آخرین مطالب
- درباره مفهوم «کتاب»: تاملات كتابي
نویسنده:تئودور آدورنو ترجمه: مراد فرهادپور
2012/05/06 - از کجا می آییم، چه هستیم، به کجا می رویم؟
نویسنده:پل گوگن ترجمه: علی اکبر رحمانی آملی
2012/04/05 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت چهارم
نویسنده:م.ملک
2012/03/30 - ترکیدن!!! (نقد فیلم شکم چرانی بزرگ ـ مارکو فره ری)
نویسنده:رامین اعلایی
2012/03/27 - پايان ۷۰۰ سال قدرت اعراب مسلمان
نویسنده:علی غفوری
2012/03/21 - همه حیوانات برابرند
نویسنده:پیتر سینگر ترجمه: بهنام خداپناه
2012/03/10 - این ترانه بوی نان نمی دهد: سرگذشت ترانه معترض در ایران - قسمت سوم
نویسنده:م.ملک
2012/03/08 - صمد [بهرنگی] و افسانه عوام
نویسنده:جلال آل احمد
2012/03/07 - سینما و ترور : نوشتاری درباره فیلم پنهان از میشائیل هانکه
نویسنده: تی جفرسون کلاین ترجمه: مهدی ملک
2011/11/05 - سوگنامه اى براى عقلانیت ابزارى
نویسنده:مسعود یزدی
2011/09/02
بلندی دیواره ها هرم داغی می داد و نیمه ی دیگر در سایه، نیمه روشن می زد و از گرما در امان نمی شد. و من خسته از تداوم خمیازه های کشیده، بر سکوی خانه ها می نشستم و درازای کوچه را نگاه می کردم.
مردی خمیده، با بار اندوهان بسیار، از کنار سایه می گذشت. نیمه ی روز را در کوچه ها گشته بودم و به وقت نیمروز، گرسنگی امان نمی داد که بچه های دیگر به خانه هایشان رفتند و من هم. که پدر خواب بود و مادر نبود و وحشت سگرمه های درهم پدر، مرا از بیدار کردنش روگردان کرد و بازگشتم.
غلغله بچه ها خاموش بود و کوچه ها خلوت. هر دهانه ی باز دالان خانه ای را می جستم، بهوای هوای خنکی. سرم را در کنار دیوار می نهادم و بعد کوچه را میدیدم و چه سرعتی داشت دیواره ای که از کناره ی چپ چشمم می گریخت، دیوانه؟ نه! خسته. پایم توان نداشت و آهسته می رفتم و در چشمم کوچه دراز بود و راه رفتنم تند، دیوانه وار می رفتم با پای خسته و ناتوان و آهسته می رفتم در اصل. کوچه که تمام شد، خیابان هم کوچه شد. دراز و نیم سایه و نیم آفتاب. چشمم بر دریچه های رنگین دکان ها بازیچه های مسخره، که بازیچه نمی خواستم گرسنه بودم.
مردی خمیده از کنار درختان چرک خیابان، با بار غم های فشرده می رفت. بر سرش دستاری گرد گرفته و چهره اش خموش. گونه ها برآمده از استخوان و رنج سوختگی اش نمایان و مرا نگاه می کرد.
دکان ها از پیش چشمم آرام می رفتند، با توده هایی از آلوده های انبار شده، که گرسنه بودم و فقط آن نانهای شیرینی گلدار و مرطوب و نرم و خوشخوراک میخواستم و هر چه خوردنی بود و نان نام بود و خود نان را.
از پیششان که گذشتم مرد خمود، ایستاده در کناری دوباره نگاهم می کرد.
