین ایستگاه بود با قطار مسافرت کرده بود، بعدش درشکه ای سوار شده بود و کنار درشکه چی جلو نشسته بود و کمکش کرده بود. ولف بر حال و حوصله نداشت به حرفهای بازاریهایی گوش کند که مسافر درشکه بودند و درباره زنها لطیفه می گفتند. بازاریها می کوشیدند او را در گفتگوهایشان شرکت دهند اما ولف بر ترجیح می داد خاموش بنشیند و به منظره درختها و آسمان نگاه کند و به چهچهه پرندگان گوش دهد. برف در کشتزارها آب می شد، دانه های زمستانی جوانه می زدند و خورشید زرد و طلایی پایین آسمان آویخته بود، انگار آن را روی بومی نقاشی کرده بودند. هر از گاهی، گاوهایی را می دید که در چراگاهها، علفهای تازه نشخوار می کنند. باد گرمی از روی درختان جنگل می وزید انگار در پشت بیشه زارها، سرزمینی گرمسیری و ناشناخته نهفته بود. خرگوشی یا گوزنی به کنارۀ جنگل می آمد و زیر چشمی به اطراف نگاهی می انداخت، لاک پشتی همچون صخره جانداری آهسته از میان جاده می گذشت.
ولف بر معمولاً سالی چهار بار کفش و کلاه می کرد و از خانه بیرون می زد. اگر همه چیز به روال عادی پیش می رفت، سفرش هیچگاه بیش از شش هفته ای طول نمی کشید. همیشه هم به شهرها و به بازارها و نمایشگاههای آشنای همیشگی می رفت. در شهر کازلو همه می دانستند که ولف بر از چه راهی امرار معاش می کند اما در شهر خود هیچگاه جیب کسی را نمی برید، و در غیابش، سلیا می توانست از همه مغازه ها نسیه خرید کند. همه مغازه دارها طلبشان را از او در دفتری یادداشت می کردند و ولف بر که برمی گشت، بدهیهایش را تا دینار آخر می پرداخت. یک بار ولف بر را گرفتند و چند ماهی در شهر یانو به زندانش انداختند اما مغازه دارهای کازلو همچنان به سلیا روی خوش نشان دادند و صدها روبل به او جنس نسیه فروختند. سلیا بارها و بارها به ولف بر از مغازه دارها شکایت می کرد که موقع کشیدن اجناس، سنگ تمام نمی گذارند و پارچه را به اندازه نمی برند و صورتحسابها را چرب تر می نویسند اما او گوشش به این حرفها بدهکار نبود و می گفت رسم روزگار چنین بوده و چنین نیز خواهد بود.
ولف بر این بار هم همچون دفعات پیش که دلش برای سلیا و دخترهایش سخت تنگ می شد، با اشتیاق به کازلو برگشت. دلش برای غذای دست پخت سلیا که هیچ جا مثل و مانندش پیدا نمی شد و رختخواب گرم و نرمی که از همه مهمانخانه های سر راه بهتر بود، لک زده بود. بالشها و ملافه های سلیا، تر و تمیز و به نرمی ابریشم بود و بوی خوش سنبل می داد. سلیا همیشۀ خدا پاک و پاکیزه و حمام رفته و موها شانه کرده و گیس بافته با دمپائیهای منگوله دار و لباس خواب نازک به اتاق خوابش می رفت و مثل تازه عروسها سر و صورتش را می بوسید و در گوشش کلماتی شیرین و عاشقانه زمزمه می کرد. دخترها داشتند بزرگ می شدند، یکی شان ده ساله بود و آن دیگری یازده ساله، با این همه هنوز مثل بچه ها از سر و کولش بالا می رفتند و غرق بوسه اش می کردند و کتاب های مدرسه و انشاها و نمره نقاشی هایشان را به او نشان می دادند. بچه ها مثل بچه های خانواده های مرفه لباسهای خوب و نو و پیراهنهای چین چینی و آهار دار و پیش بندهایی از پشم شتر می پوشیدند و موهایشان را با روبان می بستند و کفشهای براق ورنی به پا می کردند. هم به زبان ییدیش حرف می زدند و هم روسی و لهستانی بلد بودند. درباره کشورها و شهرهای خارجی که حتی اسم شان هم به گوش ولف بر نخورده بود چیزها می گفتند و از تاریخ پادشاهان و جنگها با خبر بودند و شعرها و قصیده های زیادی از بر می خواندند. ولف بر همیشه در حیرت بود که بچه ها چگونه می توانند این همه معلومات را در ذهن کوچک خود جای دهند. هیچگاه حرفی از کسب و کار پدرشان به میان نمی آمد. پدرشان ظاهراً فروشنده سیاری بود. خانه شان در چرچ استریت نزدیک پلی بود که عابران موقع عبور از آن می بایستی عوارض شهرداری بدهند. در و همسایه های غیر یهودی هم از کسب و کار او با خبر نبودند یا شاید وانمود می کردند باخبر نیستند. ولف بر روزهای عید کریسمس و عید پاک برای همه شان هدایایی می فرستاد.
