|
1
|
نویسنده: اچ.جی.ولز(H.G.WELLs) مترجم: محمدعلی خداپناه تاریخ: يك شنبه , 12 , تير , 1390
درسیصد مایلی یابیشتر ازیکی از ایالات اکوادور بنام چیمبرازو ، و یکصد مایلی ایالت کوتوپاکسی و در میان وحشی ترین علفزارهای آندز در اکوادر ، آنجا که دامنه شگفت انگیز کوه، جدا از دنیای انسانهاست ، کشور نابینایان قرار دارد . در گذشته ، در آن سالهای دور ، آن دره آنقدر وسیع و روح نواز بود و به دنیای خارج ارتباط داشت ، که انسان می توانست از تنگه های وحشت ناک یخی در بالای گذرگاه آندزعبور کند ، و به علفزارهای جلگه ای آنجا برسد . به خاطر همین زیبایی...
|
|
2
|
نویسنده: سمیمن بهبهانی تاریخ: پنج شنبه , 11 , شهريور , 1389
پریزاد شیرینم! قندم،عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت میشکافند تا مردهات برآرند و به خاکت بسپارند-به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد برتر، بدان جا که کورهها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهی مرگ کرده بودند و «نژاد برتر » را نوالهی جنگ.
دخترم تو را زاد،فارغ از سودای نژاد. صدایش بر گردهی امواج میآمد که «پسر زادم.» و صدایم بر پشت همان توسن باز میرفت که «مبارک باد!» و...
|
|
3
|
نویسنده: آیزاک بشویس سینگر ترجمه : صفدر تقی زاده تاریخ: سه شنبه , 12 , مرداد , 1389
ولف بر از سفر که به خانه بر می گشت، همیشه خدا چیزی برای سلیا و دخترهایش با خود می آورد. این بار، شانس آورده بود و به گاو صندوقی دستبرد زده بود و هفتصد و چهل روبل کاسب شده بود. در راه بازگشت هم، توی قطار درجه دو، با روسی ثروتمندی آشنا شده بود و در بازی ورق صد و پنجاه روبلی تیغش زده بود. ولف بر از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بود که همه چیز عالم به نصیب و قسمت بسته است، بعضی وقتها آدم پشت سر هم بز می آورد و پاره ای اوقات هم حسابی خر شانس می شود. |
|
4
|
نویسنده: عباس سما کار تاریخ: جمعه , 01 , مرداد , 1389
بلندی دیواره ها هرم داغی می داد و نیمه ی دیگر در سایه، نیمه روشن می زد و از گرما در امان نمی شد. و من خسته از تداوم خمیازه های کشیده، بر سکوی خانه ها می نشستم و درازای کوچه را نگاه می کردم.
مردی خمیده، با بار اندوهان بسیار، از کنار سایه می گذشت. نیمه ی روز را در کوچه ها گشته بودم و به وقت نیمروز، گرسنگی امان نمی داد که بچه های دیگر به خانه هایشان رفتند و من هم. که پدر خواب بود و مادر نبود و وحشت سگرمه های درهم پدر، مرا از بیدار کردنش...
|
|
5
|
نویسنده: گی دوموپاسان ترجمۀ حسین پاینده تاریخ: دوشنبه , 28 , تير , 1389
از آخرین باری که در ویرلونی بودم پانزده سال می گذشت. در فصل پاییز بار دیگر به آنجا رفتم تا همراه دوستم سروال- که سرانجام پس از مدت ها خانۀ ییلاقی اش را که پروسی ها ویران کرده بودند، باز ساخته بود- به شکار بروم.
آن ناحیه را بسیار دوست می دارم؛ یکی از آن جاهای دور افتادۀ دنیاست که حس بینایی آدمی را مفتون خود می کند، تا جایی که انسان با تمام وجود شیفته اش می شود. کسانی چون ما - ما که فریفتۀ طبیعتیم – خاطرات دل انگیزی از چشمه های خاص، بیشه های...
|
|
6
|
نویسنده: گی دو موپاسان تاریخ: سه شنبه , 04 , خرداد , 1389
اشخاص ، با غریزه ی تفوق جویی و برتری خواهی به دنیا می آیند و چون به اندیشیدن و سخن گفتن و اندیشیدن آغاز می کنند ، این غریزه به صورت ذوق و استعداد یا هوس بیدار شده ای تجلی می کند .
آقای " ساکرمان " از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . و قتی بچه بود ، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می گذارند صلیبی رویین به شکل نشان " لژیون دونور " به خود آویزان می کرد و در کوچه ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست...
|
|
7
|
نویسنده: غلامحسین ساعدی تاریخ: سه شنبه , 28 , ارديبهشت , 1389
یک چاه و پاسگاهی کنار چاه . تختخوابی کنار دهانه ی چاه گذاشته اند . مقداری طناب حلقه شده به میخ آویزان است . کنار تخت خواب یک دلو آب ، مقداری سنگ و یک در پوش برای در چاه، مقدار زیادی چوب و خرت و پرت. از ته چاه ناله ی یکنواخت مردی بلند است . مرد پاسدار روی تخت نشسته ، در حال بستن قابلمه ی غذا و وسایلش ، لقمه ای را که در دهان دارد با آرامش می جود. ناله های ته چاه یکدفعه قطع می شود . مرد پاسدار از جویدن باز می ماند و بر می گردد و چاه را نگاه می کند. |
|
8
|
نویسنده: ابراهیم گلستان تاریخ: جمعه , 24 , ارديبهشت , 1389
مرد به ماهی ها نگاه می كرد. ماهی ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ ها آبگیری ساخته بودند كه بزرگ بود و دیواره اش دور می شد و دوریش در نیمه تاریكی می رفت. دیواره ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریكی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره ها بود كه هر كدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی های جور به جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می كرد. نور دیده نمی شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اكنون نشسته بود و...
|