اندیشه ها در مغزم می پیچید و دهانم مزه ی غیابشان می چشید و دلم بهوایشان می رفت. غریب بودند و دور و چه فاصله ای داشتم. فکرهای درهم و شلوغ می آمدند و می رفتند. تاب نیاوردم بازگشتم و دوباره خیره شدم. رهایی نداشتم. بند شدم و نگاه کردم و این انبار نان را با ولع در توهمی خوردم و صاحب نبود که ردم کند. صاحب نبود یا خواب بود. و چه خوب آرزو می کردم که باشد، ولی خواب. که شیرین بود برداشتن نانهای شیرینش بهنگام خواب که، دیگر کسی مچم نمی گرفت بوقت برداشتن نانی. ولی می ترسیدم.
فقط مرد خمود نگاهم می کرد. در نگاهش شک بود و ترس، مثل من. چه خوب بهم می آمدیم. اما من می ترسیدم که او صاحب باشد و چه فکر باطلی. حتی امکان داشتن دانه ای هم نداشت. کنار ماشینی ایستاده، مخفی کلنجار می رفت و دزدانه مرا می پایید و خیابان خلوت را و می ترسید. و من هم. که فکر نانهای شیرین رهایم نکرد و برخاستم و بدرون رفتم. احاطه شده بودم با بوی عطری و هوای دم کرده ی نیم گرمی. نگاهم همه جا می پایید. صدایی نمی آمد، حتی خور خوری. دستم برمیداشت که ناگهان آمد. پریشان شدم.-فرار- فرار و تنها گریز مخیله ی کوچکم را گرفت با گیجی و ترس، و آن خمود هم که می گریخت با قالپاقی در دست. مواجه شدنمان و ترسهای مشترکمان زیبا بود که صدای سوت پاسبان آمد.
با پای گریزنده کوچه ها را می رفتم و او از راهی دیگر می گریخت. صدای سوت فقط مرا گرفت. ترس تمامم را پوشاند. بی امان می رفتم. پاهای ناتوانم چون بادهای تند می رفتند. کوچه های دراز، درازتر شدند و رهایی در سر هر پیچی از کوچه ای دورتر می شد. کلافه بودم. عرق کرده و گریزان پناه می جستم. دیواره های آفتابی، رنگ تند زرد داشتند که گرمایشان نفس می برید و بوی تند کاه گل داشت. پای دونده ام به تعقیب سوت پاسبان پاسخ سریع نمی داد. کوچه های دراز تنگ می شدند و دیواره های بلند بهم می چسبیدند. هر دری بسته بود. بر می گشتم و نگاهم امتداد آمده را می پایید و سرم گیج می رفت. فقط سوت پاسبان می آمد و خودش دور بود که نمی دیدم و صدا آنقدر نزدیک. انگار هر دم گرفتار می شدم. خرابه ای یافتم. پنهان شدم. پشت دیواره ای آلوده. سوت نزدیک می شد. آنقدر، که می گفتم برملا هستم. و ناگهان دیگر نیامد. راحت شدم. سرم را بر دیواره ی فرو ریخته گذاشتم. در من چیزی آرام گرفت. سگان لاغر و غریب در پی نان روزانه بی کوچکترین توجهی بمن، می جستند.
کوچه خلوت بود که سرک کشیدم و بیرون آمدم. نرم می رفتم و توانم بانتها می رسید اگر زیاده تر دوان بودم.
میانه ی کوچه دوباره صدا آمد. سوت های پیاپی و ممتد. گریز دوباره، شرط رهایی مبهمی بود. انگار سوت پاسبان با قدمهایم آجین می شد. هرچه تندتر می رفتم صدا با امتداد سیارتری بدنبالم بود.
یکباره به بن بست تنگناها رسیدم. راه بسته شد.
دیوارها بهم چسبیدند و من در زیر فشار آن غولهای کاهگلی بلند خرد می شدم. شتابم در رها کردن تن از عذاب فشار و روحم از صدای گوشخراش سوت بود. پناهی دیگر یافتم. سر دری داشت بلند با طاق گنبدی. عبادتگاه، مسجد، و یا چیز دیگری. با طاق های ضربی و سیاه و دود زده. خالی و خلوت.