درشکه ای که ولف بر را به خانه می آورد نزدیکیهای بازار متوقف شد. هر چند هنوز چیزی از جشن پوزیم نگذشته بود، خورشید انگار رگه هایی از گرمای عید فطر را با خود داشت. جویبارهای طلایی رنگ از میان راههای گل آلود، چکه چکه راه باز می کردند. پرندگان از میان تپاله اسبها دانه های جو بر می چیدند. زنهای روستایی پا برهنه در میان گل و لای راه می رفتند و ترب کوهی و جعفری و چغندر و پیاز می فروختند. ولف بر کرایه درشکه چی را پرداخت و به شیوه رایج در شهرهای بزرگ، بیست گروسی هم بابت پول آبجو انعام داد. کیف چرمی اش را که دو جیب بغل و یک قفل مسین داشت از درشکه بیرون کشید و به سوی چرچ استریت راه افتاد. مغازه دارها با نگاه خود او را دنبال می کردند. دخترها پرده پنجره ها را کشیدند و غبار شیشه ها را پاک کردند.
یزقل دیوانه هم سر و کله اش از جایی پیدا شد و چند سکه ای از ولف بر گرفت. حتی سگهای اطراف دکان قصابی هم دمشان را تکان دادند.
خدا را شکر! ولف بر عید فطیر را در خانه پیش زن و بچه هایش می گذراند. سلیا شام و سور و سات سدر را تهیه می دید و ولف بر چهار پیاله شراب مخصوص سر می کشید و زلوبیا و نان فطیر و ماهی می خورد. از آنجا که پول کلانی با خود به خانه آورده بود، برای همه اهالی خانواده لباس نو می خرید. با یک همچو کسب و کاری که او داشت صحیح این بود که به یکباره ته و توی موجودی خود را بالا بیاورد و تا شاهی آخر را خرج کند. همچنان که پیش می رفت ناگهان بوی آشنائی به مشامش رسید. جلو مغازه نانوائی که نان فطیر می فروخت اندکی درنگ کرد و از پنجره به درون نگاهی انداخت. زنهائی که صورتشان گل انداخته بود، با پیش بندهای سفید و دستمالهائی که به سرشان بسته بودند داشتند چانه های خمیر را پهن می کردند و گه گاهی هم با شیشه لب تیزی، خرده خمیرها را از روی وردنه می زدودند. یکی از زنها آب می ریخت، آن دیگری خمیر را ورز می داد، سومی با چوب نوک تیزی نان را سوراخ سوراخ می کرد. مردی نانهای پخته شده را از تنور بیرون می کشید. کنار او مرد دیگری که پازلفی داشت و عرقچینی به سر کرده بود با اشارات و حرکات دست و سر و شکلکهای مخصوصی همراهی اش می کرد – دستیار شاطر بود. ولف بر ناگهان یاد پدر و مادرش افتاد. یعنی حالا کجا هستند؟ به احتمال زیاد در بهشت. راست است که پسرشان راه درستی را در زندگی انتخاب نکرده بود اما خودمانیم سنگ قبر آبرومندی بر روی گورشان نهاده بود و هر ساله شمع یادبودی برایشان روشن می کرد، فاتحه ای بر سر گورشان می خواند و به قاری پولی می داد که برای آمرزش روح شان بخشهائی از کتاب مشنا را بخوانند. خدامند گناهکاران را می بخشاید. اگر نه این چنین بود، حالا سالها بود که لا طوفان دمار از روزگارشان در آمده بود.
