«تغییر وتجزیه عقیده ای که از پیش شکل گرفته باشد از شکستن اتم دشوارتر است.» انیشتن
«دانایان اندیشه های جدیدی کشف می کنند نادان ها آنها را ممنوع می کنند.» هاینه
«آدمی نباید آینده را پیش بینی کند باید آن را بسازد» سنت دو اگزوپری
پس اگر بر ما نیست که آینده را بنا کنیم، و پاسخ های سرمدی پایه گذاریم، آنچه باید اکنون به ثمر رسانیم بسیار یقین است. منظورم نقد بی محابای هر چیز مستقر است. نه فقط بی محابا به معنای ترس نداشتن از بر آمدهای خود، بلکه حتا از ستیز با هر قدرتی که در برابر آید. کارل مارکس
استاد رفتار کودک را زیر نظر دارد و مواظب برخورد او با حیوانات و حتی گیاهان است، در این فصلِ آغازین (یعنی بهار نخست یا اولین بهار) است که، پسر بچه بازی بی رحمانه ی خود را با ماهی، قورباغه و مار انجام می دهد، سنگی به آنان می بندد و آن ها را در بسترِ طبیعت رها می کند، اما روز بعد استادش نیز سنگی به او می بندد و به او می گوید که ، آن حیوانات را بیابد و از آن بار سنگینی که به آن ها تحمیل کرده رها کند و اگر یکی از آن حیوانات مرده باشد
در این مقاله به بررسی اصلیترین مکانیزم ادراکی جانوران و تغییر ریشهای این مکانیزم در انسان پرداخته میشود. در ابتدا به تشریح و مثالپردازی این مکانیزم با استفاده از آموزههای روانشناسی گشتالتی پرداخته و در ادامه دگرگونی و غنای پیچیدهای که این مکانیزم به واسطۀ سربرآوردن دال و رمزگان مییابد مورد کنکاش قرار میگیرد. مهمترین هدف این مقاله نشان دادن و مثال پردازی نحوۀ سوق یافتن ذهن انسان به واسطۀ ساختارها و مکانیزمهای پیشینی است.
پله برقی از گونترگراس
چند لحظه پیش، ماریا را به قطار تندرویی كه عازم برمرهافن بود رساندم. جایز نبود توی ایستگاه بمانم و شاهد عزیمتش باشم. من و ماریا هیچیك دوست نداریم یكدیگر را بگذاریم و برویم؛ دوست نداریم خود را بازیچهی قطاری كنیم كه تقریباً هرگز تأخیری در كارش نیست.
یكدیگر را آرام در آغوش كشیدیم و از هم جدا شدیم، طوری كه انگار جداییمان یك روزه است. حالا دارم از سالن ميگذرم، به این و آن تنه ميزنم و خیلی دیر معذرت ميخواهم. بيآنكه بستهی سیگار را از جیبم دربیاورم
زنانِ مرگبار و اغلب مو طلاییِ فیلم هایِ نوآر در اینجا نیز در هیبتِ یک هیولازنِ فام فِتال (هیولا زنِ مرگبار یا زن نابودگر) و در هیبتی هیستریک ظاهر می شود. اینگونه زنان عاشق نمی شوند و تنها در فکر عاشق، بنده کردن و اغوا کردن اند. زنانی که همواره می خواهند تمنا و در مرکز نگاه دیگری باشند و در همان حال در پِی ایجاد ارتباطی شیب دار و سلطه گرانه حرکت می کنند و همواره در این اندیشه اند تا حساب دیگری، چه رقیب عشقی و چه سوژه ی عشقی را برسند، آن ها دیگری را مقصر همه ی بدبختی هایِ خود می دانند و از خود چهره ای معصوم را تصویر می کنند.
یکی از اصطلاحاتی که والتر بنیامین – با وام گیری از بودلر – در « پروژه پاساژهای پاریس » به توصیف ِ آن میپردازد مفهومِ فلانور (Flaneur) است. فلانور – که در فارسی به پرسهزن هم ترجمه شده است – کاراکتری در دل یک جامعه بورژوایی است که در میان پاساژها و خیابانها مدام در حال پرسه زدن است. اگر چه درون چنین جامعهای زندگی می کند اما به نوعی به مناسبات ِ اجتماعی و فرهنگی آن تن نمی دهد و به بیانِ بنیامین «در آستانه ورود به شهر به منزله طبقه بورژوا باقی می ماند».
زوبینهای پروست
معادله پروستی هیچگاه ساده نیست. مجهول این معادله همواره نامعلوم است و مدام از زرادخانه مقادیر، سلاحهای تازهای برمیگزیند. قدرت ویژهاش از اثری دوگانه برخوردار است: هر یك از زوبینهای پروست میتواند زوبین تلف باشد. ما دیرتر، این دوگانگی را در تعدد «چشمانداز»های پروست جزء به جزء بررسی خواهیم كرد. اما برای دست زدن به این تجزیه و تحلیل، بجاست كه آن گاهشماری درونی را، آن چنان كه پروست عرضه كرده، بپذیریم. بنابراین پیش از هر چیز، این غول دو سر عقوبت و عافیت، یعنی زمان را، خواهیم سنجید.