اما صدا. تلاوت های مدام و زنجموره های در هم و گنگ. ولوله ای خفه در خود. انگار جماعتی و نیایشی. ستون ها بلند و سقف ها دور. خلوت و خالی و فقط صدا. پشت ستون ها نهانگاه فراوان بود. دور از دسترس. پنهان آرامی شدم. در من نیایش آیه های خوانده شده بگوشم، آغاز گشت.
ستایش می کردم این پناه را با شکمی گرسنه و توانی رنجور.ستون ها مرا بسوی ابدیتی مبهم می بردند. آنجا که دستم نمی رسید و نمی دانستم و فقط بر من خوانده بودم که قادری هست توانا.
صدای بدنبالم در آن میانه گم شد. آرام ستونها شماره کردم. از مرز شمارشم بیرون بود – که حساب نخوانده بودم آنقدر. سالهای نوگشوده ی مدرسه می رفتم. آرامشم دوام یافت، اما بی دوام. که گرسنگی بکوچه کشاندم...
و باز همان کوچه های خلوت و صدای مداوم سوت و دویدن و دلهره که آیه های خوانده شده در گوشم را می شکست و فرو می ریخت قدرت قادر که پناه بی نانم داد.
فقط آخرین پناه می جستم. همانا سگرمه های درهمش هم یار بود که از تکرار تحصن های بی دوام، خسته و ملول بودم. دوان بسوی اولین روزهای کودکی ام می رفتم و مادر و پدرم را می یافتم.
در خانه ی قدیمی ما همیشه باز می ماند، که پشت سرم با شتاب بستم و تکیه دادم و نشستم. امان یافته اما نگران. هنوز سوت در گوشم طنین داشت و صدای قدم های دوانی بدنبالم می شنیدم. ترس و نکبت سراغم می گرفت. و ضربه های شلاق پدر بر تنم آشنا می دیدم. تمام چهره ام از خونی غمناک تیره بود. برخاستم و بسوی خوابگاه پدر- همانا اطاق تنهائیمان و تنها اطاقمان رفتم.
در چهره اش آثاری از خشم بود که خواب آنرا خوب نمایان می کرد. گرسنه نگاهش می کردم و نگران بیدار شدنش گوش بسوی صدای سوت در کوچه داشتم، که یکباره بسویم یورش کرد و دژخیمانه بر من نشست. باز گریز که تنها چاره ام در تمام سالهای درد بوده است مرا گرفت.
پله ها را که نمی دانستم چه طویل است می رفتم. سراپا، پا شده و در رفتن پایین با همه ی اندام شتاب می کردم. و پدر که نمی دانم چگونه چکمه پوشیده بود با قدم های سنگین، محکم و مغرور بر پله ها صدا می کرد و شلاقش در هوا تکان می خورد. زیر زمین خانه مان که همیشه وحشتم را زنده می کرد، اینبار مرا بخود می خواند. با ابعاد غریبش و سیاهیهای کور و نمناکش. سوراخهای زیاد داشت. انگار ماران و عقربان لانه گزیده باشند. و وحشت من همیشه از موجودات ناشناخته ای بود، که می گفتند خرابه های کهنه و خالی انبار بود. گونی های پاره و کرسی و چوب های شکسته و تار بسته. خاک نمناک و تاریک. وحشت داشتم.
سایه ای گذشت و من صدای پای پدر شناختم و پناهم رفت.
ضربه های بی امان می آمد. در کوره ای از اندوه و درد می سوختم و فریادم میان تاریکی گم می شد. شکل های نا آشنایی مرا احاطه می کردند. دیوارها صورت داشتند و به من و التماسم می خندیدند.