2)
وقتی ولف بر به محله خودشان رسید، ترسی ناگهانی وجودش را گرفت. نیرویی که انگار بیشتر از انسانها از عالم غیب آگاه است، به او که این همه پول کلان باد آورده در جیب داشت نهیب زد. درون او انگار ندائی به گوش می رسید. عید فطیر که هنوز نیامده، تو که هنوز بر سر سفره سدر ننشسته ای. ولف بر اندکی درنگ می کرد. نکند سلیا بیمار شده باشد؟ نکند به سر بچه ها بلائی آمده باشد؟ نکند تقدیر چنین باشد که او را، ولف بر را بگیرهد و به زندانش بیفکنند؟ اما آخر چرا؟ او که ردپائی از خود به جا نگذاشته بود؟ کوشید این حس پیش بینی خبرهای بد را از خود براند. سر و سینه اش را راست کرد و ازمیان دو ردیف خانه های محله، چست و چالاک قدم برداشت. خانه ها را آنقدر کوتاه ساخته بودند و دور تا دورشان را با چنان نرده های فکسنی یک وجبی محصور کرده بودند که انگار قرار بوده آدمهای کوتوله در آنها زندگی کنند. از میان برفهای نیمه آب شده که مثل غربال، سوراخ سوراخ شده بود، ساقه گلهای آفتابگردان سال گذشته، بیرون زده بود.لک لک ها دوباره برگشته بودند و روی بام خانه مارچینسکی آشیانه های سال پیش را مرمت می کردند. ولف بر خیلی زود به خانه اش رسید. خانه اش سقفی همانند قارچ داشت و از دودکش آن، بخار سفیدی به شکل مارپیچ بیرون می زد. یکی از شیشه های پنجره جلویی، خورشید نیمروز را منعکس می کرد. ولف بر، تسلی خاطری یافت. خوب، که همه چیز روبراه است. در را که باز کرد، همه اعضاء خانواده را دید. سلیا با زیر دامنی کوتاهی کنار اجاق ایستاده بود. موهای بورش را شانه کرده بود و بالای سرش بسته بود. صورتش سفید و دخترانه بود. کمربند سفتی به کمر بسته بود. جفتی دمپائی قرمز به پا داشت. پاهایش که در قسمت ساقها پهن بود در قوزک پا باریک می شد. هیچگاه تا بدین حد به نظر او تر و تازه و شاداب و خوشگل نرسیده بود. دخترها روی نیمکتی نشسته بودند و داشتند با چند شیئی استخوانی بازی می کردند.
ناگهان همه به سویش دویدند و جیغ کشیدند و همهمه ای در گرفت. سلیا نزدیک بود دیگ روی اجاق را سرنگون کند. دخترها از سر و کولش بالا رفتند و بوسه بارانش کردند، طوطی اتاق بغلی هم که ظاهراً صدای اربابش را شناخته بود شروع به جیغ زدن کرد. ولف بر از همان لحظه ای که لبهای سلیا را بوسید، غرق تمنای عشق شد و بارها سر و صورتش را بوسید. ماشا و آنکا بر سر او دعوایشان شد. چیزی نگذشت که چمدانش را باز کرد تا هدایا را بیرون بیاورد و با این کار، همهمه دوباره آغاز شد. وقتی ولف بر سراغ طوطی رفت، پرنده که روی یک پا بالای قفس به کمین نشسته بود بالهایش را گشود و پرپر زنان بر شانه های او فرود آمد. ولف بر نوک پرنده را بوسید و چوب شوری را که از لوبلین برایش خریده بود جلوش گرفت تا مزه مزه اش کند. پرهای زمستانی طوطی ریخته بود و حالا پرهای رنگین روشنی به جایشان جوانه زده بود.
طوطی به سخن آمد: " بابا، بابا، بابا. "
" تو عاشق بابائی؟ "
" عشق، عشق، عشق. "
پس هیچ دلیلی برای هیچگونه هراسی وجود نداشت. ولف بر با نگاه آدم خبره ای خانه را ورانداز کرد. همه چیز برق می زد. کف اتاق، ظرف و ظروف مسی بالای اجاق، سماور برنجی. معمولاً رسم بر این بود که هر ساله پیش از آغاز عید فطیر، دیوارها را رنگ سفید بزنند. اما حالا، الحق و الانصاف، کوچکترین لکه ای بر آنها به چشم نمی خورد. ولف بر با صدای بلند گفت " هیچ جای دنیا، زنی به این کدبانوئی پیدا نمی شود. " صبح آن روز، وقتی که توی واگن قطار نشسته بود، آنقدر خسته بود که به سختی می توانست چشمانش را باز نگاهدارد اما حالا کاملاً بیدار و سرحال بود. سلیا برایش کلوچه ای ویژه شبات و پیاله ای ویشنیاک آورد.
وقتی لحظه ای در اتاق تنها ماندند، سلیا که چشمانش برق می زد پرسید " کار و کاسبی چطور است؟ "
ولف بر ، شرمنده از شغل خویش پاسخ داد " تا وقتی تو را دارم، همه چیز خوب و روبه راه است. " طبق عادت، سلیا نمی پرسید که در این مدت چه بر سر او آمده است و ولف بر هم غالباً خود حرفی نمی زد. اما حالا انگار زن به این راه و روش تأمین معش زندگی خو گرفته بود و ولف بر هم شروع کرد به رجز خوانی درباره تهیه لباس نو برای او و دخترهایش. سلیا مردد بود بتواند خیاطی پیدا کند که حاظر شود در این مدت کوتاه مانده تا عید سفارشی قبول کند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که خوب است حالا سلیا سری به فروشگاه بزند و پارچه های مناسبی انتخاب کند چون تا آن موقع خدا کریم است. سلیا عاشق خرید بود. ولف بر دسته ای اسکناس به او داد و سلیا هم همراه با بچه ها راه افتاد. ضمن خرید، بدهیهایش را می پرداخت. ولف بر روی کاناپه دراز کشید تا چرتی بزند. می دانست سلیا غذای رنگین و خوشمزه ای برایش می پزد و می خواست کمی استراحت کند. چیزی نگذشت که خوابش برد و خواب دید که در لوبلین است. جایی زیر آلاچیقی نیمه عریان ایستاده بود و با آب حوضچه ای تن و بدنش را می شست، بدنش بوی بدی می داد. دوباره دباغ شده بود. دری باز شد و زنی که کلاه گیس ژولیده و سر و صورتی کثیف داشت سرکی به درون کشید و با عصبانیت به او توپید " تا کی می خواهی خودت را بشوئی؟ وقت شام شب عید است. " ولف بر یکه ای خورد و بیدار شد. این دیگر چه خوابی بود؟ دهانش مزه تلخی می داد. خوابش به طرزی غیر معمول همچنان روشن و زنده بود. سوراخهای بینی اش هنوز پر از بوی زهم پوست دباغخانه بود. ولف بر دستی به جیب بغلی اش برد تا سیگار برگ هاوانائی اهدائی آن مرد روسی را که از او صد و پنجاه روبل برده بود بیرون بیاورد. ولف بر البته هیچگاه سیگار برگ نمی کشید و خود سیگارش را می پیچید اما حالا ویرش گرفته بود سیگاری را که هر دانه اش نیم روبل می ارزید دود کند. یادش آمد زمانی، چوب سیگاری از کهربای اصل داشت که نوار دورش از طلا ساخته شده بود. حالا که می خواست سیگار برگ هاوانائی بکشد پس چه بهتر که چوب سیگارش را هم بیاورد. از جا برخاست