رحم که نبود، خسته شد که از دستش گریختم و با همان اندام ملتهب و شتابزده پله های رفته، دوباره آمدم و در انتها خود را برابر توده ی کودکان، میان حیاط مدرسه احاطه شده دیدم. چه خنده و طعنی بر من می بارید. معلمان یکایک خیره نگاهم می کردند. در چشمان هر کدام ضربه های ترکه می دیدم و کلاهی بر سرم از کاغذ بود منگوله مانند و بر چهار پایه ای ایستاده. بچه ها می خندیدند و ناظم اخمویمان هم. و سنگ می بارید و من غم داشتم و درد را دیگر نمی فهمیدم.
مگر گرسنگی ام را می فهمیدند؟ مگر سالهای دردم می شناختند؟ مگر مرا می دانستند، با آن لباسهای پاره و شرم از کفشهای کهنه و سوراخ؟ مگر خودشان گرسنه نبودند؟ فقط غم داشتم و دلم می خواست ببارم. انبوهی از اندوهی انفجاری بودم. استخوانهایم می شکست و فرو می ریختم. تنم داغ بود. سرم گیج می رفت. دیوارها و اطاقها می چرخیدند و صدای زنگ در فضا می چرخید که بچه ها رفتند و من بودم تنها که پایین میامدم و آرام از مدرسه می گذشتم. دیگر کسی بدنبالم نمی آمد، اما در دلم دنیای شلوغی بود.
دسته دسته در کوچه ها نشسته بودند گرد هم. و می خندیدند و با صورتهای مچاله نانهای بزرگ خامه ای می خوردند و سراپا به خامه ی نان آلوده بودند و خنده های کریهی می کردند و با دندان های زرد و لب های گشاد و دست و پای لمس و پاسبان از سویی استوار می آمد و پدر از سوی دیگر با قدم های سنگین و آماده اجرای قانونشان. کوچه مهیای دادگاهی بزرگ می شد و من، این محکوم لحظه های احتیاج زیر آوار هجوم آورده محو می شدم.
فرو ریخته بر دیواری تکیه دادم. پاهایم سست می شد و نزار می گشتم. توانم آرام می رفت. خم می شدم و در خود می غلتیدم.
سگرمه های پدر گره های عمیقی داشت و دست و پای پاسبان محکم هوا را می شکافت. چشمانم را بستم و افتادم. تنم بر سنگ کوچه ها شلاق زد و درد در من ولوله کرد. چشمم دیگر باز نمی شد، با مرارت برخاستم و چشم گشودم. حیاط، خواب بود و پدر خوابتر. نمی خواست برخیزد. هوای دم کرده بعد از ظهر فضا را پر می کرد. و هنوز صدای سوت پاسبان می آمد با هایهوی جمعیت.
پدر که برخاست، مرا پشت شیشه های پنجره حیران دید. سئوالی در چشمانش موج زد که علت صدا را می جست و بی آنکه زبان بگشاید، بیرون آمد و رفت. و فقط نگاهم کرد.
کوچه در موج جمعیت پنهان بود. با قد کوتاه کودکی ام فقط پاها را می دیدم و لابلای این ستون های دو گانه پیش می رفتم و ناسزا می شنیدم که نثار کسی میشد. و صدای ضربه هایی که کسی را می کوبیدند.
پیرزنان نفرین می کردند و اخمها انگار جنایتی را آگاهی می داد. سد مردمان بزور می شکافتم تا به وسط رسیدم. پاسبان را شناختم. همان بود.
و مرد خمیده را هم با دستبندها بر دستش و نگاهش که زیر باران طعنه ها مرا دید. و فارغ از هایهوی مردمان بهم آمیختیم و رگه های محبتی مظلوم که در نگاهش پر زد. انگار دشنام ها بر من بود و ضربه ها بر گرده ام.
مردم کنار می رفتند و پاسبان می بردش. نگاهش به پشت برگشته همچنان که کشیده می شد و مرا می دید و بسوی خود می کشید، که پدر دستم کشید و بسوی خانه برد. نمی خواستم. فریادم در گلو خشک بود و بسته شدن در خانه مان صدای در زندان می داد.