تا چوب سیگار را پیدا کند اما پیدایش نکرد. از گم کردن چیزهای خود نفرت داشت. همه کشوها را بیرون کشید و تمام سوراخ سمبه ها را گشت و کمد ساخته شده از چوب بلوط را زیر و رو کرد. در یکی از کشوهای گنجه لباس، جعبه ای فلزی بود که ولف بر شناسنامه ها و قباله ازدواج و اوراق و اسناد خرید خانه و سایر اسناد با ارزش را که مورد نیاز روزانه اش نبود، در آن می گذاشت. هر چند کمتر احتمال می داد که چوب سیگار در آنجا باشد، در جعبه را باز کرد. چوب سیگار آنجا نبود اما روی قباله ازدواج، گل سینه ای بود که الماس درشتی داشت. ولف بر منگ شده بود. این دیگر چه بود؟ او خود جواهر شناس قابلی بود و با یک نظر فهمید که این گل سینه از جواهرات اصل بود نه بدلی، چیزی عتیقه بود و هر چه بیشتر وراندازش می کرد، بیشتر متحیر می شد. این گل سینه از کجا به این جعبه راه پیدا کرده بود؟ این که نه مال او بود و نه مال سلیا. نکند سلیا پولهایش را پس انداز کرده بود و این گل سینه را که صدها روبل می ارزید برای خودش خریده بود؟ اما یک چنین چیزی را نمی شود در شهری مثل کازلو خرید! ولف بر گل سینه را به دقت وارسی کرد و دید که در پشت آن حروفی حک شده است الف و جیم. بعد گل سینه را در جیب بغلی اش گذاشت. سخت پکر شده بود. روی کاناپه برگشت و چشمانش را بست و سعی کرد معما را حل کند اما هر چه فکر کرد، عقلش به جایی نرسید. سر انجام دوباره چرتی زد و بار دیگر داشت خودش را زیر آلاچیق در لوبلین می شست. بار دیگر بوی پوست و بوی فضای دباغخانه و مواد شیمیایی می داد. همان زن ژولیده با آن صورت چروکیده اش دوباره به او نهیب زد که بر سر سفره شب عید نخواهد رسید. ولف بر یکهو بیدار شد. تعبیر این خواب چه بود؟ آیا سلیا خود فاسقی داشت که این گل سینه را به او هدیه داده بود؟ دهانش خشک شد. سکسکه ای کرد و مایع بد مزه ای از معده اش بالا آمد. در دستمالش تف کرد. نه، این پرسش باید پاسخی داشته باشد. معنی حروف الف و جیم چه می توانست باشد؟ مگر در کازلو هم یهودی نا کسی پیدا می شود که با زن شوهر داری رابطه برقرار کند؟ آیا اصلاً چنین وصله هائی به سلیا می چسبید؟ ولف بر هر چه بیشتر می اندیشید، موضوع برایش عجیب تر می نمود. شروع کرد به قدم زدن در اتاق و بعد با طوطی همکلام شد " تو حقیقت را می دانی، یالا حرف بزن! "
" بابا، بابا، بابا! عشق، عشق، عشق! "
غروب شد، رنگ شیشه پنجره ها به سبزی گرائید. نور ارغوانی غروب خورشید روی دیوارها لرزید. طوطی برای خواب شبانه آماده شد و به قفس پناه برد. ولف بر سیگار برگ هاوانائی را روشن کرد و در تاریکی نشست و دود سیگار را عمیق در سینه فرو داد. بوی خوش و غریب سیگار سر مستش کرد. بارها و بارها دستش را به جیب بغل برد و گل سینه را لمس کرد. هر گاه صدائی از بیرون می شنید، مشتاقانه گوش می داد. همسرش کجا رفته بود؟ چرا اینقدر دیر کرده بود؟ تصمیم گرفت تا وقتی که بچه ها بیدارند با زنش یکی به دو نکند. چیزی نگذشت که صدای همهمه و صدای پائی روی پله ها به گوشش خورد.
سلیا برگشته بود. او و دخترها هر سه با خنده های شادمانه بسته هائی به خانه می آوردند. سلیا با خوشحالی در آمد که " ولف بر اینجائی؟ چرا توی تاریکی نشسته ای؟ این دیگر چیست که می کشی؟ تو و سیگار برگ؟ "
" این را یک آقای روسی در قطار به من هدیه داد. "
" بویش سرم را درد می آورد. فروشگاه را غارت کردیم و هر چه بود و نبود خریدیم. صبر کن چراغ را روشن کنم. "
" من چوب سیگاری کهربائی داشتم، می دانی کجاست؟ "
" چوب سیگار؟ من که یادم نیست. "
دخترها، بسته ها را در بغل گرفته بودند و شاهدخت وار به این سو و آن سو می رفتند. سلیا نخست چراغ رو میزی را گیراند و بعد چراغی را که با زنجیری مفرغی از سقف آویزان بود روشن کرد. چراغ و قمقمه ای از کدوی قلیائی داشت و با وزنه گلوله های سربی تعادل می یافت. سلیا انواع و اقسام پارچه های ابریشمی و پشمی و مخمل خریده بود و قرار و مدارش را با لیزر خیاط گذاشته بود. خیاط قول داده بود یکی دو تا از لباس ها را پیش از شب عید آماده کند. اکنون با چابکی و تیزپائی کد بانو وار خود می خواست شام شب عید را تهیه ببیند. بچه ها معمولاً شبها زود می خوابیدند اما روزی که پدر به خانه می آمد تا دیر وقت بیدار می ماندند. سلیا پیشاپیش به آنها قول داده بود که روز بعد از ورود پدرشان مدرسه خود بخود تعطیل است.
3)
ولف بر پشت میز نشست و از غذای سلیا تعریفها کرد و سربسر بچه ها گذاشت اما مثل دفعات پیش از ته دل خوشحال نبود. دستپاچه با غذای خود ور می رفت. زیاد هم نمی خورد و دم به دم به سلیا خیره نگاه می کرد. هنوز از خوردن چای و مربا و کیک عسلی فارغ نشده بود که بچه ها را وادار کرد به رختخوابشان بروند. بچه ها معترض بودند که بازگشت پدر به خانه را آنطورها که باید جشن نگرفته اند و تازه می خواستند کتابها و نقشه ها و نقاشی هایشان را به او نشان بدهند. اما ولف بر مصرانه می گفت که همه این چیزها را می شود برای فردا گذاشت و بچه ها نباید تا بوق سگ بیدار بمانند. دخترها بعد از کمی چک و چانه و این پا و آن پا کردن، شب بخیر گفتند. سلیا به ظاهر جانبدار حرف پدر بود اما در عین حال لبخند معنی داری هم می زد. ظاهراً که ولف بر شتاب داشت زودتر با او تنها باشد. نگاهش انگار که می پرسید، خیلی عجله داری، ها؟ ولف بر به اتاق خواب رفت و لباسش را در آورد.چکمه هایش را که مثل چکمه سربازها روکش سفتی داشت کنار تختخواب گذاشت و خود روی رختخوابی که تازه مرتب شده بود نشست. سلیا در آشپزخانه بود و دست و رویش را می شست و موهایش را شانه می زد. مثل دفعات پیش، لباس خواب تازه ای پوشید و عطری به خود افشاند و دندانهایش را به شیوه ای که در شهرهای بزرگ مرسوم است مسواک زد. وقتی خودش را در آینه دید اندیشید خیلی بد نگذردها! ... سلیا انتظار داشت ولف بر در دم چراغ را خاموش کند و با او همبستر شود اما ولف بر همچنان روی تخت نشسته بود و زیر چچشمی به او نگاه می کرد.
" لطفاً محبتی کن و در را ببند. "
" چیزی پیش آمده؟ "
" گفتم در را ببند. "
" در بسته است. "
ولف بر گل سینه را از زیر بالشش در آورد. " این را از کجا آورده ای؟ "
سلیا نگاهش را به سقف دوخت و حالت چهره اش عوض شد. بعد به گل سینه نگاه کرد. چهره اش حیرت زده اما با وقار بود. "این را خیلی وقت است دارم."
" چند وقت مثلاً؟ "
" دو سه سالی هست. "
" از کجا؟ "
سلیا اندکی مکث کرد. بعد ابروهایش را بالا کشید و با لحن کسی که توقع ندارد حرفش را قبول کنند جواب داد " پیدایش کردم. "
" پیدایش کردی؟ کجا؟ "
" در سالن زنانه کنیسه. "
" مگر چند و قت به چند وقت به کنیسه می روی؟ "
" مراسم « روش هشانا » بود. "
" نپرسیدی چه کسی آن را گم کرده؟ "
" نه. "
ولف بر پس از مکثی کوتاه پرسید " چطور است تا حالا چیزی به من نگفتی؟ "
سلیا سرش را تکان داد " یعنی مجبورم همه چیز را به تو بگویم. "
زن و شوهر با صدای آهسته با هم حرف می زدند چون دخترها هنوز نخوابیده بودند. ولف بر کلام آخر را گفت " پشتش دو حرف الف و جیم حک شده است. "
" درست است. "
" اسم کیست؟ "
سلیا خاموش ماند. نگاهش را به در برگرداند و مطمئن شد که در کاملاً بسته است. نگران بود مبادا حرفی از لای در درز کند و به گوش بچه ها برسد. اولین بار بود که ولف بر نشانه هائی از گستاخی در چشمانش می دید.
" تو مگر وکیل وصی منی؟ "
ولف بر صدایش را بلند کرد " بگو اسم کیست؟ "
" داد نزن بابا؟ اول اسم آلته جیتل. "
چشمهای ولف بر ناگهان برقی زد. چیزی به یادش آمد.
" آلته جیتل گل سینه اش را در هانوکا گم کرد نه در روش هاشانا و همۀ عالم هم از آن خبر دارند. "
" هر طور می خواهی فکر کن. "
" کی آن را به تو داده؟ "
" پیداش کردم. "
" کجا؟ "
" تو کوچه. "
" یک لحظه پیش گفتی در کنیسه پیداش کردی. "
" گفتم که گفتم. "
" تا آنجا که می دانم آلته جیتل گل سینه اش را توی عروسی دبورالی گم کرد. "
ولف بر حالا دیگر، انگار هم با خودش هم با سلیا حرف می زد. " تو هم آنجا بودی... حتی به من گفتی که جیب و کیف همه مهمانها را هم به دقت گشتند... خوب یادم هست که این را خودت به من گفتی... خب بگو ببینم کجا قایمش کردی؟ "
سلیا خنده کوتاهی کرد " ترا خدا ببینید چه کسی دارد از من بازجوئی می کند! آدم خیال می کند که با حضرت مسیح طرف است! "
" دزد شدی، ها؟ "
" تو که هستی، چرا من نباشم. " سلیا آهسته اما یک ریز حرف می زد. " چرا قشقرق راه می اندازی؟ همه مردم عالم می دانند که تو چه کاره ای. روزی نیست که به بچه های ما سرکوفت نزنند. معلمها هم دست شان می اندازند. وقتی دختری در مدرسه چیزی گم می کند، فی الفور به ماشا و انکای ما مشکوک می شوند. من تا حالا اینها را به تو نگفته ام چون نخواستم ناراحتت کنم. روزی هزار بار از خجالت آب می شویم. حالا نمی دانم چه شده که آقا یکهو اینطور شریف و پرهیزکار از کار درآمده اند. اگر من خودم زن مؤمن و خدا ترسی بودم که هرگز زن تو نمی شدم. حالا شیرفهم شدی؟ "
" آن را تو دزدیدی، ها؟ "
" بله، من دزدیدم. "
در چشمان سلیا آمیزه ای از ترس و خنده موج می زد.
" چطور این کار را کردی؟ "
" دلقک که مشغول لودگی بود، گل سینه را از روی شالش کندم. خودم هم نمی دانم چطور، اما انگار دست خودم نبود. چند سالی است اینجا افتاده. تو چرا به کشوهای من دست زدی؟ "
" دنبال چوب سیگار می گشتم. "
" چوب سیگار تو چه ربطی به کشوهای من دارد؟ "
هر دو ساکت شدند. ولف بر صاف روی تخت نشسته بود، صورتش عصبی و عبوس می نمود. نه اینکه خشمگین باشد، نه، غمی چهره اش را پوشانده بود، انگار خبر مرگ یکی از نزدیکانش را، مدتها پس از مرگ او شنیده باشد. در تمام این سالها فکر می کرد سلیا زن پاک و شریفی است و بارها و بارها به خود سرکوفت زده بود که چرا باید مایه خجالت یک چنین دختر نجیب و اصیلی شده باشد. سلیا گه گاه از راهی که او برای امرار معاش در پیش گرفته بود گله ها کرده بود و به او گفته بود که چطور در و همسایه ها محل سگ هم به او نمی گذارند و چقد دلش می خواست بچه هایش را خوب و مؤدب و با سواد بار بیاورد. وقتی که چند سال پیش در یانا دستگیرش کردند و نزدیک بود به مجازات سختی محکومش کنند، این سلیا بود که به یانا آمده بود و از زندان نجاتش داده بود. سلیا به او گفته بود که چطور خودش را رئی دست و پای دادستان انداخته بود و آنقدر گریه و زاری کرده بود که عاقبت دلش به رحم آمده بود و جلوی گریه و زاری اش را گرفته بود و گفته بود " پاشو خوشگلک من! دیگه تحمل دیدن اشکهای تو را ندارم. " تا پپیش از این حادثه، هیچگاه به ذهن ولف بر خطور نکرده بود که مبادا ماجرا به همین جا خاتمه نیافته باشد. چندین و چند بار زنهائی با شخصیت های مشکوک در شهرهای بزرگ تلاش کرده بودند ولف بر را به چنگ خود درآورند اما او همیشۀ خدا به آنها پاسخ داده بود که خودش زن مهربان و وفاداری در کازلو دارد که یک تار مویش می ارزد به هزار تای آنها، زن ماهی که تمام وجودش را وقف زندگی بچه هایش کرده است.
ولف بر خود را به مخاطره انداخته بود تا سلیا هیچگونه کمبودی در زندگی اش احساس نکند. او حتی خود را از رفتن به تاترها و رستورانهای گرانقیمت محروم کرده بود. حالا انگار همه چیز نقش بر آب شده بود. چیزی در درونش او را می آزرد. تو آدم ابلهی هستی ولف بر، ابلهی به تمام معنی! به حال تهوع افتاده بود، انگار درست در همین چند لحظۀ پیش، به اندازه چندین سال پیر شده بود.
صدای سلیا را شنید " چراغ را خاموش کنم؟ "
" اگر مایلی بکن. "
سلیا چراغ خواب را خاموش کرد و به رختخواب رفت. مدتی دراز هر دو ساکت ماندند. ولف بر به ندای درونی اش گوش می داد. شدیداً احساس سرما می کرد، انگار پماد خنکی دور تا دور سینه اش مالیده باشند.
" با دادستان همخوابه شدی؟ "
" نمی دانم چه می گوئی. "
" خیلی هم خوب می دانی! "
" لابد عقلت را از دست داده ای. "
ولف بر تمدد اعصابی کرد، چشمانش را بست و خاموش روی ملافه سرد دراز کشید. در اتاقی دیگر بچه ها هنوز داشتند پچ پچ می کردند و می خندیدند. نسیم اوایل فصل بهار از بیرون می وزید و پرده ها را می لرزاند. ستونهائی از نور مهتاب، از میان شکافها به درون می تراوید. سلیا گه گاه در تختخواب خود غلت می خورد.
ولف بر سرشار از اشتیاق به سلیا به خانه آمده بود اما حالا همۀ شور و تمنایش را از دست داده بود. با خود اندیشید همه چیز دیگر تمام شده است. هفت سال زندگی خوش و پر برکت اکنون دیگر به پایان خود رسیده است. چیزی در درونش سوگوار بود. از کجا معلوم که این بچه ها مال او باشند؟ دیگر چه معنی داشت که سوار قطار، ویلان و سرگردان شود و شبها را در مهمانخانه های ارزان قیمت صبح کند؟ و در بازارها و نمایشگاهها، خودش را به خطر بیندازد. زیر لب با خود گفت حالا که او خودش یک پا دزد است، من باید آدم درستکاری باشم. دو دزد در یک خانواده نمی گنجند.
ولف بر خود از این نظریه عجیب، در شگفت بود. با این همه می دانست که چاره دیگری ندارد. مدتی آرام دراز کشید و در تاریکی سراپا گوش شد. بعد از تخت پائین آمد و پایش را روی کف اتاق گذاشت.
" کجا می روی؟ "
" لوبلین. "
" این موقع شب؟ "
" این موقع شب. "
سلیا پرسید " می روی لوبلین چه کار کنی؟ "
ولف بر پاسخ داد " می روم دباغ شوم. "
